واقعا خیلی پرو شدم که ناراحتم از اینکه فردا مدارس بازه😐🥴(ولی واقعا حق دارم،فردا خیلی درسای چرتی دارم.زنگ اول بخاطر مشاوره بیکاریم و هیچکس نمیاد بالا سرمون،زنگ دوم دینی که معلمش خوب نیست نمیتونه کلاسو کنترل کنه و همه یا خوابن یا حرف میزنن ولی چون مذهبی اون کلاس منم نگاهش به منع😐،زنگ سوم هم که زبان تو مخخ،و زنگ آخر عربی
چهارشنبه فقط همه بخاطر عربی میرن،فردا هم قطعا بخاطر اینکه چهارشنبهاس هیچکس نمیاد
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ²⁹پارتღ
#رسول
ساعت ۱۱ شب بود،محمدم رفته بود کرمانشاه با سعید و داوود برگشته بود اونم چون شیفت نبود رفت خونه
شماره سعیدُ گرفتم که زود جواب داد
سعید:جانم؟
رسول:چیشد رسیدید؟
سعید:اره رسیدیم،هادی داره برمیگرده
رسول:کجا رفتن؟
سعید:هتل،حالا اسم هتلُ برات میفرستم ببین کدوم اتاقُ گرفتن
رسول:باش،محمد خوبه؟
سعید:آره خوابیده
رسول:دیگه عصبی نیست؟چیزی نگفت
سعید:نه اصلا حرفی نزد،آرومه
رسول:خیله خب خدافظ
دستی به صورتم کشیدم یادم افتاد قرصمو باز نخوردم،حالا خوبه محمد زنگ گذاشته،با زنگ یادم میره وای به حال اینکه زنگ نمیذاشت
سیستم خاموش کردم رفتم تو نمازخونه،یه لیوان آب برداشتم و رفتم سمت استراحتگاه ،۴،۵ نفر از بچه ها خواب بودن
دیدم آراز پاهاشو جمع کرده تو خودش و سرشو گذاشته روشون،هنوز یکم دستاش میلرزید،بدبخت انگار کسی تابه حال دعواش نکرده
کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونهاش،لیوان و ورق قرصهم کنارم گذاشتم
رسول:خوبی آراز؟چته پسر
سرشو آورد بالا چشمهاش قرمز بود
آراز:هیچی،خوبم
رسول:بخاطر محمد اینجوری شدی؟عادت کن به اینجور دعوا و توبیخ ها
آراز:نه بخاطر اون نیست
رسول:معلومه خیلی تیتیش مامانی هستی که با یه بحث ساده بغض میکنی و اینجوری تا چند ساعت دستات میلرزه ول کن بابا
آراز:من تیتیش مامانیام؟
و یه پوزخند بهم تحویل داد ولی اشک از چشماش ریخت زود پاک کرد
آراز:میشه تنهام بزاری؟خواهش میکنم
رسول:نوچ نمیشه،مگه اینو نمیدونستی
آراز:چیو؟
رسول:توی این سایت هر کی حالش بده باید بیاد پیش من حرف بزنه،اونم برای دفعه اول اجازه میدم خودش بیاد وگرنه اگه لج کنه و نیاد یه جوری قیر میشم بهش که ضعف اعصاب میگیره
بلاخره لبهاش کش اومد
آراز:اگه نگم چی؟
رسول:گفتم که قیر میشم
گوشیم زنگ خورد دیدم عمو مهدیِ
رسول:یهلحظه صبر کن تو فعلا بچین که قراره چی بهم بگی تا من جواب بدم....سلااام عموی خوشتیپ خودم
مهدی:علیک سلام آقای همیشه اداره بمون خودم
رسول:😂چقدرم که تو دلت برام تنگ میشه عمو
مهدی:منکه عمرا دلم برات تنگ بشه ولی خب چیکار کنم پسر تربیت کردی لوس،همش بهانهتو میگیره،حالا بهانه یکیُ میگرفت که آدم بود نمیسوختم، آخه تو؟؟
رسول:وا علیرضا دلش برای باباش تنگ نشه برای کی بشه؟باز اذیت کرد نیومدم امشب؟
مهدی:توکه خوشحالم میکنی نمیای ولی خب آره علیرضا کلی گریه کرد بابامو میخوام،خیلی دلم میخواد علیرضا بزرگ بشه ببینم بازم اینطوری دلش برات تنگ میشه یا نه
