→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹پارتღ
#رسول
توی خیابون وایساده بودیم تا محمد از داروخانه بیاد،عمو تکیه زده بود به ماشین منم با فاصله یه متری وایساده بودم،هرلحظه منتظر بودم عمو یه چیزی بهم بگه و قطعا میگفت،دستش روی قلبش بود و اخمش هرلحظه بیشتر میشد،اگه بگم میترسیدم حتی حالشو بپرسم دروغ نگفتم
دلمو زدم به دریا و یه قدم رفتم نزدیکترش ولی نمیتونستم حرف بزنم،یعنی نمیدونستم چی بگم،از کجا شروع کنم.... باز دوباره حس مزخرف سردرگمی بهم غلبه کرده بود
با صدای عمو بدنم ناخودآگاه یه لرز گرفت
مهدی:که تابه حال فکر نکردی بهش آره؟
یا خدا شروع کرد عمو،حالا لرز دستام بود که از شدت استرس زیاد شده، دوست نداشتم حداقل اینو متوجه بشن،دستامو تو جیب شلوارم گذاشتم
رسول:ببخشید
عمو دستشو از رو قلبش برداشت و اومد جلوم وایساد
مهدی:دکتر دیگه من یا بابا و داداشات نیست که دروغ بگی، وقتی ازت سوال میکنن باید درست جواب بدی،برای چی دروغ گفتی
بزور لبمُ با زبونم تر کردم و با صدای آرومی گفتم
رسول:محمد تازه فهمیده بود افسردگی دارم،دوست نداشتم اینم بدونه
مهدی:اها اونجا اگه راست میگفتی محمد به دار آویزونت میکرد
رسول:نه
مهدی:پس چرا راستشو نگفتی؟
رسول:طاقت..دیدن چشمای محمد نداشتم وقتی..ناراحته ازم
مهدی:وای خدا رسول واقعا درکت نمیکنم...حداقل میشه اینو بهم درست جواب بدی،دوست داری خوب بشی اصلا؟
موندم چی بگم،سوالی بود که خودم یک سال دربهدر دنبال جوابش بودم.... واقعا دوست داشتم خوب بشم؟
مهدی:رسول جوابمو بده
صدای عمو عصبی بود ولی آروم،انگار اونم خیلی سعی میکرد صداش نلرزه ولی برای اون از عصبانیت بود برای من از استرس
استرسِ بیرون اومدن محمد از داروخانه
استرسِ حرفی که قراره بزنه،نگاهی که بدزده،اخمی که بکنه...(:
مهدی:سوالمو جواب ندادی رسول... نکنه پیش روانپزشکت هم یه سری چرتوپرت گفتی اونم بخاطر عماد بوده نه؟وگرنه هیچ دلیل قانع کنندهای وجود نداره که تو قرصتو نمیخوردی یا عشقی میخوردی....لالی رسول؟حداقل از اون دروغ ها بگو دلم خوش بشه زبون داری
محمد نزدیک شد،اون اخمش که همیشه برامون جذابیت خاصی داشت روی صورتش بود ولی اینبار برام هیچ جذابیتی نداره،ترس داره واسم
محمد:مهدی بریم بیمارستان
مهدی:خوبم محمد،منو رسول اسنپ میگیریم مزاحم تو نمیشیم دیگه
محمد:میرسونمتون
مهدی:تعارف ندارم باهات که،میریم باهم
عمو نزدیک محمد شد و حرفی بهش زد نفهمیدم چی گفتن ولی بعد از حرف عمو نگاه محمد چرخید سمتم و منم برای روبه رو نشدن با اون چشمها سرمو انداختم پایین
محمد بعد از خدافظی کوتاه و آرومی سوار ماشین شد و رفت،عمو هم اسنپ گرفت که بعد از چند دقیقه اومد،هردومون پشت نشستیم
به بیرون زل زدم و سکوتُ امشب مهمون دلم کرده بودم،دوست نداشتم حرف بزنم،آخه چیشد مگه؟دکتر چیگفت؟،یعنی فقط بخاطر دروغم سر خودکشی عمو ناراحته؟محمد بخاطر چی انقدر باهام سرد خدافظی کرد؟درسته دلخور بود ولی فقط بخاطر مکالمه کوتاه و چرت بین منو دکتر؟اونکه همش داشت اسم دارو هامو میگفت و....
