هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
شب بازم میزاری؟! 🥲
☆☆☆
میخواستم زودتر بدم ولی مهمون داریم نمیدونم بتونم زود بدم یا آخر شب
ولی میدم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁸پارتღ
#رسول
محمد:برای چی زنگ زدی گفتی سفر لغو شده؟هاااا
آراز واقعا مونده بود چه جوابی بده البته که حق داشت تازه وارد بود و با عصبانیت آقامحمد آشنا نبود،یکم مِنُ مِن کرد که با سوال دوباره آقامحمد چشماشو بست و بعد از چند ثانیه باز کرد
محمد:چرا حرف نمیزنی هاااا؟مگه تو اونجا نبودی؟پس چرا بهم گفتی لغو شده سفرشون؟
آراز:خب آقا سفرشون لغو شده بود گفتم شما الکی نرید
محمد:که سفر لغو شده؟آراز منو بیشتر از این عصبی نکن حرف بزن چرا گفتی اون حرفارو وقتی زنگ زدی
آراز:بخدا دارم راست میگم آقا،توی کلاس که بودیم یکی به سانی زنگ زد اونم گفت باشه سفرُ لغو میکنم،بعد گفت یکیُ برای تفریح میفرسته و از مهمونی دوشنبه شب حرف زد همین
محمد:ولی الان سانی به همراه پناهی راهی شدن و ما روشون سوار نیستیم،وقتی گفتی سفرش لغو شده ما عملا بخاطر حرف تو دیگه همه چیو ول کردیم برو خداروشکر حداقل تمیم داشته فهمیدیم که رفتن سمت جنوب،ولی اگه الان وسط راه با یکی قرار بزاره و ما نفهمیم چی؟میدونی چی میشه؟میدونی اگه از اول دنبالشون بودیم شاید کلی اطلاعات به پرونده اضافه میشد؟الان از کجا بفهمیم تو جنوب کجا مستقر میشن؟کجا قرار میزارن
آراز سرش پایین بود و هیچی نمیگفت ولی لرزش دستاشو میشد دید،دلم براش سوخت رفتم سمت آقامحمد
رسول:حالا آقا تقصیر آرازم نیست خب اونجا هر چی دیده به شما گفته، من قول میدم که پیداشون کنم
آقامحمد چشمهاشو چند ثانیه بست بعد رفت پشت سیستمش نشست
آروم به آراز که داشت بهم نگاه میکرد لب زدم خوبی؟اونم فقط سر تکون داد
☆☆☆
تابهحال تجربه نکرده بودم یکی جز بابام سرم داد بزنه،همش فکر کردم اینم مثل بابام آخر جملهاش بهم چندتا سیلی میزنه
بهجای اینکه گوشهام حرفهای آقامحمد بشنوه داشت صدای بابا که همیشه سرزنشم کرده میشنید،لرزش دستام بیاختیار بود
ولی امشب انگار واسه یه بارم که شده به آرزوم رسیدم،یکی ازم حمایت کرد حتی با یه جمله ساده ولی بازم حس اینکه یکی پشتت دراومده ضربان قلبمو آروم میکرد،درسته مامان همیشه میخواست که پشتم دربیاد ولی بابا حتی به مامانم اجازه نمیداد که طرفم باشه ولی الان رسول بدون اینکه ازش خواهش کنم یا کسی جلوشو بگیره ازم حمایت کرد،دلم میخواست اولین کسی که تو زندگیم پشتم وایساده رو بغل کنم و ازش تشکر کنم ولی نمیشد
وقتی بهم با لبخونی گفت خوبی انگار بهم دنیا رو دادن،اینکه فکر کنی برای چند ثانیه هم که شده یه نفر نگران حالته،قشنگه
محمد:چطوری میخوای پیداشون کنی رسول؟
رسول:باید بررسی کنم آقا،ولی کار که نشد نداره میشه
با یاد آوری اینکه من صدارو ضبط کردم گوشیمو درآوردم و بدون هیچ حرفی صدارو گذاشتم
آقامحمد سرشو بلند کرد بهم خیره شد
وقتی اون قسمت تماس سانی تموم شد آروم گفتم
آراز:قصدم فقط این بود که اذیت نشید این همه راه برید آقا،من نمیدونستم تو این شرایط باید چهجوری برخورد کنم عذر میخوام ازتون،الانم هر تنبیهی باشه انجام میدم
گوشی رسول زنگ خورد و نشد که آقامحمد جوابمو بده
☆☆☆
#داوود
با سعید بلاخره رسیدیم به ماشین هادی ولی خودش نبود،یکم اطرافُ نگاه کردیم اما پیداش نکردیم
سعید در ماشین باز کرد و هردمون نشستیم
