راستی درباره تیپ آراز گفته بودید خیلی گشتم که پیدا کنم ولی واقعا هیچی پیدا نکردم همهشون یا خوب بودن یا خیلی بد بودن
کلا یدونه پیدا کردم اونم یه کوچولو شبیهِ
یه چیز دیگه گفته بودید آهنگ بزارم پایین پارت که بخونید
قبلا هم گفته بودم من آهنگ گوش نمیدم،بعد پارتی تایپ نمیکنم که نیاز به آهنگ داشته باشه واقعیتش
حالا اگه همچین پارتی نوشتم از عزیزانی که آهنگ گوش میدم کمک میگیرم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁷پارتღ
#رسول
دستشو به سمتم دراز کرد و همینطور که آدامس توی دهنشو میجوید گفت
آراز:سلام خوبین
با اکراه دستمو جلو بردم و به زور یه لبخند زدم
رسول:سلام،خوش اومدی،رسولم خوشوقتم از آشناییت
علی هم بلند شد و دست داد بعد هم چون کار داشت زود رفت قرار شد بقیه کارهای رمزگذاری که هیچی هم نمونده بود خودم انجام بدم
آراز:من باید اینجا کار کنم داوود جون؟
به میز من اشاره کرد و گفت،اخمی کردم که داوود با دیدنش بزور خندهشو نگه داشت
داوود:نه اول باید بری پیش فرمانده،ایشون بهت میگن چیکار کنی،راستی ایشون هم فرمانده پشتیانی هستن روی این میز کار میکنن
آراز:اها،فکر کردم منو آوردی اینجا تا کار کنم
داوود:نه بابا،فقط برای آشناییت بود
آراز:ببخشید رسول جون فرماندهای شما؟
واقعا نمیتونستم تحمل کنم این مدل حرف زدنو،الانم که عصبیام
رسول:شنیدید که داوود گفت فرمانده پشتیانیام
آراز:با این سن و سال اخه؟
محمد:مهم تواناییشِ
داوود و آراز برگشتن،سری به نشونه سلام و احترام منو داوود تکون دادیم ولی آراز نه
آراز:نه بنظرم باید مهم سن و سال باشه نه توانایی،قطعا تجربه خیلی ها که سنشون بالاتر از رسول جونِ بیشتره
محمد اخم همیشگی روی صورتش بود با جدیّت خاصی گفت
محمد:اینجا نظرتو مهم نیست ولی،درضمن باید بدونی که اینجا مهم توانایی فردِ نه ریش سفید و سن کم،متوجه شدین؟
معلوم بود از جدیت محمد یکم حساب کار اومده دستش
آراز:بله فهمیدم
محمد:شما آقای صفایی هستید؟
آراز:بله
محمد:پس اینجا چیکار میکنی؟نمیدونی باید بری پیش فرماندهات؟یه راست اومدی سایت؟نظرم که میدی
داوود:آقا من آوردمش
محمد:خودم دیدم آقا داوود تو فقط هممسیرش شدی، رسول رمزگذاری تموم شد؟
رسول:نه آقا،یه ربع دیگه کار داره
محمد:خوبه،(اشاره به آراز)شما هم بیا اتاقم
محمد رفت و من نشستم رو صندلی
یه طوری خرکیف شده بودم محمد اونطوری حرف زدا،انگار بهم درجه یا مدال دادن واقعا برای من اینا اینقدر ذوق ندارن که تعریف محمد داره
آراز:داوود جون این کی بود
داوود:وای آراز انقدر نگو داوود جون خوشم نمیاد،داوود خالی مگه چشه؟
آراز:خب من باهمه همینم
داوود:اینجا نباش،این آقایی که الان دیدی محمده اسمش،فرماندهمون،بشدت تو کار سختگیر و جدی،حواستو جمع کن تا سوتی ندی پیشش،الانم برو ببین چیکارت داره
آراز:منکه نمیدونم اتاقش کجاست
داوود:میام باهات،رسول داداش کاری نداری بامن؟
رسول:نه دمت گرم
داوود لبخندی بهم زد بعدم با آراز رفتن بالا
منم زود کارامو انجام دادم
☆☆☆
#محمد
وارد که شدن منم از تماس به عطیه منصرف شدم
محمد:داوود تو برو به کارت برس ممنون
داوود:بااجازه آقا
سری تکون دادم و به پسره اشاره کردم بشینه
محمد:خب چون کارت اداریِ و عملیاتی نیستی به داوود میگم کمکت کنه چون رسول سرش شلوغه به اون نمیشه گفت ولی هروقت مشکلی داشتی میتونی بهش بگی...اینجا یه مکان رسمیِ لطفا از فردا صحبت کردنت و لباس پوشیدنت مثل بقیه باشه،اینجا یه شأن و منزلتی داره که باید حفظ بشه
آراز:خب لباس رسمی من نمیتونم کت و شلوار بپوشم خوشم نمیاد
حس میکردم دارم به یه بچه میفهموندم چیکار کنه چیکار نکنه
محمد:گفتم مثل بقیه،همه که کت و شلوار نپوشیدن پسر جون،قرار بود ساعت ۹ بیای که تاخیر داشتی روز اول نادیده میگیرم،از فردا اگه خواستی دیر کنی مرخصی میگیری
آراز:بله یکم پیدا کردن اینجا سخت بود
محمد:دلیل نخواستم که...راستی من نمیتونم چون پدرت توی این دم و دستگاه درجه داره باهات جور دیگهای رفتار کنم
آراز:بله میدونم اونو
محمد:سوالی نیست؟
آراز:تو پروندهای که تو دستتونِ هستم؟
محمد:بله، میگم بچه ها میز کارتو نشون بدن،و همینطور پرونده رو.. اگه سوالی نداری میتونی بری
نهای گفت بعد هم بلند شد رفت بیرون
منم گوشیمو برداشتم شماره عطیه رو گرفتم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ذوق...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
آخر شب پارت میدم الان باید درس بخونم
واقعا وقت نمیکنم ناشناس جواب بدم،دیگه قطعا فردا چون چهارشنبهاس جواب میدم