نه الان فهمیدم،مشکل هردوشون نامنظمی مصرف قرص بود
ولی اونا که جای من نبودن
جای من نبودن وقتی که بهت تهمت زدن همکارتو زدی
جایمن نبودن وقتی با ذوق برای درکردن خستگی یکماه نحس برسم تهران و بدترین خبر زندگیمو بشنوم
جای من نبودن که با دستای خودم زندگیمو زیر خاک کردم
هیچکس حالمو نمیفهمه وقتی میموندم جواب علیرضا رو بدم وقتی ازم سراغ مادرشو میگرفت
حالم بد میشد وقتی ساسان دهنشو باز میکرد و از زندگیم میگفت که قراره چی بشه
قطره اشکی که از چشمم افتاد رو پاک نکردم
مگه چیمیشه یه مرد وقتی خسته شده اشک چشمهاش بریزن؟
هیچی نمیشه،بخدا که هیچی نمیشه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:این پارت خیلی پ.ن داشت ولی راستش خودم موندم چی بنویسم🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰پارتღ
#مهدی
رسیده بودیم خونه،از یه طرف درد قلبم اذیتم میکرد از یه طرف سوالای تو مخ امیرحسین و احسان که کجا بودید؟رسول چرا دمغی؟عمو چرا رنگت پریده؟
وای خدا صبر بده بهم امشب
محسن:پاشو یکم برو تو اتاق دراز بکش
زیر لب خوبمی گفتم و سرمو گذاشتم رو شونه محسن
رسول رفته بود تو اتاق و علیرضام داشت بازی میکرد با احسان تو اتاق،امیرحسینم دست از سوال پرسیدن برداشت رفت به شام سر بزنه
محسن:چته؟
مهدی:خستم دیگه محسن
محسن:چرا
مهدی:نمیدونم،حس میکنم زندگیم بعد از کما رفتنم تغییر کرده... اصلا پیش نمیره،هرروز بدتر از دیروز
محسن سکوت کرده بود تا من حرف بزنم
مهدی:حس میکنم بعد از این اتفاقات رفتارم عوض شده،شماها رفتارتون عوض شده،اون نگاهتون همش بهم از روی ترس و نگرانیِ...یا حتی خودم دیگه اون آدم سابق نیستم،همش فکر میکنم فاصلهام خیلی زیاد شده باهاتون،همیشه امیرحسین یکی یهچیزی بهش میگفت میومد برای من تعریف میکرد ولی الان باید سهساعت مقدمه چینی کنم تا حرف بزنه باهام...احسان اصلا از اون زمان کما رفتنم حرف نزده بهم...رسولم فقط کوتاه حرف زد باهام،هیچی دیگه بهم نمیگه قبل از این ماجرا باهام راحت بود حتی خود توام هیچی نمیگی ،همیشه وقتی حالت بد بود میومدی بهمن میگفتی
محسن:الان بخاطر این ناراحتی؟
مهدی:امشب اعصابم کلا خورده،ولی یکیش بخاطر اینه
محسن:آخه گفتنی نیست اون روزا مهدی،همون بزار تو خودمون بمونه،توام خودتو گم کردی،انگار هنوز درگیر اون اتفاقی،بیا بیرون،خودتو بکش کنار از اون یه ماه،فکر کن هیچی نشده
مهدی:اگه پاکش کنم ردش میمونه محسن
محسن:نگران نباش ردی نمیمونه،تو فقط لجبازی نکنی و بیای مثل بچه آدم بری پیش دکترت و درمان بشی همه لک ها پاک میشه
امیرحسین:بابا شام آمادهاس
محسن:بچه هارو صدا کن بیان
امیرحسین:چشم
محسن:حالام پاشو یه آب به سروصورتت بزن سرحال بشی
مهدی:باش
