→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁴پارتღ
#رسول
در خونه رو که باز کردم دیدم بابا و علیرضا خوابیدن تو هال
عمو و امیرحسین و احسانم سایلنت داشتن پیاس بازی میکردن
رسول:سلام
احسان:علیک
امیرحسین:چه عجب آقا رسول ما قیافه شمارو دیدیم برادر سعادت بزرگی رو نصیبمون کردی
مهدی:سلام،خسته نباشی
رسول:ممنون، خب دیشب شیفت بودم چیکار میکردم... چه عجیب جلوی بابا دارید بازی میکنید
امیرحسین:نمیبینی داریم خفه بازی میکنیم؟گفت صداتون دربیاد پیاس میگیره ازمون
رسول:خب چرا بازی میکنید
مهدی:مفتشی؟
رسول:خیر
مهدی:پس خفه شو...شام خوردی؟
رسول:مگه نگفتی خفه بشم؟
مهدی:رسول بلند میشما...برو یه چیزی بخور میز شامم جمع کن حوصله ندارم من
همینطوری که سوئیچ پرت کردم روی اپن و یه نگاه هم به میز انداختم که شلوغ بود به اضافه سینگ ظرفشویی که تابه حال تمیزی ندیده بود به خودش،سمت بابا و علیرضا رفتم که پتو بکشم روشون
رسول:نمیاومدم میفتاد گردن کی عمو؟
مهدی:باز بابات شد خان این خونه دستور داده که اگه میخوام پیاس بازی کنم باید در سکوت مطلق باشه و آشپزخونه هم جمع کنم ولی خب تا وقتی تو هستی چرا من
پکر بهش نگاه کردم که فقط احسان دید و خندهاش گرفت
تو اتاق لباس عوض کردم و رفتم کنارشون نشستم،از توی ظرف چندتا چیپس برداشتم
رسول:میگم عمو یه بازی هست اونو بگیریم من قدیم تو کامپیوترم داشتم بعد الان دیگه ندارمش دلم تنگ شده واسش،علیرضا هم بازی میکنه
مهدی:چه بازی؟
رسول:همسایه جهنمی
امیرحسین:اهان اون،آره قشنگه بخریم... عمو میشه دو دقیقه از اون فوتبال دست بکشی اون یکی بازی رو بکنیم
مهدی:خیر... احسان بخدا بهم گل بزنی بلند شدمااا
امیرحسین:عمو آروم بابا بلند میشه
مهدی:اَه من نمیفهمم این محسن تو مخ چرا اینجا خوابیده،اصلا چرا این ماموریت نمیره؟تا چند ماه پیش همش ماموریت بودا،الان که من نیاز دارم محسن بره هست
احسان:ماموریت نخورده بهش هنوز
امیرحسین:عمو الان که بابا هست ما در حال آتیش زدن به خونه هستیم دیگه واویلا بره ماموریت
مهدی:تو نترس،از نسل محسن یه پسر تو مخ و آینه خودش هست
و دوباره قیافه پکر گرفتم به خودم ولی خب خنده بیموقعام نشد که اون حالت رو حفظ کنم
چند دقیقه کنارشون نشستم و نوبتی بازی میکردن منم چون فوتبال دوست نداشتم بازی نکردم....حوصلم بدجور سر رفته بود از طرفی هم خسته بودم،هنوز یکم سردرد داشتم ولی خب قرصمو خورده بودم نمیشد یه مسکن دیگه بخورم
سرمو به پایه مبل تکیه دادم و نفس عمیق کشیدم،فضا برای چند لحظه تو سکوت و شلوغی فرو رفت... سکوت برای حرف نداشتن ما و خفه بازی کردن عمو و شلوغی بخاطر صدای دسته های پیاس
یه طوری هر سهتاشون غرق اون صفحه تلویزیون بودن که بهشون حسودیم شد
انگار فارغ از تمام اطرافشون وارد یه جا شده بودن که آرامش داشت...شاید آرامش برای من توی سکوت و تنهایی معنا میشد ولی برای داداشام و عموم توی همین بازی و دیدن فوتبال بود...بعضی وقتا حس میکردم عمو واقعا یه دلیل برای خندههامونه،با اینکه فقط چند ماهه وارد جمع قشنگ و پر مهرشون شدم ولی شناختمشون
عمو فقط حضورش لازم نبود که ما بخندیم
تک تک اعضای این خانواده حضورشون توی این لبخند پررنگه...باید همه باشن تا بخندیم
بابا،عمو،امیرحسین و احسان... واقعا نمیدونم اونا هم مثل من فکر میکنن یا نه.. منم میزارن جزو اون اسم ها یا نه
منی که از اول افسرده بودم و همیشه برج زهرمار کنارشون... منی که دیگه توی این یک سال و خوردهای خودمو فراموش کردم،اون رسولی که میخندید،شیطون بود،محمد همیشه توبیخش میکرد یا اون رسولی که بچه ها همش بهش تیکه مینداختن که پیر بشه خط لبخندش دو متر آویزون میشه
من خودمو گم کرده بودم،نمیدونم این قرصهایی که میخورم حالمو خوب میکنه یا نه،از حالت افسردگی میام بیرون یا نه ولی خب قطعا که این قرصها نمیتونست منو برگردونه به اون رسول قدیم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بغضی وقتا که فکر میکنم،میبینم گذشته شاد تر بودم... زیاد میخندیدم و خاطره های خوب و قشنگ میساختم... ولی هر چی میگذره از اون خودمِ قدیم فاصله میگیرم...امروز با خودم میگم دیروز از امروز بیشتر خندیدم🥲💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خب نظرات یادتون نره دوستان
فردا بعد مدرسه اگه حال داشتم و از خستگی نمردم جواب میدم😅(الان خستگی فردا رومع😐)
چطورین؟
چهارشنبهای خوش میگذره؟؟؟(به من که واقعا نه،از ساعت ۳ تا ۵ خوابیدم ولی بازم دارم میمیرم از خواب😐خستگی این یک هفته رومه هنوز)
آمد آن ماه که خورشید زِ لطفش شرم است
نورِ حق در رُخِ او جلوهای از عالمِ گرم است
مادرِ عشق و صفا، حضرتِ زهرا آمده
عالَمی غرقِ دعا، عطرِ گلِ کرم است🥲
میلادِ بانوی بهشت است، بخند ای دل!
امروز، لبریزِ خوشی باش، بخند ای دل!
از نامِ زهراست که هستی شده روشنتر
خورشیدِ ایمان به رسش راه بند ای دل!❤️
زهرا شکفت، و گل زِ لبِ احمد خندید
در آسمان، مهرِ خدا سرخندید
میلادِ بانوی صفا، فاطمه است
کز نورتان، هستیِ عالم رقصید🦋