رسول:این موردُ خودمم نگرانم عمو،چون نکه داره دست شما تربیت میشه
مهدی:رسول بخدا میزنمت
رسول:باشه حالا قسم نخور پیشت نیستم
مهدی:قیافه زشتتو قراره ببینم که...کی میای؟اون اداره از دست تو خسته نشد؟
رسول:نه خسته نشده هنوز،عمو جان از داداشت بپرس بهت جواب میده این سایت رو دستای من میچرخه
مهدی:اها محمد و فرماندههای دیگهات هم که اونجا دارن علف میخورن حالا منظورم فقط با محمده
نتونستم خودمو نگه دارم زدم زیر خنده،برای اینکه بچه ها بیدار نشن دستمو رو دهنم گذاشتم
مهدی:تصور کردی توام؟وای خیلی صحنه قشنگی میشه بزار به محمد بگم
رسول:اها فقط امیدوارم منو شریک جرم نکنی عمو
مهدی:اتفاقا میخوام بگم فکر رسول بود
رسول:عجب
مهدی:بابا رجب...کی میای؟
رسول:امشب نمیام عمو کار دارم
مهدی:قرصتو که انشاءالله خوردی؟
به ورق قرص و لیوان آب نگاه کردم
رسول:آره خوردم
مهدی:دروغ بگی ایشالا به بز تبدیل بشی
رسول:وا عمو خب الان میخورم چرا حیوونم کردی
مهدی:دوست دارم،امشب همه رو حیوون کردم دیدم تورو نکنم روا نیست
رسول:اونارو چی کردی که من بز شدم
مهدی:امیرحسین گاو نر... احسان هم کردم گوساله، علی شد دلفین حامد شد خر
رسول:پس از بین ما فقط وضعیت علی خوبه
چرا؟این رواست که ما بشیم گاو و خر و گوساله و بز اون بشه دلفین؟
مهدی:اون آخه امشب واسم خورشت بامیه درست کرد،گفتم به جای دستت درد نکنه بهش لقب خوب بدم،حالا فردا به خوک تبدیل میشه
رسول:از دست تو عمو،امشب عمهاینا اومده بودن؟علیرضا کجاست
مهدی:نه ما اومدیم اینجا،علیرضا هم خیلی بیتابی میکرد بچهها بردنش بیرون یه دوری بزنن منم دیدم جمع محسن و رضا و زینب خیلی چرته گفتم به تو بز زنگ بزنم
رسول:چه خوب حداقل اینجور موقع ها یاد شما میافتم عمو،حالا بحثشون چیه که برات جذاب نیست؟
مهدی:هیچی دارم میگم دیگه چرت و پرت،یکم غیبت نمیکنن، مثلا یه بیان از فک و فامیل حرف بزنن راز های نهاده توی فامیل رو بفهمیم آخ مزه میده
رسول:😂اصلا بهت نمیخوره اهل غیبت باشی
مهدی:وقتی که الان داره فوتبال نشون میده ولی آقای ایکس زورگو نمیزاره مجبورم به غیبت فکر کنم
رسول:چرا نمیزاره؟خب تو گوشی ببین
مهدی:مریضه چیکار کنم، گوشی حال نمیده تلوزیونُ از برق کشیده
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:میونِ سیلیِ دنیا، یه نفر دستمو گرفت ــ شبیه نوری که از بینِ تمومِ درد گذشت💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁰پارتღ
#رسول
رسول:شما حرص نخور پوستت چروک میشه حالا عمو جانم
مهدی:زهرمار...عه رسول بچهها اومدن،من برم
رسول:سلام برسون به همه
مهدی:باش،رسول قرصتو بخور یکمم بخوابا،فردا هم پاشو بیا خونه
رسول:چشم میخورم خدافظ
مهدی: مراقب خودت باش ،خدافظ
گوشی رو کنار گذاشتم دیدم آراز با تعجب بهم نگاه میکنه سری تکون دادم که چیه و همینجوری قرصمو خوردم
آراز:تو بچه داری؟
سری به نشونه آره تکون دادم و بالشتُ گذاشتم و دراز کشیدم بعدم پاهامو روی دیوار گذاشتم
آراز:اصلا بهت نمیخوره رسول بچه داشته باشی
