→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³³پارتღ
#محمد
(چهارروز دیگه)
توی ماشین پشت فرمون نشسته بودم و سعید داخل رستوران بود،از توی لبتاپ فقط تصاویرشُ داشتم و رسول صدا و تصویر
ایرپادمو تو گوشم گذاشتم
محمد:سعید بیا بیرون تو دیگه رسول حواسش هست
سعید:چشم
گوشیمو در آوردم و شماره رسولو گرفتم
رسول:جانم آقا؟
محمد:رسول مراقب سوژه باش سعید داره میاد بیرون
رسول:چشم آقا...کی برمیگردید آقا؟میخواید دونفر دیگه بیان شما برگردید
محمد:نه دیگه الان با این عبدالصمد ملاقات داشتن، برمیگردن تهران ماهم میایم...چهخبر از اداره؟
رسول:همهچی رو روالِ آقا
محمد:آراز چی؟هنوز دلخوره ازم؟
رسول:نه ولی این آراز خیلی عجیبه ها
محمد:چرا؟
رسول:نمیدونم بزور یکم میخنده،یه موقع میاد هر وقت دلش بخواد میره نمیدونم چشه....با هیچ کس ارتباط نمیگیره
محمد:حالا هر وقت رسیدم تهران خودم رسیدگی میکنم بهش
رسول:باشه
محمد:سردرد داشتی این مدت؟
رسول:آره دیروز خیلی سرم درد میکرد،دیگه اون قرصی که دکتر گفته بود سر دردت شدید شد بخور رو خوردم
محمد:الان که خوبی؟
رسول:بله آقا خوبم
محمد:خداروشکر،رسول کاری بود تماس بگیر...خدافظ
رسول:چشم خداحافظ
بعد از تماس با رسول، سعید اومد نشست تو ماشین،منم ماشینو بردم یکم جلوتر که تو دید نباشیم
محمد:ندیدنت که؟
سعید:کلاه گذاشتم آقا سعی کردم زیاد تو چشم نباشم
محمد:خوبه...یکم بخواب دیشب بیدار بودی
سعید:شما چی
محمد:منکه خوابیدم الان خسته نیستم تو بخواب
باشهای گفت و یکم صندلی رو خوابوند
لبتاپ رو گذاشتم روی پاهام،سانی داشت با تلفن صحبت میکرد یکم قیافهاش عصبی میخورد
پناهی و عبدالصمد هم داشتن غذا میخوردن
☆☆☆
#رسول
شب ساعت ۱۰ ونیم
بعد از بستن پرونده،قولنج های دستمو شکستم،یه نگاه به سایت کردم دیدم داوود سرس روی میزه و خوابیده،فرشید هم مشغول کار بود،آرازم نبود
از قسمت خانم ها هیچکس نبود و فقط چند نفر از بچه ها مونده بودن
رفتم سمت داوود و فرشید و بین میز هاشون وایسادم
رسول:آراز کجاست فرشید؟
فرشید:نیم ساعت پیش رفت،شیفت بود گفت نمیتونه بمونه من بهجاش میمونم
رسول:اها،من میرم خونه توام داوود بیدار کن گردنش درد نگیره
فرشید:تازه خوابیده،یکم دیگه بیدارش میکنم
رسول:باشه پس خدافظ
فرشید:بسلامت
رفتم پارکینگ و سوار موتور شدم،تا به الان عمو نذاشته بود موتوری که بابا واسم خریده رو سوار بشم هیچی نمیگفتم ولی همیشه با بابا بحث میکردن
نمیدونستم خونه عمه رفتن یا خونه خودمون ولی خب نمیتونستم ریسک کنم زنگ بزنم چون اگه رفته باشن خونه عمه گیر میدن که منم برم اونجا
پشت چراغ قرمز وایسادم،امشب هوا بارونی بود،اواخر فروردین ماه بود و بارونش واقعا قشنگ،کلاهمو درآوردم تا یکم بارون به صورتم بخوره،تایمر چراغ هم هنوز ۱۰۰ ثانیه مونده بود،نم نم بارون که به صورتم میخورد حس قشنگی رو بهم منتقل میکرد
وقتی از تو صورتم قِل میخورد و میفتاد پایین و قلقلکم میداد،واقعا قشنگ بود
با بوق ماشین پشتی کلاه رو گذاشتم روی سرم و راه افتادم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تابه حال گذاشتید بارون به صورتتون بخوره؟واقعاااااا قشنگ🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
انشاءالله آخر شب پارت میدم بهتون
بچه ها اگه واقعا نمیتونید بیدار بمونید بخوابید صبح میخونید
اینجوری اذیت میشید اگه بیدار بمونید چون ساعت مشخصی نداره کی بفرستم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁴پارتღ
#رسول
در خونه رو که باز کردم دیدم بابا و علیرضا خوابیدن تو هال
عمو و امیرحسین و احسانم سایلنت داشتن پیاس بازی میکردن
رسول:سلام
احسان:علیک
امیرحسین:چه عجب آقا رسول ما قیافه شمارو دیدیم برادر سعادت بزرگی رو نصیبمون کردی
مهدی:سلام،خسته نباشی
رسول:ممنون، خب دیشب شیفت بودم چیکار میکردم... چه عجیب جلوی بابا دارید بازی میکنید
