→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁶پارتღ
#محمد
بلاخره صبح سوژهها راهی تهران شدن،کلی کار داشتم توی سایت ولی خب اگه خودم برمیگشتم سعید تنها میموند...
سعید پشت فرمون بود و با احتیاط رانندگی میکرد تا متوجه حضورمون نشن
گوشیم زنگ خورد دیدم آقای عبدیِ،صدامو صاف کردم و جواب دادم
محمد:سلام آقا
عبدی:سلام محمد جان خوبی؟
محمد:الحمدلله
عبدی:کجایید؟
محمد:آقا سوژه راه افتاد سمت تهران ماهم پشتشون، اینجوری که اینا دارن میان احتمالا آخر شب میرسیم
عبدی:خیلی مراقب خودتون باشید محمد
محمد:اتفاقی افتاده آقا
عبدی:آره،طبق شنود گوشی سانی متوجه شدیم دنبال چند تا مامور میگردن،اونا تو و بعضی از بچههاتو سر پرونده چند سال پیش دیدن پس باید مراقب باشی
محمد:شاید منظورش ما نباشیم آقا
عبدی:احتیاط شرط عقلِ محمد خیلی مراقب باشید،قطعا دوباره برمیگردن کرمانشاه،اونجا دونفر از بچه تا تهران دنبالشون میکنن شما با پرواز خودتون رو سریع برسونید تهران سریع
محمد:بچهها میدونن همهشون؟
عبدی:نه فقط حافظ و امیر خبر دارن،فعلا که نیرو گذاشتم تا مراقب بچههای تیمت باشن فقط نگران شما دوتا هستم
محمد:نه آقا نگران نباشید..فقط به بچه ها بگید که اولین پرواز از کرمانشاه تا تهران رو بگیرن برامون...ما یک ساعت دیگه اونجاییم
عبدی:باشه،رسیدید خبر بده بهم...فعلا هم به سعید نگو که تمرکزش بههم بخوره،حداقل تا زمانی که متوجه بشیم دنبال کی میگردن
محمد:چشم آقا
عبدی:خداحافظ
محمد:خدانگهدار آقا
گوشی رو توی دستام چند بار چرخوندم،سعید متوجه بههم ریختگیم شد و گفت
سعید:چیزی شده آقا؟خوبین؟
محمد:آره.. توی کرمانشاه بچهها میان جای ما...ما با پرواز میریم سمت تهران
سعید:چرا اخه
محمد:سعید جان توی اداره کلی کار هست که باید انجام بدیم و بچه ها دست تنهان...اینجوری بهتر هم میشه میتونی یکم استراحت کنی
شونهای بالا انداخت و چیزی نگفت
منم خیره شدم به جاده...جادهای که همش کوه و بیابون بود...
☆☆☆
#رسول
الان بهترین زمان برای ورود به موسسه سانی بود برای نصب شنود و دوربین،چون جمعه بود و هیچکس نمیرفت
اول دوربین های اونجا رو هک کردم تا بتونم تصاویر ورود بچه هارو پاک کنم
هدفون رو گذاشتم روی گوشم
رسول:داوود میتونید وارد بشید،فقط حواستون به اطراف باشه
داوود:رسول اینجا یه سوپر مارکت هست که دوربین داره...دوربینش مشرف به اینجاست تصاویر رو از اونجا هم پاک کن
رسول:خیله خب،شما اول وارد بشید من بعدش پاک میکنم
هدفون روی گردنم گذاشتم...از توی پیاله روی میز چندتا مویز برداشتم و خوردم
تکیه دادم به صندلی و منتظر شدم بچه ها کارشون تموم بشه
☆☆☆
#داوود
شنودُ که کار گذاشتم به رسول گفتم چکش کنه،فرشید هم دوربینُ گذاشت
رسول:بچه ها خسته نباشید هم دوربین ها هم شنود ها کار میکنن...فقط یکم بگردید ببینید شاید یه چیزی نتونستید پیدا کنید البته بعید بدونم سانی توی موسسهاش چیزی بیاره ولی خب مطمئن میشیم و اونجا سفید میشه
داوود:باشه...بچه ها یه نگاه بندازید به اینجا منم میرم بیرون رو میگردم
پشت میز منشی نشستم و شروع کردم به گشتن
تمام پرونده هارو نگاه کردم چیز خاصی نبود
پروندهای رو باز کردم دیدم اسم آراز و یه نفر دیگه به اسم کامران عربی بود،پشت برگه با زبان استرالیایی چیزهایی نوشته بودن و از جایی که بلد نبودم فقط عکس گرفتم
داوود:رسول سیستمُ روشن کنم میتونی رمزش رو باز کنی؟
رسول:آره
سیستمُ روشن کردم و با سیم رابط به گوشیم وصل شدم تا رسول بتونه رمزشو باز کنه
☆☆☆
#رسول