رسول:زود ازدواج کردم و بچه دار شدم
آراز:چند سالشه
رسول:۴ سال.... حرفو عوض نکن آراز،چته امشب
آراز:سوالم واقعی بود بعدم درد من گفتنی نیست من میرم پایین تا گزارشمو بنویسم تو بخواب...شب بخیر
شببخیر آرومی گفتم که بلند شد رفت
حوصله فکر کردن به چیزی رو نداشتم ساعد دستمو گذاشتم رو چشمام و چشم بستم
☆☆☆
#مهدی
از اتاق بیرون اومدم علیرضا همینجوری که پشمک بزرگ صورتی رنگ دستش بود اومد بغلم
لپ هاشو بوس کردم
مهدی:خوشگذشت عمو؟
علیرضا:آله،عمو لفتیم پالک کلی تاب بازی کلدم،عمو تا آسمون رفتم
مهدی:ای خدا،تا آسمون رفتی؟ستاره دیدی؟
علیرضا:اوهوم کلی ستاره تو هوا بود ولی دستم نلسید بهش،وای عمو کلی باهم سر خوردیم عمو علی اومد سر بخوره عمو تو لوله سرسره گیرکرد 😂
خندیدم و محکم موهاشو بوس کردم رفتم و نشستیم پیش محسن
علیرضا پشمکشو طرف محسن کرد
علیرضا:باباجون بیا باهم بخولیم
محسن:نوشجونت بابا بخور خودت عزیز دلم
مهدی:علیرضا چی میگه علی؟کجا گیر کرده بودی
امیرحسین:وای عمو بزار من تعریف کنم واست،رفتیم پارک بعد اون سرسره هست لولهای
مهدی:خب
امیرحسین:علیرضا گیر داد که بیاید باهم بریم،بعد احسان علیرضا رو نشوند رو پاهاش و سر خوردن،بعد منو و حامدم رفتیم،علی اومد کج سر بخوره اون وسط که سرسره پیچ داشت گیر کرد،پاهاشو نمیتونست تکون بده وای خدا
مهدی:آخه احمق قبل از سر خوردنت یه به ابعادت نگاه میکردی بعد
علی:آخه دایی یاد بچگی هامون افتادم گفتم برگردیم به اون روزا،اشکال نداره مهم نیست
حامد:خب خب یه دو دقیقه وقتتون رو بدین به من که میخوام یه راز مهم بهتون بگم
مهدی:چه رازی؟
علی:حامد اونو بگی خدا شاهده انقدر میزنمت که صدات بشه همون لقب حیوونی که دایی بهت داده
حامد:مهم نیست...خب عزیزان علی قراره که
تا اومد بگه علی دستشو گذاشت رو دهن حامد
علی:گفتم خفه شو
حامدم دست علی رو گاز زد و بعدم دستای علی رو گرفت تا نتونه دهنشو بگیره
علی:ول کن دستمو
حامد:بابا علی تو که قراره بگی بزار من بگم دیگه
علی:گفتم نه
حامد:من میگم
احسان:ای درد اون میگه نه این میگه اره،بگید چیشده دیگه
حامد:هیچی قراره که علی آقا بپیونده به..
علی:خفهههه شوووو
رضا:علی آروم دیر وقتهها
حامد:راست میگه دیگه بابا،آروم داد و بیداد میکنه،بعدم برادر عزیزتر از جانم تو که بلاخره به همه میگی عاشق شدی پس بزار من بگم دیگه علی
جمع یه لحظه تو سکوت غرق شد،فقط صدای نفس های عصبی علی بود که این سکوت رو میشکست
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی بعضی دردا گفتنی نیست
یعنی نمیدونی چی بگی راجبش🥲💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
امیدوارم که دوست داشته باشید
ناشناس پر بشههااا
فردا تا آخر شب درگیرم واقعا
ولی ناشناس رو جواب میدم،حالا اگه نتونستم پارت هم بدم میگم تو کانال
خب دیگه شبتون بخیر
یاعلی ❤️✨
درود خداوند بر بانوی که فریاد «حسین حسینش» را نه تنها در مدینه که از صحن مطهر کربلا می توان شنید!
سالروز وفات حضرت ام البنین علیهاالسلام تسلیت باد.