امیرحسین:نمیبینی داریم خفه بازی میکنیم؟گفت صداتون دربیاد پیاس میگیره ازمون
رسول:خب چرا بازی میکنید
مهدی:مفتشی؟
رسول:خیر
مهدی:پس خفه شو...شام خوردی؟
رسول:مگه نگفتی خفه بشم؟
مهدی:رسول بلند میشما...برو یه چیزی بخور میز شامم جمع کن حوصله ندارم من
همینطوری که سوئیچ پرت کردم روی اپن و یه نگاه هم به میز انداختم که شلوغ بود به اضافه سینگ ظرفشویی که تابه حال تمیزی ندیده بود به خودش،سمت بابا و علیرضا رفتم که پتو بکشم روشون
رسول:نمیاومدم میفتاد گردن کی عمو؟
مهدی:باز بابات شد خان این خونه دستور داده که اگه میخوام پیاس بازی کنم باید در سکوت مطلق باشه و آشپزخونه هم جمع کنم ولی خب تا وقتی تو هستی چرا من
پکر بهش نگاه کردم که فقط احسان دید و خندهاش گرفت
تو اتاق لباس عوض کردم و رفتم کنارشون نشستم،از توی ظرف چندتا چیپس برداشتم
رسول:میگم عمو یه بازی هست اونو بگیریم من قدیم تو کامپیوترم داشتم بعد الان دیگه ندارمش دلم تنگ شده واسش،علیرضا هم بازی میکنه
مهدی:چه بازی؟
رسول:همسایه جهنمی
امیرحسین:اهان اون،آره قشنگه بخریم... عمو میشه دو دقیقه از اون فوتبال دست بکشی اون یکی بازی رو بکنیم
مهدی:خیر... احسان بخدا بهم گل بزنی بلند شدمااا
امیرحسین:عمو آروم بابا بلند میشه
مهدی:اَه من نمیفهمم این محسن تو مخ چرا اینجا خوابیده،اصلا چرا این ماموریت نمیره؟تا چند ماه پیش همش ماموریت بودا،الان که من نیاز دارم محسن بره هست
احسان:ماموریت نخورده بهش هنوز
امیرحسین:عمو الان که بابا هست ما در حال آتیش زدن به خونه هستیم دیگه واویلا بره ماموریت
مهدی:تو نترس،از نسل محسن یه پسر تو مخ و آینه خودش هست
و دوباره قیافه پکر گرفتم به خودم ولی خب خنده بیموقعام نشد که اون حالت رو حفظ کنم
چند دقیقه کنارشون نشستم و نوبتی بازی میکردن منم چون فوتبال دوست نداشتم بازی نکردم....حوصلم بدجور سر رفته بود از طرفی هم خسته بودم،هنوز یکم سردرد داشتم ولی خب قرصمو خورده بودم نمیشد یه مسکن دیگه بخورم
سرمو به پایه مبل تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم،فضا برای چند لحظه تو سکوت و شلوغی فرو رفت... سکوت برای حرف نداشتن ما و خفه بازی کردن عمو و شلوغی بخاطر صدای دسته های پیاس
یه طوری هر سهتاشون غرق اون صفحه تلویزیون بودن که بهشون حسودیم شد
انگار فارغ از تمام اطرافشون وارد یه جا شده بودن که آرامش داشت...شاید آرامش برای من توی سکوت و تنهایی معنا میشد ولی برای داداشام و عموم توی همین بازی و دیدن فوتبال بود...بعضی وقتا حس میکردم عمو واقعا یه دلیل برای خندههامونه،با اینکه فقط چند ماهه وارد جمع قشنگ و پر مهرشون شدم ولی شناختمشون
عمو فقط حضورش لازم نبود که ما بخندیم
تک تک اعضای این خانواده حضورشون توی این لبخند پررنگه...باید همه باشن تا بخندیم
بابا،عمو،امیرحسین و احسان... واقعا نمیدونم اونا هم مثل من فکر میکنن یا نه.. منم میزارن جزو اون اسم ها یا نه
منی که از اول افسرده بودم و همیشه برج زهرمار کنارشون... منی که دیگه توی این یک سال و خوردهای خودمو فراموش کردم،اون رسولی که میخندید،شیطون بود،محمد همیشه توبیخش میکرد یا اون رسولی که بچه ها همش بهش تیکه مینداختن که پیر بشه خط لبخندش دو متر آویزون میشه
من خودمو گم کرده بودم،نمیدونم این قرصهایی که میخورم حالمو خوب میکنه یا نه،از حالت افسردگی میام بیرون یا نه ولی خب قطعا که این قرصها نمیتونست منو برگردونه به اون رسول قدیم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بغضی وقتا که فکر میکنم،میبینم گذشته شاد تر بودم... زیاد میخندیدم و خاطره های خوب و قشنگ میساختم... ولی هر چی میگذره از اون خودمِ قدیم فاصله میگیرم...امروز با خودم میگم دیروز از امروز بیشتر خندیدم🥲💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