رمزش ۱۰ رقمی بود که تونستم ۸ تاشو باز بکنم
داشتم اون دو تا رو پیدا میکردم که با صدای فرشید یه لحظه دست نگه داشتم
رسول:جانم فرشید؟
یکم صداش نگران شده بود و منم نگران کرد
فرشید:رسول اینجا یه گاوصندوق بود که باز کردیم
رسول:خب؟
فرشید:چندتا عکس هست
رسول:وای فرشید زیرلفظی میخوای؟خب حرف بزن،عکس کی؟
فرشید:....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دیدین بعضی شبا یهو حالت بد میشه؟روز خوب بودیا ولی وقتی تنها که میشی یهو دلت میگیره،امشب اینطوری شدم
خواستم توی اینستا چندتا مداحی و مولودی یا یکم کلیپ طنز ببینم حالم خوب بشه و انگار اون برنامه هم میدونه کی حالم بد میشه،کلی متن و عکس و کلیپ غمگین تحویلم داد... و منم نمیتونستم ازش بیام بیرون🥲
خواستم یه دلیل بیارم براتون که پارت عیدی رو فردا بدم بهتون،واقعا قصد نوشتنش رو داشتم حتی یکمم ازش نوشتم ولی دیگه نمیتونم،انشاءالله فردا 🙏🏻
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
میشه پ.ن رو بخونید و منو ببخشید؟؟
واقعا فردا بهتون دو پارت میدم
یکی عیدی و یکی هم روزانه
نمیدونم یهو چِم شد🥺
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁷پارتღ
#رسول
روی میز با انگشتهام ضرب میگرفتم تا شاید فرشید لب باز کنه و بگه که چیدیده و چیشده...ولی صدای آروم بچه ها که داشتن باهمدیگه حرف میزدن میومد ولی نمیفهمیدم چی میگن...چند بار صداشون کردم ولی جوابمو ندادن،اصلا حواسشون به من نبود،حتی دیگه نمیتونستم رمز سیستم رو باز کنم چون قطعا داوود سیم رابط رو کنده بود
دوباره صداش زدم که جواب نداد اعصابم خورد شد از اینکه جوابمو نمیدن هدفون رو انداختم رو میز
رسول:احمقا
محمد:چرا انقدر حرص میخوری استاد واست ضرر داره
با صدای آقا محمد برگشتم دیدم پشتم وایساده
با ذوق بلند شدم و بغلش کردم
رسول:سلام آقا رسیدن بخیر
محمد:علیک سلام...چه خبر چرا انقدر عصبانی تو
با حرص نفسمو بیرون دادم و روی صندلی نشستم،آقا محمدم دستشو گذاشت رو میز و منتظر نگاهم کرد
رسول:بچه ها رفتن سراغ موسسه سانی تا اونجا رو شنود و دوربین کار بزارن،گفتم همه جارو بگردن تا خیالمون راحت باشه که سفیده
محمد:خب؟
رسول:اونجا فرشید گاوصندوق اتاق سانی رو باز میکنه و میگه چندتا عکس هست
محمد:چه عکسی؟
رسول:نمیدونم آقا،جوابمو ندادن
محمد:دوباره ارتباط بگیر باهاشون
چشمی گفتم و هدفون گذاشتم رو گوشم
رسول:فرشید صدامو داری؟
فرشید:آره رسول ببخشید حواسم پرت شد بگو
رسول:میگم چی پیدا کردین؟عکس چی بود گفتی؟
فرشید:رسول اینجا عکس آقامحمد و سعید توعه
با تعجب به آقامحمد که یکی از گوش های هدفون رو نگه داشته بود،نگاه کردم
رسول:مطمئنی فرشید؟
فرشید:نه رسول جان کور چشمی گرفتم...دارم میگم عکس شما سه نفر اینجاست
محمد:فرشید سریع همهچیو سفید کنید برگردید اداره
فرشید:چشم آقا
آقامحمد هدفون گذاشت روی میز و بدون هیچ حرفی رفت،قطعا که مقصدش اتاق آقای عبدی بود...ولی آخه چرا عکس ما باید اونجا باشه؟فرشید چندتا عکس فرستاد برام که بازش کردم،عکس منو آقامحمد بود که توی عملیات دستگیری خسرو ملکی بودیم،یه عکس از سعید که داشت با موبایل صحبت میکرد و سه تا عکس تک نفره ازمون
تازه اون جمله آقا محمد اومد تو ذهنم که گفت " رسول،خسرو ملکی هم منو تورو دیده هم سعید با اینکه مرده ولی یکدرصد احتمال اینو بدیم پناهی یا سانی از ما نشونهای دارن پس ما خودمون نمیتونیم ورود کنیم" بدبختانه همیشه اون یکدرصد ها کار داده دستمون