همه جارو گشتیم تا یه چیزی پیدا کنیم ولی هیچی نبود
سعید:این چیه دیگه
سعید از کنار دنده یه کاغذ پیدا کرد و مشغول خوندنش شد،بعد از خوندنش از شدت هیجان چندبار مشت زد به فرمون
سعید:آفرین هادی،دمت گرم
داوود:چته سعید
سعید:بابا هادی نوشته که یه دربست گرفته رفته دنبالشون،گفته گوشیم شارژ نداره ولی تو اولیت فرصت میزنه به شارژ زنگ میزنه
داوود:تو چرا خوشحالی؟از کجا معلوم که تونسته پیداشون کنه یا نه
سعید:احمقی دیگه،تو ۱۰ درصد هم احتمال بده پیداشون کنه، خداروشکر
داوود:وای یعنی چی میشه سعید؟اصلا دلم مونده توی اداره آقامحمد با آراز چطوری رفتار میکنه؟
گوشیم زنگ خورد،ناشناس بود جواب دادم
سعید:بله؟
هادی:سعید منم هادی با گوشی راننده تاکسی زنگ زدم
سعید:سلام خوبی هادی؟کجایی؟
هادی:دنبالشون پیداش کردم،سعید من گوشیم خاموشه کاغذ توی ماشینو خوندی؟
سعید:آره
هادی:ببین اینا دارن میرن سمت کرمانشاه،نیم ساعت دیگه میرسن،زود بیاید
سعید:باش مراقب خودت باش
هادی:خیله خب فقط ماشینمو بکسل کنید ببرید
سعید:نگران نباش خدافظ
داوود:چیشد؟
سعید:میگم بهت صبر کن به رسول زنگ بزنم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تابهحال حس آرازُ تجربه کردین؟؟؟🥺
اینکه واسه اولین بار حس کنی یکی نگرانته....(:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بچه ها سلام
امشب نمیتونم پارت بدم ولی فردا زود میدم بهتون
چون مهمون داریم دیشبم نخوابیدم
واقعا خیلی پرو شدم که ناراحتم از اینکه فردا مدارس بازه😐🥴(ولی واقعا حق دارم،فردا خیلی درسای چرتی دارم.زنگ اول بخاطر مشاوره بیکاریم و هیچکس نمیاد بالا سرمون،زنگ دوم دینی که معلمش خوب نیست نمیتونه کلاسو کنترل کنه و همه یا خوابن یا حرف میزنن ولی چون مذهبی اون کلاس منم نگاهش به منع😐،زنگ سوم هم که زبان تو مخخ،و زنگ آخر عربی
چهارشنبه فقط همه بخاطر عربی میرن،فردا هم قطعا بخاطر اینکه چهارشنبهاس هیچکس نمیاد
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁹پارتღ
#رسول
ساعت ۱۱ شب بود،محمدم رفته بود کرمانشاه با سعید و داوود برگشته بود اونم چون شیفت نبود رفت خونه
شماره سعیدُ گرفتم که زود جواب داد
سعید:جانم؟
رسول:چیشد رسیدید؟
سعید:اره رسیدیم،هادی داره برمیگرده
رسول:کجا رفتن؟
سعید:هتل،حالا اسم هتلُ برات میفرستم ببین کدوم اتاقُ گرفتن
رسول:باش،محمد خوبه؟
سعید:آره خوابیده
رسول:دیگه عصبی نیست؟چیزی نگفت
سعید:نه اصلا حرفی نزد،آرومه
رسول:خیله خب خدافظ
دستی به صورتم کشیدم یادم افتاد قرصمو باز نخوردم،حالا خوبه محمد زنگ گذاشته،با زنگ یادم میره وای به حال اینکه زنگ نمیذاشت
سیستم خاموش کردم رفتم تو نمازخونه،یه لیوان آب برداشتم و رفتم سمت استراحتگاه ،۴،۵ نفر از بچه ها خواب بودن
دیدم آراز پاهاشو جمع کرده تو خودش و سرشو گذاشته روشون،هنوز یکم دستاش میلرزید،بدبخت انگار کسی تابه حال دعواش نکرده
کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونهاش،لیوان و ورق قرصهم کنارم گذاشتم
رسول:خوبی آراز؟چته پسر
سرشو آورد بالا چشمهاش قرمز بود
آراز:هیچی،خوبم
رسول:بخاطر محمد اینجوری شدی؟عادت کن به اینجور دعوا و توبیخ ها
آراز:نه بخاطر اون نیست
رسول:معلومه خیلی تیتیش مامانی هستی که با یه بحث ساده بغض میکنی و اینجوری تا چند ساعت دستات میلرزه ول کن بابا
آراز:من تیتیش مامانیام؟
و یه پوزخند بهم تحویل داد ولی اشک از چشماش ریخت زود پاک کرد
آراز:میشه تنهام بزاری؟خواهش میکنم
