بچهها پارت توی کانال ناشناس گذاشته شده👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³²پارتღ
#احسان
ساعت ۲ صبح بود،طبق معمول بابا خان زود وارد عمل شد و همهمون رو خفه کرد
واسه همین توی آشپزخونه با بچه ها به اضافه عمو مهدی نشسته بودیم
هرچیتو یخچال و کابینت ها پیدا کردیم آوردیم وسط و توی لبتاپ فیلم سینمایی ترسناک اولین طالعنحس گذاشتیم و میدیدیم
از ترس در حال سکته بودیم،این وسط فقط عمو و علی نمیترسیدن،امیرحسینم خیلی داشت مقاومت میکرد که آره من نمیترسم و واسم عادیه ولی خب من که اونو میشناسم
حامد چسبیده بود به علی و منم به عمو
عمو مهدی هم بیخیال داشت تخمه میخورد
به جاهای ترسناک فیلم رسیده بود
که این علی بیشعور یه پخ بلند گفت که صدای داد و منو حامد بلند شد،از اونطرفم صدای گریه علیرضا
مهدی:خاک تو سرتون کنن،چرا داد میزنید خرس گنده شدین،جنبه فیلم ترسناک ندارید بیخود میکنید هی میگید نگاه کنیم....زود اینجارو جمع کنید الان محسن مثل علم یزید ظاهر میشه
زود هر کی یه چیزو برداشت و همه رو ریختیم زیر میز
بعدم بابا همینجوری که علیرضا بغلش بود با اخم اومد تو آشپزخونه
محسن:معلومه شما این وقت شب چیکار میکنین؟مهدی تو مثلا بزرگ اینایی؟عقل شماهارو کی کنترل میکنه خدایی؟ساعت ۲ صبح نشستید فیلم ترسناک میبینید و داد میزنید؟بچه زهرترک شد
عمو بلند شد رفت سمت علیرضا و موهاشو نوازش کرد یکمم قربون صدقهاش رفت
مهدی:محسن جان، بچههان دیگه، گفتن فیلم ببینیم، منم گفتم باشه
محسن:اهان یعنی فقط اینا دلشون میخواست فیلم ببینن؟شما بزور اینجایی
مهدی:حالا بیا این موقع شب به من گیر بده
محسن:زود اینجارو جمع کنید برید بخوابید مگه صبح سرکار نمیرید شما
عمه زینبم با صدای گریه علیرضا از اتاق بیرون اومد و با دیدن آشپزخونه که پوست تخمه همینجوری ریخته شده رو فرش و پوست میوه ها یه اخم بهمون کرد
زینب:خونه زندگی برای من نذاشتید شماها دیگه
مهدی:بابا زینب ول کن،حالا بعدا جمع میکنن بچهها،بعدم الان یکم عشق نکنیم پس کی بکنیم؟صبح تا شب که سرکار کلا شبها میتونیم دور هم باشیم و بگیم بخندیم،یهو دیدی فردا افتادیم مردیم اونموقع میای میگی کاش میذاشتم یکم خوشبگذرونن
بابا یه پس گردنی آروم به عمو زد و بعدم علیرضا رو داد به عمه
محسن:حالا لازم نیست شما به فکر مردن باشی،بیاید بخوابید بچه ها،فردا صبح باید آشپزخونه رو برق بندازید فقط دلم میخواد یه سر سوزن رو زمین باشه من میدونم شماها
علی:دایی توروخدا بزار بیدار بمونیم ۱۰ دقیقه فیلم مونده
محسن:آخه شماها که جنبه دیدن فیلم ترسناک ندارید بیخود میکنید نگاه میکنید
مهدی:😂دقیقا این جمله رو من بهشون گفتم محسن،چه هماهنگی ذهنی داریم ما
محسن:بسه مسخره بازی مهدی اون لیوان چایی هارو بردارید نریزه،زود بخوابید که بیدار کردن شماها سخته برای نماز
علیرضا:باباجون
بابا دوباره علیرضا رو بغل کرد و دست میکشید به سرش و هی تکونش میداد تا بخوابه ولی انگار علیرضا قصد خواب نداشت و بازم بهانهگیری هاش برای رسول شروع شد،همش میگفت بابامو میخوام
مهدی:بزار یه زنگ بزنیم به رسول این بچه آروم بگیره
محسن:ساعتو نگاه کردی؟
مهدی:جهنم بابا،بزار الان زنگ میزنم
☆☆☆
#مهدی
شماره رسولُ گرفتم بعد از چند بوق صدای خوابآلودش اومد
رسول:بله؟
مهدی:رسول خوابیدی؟
رسول:اوهوم،کاری داری عمو؟
مهدی:علیرضا بیدار شده بهانهتو میگیره باهاش حرف بزن بخوابه
رسول:باشه،بازم خواب بد دیده؟
مهدی:نه بچه ها یکم سرو صدا کردن ترسید
رسول:اهان باشه گوشی میدی بهش
موبایلُ دادم دست محسن اونم گذاشت کنار گوش علیرضا،همینجوری که رسول داشت با بچه حرف میزد محسنم سعی داشت بخوابونه علیرضارو،زینب رفت تو اتاق و محسنم همینطور
رو کردم سمت بچهها گفتم
مهدی:محسنُ ولش حامد چند تا چایی بریز ادامه فیلمُ ببینیم،احسان توام خوراکی هارو از زیر میز بیار....حالا خوبه اینارو ندیدن وگرنه سهساعتم واسه این غر میزدن
علی:نیاد گیر بده دایی؟
مهدی:نه بابا بیاید ببینیم بریم بخوابیم..حامد چایی چیشد پس؟
