eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
♥ درالتهابِ‌زمین؛ دراضطرابِ‌زمان؛ یادِشما چترامان‌من‌است زیرباران‌دردها... +السَّلامُ‌عَلَيْكَ‌يَا وَعْدَاللَّهِ‌الَّذِي‌ضَمِنَهُ... 🌼سلام‌برمولای‌مهربانےڪه آمدنش‌وعده‌ی‌حتمےخداست‌و سلام‌برمنتظـران‌ودعاگویان‌آن روزگارنورانےوقریب...✨ ...🌼
سلام شبتون بخیر
جواب ناشناس رو توی کانال زاپاس‌و ناشناس میزارم اونجا بخونید
برای تبادل و همسایه شدن به پی‌وی پیام بدین لطفا🙏🏻😊 @fatemeh_315_133 (ممنون از همسایه‌های عزیزی که فور میکنن)
‌بچه ها نصف پارت نوشتم ولی دیگه نمیتونم به دلایلی صبح تا قبل از ظهر مینویسم و میفرستم
سلام صبح نزدیک به ظهرتون بخیر و شادی😊😂
دارم تایپ میکنم یکم مونده
👌انقده مونده
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ²⁶پارتღ (روز‌بعد،سرکلاس) مزخرف‌ترین کلاسی بود که دیدم،دو دقیقه تدریس میکنه نیم ساعت حرف میزنه و از بدی های ایران میگه،میگه‌که اروپا بهتره و پیشرفته‌اس و در آخر تشویق میکنه برای رفتن به اونجا و درست کردن یه زندگی پر‌آرامش و بدون سختی،به این فکر کردم اگه واقعا برم از ایران واکنش بابا چه خواهد بود،قطعا که با ارّه‌ سرمو از تنم جدا میکنه،وای خدا فردا شب تولد مامانه میخواد گیر بده بیا خونه هوف با صدای سانی که مخاطبش من بودم به خودم اومدم سانی:Араз, ты недавно присоединился к нашему кругу. Скажи, у тебя есть желание уехать из Ирана? Хочешь жить спокойной, мирной жизнью?» (آراز تو تازه وارد جمع‌مون شدی،بگو ببینیم تمایل به رفتن از ایران رو داری؟دوست داری یه زندگی پر‌آرامش داشته باشی؟ یکم سکوت کردم که مثلا دارم بهش فکر میکنم و واسه اولین باره همچین پیشنهاد هایی بهم شده ولی خبر نداره من آرزوم رفتن از اینجاست آراز:Честно говоря, профессор, я ещё не думал об этом. Но кто же не любит счастье и спокойствие? Место не так важно — важно то, какое спокойствие ты обретаешь.» (راستش استاد تابه حال بهش فکر نکردم ولی کی از خوشبختی و ارامش بدش میاد؟حالا مکانش مهم نیست،مهم آسایشی هست که بدست میاری) سانی که از حرفم خوشش اومده بود و همینطور هم دید که خوب روسی حرف‌میزنم منو به بقیه مثال زد و میگفت باید مثل من فکر کنن حالا خوبه گفتم تابه حال بهش فکر نکردم گاوِها گوشیمو در آوردم و با یکی از دوستام که آنلاین بود شروع کردم به چت کردن در عوض حواسم به حرفای سانی بود وای فرمانده گفته بود باید بعد از پایان کلاس گزارش کامل بنویسم که چی بهمون گفت و نگفت،اَه بابا من مغزم ماهیِ چطوری گزارش کامل میخواد ازم،رسولم که دیگه چون نگفتم روسی بلدم از دستم عصبیِ کمک نمیکنه البته وقتی اینجا نیست بدبخت چطوری کمک کنه بقیه حرفاشو ظبط کردم تا حداقل یه چیزایی بگم بهشون گوشی ‌سانی زنگ خورد یه عذرخواهی کرد و جواب داد،آروم حرف میزد ولی چون من نزدیکش بودم متوجه شدم چی میگه سانی:متوجه نمیشم خانم،شب بلیت دارید باید برید..