آمد آن ماه که خورشید زِ لطفش شرم است
نورِ حق در رُخِ او جلوهای از عالمِ گرم است
مادرِ عشق و صفا، حضرتِ زهرا آمده
عالَمی غرقِ دعا، عطرِ گلِ کرم است🥲
میلادِ بانوی بهشت است، بخند ای دل!
امروز، لبریزِ خوشی باش، بخند ای دل!
از نامِ زهراست که هستی شده روشنتر
خورشیدِ ایمان به رسش راه بند ای دل!❤️
زهرا شکفت، و گل زِ لبِ احمد خندید
در آسمان، مهرِ خدا سرخندید
میلادِ بانوی صفا، فاطمه است
کز نورتان، هستیِ عالم رقصید🦋
اومده نوری از خدا،
اسم قشنگش «فاطمه»ست!
گلِ بهشتِ پیامبر،
خندهی او، مثلِ دُرّ و مِهرهست!🌺
اعضای جدید خیلی خوشاومدید
باید بگم من هر شب قبل از ساعت ۸ پیام خالی توی کانال میزارم چون اد تب تبادل انجام میدن و من نمیتونم پستی بزارم
برای همین اون پیام های خالی رو ویرایش میکنم
https://eitaa.com/Ta_akharinnafas/770
ممنونم عزیز دل😁❤️❤️
عیدتوام مبارک باشه خانم(:
#تاآخریننفس
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/570
منی که امشب ذوقم از مامانم بیشتره،شاید چون اسمم فاطمهاس😁😂
عيدت مبارک باشه عزیز دلم❤️
(خب دیگه الحمدلله از آتیش جهنم دور شدم😉)
#راهسنگلاخ
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁵پارتღ
#سانی
فنجون قهوه گذاشتم روی میز و خودمم نشستم کنارش،نسیم لبتاپش روی پاهاش بود و کار میکرد،امروز قشنگ تونستیم استراحت کنیم و خستگی این چندروز برطرف کنیم،همش با این قرار بزار با اون قرار بزار آخرش هم هیچی،حالا خوبه عبدالصمد یکم به کارمون اومد و قرار شد برای جذب بیشتر جوون ها امکانات در اختیارمون قرار بده و همینطورم با فروش اطلاعاتی از بعضی مراکز ه.ستهای تونستیم پول خوبی ازش بگیریم و اعتمادشو جلب کنیم
فنجون رو به لب هام اضافه کردم و مزه تلخش تو دهنم پخش شد،با صدای نسیم فنجونُ رو میز گذاشتم
نسیم:این اطلاعاتی که از شاگردات فرستادی درسته؟
سانی:طبق چیزی که راجبشون فهمیدم نوشتم
نسیم:این پسره چرا انقدر کمه توضیحاتش؟
سانی:کدوم...اهان آراز رو میگی..تازه اومده پیشم فقط یک جلسه،توی همون جلسه فهمیدم که شوق رفتن داره اونم زیاد
نسیم:سعی کن به اونایی که دوست دارن برن نزدیک بشی الان این پسره کامران و آراز سعی کن نزدیک بشی بهشون،برو بیرون باهاشون قرار بزار،ببرشون ویلا و ماشین و حساب های بانکیتو نشون بده یهطوری نشون بده که اینارو تونستی وقتی که اروپا بودی بدست بیاری
سانی:واجبه حتما؟
نسیم:آره باید بیاریمشون پیش خودمون
سانی:فقط همینا؟
نسیم:طبق چیزی که خودت اینجا نوشتی گفتم،این دونفر بیشتر شوق و ذوق رفتن دارن ولی تو سعی کن بیشتر جذب داشته باشی،راستی راجب خانوادههاشون هم اطلاعات پیدا کن
سانی:باشه...پاشو بریم بیرون یکم بگردیم بابا خسته شدم
نسیم:باید اینارو ارسال کنم واسه اونوریا
سانی:حالا بعدا میفرستی،پاشو نسیم شرقی
نسیم:زهرمار.... راستی توی رستوران کی بهت زنگ زد که عصبی شدی؟
سانی:هاتف احمق
نسیم:همون هکره؟
سانی:آره،بهش از اون چندتا مامور عکس دادم که پیداشون کنه ولی میگه هیچی پیدا نکرده