رسول:نوچ نمیشه،مگه اینو نمیدونستی
آراز:چیو؟
رسول:توی این سایت هر کی حالش بده باید بیاد پیش من حرف بزنه،اونم برای دفعه اول اجازه میدم خودش بیاد وگرنه اگه لج کنه و نیاد یه جوری قیر میشم بهش که ضعف اعصاب میگیره
بلاخره لبهاش کش اومد
آراز:اگه نگم چی؟
رسول:گفتم که قیر میشم
گوشیم زنگ خورد دیدم عمو مهدیِ
رسول:یهلحظه صبر کن تو فعلا بچین که قراره چی بهم بگی تا من جواب بدم....سلااام عموی خوشتیپ خودم
مهدی:علیک سلام آقای همیشه اداره بمون خودم
رسول:😂چقدرم که تو دلت برام تنگ میشه عمو
مهدی:منکه عمرا دلم برات تنگ بشه ولی خب چیکار کنم پسر تربیت کردی لوس،همش بهانهتو میگیره،حالا بهانه یکیُ میگرفت که آدم بود نمیسوختم، آخه تو؟؟
رسول:وا علیرضا دلش برای باباش تنگ نشه برای کی بشه؟باز اذیت کرد نیومدم امشب؟
مهدی:توکه خوشحالم میکنی نمیای ولی خب آره علیرضا کلی گریه کرد بابامو میخوام،خیلی دلم میخواد علیرضا بزرگ بشه ببینم بازم اینطوری دلش برات تنگ میشه یا نه
رسول:این موردُ خودمم نگرانم عمو،چون نکه داره دست شما تربیت میشه
مهدی:رسول بخدا میزنمت
رسول:باشه حالا قسم نخور پیشت نیستم
مهدی:قیافه زشتتو قراره ببینم که...کی میای؟اون اداره از دست تو خسته نشد؟
رسول:نه خسته نشده هنوز،عمو جان از داداشت بپرس بهت جواب میده این سایت رو دستای من میچرخه
مهدی:اها محمد و فرماندههای دیگهات هم که اونجا دارن علف میخورن حالا منظورم فقط با محمده
نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر خنده،برای اینکه بچه ها بیدار نشن دستمو رو دهنم گذاشتم
مهدی:تصور کردی توام؟وای خیلی صحنه قشنگی میشه بزار به محمد بگم
رسول:اها فقط امیدوارم منو شریک جرم نکنی عمو
مهدی:اتفاقا میخوام بگم فکر رسول بود
رسول:عجب
مهدی:بابا رجب...کی میای؟
رسول:امشب نمیام عمو کار دارم
مهدی:قرصتو که انشاءالله خوردی؟
به ورق قرص و لیوان آب نگاه کردم
رسول:آره خوردم
مهدی:دروغ بگی ایشالا به بز تبدیل بشی
رسول:وا عمو خب الان میخورم چرا حیوونم کردی
مهدی:دوست دارم،امشب همه رو حیوون کردم دیدم تورو نکنم روا نیست
رسول:اونارو چی کردی که من بز شدم
مهدی:امیرحسین گاو نر... احسان هم کردم گوساله، علی شد دلفین حامد شد خر
رسول:پس از بین ما فقط وضعیت علی خوبه
چرا؟این رواست که ما بشیم گاو و خر و گوساله و بز اون بشه دلفین؟
مهدی:اون آخه امشب واسم خورشت بامیه درست کرد،گفتم به جای دستت درد نکنه بهش لقب خوب بدم،حالا فردا به خوک تبدیل میشه
رسول:از دست تو عمو،امشب عمهاینا اومده بودن؟علیرضا کجاست
مهدی:نه ما اومدیم اینجا،علیرضا هم خیلی بیتابی میکرد بچهها بردنش بیرون یه دوری بزنن منم دیدم جمع محسن و رضا و زینب خیلی چرته گفتم به تو بز زنگ بزنم
رسول:چه خوب حداقل اینجور موقع ها یاد شما میافتم عمو،حالا بحثشون چیه که برات جذاب نیست؟
مهدی:هیچی دارم میگم دیگه چرت و پرت،یکم غیبت نمیکنن، مثلا یه بیان از فک و فامیل حرف بزنن راز های نهاده توی فامیل رو بفهمیم آخ مزه میده
رسول:😂اصلا بهت نمیخوره اهل غیبت باشی
مهدی:وقتی که الان داره فوتبال نشون میده ولی آقای ایکس زورگو نمیزاره مجبورم به غیبت فکر کنم
رسول:چرا نمیزاره؟خب تو گوشی ببین
مهدی:مریضه چیکار کنم، گوشی حال نمیده تلوزیونُ از برق کشیده
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:میونِ سیلیِ دنیا، یه نفر دستمو گرفت ــ شبیه نوری که از بینِ تمومِ درد گذشت💔