محسن:فردا یکم شلوغم ولی پسفردا میبرمت پیش دکتر قلب
مهدی:خوبم محسن،اگه حالم بد شد اینسری خودم میرم
محسن:آره دیگه باید بمیری تا بری دکتر،بلند شو برم میزو بچینم
☆☆☆
#رسول
شام چند قاشق بزور آب خوردم،عمو هم بدتر از من بود،فقط کاهو میخورد
بابام خداروشکر امشب گیر نداد بهمون
علیرضا:بابایی
رسول:جان دلم
علیرضا:فلدا بلیم پیش آقاجون؟
رسول:فردا کار دارم بابا،قول میدم یه روز دیگه بریم خوبه؟
علیرضا:دلم تنگ شده
رسول:گفتم که چندروز دیگه میریم..یا اصلا میخوای تو بری کنارشون من بعدا بیام؟
علیرضا:نه دلم برای توام تنگ میشه
رسول:قربونت برم...بریم بخوابیم؟
احسان:وا خواب چی؟ساعتو دیدی؟هنوز ۱۰ شبه
مهدی:۱۰ شب برای بچه دیروقت هم هست،همش که نمیشه دیر بخوابه....رسول عمو برید بخوابید
رسول:شبتون بخیر
علیرضا:شببخیل
همه با لبخند شببخیر گفتن
دست علیرضا رو گرفتم بعد از زدن مسواک و برداشتن یه لیوان آب رفتم تو اتاقم،قرصی که امشب دکتر بهم داده بود خوردم،بعدش هم قرص خوابآورمُ خوردم
روی تخت نشستم یه بالشت گذاشتم روی پاهام علیرضا رو خوابوندمش
___
نیم ساعتی میشد علیرضا خواب بود
قرصم تاثیر گذاشته بود گیج خواب بودم ولی دوست نداشتم بخوابم
تو همون حالت نشسته بودم تا خوابم نبره
فکر صبح و محمد یا حتی رفتار عمو از این بهبعد تو سرم بود
اینکه اگه دوباره امیرحسین و احسان بفهمن ازشون پنهون کاری کردم چیکار میکنن
یا حتی اگه آقاجون و بیبی متوجه بشن چه واکنشی نشون میدن
مهرداد و باباحسن چی؟
یا حرفای ساسان که بعد از من علیرضا چی میشه؟اگه خوب نشم و یه پدر افسرده باشم براش چی،اینکه بقیه راجبم قراره چه فکری کنن و چی بگن
برای یه لحظه چشم بستم،یه چیز ته دلم انگار به حرف اومد که تا کِی میخوای به فکر بقیه باشی،به فکر حرف مردم یا حتی واکنششون
واقعا چرا هیچوقت به حال خوبم فکر نکرده بودم اینمواقع؟ الان که داره از خواب چشمام میسوزه چرا باید حرفای یه آدم بیارزش مثل ساسان بیاد تو ذهنم؟یا چرا باید نگران واکنش برادرام باشم؟چرا هیچ وقت تو لحظه زندگی نکردم؟خب رسول تو الان خوابت میاد چرا نشستی داری فکر میکنی بخواب،بزار یکم مغزت حتی روحت بعد از یه شب پراسترس استراحت کنه،به فکر روح و جسم خودت باش نه فکر مردم
دراز کشیدم چون علیرضا سرشو گذاشته بود سمت پایین تخت منم همون سمتی سرمو گذاشتم،دستشو گرفتم تو دستم و بعد از بسم اللهی چشم بستم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو لحظه زندگی کن رفیق🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برمشامممیرسدهرلحظهفاطمهس
روزهای بیمادرینزدیکاست✨💔
نعمتالهی/زنگارღ
برمشامممیرسدهرلحظهفاطمهس روزهای بیمادرینزدیکاست✨💔
گَربهزَهرابِرسَدنامهیمانیستغَمی...