نسیم:حالا حرص نخور وحید جان،رسیدیم تهران باهاش حرف میزنم
سانی:چه حرفی؟میگه پیدا نمیتونه بکنه دیگه
نسیم:هاتف میتونه پیدا کنه وحید،اون فقط یکم حسابش خالی شده واسه همین میگه نمیتونه،صبر کن حسابشُ که پر کنم چنان اطلاعات پیدا میکنه واست که تعجب کنی
سانی:امیدوارم
☆☆☆
#آراز
رو تخت فقط غلت میزدم تا یکم ذهنم آروم بشه،از طرفی حرفای بابا..از یه طرف اولین ماموریتم و روز اولش که به گند کشیده شد یا حتی به حرفای اون مرده سانی برای رفتن
من نمیتونم به خودم دروغ بگم،دوست داشتم برم از اینجا،برم و شاید بعد از این همه سال یه روز خوب داشته باشه،یه بار شب راحت سر رو بالشت بزارم،ولی از طرفی هم طاقت اشک و ناراحتی مامانو نداشتم،اون که گناهی نداره بسوزه وسط این دعوای پدر و پسری
با صدای شکمم از رو تخت بلند شدم،فکر میکردم بابا امشب نیست و سرکارش میمونه ولی قشنگ وسط شام اومد و من نتونستم هیچی بخورم،و برای جلوگیری از دعوای احتمالی اومد تو اتاقم و درو قفل کردم
از گشنگی ضعف کرده بودم و نمیشد برم پایین،چون حداقل تا ساعت ۱،۲ با مامان بیدار میموندن و حرف میزدن،بعضی وقت هام که بابا کتاب میخوند
یادم افتاد برای خودم یکم خوراکی خریده بودم هفته پیش که تو کشو بود
زود باز کردم دیدم فقط چیپس و پفک و کرانچیِ
چیپسُ برداشتم باز کردم بعدم روی تخت دراز کشیدم و مشغول خوردنش شدم
لعنت بهت آراز خب اول غذاتو میخوردی بعد سیس میگرفتی میومدی تو اتاق،با بابات قهری نه با معده بدبختت که
☆☆☆
#رسول
تا نماز صبح عمو و بچه ها بیدار مونده بودن بازی میکردن
این وسط چند بار بابا بیدار شد آخرم پیاسُ جمع کرد برد تو اتاقش گذاشت،درو قفل کرد و اومد کنار علیرضا خوابید دوباره
عمو هم کم نیاورد اومد اسم فامیل بازی کردن البته کردیم،یه ربع بود که خوابم برد عمو بیدارم کرد که بازی کنیم
حالا خداروشکر برای اینکه بچه بیدار نشه آروم بودیم فقط سایلنت حرص میخوردن اونا
نماز که خوندیم زود خوابیدم تا صبح اذیت نشم
کنار علیرضا دراز کشیدم و دستشو توی گودی گردنم گذاشتم،دست نرم و لطیفش که به گردنم خورد قلقلکم اومد ولی عادت کردم
عمو بلاخره رضایت داد و برقو خاموش کرد
همینطوری که پتو رو مرتب میکرد غر میزد
مهدی:اتاق نداره انگار،اومده ور دل ما خوابید نذاشت یکم خوش باشیم،عین میرغضب بالا سر آدم میاد،این همه پول به دستگاه بده اخرم باید بهش بیاحترامی بشه و بزاره تو اتاق...خب من دلم با همین فوتبال خوشه،نه مثل تو همش اخمو عبوس باشم تو خونه،یکم بازی نمیکنه..من نمیفهمم این چرا زن نمیگیره راحت بشم،مرضیه فوت کرد خب توام زن دوم میگرفتی میرفتی من راحت میشدم از دستت..فکر میکنه پس زندگی مجردی با ۵ تا پسر چطوریه..انگار محسن از عهد قاجار مونده.. زنگ بزنم میراث فرهنگی محسنُ ببره با خودشون بخدا
محسن:غر زدنت تموم شد فکتو یکم استراحت بده بخواب
مهدی:نمیخوام،کوفتم کردی امشب، اون تلوزیون بالا خراب شده یکی نو بخر ما همش بریم اونجا
محسن:بخواب مهدی
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:¿¿¿¿¿