eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
838 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام شب بخیر خوبین؟
دارم تایپ میکنم پارتُ
بچه ها جواب پیام هاتون رو توی کانال زاپاس بخونید لطفا🙏🏻🙏🏻😊
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe بچه‌ها کانال زاپاس رمان عضو بشید که اگه مشکلی پیش اومد اونجا ادامه بدیم😊
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ³¹پارتღ نمیدونم حسم اونموقع چی‌بود ولی هرچی که هست میدونم خیلی خوشحالم احسان و امیرحسین شروع کردن سربه‌سر گذاشتن علی زینبم که زیر لب همش داشت قربون صدقه‌اش میرفت،علیرضا نفهمیده بود قضیه چیه انگار مشتاق هم نبود از بغلم پایین پرید و رفت سمت گوشی محسن که روی میز بود بعد آورد داد به محسن و با همون بغض ته گلوش که تازه از بین رفته بود از محسن خواست به رسول زنگ بزنه محسن:بابا دیر وقته شاید خواب باشه بابا رسول مهدی:نه بهش زنگ بزن محسن محسن:نمیخواد مزاحمش نباشیم بهتره،بیا بغلم ببینم محسن علیرضا رو بغل کرد بعد نشست رو زمین پاهاش دراز کرد یه بالشت گذاشت و علیرضا رو خوابوند مهدی:علی بگو ببینم حامد چی میگه علی:زبونت لال بشه حامد رضا:علی جان تو که بلاخره میخواستی بگی حالا چرا حامد دعوا میکنی حامد:والا منکه کارتو آسون‌تر کردم زینب:اینارو ول کن مامان جان،بگو ببینم حالا کی هست این خانم که دل پسر منو برده؟ علی از خجالت سرشو انداخت پایین مهدی:عق..حال به هم زن نباش دیگه،یه جوری سرشو میندازه پایینا محسن:مهدی تو چیکار داری؟بچه یکم خجالت میکشه،دایی جان به حرف اینا توجه نکن بگو مهدی:یعنی چی به حرف من توجه نکنه؟بی‌ادب محسن:لا اله الا الله..بگو علی جان علی:خب راستش شما نمی‌شناسید،من توی کتابخونه باهاش آشنا شدم امیرحسین:خب باهاش حرف زدی؟ علی:آره حرف که زدم ولی درباره کتاب باهم حرف میزنیم حامد:من میگم این تازگی ها چه علاقه‌ای به کتاب خوندن و رفتن به بیرون داره،والا تا قبلا بزور سرکار میرفت ولی الان بزور میاریمش خونه محسن:اذیتش نکن حامد،بزار بگه حامد:😐من میدونم از تو جوب پیدام کردین مهدی:آخيش،بلاخره یکی‌شون فهمید،خداروشکر حامد خواهشا به برادر و پسردایی‌هات هم کمک کن که زود متوجه بشن محسن زود از ظرف میوه یه سیب برداشت و پرت کرد سمتم مهدی:چته داداش محسن:داداش و کوفت امشب چی زدی تو؟ زینب:ای بابا مهدی دو دقیقه دندون به جیگر بزار من ببینم علی چی‌میگه با قیافه پکر نگاهش کردم که رو کرد سمت علی و گفت ادامه بده علی:گفتم دیگه مامان زینب:چی گفتی تو؟یه گفتی تو کتابخونه آشنا شدیم...مادرجان بگو اسمش چیه کجا زندگی میکنه،اصالتش کجاست،خانواده‌اش چیکاره‌ان اصلا چند سالشه علی:مامان دارم میگم فقط راجب کتاب و رمان باهم حرف میزنیم،ولی خب اسمش حنانه‌اس،۲۷ سالشه وکیلِ احسان:تک فرزنده؟ علی:نمیدونم،اینم که میگم وکیلِ چون به کتاب هاش علاقه داره ازش پرسیدم گفت حامد:خب خب کی بریم خواستگاری؟ احسان:وای بچه ها لباس چی بپوشیم؟ امیرحسین:بچه ها من یه گلفروشی خوب سراغ دارم لعنتی انقدر قشنگ درست میکنه ها،ولی خب دیگه گرونه آقا علی باید دست بکنه تو جیبش احسان:میگم بنظرتون دفعه اول که میرن ماهم بریم یا بزاریم اینا خانوادگی‌ اول برن؟ حامد:نه دیگه احمق جان ما اول میریم برای بله گرفتن بعدش برای صحبت های عقد و عروسی همه میریم احسان:بنظر من با رسول مشورت کنیم بهتره،بلاخره اون ازدواج کرده اینجور چیزا رو میدونه امیرحسین:آره بابا،ولی بچه ها تحقیقات محلی هم لازمه،این مورد رو بسپارید به من اصلا نگران نباشید حامد:بچه ها ببینید قدم به قدم باید پیش بریم،اول مامانُ می‌فرستیم جلو از اونور ما خودمون میریم سراغ لباس،چند دست لباس لازم داریم بلاخره برای خواستگاری و بله برون و عقد و عروسی....میگم علی یه سوال میخوای یه پاتختی مردونه هم بگیری؟ ☆☆☆ همینطوری داشتن واسه خودشون حرف میزدن و رو اعصابم میرفتن نفس‌هام عصبی و داغ بود،از طرفی هم دوست نداشتم فعلا کسی بدونه و فکر میکردم حامد احمق راز نگه داره وقتی گفت پاتختی مردونه بگیری کنترل تلویزیونُ برداشتم محکم زدم به کتفش اونم زود بلند شد رفت تو اتاق علی:دهنتو ببند هیچی نمیگم اینا برای خودشون تا کجا ها رفتن،احمق من دیگه غلط بکنم به تو دهن لق یه چیزی بگم حامد افتاد رو تخت پاهاشو با پاهام قفل کردم نذاشتم تکون بخوره و شروع کردم به قلقلکش دادنش حامد:غلط کردم تورو خدا ولم کن،مامااان باباااا کمک علی:خفه شو چرا انقدر زر میزنی تو هااا؟مگه نگفتم به کسی نگو حامد:یه لحظه صبر کن...آفرین ببین یکم نرمال‌تر باهم صحبت کنیم پاهامو از روش برداشتم و با اخم زل زدم بهش حامد:خب ببین داداش گلم تو که بلاخره میخواستی بگی من کارتو راحت‌تر کردم دیگه،اصلا مگه بده ما داریم فکر میکنیم برای آینده‌ات؟داماد بشی عروسی‌کنی ما کلی ذوق کنیم بعد پدر بشی من عمو بشم....علی توروخدا اینطوری نگاه نکن زیاد زر میزنم دوباره خواستم سمت حمله کنم که زود جیم زد رفت بیرون پا تند کردم رفتم بیرون دنبالش کنار دایی محسن نشسته بود و دستشو روی پاهای خودش گذاشته بود محسن:حامد،علی آروم بچه تازه خوابیده علی:دایی خواهش میکنم ولم کن باید محکم بخوابونم تو دهنش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:وای فکر کن علی داماد بشه😍😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بسم رب‌المهدی
بچه های عزیز برای خوندن پارت به کانال ناشناس مراجعه کنید❌❌❌
بچه‌ها پارت توی کانال ناشناس گذاشته شده👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ³²پارتღ ساعت ۲ صبح بود،طبق معمول بابا خان زود وارد عمل شد و همه‌مون رو خفه کرد واسه همین توی آشپزخونه با بچه ها به اضافه عمو مهدی نشسته بودیم هرچی‌تو یخچال و کابینت ها پیدا کردیم آوردیم وسط و توی لب‌تاپ فیلم سینمایی ترسناک اولین طالع‌نحس گذاشتیم و می‌دیدیم از ترس در حال سکته بودیم،این وسط فقط عمو و علی نمی‌ترسیدن،امیرحسینم خیلی داشت مقاومت می‌کرد که آره من نمی‌ترسم و واسم عادیه ولی خب من که اونو میشناسم حامد چسبیده بود به علی و منم به عمو عمو مهدی هم بیخیال داشت تخمه می‌خورد به جاهای ترسناک فیلم رسیده بود که این علی بی‌شعور یه پخ بلند گفت که صدای داد و منو حامد بلند شد،از اونطرفم صدای گریه علیرضا مهدی:خاک تو سرتون کنن،چرا داد میزنید خرس گنده شدین،جنبه فیلم ترسناک ندارید بیخود میکنید هی میگید نگاه کنیم....زود اینجارو جمع کنید الان محسن مثل علم یزید ظاهر میشه زود هر کی یه چیزو برداشت و همه رو ریختیم زیر میز بعدم بابا همینجوری که علیرضا بغلش بود با اخم اومد تو آشپزخونه محسن:معلومه شما این وقت شب چیکار میکنین؟مهدی تو مثلا بزرگ اینایی؟عقل شماهارو کی کنترل میکنه خدایی؟