هَرکَسیبَچهیبَد را زده،مادَرنَزَده...(:
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹پارتღ
#رسول
نزدیکظهر
ساعت ۱۱ هنوز محمد نیومده بود و کارش داشتم،آقای عبدی هم یه جلسه مهم داشت
نمیدونستم چیکار کنم باید سریع درخواست مجوز میگرفتیم اما اگه محمد درخواست میداد زودتر میدادن بهمون،زنگ زدم به محمد بعد از چند بوق صدای خستهاش پیچید
محمد:جانم
رسول:سلام آقا،خوبین؟چرا صداتون اینجوریه
محمد:چجوریِ؟
رسول:خستهاید انگار
محمد:خوبم...کاری داشتی
رسول:نمیآید اداره؟
محمد:کاری داری؟
رسول:تونستیم خونه وحید سانی رو پیدا کنیم،یه تیم هم اونجا مستقر شده از صبح تا الان سه نفر وارد خونهاش شدن ولی هیچی ازشون نداریم
محمد:چرا؟مگه بچهها اونجا نبودن؟میگفتی برات عکس و فیلم بفرستن
رسول:با پوشش وارد میشن آقا،باید مجوز شنود و دوربین برای خونه سانی رو زود بگیریم
محمد:رسول من امروز نمیتونم بیام اداره،به آقای عبدی بگو
رسول:ایشون هم نیستن جلسهان
محمد:خب خودت درخواست بده من زنگ میزنم پیگیری میکنم
رسول:چرا امروز نمیتونید بیاید؟
محمد:فکر کنم خدا دید چقدر ذوق داری زودتر عمو بشی گفت دیگه آرزو به دل نمونی
هنگ کردم،یعنی محمد بابا شد؟
لبخند عمیقی زدم،توی دلم کلی خداروشکر کردم
رسول:بهدنیا اومد؟
محمد:نه هنوز،دکترش امروز نبود ولی عطیه شب حالش بد شد آوردمش گفتن باید امروز عمل بشه،الانم زنگ زدن به دکترش توراهِ
رسول:میخواید بیام پیشتون؟
محمد:نهبابا کجا بیای آخه،اونجا باید باشی کارا ناقص نمونه...رسول امیدم به شماست امروزا
رسول:چشم خیالتون راحت کاری ندارین؟
محمد:قرصتو خوردی؟
با دیدن ساعت و نخوردنشون محکم زدم رو پیشونیم که بد صدا داد
رسول:بله آقا خوردم
محمد:فکر کنم خیلی ساده گرفتم بهت که دروغ شده مزه واست،اومدم مفصل باهم صحبت میکنیم نه؟
رسول:بله آقا ببخشید
محمد:دیشب ساعت چند قرصتو خوردی؟
رسول:۱۰
محمد:خب باید ۶ صبح میخوردی که نخوردی... دیگه نخور ساعتش بههم نریزه همون ساعت ۲ بخور..وای به حالت رسول اگه دوباره تکرار بشه
رسول:بله آقا
محمد:رسول دکترش اومد کاری نداری؟
رسول:نه آقا مراقب خودتون باشید خدافظ
محمد:خدافظ
گوشی رو کنار گذاشتم و با همون لبخند مشغول درخواست مجوز شدم،بهترین خبری که شنیدم این مدت همین بوده واقعا
وایخدا قراره آقامحمد بشه بابا....(:
ولی ذوقم یه دلیل دیگهام داشت،اینکه محمد الان خستهاس،فکرش صدجاست،اما وقتی منم جز اون صد تا فکرشم حالمو خوب میکرد
اینکه نگرانمِ دلیل ذوقم میشد
☆☆☆
#مهدی
حسینی:باید حضور داشته باشی مهدی
مهدی:نمیخوام خانی رو ببینم مگه زوره؟
حسینی:دیوونه شدی برادر؟باید تو دادگاه باشی،به خانم محبی هم زنگ زدم که بیاد، بیرونِ....وای حتی فکر کردن به اینکه قراره باز باهاش چشم تو چشم بشم سرم درد میگیره
مهدی:😂ببین دیگه من چی کشیدم از دستش تو اونجا
حسینی:آره میدونم،به توهم بد نگذشته والا،صیغه محرمیتُ....
مهدی:زهرمار انقدر بگو همه بفهمن... امیرعلی دارم میگم اونجا هردوتامون زخمی بودیم خوشم نمیاومد همینجوری زخمشو ببندم مجبور شدم که محرم بشیم ولی امیرعلی یادم بنداز بعدا واست تعریف کنم چیا بهم میگفت
حسینی:همون معلومه،یه جوری منو میخواست بپیچونهها...میگفت منظورم اینکه من میخوام لیست مهمونای بلهبرونمُ بنویسم مهدیام میخوام بنویسم،تا اونموقع ببینم زنده میمونه یا نه اینجور چیزا دیگه
مهدی:🤣
حسینی:نمیری از خنده حالا
در اتاق زده شد و صدرا اومد،بعد از احترام سمتمون ایستاد
صدرا:آقا یک ساعت دیگه دادگاه تشکیل میشه،سرهنگ گفتن برید
حسینی:خیله خب،به امیرحسین و کمیل بگو بمونن کلانتری،خودت بیا باهامون
صدرا:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ذوقاینکه یکی داره بهت فکر میکنه🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بی سبب نیست که تو علت خلقت باشی
توکه هم شأن علی، فاتح خیبر هستی
نه فقط بر حسن و زینب و کلثوم و حسین
فاطمه، بر همه ی خلق تو مادر هستی...(:✨