یادم افتاد دوربین سوپری تصاویرشُ پاک نکردم،یکم زمان برد تا هکش کنم بعد تصاویر ورود و خروج بچه هارو پاک کردم
یکم آب خوردم و برگشتم دیدم سعید داره با یکی از بچه ها حرف میزنه،زود رفتم سمتش تا بپرسم چرا اینا الان اومدن مگه قرار نشد دنبال سانی و پناهی باشن
☆☆☆
#محمد
کلافه روی مبل توی اتاق آقای عبدی نشستم،خسته بودمو بی خوابی دیشب هم باعث شده بود سرم درد بکنه...چشمامو یکم ماساژ دادم و بعد با نفس عمیق سعی کردم خودمو آروم کنم،آقای شهیدی هم حضور داشتن
محمد:آقا الان پرونده رو ازم میگیرن؟
عبدی:نه تو نمیخواد نگران بشی
محمد:ولی آخه با شناسایی من و دو نفر از نیرو های اصلی این پرونده
شهیدی:راست میگه امیرحسین(عبدی) هم محمد به عنوان کارشناس و فرمانده تیم...هم رسول به عنوان فرمانده پشتیانی و سعید هم با عنوان فرمانده عملیاتی گروه شناسایی شدن،اگه پرونده دست محمدو تیمش باشه قطعا که خیلی ها ساکت نمیشینن،از پرونده حذفشون هم نمیشه کرد
عبدی:خودم جواب همه رو میدم، بعدم هنوز معلوم نیست کامل شناسایی شدن یا نه،فقط ازشون عکس دارن که قطعا از طریق ملکی بدست آوردنش....تمرکزتون رو از دست نده محمد،تا اینجای پرونده که خوب پیش رفتین ادامهاش بدین با قدرت،با بچههات صحبت کن که اصلا خودشون رو درگیر این موضوع نکنن
فقط تونستم سر تکون بدم،بعدم آروم بااجازهای گفتم و رفتم تو اتاقم
بدون روشن کردن برق افتادم روی صندلی و به سمت دیوار چرخوندمش،دلم میخواست بخوابم،حتی شده نیم ساعت فقط به ذهنم استراحت بدم
قبل از اینکه چشم ببندم صفحه چتمو با عطیه آوردم
محمد:سلام دورت بگردم خوبی؟حلما خوبه؟از ماموریت برگشتم شب میام خونه...چیزی احتیاج داشتی بگو بهم..یاعلی❤️
گوشی روی میز پرت کردم و بعد از انداختم سویشرت روی خودم چشم بستم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وقتی محمد تو اوج خستگی و درد بازم به فکر عطیهاس🥲
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁸پارتღ
#آراز
غروب شده بود و من هنوز توی خونه بودم،امروز حوصله نداشتم برم اداره واسه همین نرفتم،چون آقامحمدم نبود دیگه نمیدونستم به کی بگم پس اطلاع ندادم بهشون
اصلا هم تو خونه موندن بهم خوش نگذشت بدبختی بابا روز استراحتش بود اگه میرفتم پایین باز بهم گیر میداد منم کلا موندم تو اتاقم و بیرون نرفتم....یعنی من نمیدونم چرا انقدر احمقم،مامان غذا میاره من نمیخورم از دیشب انقدر چیپس و پفک و کرانچی ریختم تو این معده بدبخت که صداش دراومده
فیلمی که گذاشته بودم تموم شد بعدم حاضر شدم برم اداره اونجا موندن بهتر بود واقعا،حداقل از این اتاق که بهتره
رفتم پایین دیدم بابا داره اخبار میبینه و مامانم مشغول پاک کردن سبزی بود
آراز:سلام
مامان مثل همیشه با خوشرویی جوابمو داد ولی بابا فقط یه سلام آروم گفت،منکه دیگه عادت کردم پس نباید واسم مهم باشه
آراز:مامان من میرم سرکار شبم نمیام،نگرانم نشو
مامان:باشه مامان جان مراقب خودت باش فقط
لبخند زدم چشم گفتم
از جا کفشی کفشمو که برداشتم با صدای بابا وایسادم
بابا:بنظرت الان وقت سرکار رفتنه؟از صبح چیکار میکردی تو اتاق پس؟
آراز:مردم عادی تو اتاق چیکار میکنن؟بعدم خب امروز حال نداشتم نرفتم
بابا:جایی که میری الکی نیست که هر وقت حوصله نداشتی نری
آراز:اگه صلاحیت کار کردن اونجا رو نداشتم میخواستی بزور منو نفرستی اونجا
مامان:آراز مامان...بابات فقط نگرانتِ..تازه رفتی سرکار انقدر بینظم نباش پسرم
آراز:لازم نیست نگران باشه....خداحافظ
بدون اینکه منتظر جوابشون باشم رفتم بیرون...