حامد:بفرمایید،...بخدا ایندفعه یکی صدا دربیاره من میدونم و اون
مهدی:من درمیارم چه غلطی میکنی؟
حامد:عه دایی اذیت نکن دیگه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بچه ها من این فیلم رو ندیدم سرچ کردم اینو آورد دیگه از هیچیش خبر ندارم اگه خوبه و بده کاری نداشته باشید😁
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
869K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها اگه براتون پارت ها به ترتیب نمیاد اینجوری از صفحه کانال خارج بشید تا بیاد براتون
و اینکه من هر ۵۰ پارت ۵۰ پارت لینکشو گذاشتم سنجاق شده میتونید راحت پیدا کنید😊🙏🏻
باید بگم که فردا امتحان نیم ترم دارم سختم هست و کلا یه درس از ۵ درس خوندم
انشاءالله فردا شب بهتون پارت میدم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³³پارتღ
#محمد
(چهارروز دیگه)
توی ماشین پشت فرمون نشسته بودم و سعید داخل رستوران بود،از توی لبتاپ فقط تصاویرشُ داشتم و رسول صدا و تصویر
ایرپادمو تو گوشم گذاشتم
محمد:سعید بیا بیرون تو دیگه رسول حواسش هست
سعید:چشم
گوشیمو در آوردم و شماره رسولو گرفتم
رسول:جانم آقا؟
محمد:رسول مراقب سوژه باش سعید داره میاد بیرون
رسول:چشم آقا...کی برمیگردید آقا؟میخواید دونفر دیگه بیان شما برگردید
محمد:نه دیگه الان با این عبدالصمد ملاقات داشتن، برمیگردن تهران ماهم میایم...چهخبر از اداره؟
رسول:همهچی رو روالِ آقا
محمد:آراز چی؟هنوز دلخوره ازم؟
رسول:نه ولی این آراز خیلی عجیبه ها
محمد:چرا؟
رسول:نمیدونم بزور یکم میخنده،یه موقع میاد هر وقت دلش بخواد میره نمیدونم چشه....با هیچ کس ارتباط نمیگیره
محمد:حالا هر وقت رسیدم تهران خودم رسیدگی میکنم بهش
رسول:باشه
محمد:سردرد داشتی این مدت؟
رسول:آره دیروز خیلی سرم درد میکرد،دیگه اون قرصی که دکتر گفته بود سر دردت شدید شد بخور رو خوردم
محمد:الان که خوبی؟
رسول:بله آقا خوبم
محمد:خداروشکر،رسول کاری بود تماس بگیر...خدافظ
رسول:چشم خداحافظ
بعد از تماس با رسول، سعید اومد نشست تو ماشین،منم ماشینو بردم یکم جلوتر که تو دید نباشیم
محمد:ندیدنت که؟
سعید:کلاه گذاشتم آقا سعی کردم زیاد تو چشم نباشم
محمد:خوبه...یکم بخواب دیشب بیدار بودی
سعید:شما چی
محمد:منکه خوابیدم الان خسته نیستم تو بخواب
باشهای گفت و یکم صندلی رو خوابوند
لبتاپ رو گذاشتم روی پاهام،سانی داشت با تلفن صحبت میکرد یکم قیافهاش عصبی میخورد
پناهی و عبدالصمد هم داشتن غذا میخوردن
☆☆☆
#رسول
شب ساعت ۱۰ ونیم
بعد از بستن پرونده،قولنج های دستمو شکستم،یه نگاه به سایت کردم دیدم داوود سرس روی میزه و خوابیده،فرشید هم مشغول کار بود،آرازم نبود
از قسمت خانم ها هیچکس نبود و فقط چند نفر از بچه ها مونده بودن
رفتم سمت داوود و فرشید و بین میز هاشون وایسادم
رسول:آراز کجاست فرشید؟
فرشید:نیم ساعت پیش رفت،شیفت بود گفت نمیتونه بمونه من بهجاش میمونم
رسول:اها،من میرم خونه توام داوود بیدار کن گردنش درد نگیره
فرشید:تازه خوابیده،یکم دیگه بیدارش میکنم
رسول:باشه پس خدافظ
فرشید:بسلامت
رفتم پارکینگ و سوار موتور شدم،تا به الان عمو نذاشته بود موتوری که بابا واسم خریده رو سوار بشم هیچی نمیگفتم ولی همیشه با بابا بحث میکردن
نمیدونستم خونه عمه رفتن یا خونه خودمون ولی خب نمیتونستم ریسک کنم زنگ بزنم چون اگه رفته باشن خونه عمه گیر میدن که منم برم اونجا
پشت چراغ قرمز وایسادم،امشب هوا بارونی بود،اواخر فروردین ماه بود و بارونش واقعا قشنگ،کلاهمو درآوردم تا یکم بارون به صورتم بخوره،تایمر چراغ هم هنوز ۱۰۰ ثانیه مونده بود،نم نم بارون که به صورتم میخورد حس قشنگی رو بهم منتقل میکرد
وقتی از تو صورتم قِل میخورد و میفتاد پایین و قلقلکم میداد،واقعا قشنگ بود
با بوق ماشین پشتی کلاه رو گذاشتم روی سرم و راه افتادم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تابه حال گذاشتید بارون به صورتتون بخوره؟واقعاااااا قشنگ🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