آخه من کیو بفرستم.درسته که هویت سوخته دادیم برای خرید بلیت ولی این قرار مهمه..میخواید با عبدالصمد تماس بگیرم ملاقات رو به یه روز دیگه بندازم..بله چشم اینجوری خودمم میتونم بیام اگه هفته بعد باشه...نه نگران نباشید برای تفریح یکی رو میفرستم بره...اونم به چشم مهمونی دوشنبه‌شبُ برگزار میکنم...نه تو همون باغ همیشگی خانم...بله روز بخیر سانی تماسو قطع کرد بعد ادامه زر هاشو گفت یعنی چی سفرش لغو شده؟باید هرچی زودتر به فرمانده میگفتم چون قرار بود زودتر از اونا برن جنوب نیم ساعت گذشت که کلاس‌تموم شد توی این دو ساعت واقعا فقط نیم ساعت تدریس کرد تو مخ زود سوار موتور شدم و یکم از موسسه فاصله گرفتم شماره آقامحمد گرفتم بعد از چند بوق برداشت محمد:بله آراز:سلام آقا،راه افتادید سمت جنوب؟ محمد:تازه می‌خواستیم بریم،چیشده مگه؟تو کلاس نداری؟ آراز:تموم شد،الان که تو کلاس بودیم سانی با یه نفر که فکر کنم پناهی بود حرف زد فکر کنم سفرشون لغو شده آقا محمد:مطمئنی؟ آراز:بله آقا خودم شنیدم محمد:خیله خب،تو دیگه برو خونه فردا اول وقت اداره باش قبل از اومدن منم گزارش کامل رو میزم باشه آراز:چشم تماسُ قطع کرد،رفتم سمت فروشگاه و یکم خرید کردم خونه نویان کوفتم نبود آدم بخوره ☆☆☆ پله هارو زود رفتم پایین دیدم رسول داره با داوود حرف میزنه،کنارشون قرار گرفتم محمد:داوود سفر پناهی لغو شده؟ داوود:فکر نکنم آقا محمد:یه نگاه بنداز سریع داوود:چشم محمد:رسول سانی تماسی نداشته؟ رسول:سعید خط سانی رو چک میکنه آقا...سعید یه لحظه‌میای دستی به موهام کشیدم که سعیدم بهمون اضافه شد سعید:جانم؟ محمد:سانی تماسی دریافت نکرده؟ سعید:نه آقا داوود:آقا محمد سفر لغو نشده محمد:پس آراز چی‌میگفت رسول:چی‌شده مگه آقا؟ محمد:الان آراز زنگ زد گفت توی کلاس پناهی با سانی تلفنی صحبت کردن و گفته که سفر لغو بشه داوود:نه آقا سفر لغو نشده اگه شد اطلاع میدم محمد:مطمئنید تمام خط های سانی رو دارید؟ رسول:وقتی الان آراز میگه تماس گرفته و ما متوجه نشدیم پس قطعا مطمئن نیستیم محمد:برگردید پیدا کنید بچه‌ها،جایی کار دارم میرم زود برمیگردم،حواستون به همه چی باشه همه‌شون چشم گفتن ☆☆☆ بعد از خروج همه دوباره خط سفیدم زنگ خورد دیدم نسیم بهم زنگ زد سانی:جانم نسیم:ببین ول کن میرم الان بهم زنگ زدن گفتن باید بری سانی:درگیری دارن با خودشون،یه بار میگن برید یه بار میگن نه نسیم:ولشون کن توام اونجا رو ول کن بیا بریم باهم،با ماشین میریم سر راه یه سر باید به کرمانشاه هم بزنم سانی:چشم،کی راه بیفتیم؟ نسیم:الان میام دم خونه‌ات دنبالت ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:الان چی‌بگم؟؟🤐
‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بچه‌ها اگه تعطیل شدیم بازم پارت تایپ میکنم اگه نه که باید بشینم برای امتحان فردام بخونم(نیم‌ترم دارم ولی امیدم به تعطیلیِ😂🤦🏻‍♀)
خیلی ناشناس کم بود این دو روز🤐🥴