→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹³پارتღ
#مهدی
توی دادگاه، وقتی خانی فهمید هنوز زندهام،با اخم و عصبانیت خاصی نگاهم کرد، دلم نمیخواست هیچوقت بفهمه یا حتی دوباره نگاهم کنه نه اینکه بترسم ازش عددی نبود واسم ولی خانی یه خاطراتی برام درست کرده بود که عذابه برام واسه همین، توی این مدت هیچکس چیزی بهش نگفته بود. قاضی که روبهروم نشسته بود، همون قاضیِ پروندهی برادر خانی بود.
قاضی:خوندم چه اتفاقی برات افتاده سرگرد. بهتری الان؟
مهدی: بله خداروشکر، بهترم.
قاضی: بابت شهادت همکارات هم تسلیت میگم(موقع فرار خانی از دست پلیس دو نفر از بچهها هم شهید شدن همه رو میگه)
مهدی: مچکرم.
لبخند زد و پرونده رو باز کرد ورق زد، اما صدای نفسهای تندِ آرزو که پشت سرم نشسته بود، تمرکزم رو برید. آروم برگشتم عقب. رنگش پریده بود چشمهاش سمت خانی بود،حدس اینکه اونم داره به اون روزا فکر میکنه سخت نبود ،لب زدم که از سالن بره بیرون.
مهدی:عذر میخوام حاجآقا…
قاضی سرش رو بلند کرد:
قاضی: بگو موحد
مهدی:خانم محبی حالشون زیاد خوب نیست… فضای دادگاه با حضور متهم براشون سنگینه. اگه امکان داره از دادگاه برن بیرون چون تمام اظهاراتشون تو پرونده هست
قاضی: باشه. خانم محبی بیرون باشید، بعداً صداتون میکنم.
به صدرا اشاره کردم که همراهش بره بیرون. امروز قراره همهچیز تموم بشه. پرونده بسته میشد، خانی به سزای کاراش میرسید، و من بالاخره میتونستم با خیال راحت برسم به مراسم چهلم سجاد.
حسینی از کنارم خم شد و گفت:
حسینی:خوبی مهدی؟
مهدی:چطور مگه؟
حسینی:میترسم مثل اون روز حالت بد بشه… با دیدن خانی.
لبخند زدم.
مهدی: نه امیرعلی امروز حالم خوبه. پرونده تموم میشه، میتونم یه نفس راحت بکشم.
حسینی:فعلاً صبر کن ببینیم حکم چی میبرن براش.
☆☆☆
#رسول
با بچهها تو نمازخونه جمع شده بودیم و عکس حلما که محمد فرستاده بود میدیدیم
هرکی یه نظری میداد که کجاش شبیه محمده
سعید:فرم صورتش بنظر من به مادرش رفته
امیر:بابا سعید بچه چند ساعته بدنیا اومده چه فرم صورتی آخه
رسول:خوبه خودت الان میگفتی دهن و بینیش قشنگه
امیر:گفتم قشنگه
رسول:خب چند روز که بگذره تغییر میکنه
فرشید:وای خدا چقدر کوچیکه خدااا
رسول:محمد خیلی نامردا
داوود:چرا؟
رسول:نمیزاره بریم ببینیمش
داوود:وا رسول روز اولی کجا بری آخه،الان کل فک و فامیل میخوان برن ما بریم چیکار آخه
رسول:خب دوست دارم زودتر ببینمش
بچهها نفری یه پسگردنی زدن اونم بیدلیل و عشقی،کلا مشکل ذهنی و روانی دارن هیچ کاریشون نمیشه کرد
دوباره عکسشو دیدم،ولی پا قدمش خیر بود امروز حال خوبی که داشتم تو این مدت نداشتم،خیلی خوب بودم و هنوز لبخند داشتم
به بابا پیام دادم و بهش گفتم بچهمحمد بدنیا اومده،عمو و امیرحسین و احسانم شب میگم
☆☆☆
#ارزو
نمیدونم چرا این یارو دست از زندگیم برنمیداره،اون صحنه ها و حرف ها
اون نیشخند و چاقوی توی دستشون
بوی خون که اتاق پر کرده بود
یا حتی محرمیت منو اون،توی ذهنم بود
اَه خدا لعنتت کنه خانی تازه یکم قلب واموندهم خوب شده بود باز درد گرفت،اومدیم بیرون و من قرصمو خوردم
خدا خیرت بده سرگرد بعضی وقتا واقعا کارای خوبی میکنی آفرین،راضیام ازت
هیچکاری نمیتونستم بکنم گوشیمو هم گرفته بودن اون پلیسی هم که همراهم بود دوتا صندلی دورتر از من نشسته بود
از حلقه توی دستش معلوم بود ازدواج کرده
خب حوصلم که سر رفته یکم بریم فضولی
یه صندلی نزدیک شدم تا معذب نشه
آرزو:میگم آقا پلیسِ شما زن دارین؟
صدرا:خیلی مهمه الان
آرزو:اَه تو ذوق نزن دیگه،از فرماندهاش بدتر.... درجهات چیه؟
صدرا:سروان
آرزو:من این درجههارو نمیدونم میشه یاد بدی؟
یه نگاه بهم کرد،من نمیفهمم این پلیسا چرا انقدر بیحوصله و کم انرژیان
صدرا:ستوانسوم یدونه ستاره کوچیک داره،درجهاش از سرباز بالاتر از ستوان اول و دوم پایین تر، ستوان دوم دوتا ستاره و ستوان اول سهتا ستاره... سروان که میبینی درجههای منو ۴تا ستاره داره... سرگرد یدونه ستاره بزرگ داره که درجهاش از ستوان و سروان بالاتره...سرهنگ دوم و اول هم داریم،که سرهنگ دوم دوتا ستاره بزرگ و سرهنگ اول سه تا ستاره بزرگ داره...بعدش هم که سرتیپ دوم و سرتیپ و سرلشکر و سپهبد،اینا آرم کلمه الله و دوتا شمشیر داره با ستاره ها که برای هرکدوم فرق داره
ارزو:خب بعد از سپهبد نداریم دیگه؟
صدرا:چرا ارتشبد اونم همین آرم داره با چهارتا ستاره
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:یاد گرفتید دیگه شماهم؟
مطمئن بشم😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ناشناس هم بچهها فردا از مدرسه که اومدم میزارم براتون چون وقت نکردم این مدت جواب بدم فقط میخوندم
سلام خوبین
شبتون بخیر
خب امشب ناشناس رو جواب میدم اگه وقت نشد عکس بزارم بخاطر تبادل فردا میزارم تصاویر رو
راستی راجب این درجهها توی پارت قبلی گفته بودید الان تصویرشو براتون میزارم من طبق این گفتم توی رمان