ساعت ۲ صبح نشستید فیلم ترسناک می‌بینید و داد میزنید؟بچه زهرترک شد عمو بلند شد رفت سمت علیرضا و موهاشو نوازش کرد یکمم قربون صدقه‌اش رفت مهدی:محسن جان، بچه‌هان دیگه، گفتن فیلم ببینیم، منم گفتم باشه محسن:اهان یعنی فقط اینا دلشون میخواست فیلم ببینن؟شما بزور اینجایی مهدی:حالا بیا این موقع شب به من گیر بده محسن:زود اینجارو جمع کنید برید بخوابید مگه صبح سرکار نمیرید شما عمه زینبم با صدای گریه علیرضا از اتاق بیرون اومد و با دیدن آشپزخونه که پوست تخمه همینجوری ریخته شده رو فرش و پوست میوه ها یه اخم بهمون کرد زینب:خونه زندگی برای من نذاشتید شماها دیگه مهدی:بابا زینب ول کن،حالا بعدا جمع میکنن بچه‌ها،بعدم الان یکم عشق نکنیم پس کی بکنیم؟صبح تا شب که سرکار کلا شب‌ها میتونیم دور هم باشیم و بگیم بخندیم،یهو دیدی فردا افتادیم مردیم اونموقع میای میگی کاش میذاشتم یکم خوش‌بگذرونن بابا یه پس گردنی آروم به عمو زد و بعدم علیرضا رو داد به عمه محسن:حالا لازم نیست شما به فکر مردن باشی،بیاید بخوابید بچه ها،فردا صبح باید آشپزخونه رو برق بندازید فقط دلم میخواد یه سر سوزن رو زمین باشه من میدونم شماها علی:دایی توروخدا بزار بیدار بمونیم ۱۰ دقیقه فیلم مونده محسن:آخه شماها که جنبه دیدن فیلم ترسناک ندارید بیخود میکنید نگاه می‌کنید مهدی:😂دقیقا این جمله رو من بهشون گفتم محسن،چه هماهنگی ذهنی داریم ما محسن:بسه مسخره بازی مهدی اون لیوان چایی هارو بردارید نریزه،زود بخوابید که بیدار کردن شماها سخته برای نماز علیرضا:باباجون بابا دوباره علیرضا رو بغل کرد و دست می‌کشید به سرش و هی تکونش میداد تا بخوابه ولی انگار علیرضا قصد خواب نداشت و بازم بهانه‌گیری هاش برای رسول شروع شد،همش میگفت بابامو میخوام مهدی:بزار یه زنگ بزنیم به رسول این بچه آروم بگیره محسن:ساعتو نگاه کردی؟ مهدی:جهنم بابا،بزار الان زنگ میزنم ☆☆☆ شماره رسولُ گرفتم بعد از چند بوق صدای خواب‌آلودش اومد رسول:بله؟ مهدی:رسول خوابیدی؟ رسول:اوهوم،کاری داری عمو؟ مهدی:علیرضا بیدار شده بهانه‌تو میگیره باهاش حرف بزن بخوابه رسول:باشه،بازم خواب بد دیده؟ مهدی:نه بچه ها یکم سرو صدا کردن ترسید رسول:اهان باشه گوشی میدی بهش موبایلُ دادم دست محسن اونم گذاشت کنار گوش علیرضا،همینجوری که رسول داشت با بچه حرف میزد محسنم سعی داشت بخوابونه‌ علیرضا‌رو،زینب رفت تو اتاق و محسنم همینطور رو کردم سمت بچه‌ها گفتم مهدی:محسنُ ولش حامد چند تا چایی بریز ادامه فیلمُ ببینیم،احسان توام خوراکی هارو از زیر میز بیار‌....حالا خوبه اینارو ندیدن وگرنه سه‌ساعتم واسه این غر میزدن علی:نیاد گیر بده دایی؟ مهدی:نه بابا بیاید ببینیم بریم بخوابیم..حامد چایی چیشد پس؟ حامد:بفرمایید،...بخدا ایندفعه یکی صدا دربیاره من میدونم و اون مهدی:من درمیارم چه غلطی میکنی؟ حامد:عه دایی اذیت نکن دیگه ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بچه ها من این فیلم رو ندیدم سرچ کردم اینو آورد دیگه از هیچی‌ش خبر ندارم اگه خوبه و بده کاری نداشته باشید😁
‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
869K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها اگه براتون پارت ها به ترتیب نمیاد اینجوری از صفحه کانال خارج بشید تا بیاد براتون و اینکه من هر ۵۰ پارت ۵۰ پارت لینک‌شو گذاشتم سنجاق شده میتونید راحت پیدا کنید😊🙏🏻