☆☆☆
#محمد
بیشتر از یه ساعت نتونستم استراحت کنم
بچهها که اومدن گفتم توی اتاقم جمع بشن تا باهم صحبت کنیم ولی آراز نبود
محمد:چرا آراز صدا نکردین؟
رسول:نیومده آقا امروز
محمد:اها مرخصی گرفته
رسول:فکر نکنم مرخصی گرفته باشه چون باید از آقای عبدی میگرفت یا شما،.. ولی خود آقای عبدی صبح میگفت کجاست
محمد:تماس بگیر باهاش که زود خودشو برسونه اینجا
رسول:چشم آقا
تا رسول زنگ بزنه برای بچه ها چایی ریختم و با شکلات گذاشتم روی میز
خودمم کنار امیر نشستم،تماس که قطع شد گفت
رسول:آقا نزدیکه ۵ دقیقه دیگه میرسه
محمد:خب پس شما تا چایی بخورید اونم اومده
فرشید:میگم آقا حالا که شما شناسایی شدین تکلیف چیه؟
محمد:چی میخواستی بشه آقا فرشید؟تکلیف ما از اول روشن بود
داوود:منظورش اینکه پرونده رو میگیرن؟
محمد:نه بچه ها نگران نباشید فکر کنید اتفاقی نیفتاده و مثل گذشته به کارتون برسید
امیر:ولی شما سهنفر باید خیلی مراقب خودتون باشید
رسول:نگران نباش داش امیر..به این زودیا نمیریم تو آغوش عزرائیل
امیر:ولی بنظرم اون مشتاقِ
رسول:نه دیگه من باهاش حرف زدم رفیق شدیم گفته فعلا باهام کاری نداره،انشاءالله بعد از اینکه پدر بزرگ شدم
داوود:هووو آقا رسول چه خوشاشتها تشریف داری شما
محمد:خب چرا ناامیدش میکنید بچهها؟شاید نتیجهشو هم ببینه
رسول:وای نه همون نوه بسه...اصلا این علیرضا همینجوری پدر منو درآورده زودتر بزرگ بشه فعلا تا نوه دار شدن من زیاد مونده
در اتاق زده شد و آراز نفس نفس زنان اومد داخل هولهولکی سلام داد و که همه جوابشو دادن،کنار رسول نشست اینبار امیر بلند شد و از فلاسک گوشه اتاق براش چایی ریخت
با بسم اللهی اتفاقاتی که توی این یک هفته افتاده بود رو بههم توضیح دادیم
حدودا نیم ساعت طول کشید که با خسته نباشیدم همه بلند شدن
محمد:آراز تو بمون لطفا
زیر لب چشمی گفت و منتظر موندیم تا همه برن
محمد:بیا بشین
آراز:جانم آقا
محمد:فکر کنم بخاطر تهمتی که بهت زدم باید عذرخواهی کنم
آراز:نه آقا حق داشتید من کارم اشتباه بود
محمد:دیگه نمیخوام این موضوع کش پیدا کنه،پس منو ببخش
آراز:خواهش میکنم آقا
محمد:من همیشه سعی کردم برای بچههام اول یه برادر باشم دوم فرمانده،پس این موضوع برای توهم صدق میکنه
آراز:ممنون آقا
محمد:آراز مشکلی داری؟
با تعجب نگاهم کرد
آراز:چچه مشکلی آقا
محمد:تو باید بگی، از تعریفاتی که این مدت ازت شنیدم فهمیدم زیاد اینجارو دوست نداری
آراز:آره دوست ندارم ولی متنفر هم نیستم،در حد کار کردن خوبه
محمد:امروز برای چی نیومدی اداره؟مرخصی هم که نگرفتی،دیشبم شیفت نموندی که امروز استراحت کنی
آراز:نمیدونستم باید از کی مرخصی بگیرم شما هم که تو ماموریت بودید،عذرمیخوام تکرار نمیشه
محمد:آراز مجبور نیستی اینجا کار کنی وقتی دوست نداری
آراز:ولی مجبورم آقا...نمیتونم بیام بیرون ازش....ببخشید اگه حرفاتون تموم شد برم بیرون
تموم نشده بودن،فکر میکردم تازه شروع شده باشه،ولی خب شاید دوست نداشت حرفی بزنه
محمد:میتونی بری ولی خب امشب شیفت هستی تو
آراز:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شما بگین😊