→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁷پارتღ
#رسول
روی میز با انگشتهام ضرب میگرفتم تا شاید فرشید لب باز کنه و بگه که چیدیده و چیشده...ولی صدای آروم بچه ها که داشتن باهمدیگه حرف میزدن میومد ولی نمیفهمیدم چی میگن...چند بار صداشون کردم ولی جوابمو ندادن،اصلا حواسشون به من نبود،حتی دیگه نمیتونستم رمز سیستم رو باز کنم چون قطعا داوود سیم رابط رو کنده بود
دوباره صداش زدم که جواب نداد اعصابم خورد شد از اینکه جوابمو نمیدن هدفون رو انداختم رو میز
رسول:احمقا
محمد:چرا انقدر حرص میخوری استاد واست ضرر داره
با صدای آقا محمد برگشتم دیدم پشتم وایساده
با ذوق بلند شدم و بغلش کردم
رسول:سلام آقا رسیدن بخیر
محمد:علیک سلام...چه خبر چرا انقدر عصبانی تو
با حرص نفسمو بیرون دادم و روی صندلی نشستم،آقا محمدم دستشو گذاشت رو میز و منتظر نگاهم کرد
رسول:بچه ها رفتن سراغ موسسه سانی تا اونجا رو شنود و دوربین کار بزارن،گفتم همه جارو بگردن تا خیالمون راحت باشه که سفیده
محمد:خب؟
رسول:اونجا فرشید گاوصندوق اتاق سانی رو باز میکنه و میگه چندتا عکس هست
محمد:چه عکسی؟
رسول:نمیدونم آقا،جوابمو ندادن
محمد:دوباره ارتباط بگیر باهاشون
چشمی گفتم و هدفون گذاشتم رو گوشم
رسول:فرشید صدامو داری؟
فرشید:آره رسول ببخشید حواسم پرت شد بگو
رسول:میگم چی پیدا کردین؟عکس چی بود گفتی؟
فرشید:رسول اینجا عکس آقامحمد و سعید توعه
با تعجب به آقامحمد که یکی از گوش های هدفون رو نگه داشته بود،نگاه کردم
رسول:مطمئنی فرشید؟
فرشید:نه رسول جان کور چشمی گرفتم...دارم میگم عکس شما سه نفر اینجاست
محمد:فرشید سریع همهچیو سفید کنید برگردید اداره
فرشید:چشم آقا
آقامحمد هدفون گذاشت روی میز و بدون هیچ حرفی رفت،قطعا که مقصدش اتاق آقای عبدی بود...ولی آخه چرا عکس ما باید اونجا باشه؟فرشید چندتا عکس فرستاد برام که بازش کردم،عکس منو آقامحمد بود که توی عملیات دستگیری خسرو ملکی بودیم،یه عکس از سعید که داشت با موبایل صحبت میکرد و سه تا عکس تک نفره ازمون
تازه اون جمله آقا محمد اومد تو ذهنم که گفت " رسول،خسرو ملکی هم منو تورو دیده هم سعید با اینکه مرده ولی یکدرصد احتمال اینو بدیم پناهی یا سانی از ما نشونهای دارن پس ما خودمون نمیتونیم ورود کنیم" بدبختانه همیشه اون یکدرصد ها کار داده دستمون
یادم افتاد دوربین سوپری تصاویرشُ پاک نکردم،یکم زمان برد تا هکش کنم بعد تصاویر ورود و خروج بچه هارو پاک کردم
یکم آب خوردم و برگشتم دیدم سعید داره با یکی از بچه ها حرف میزنه،زود رفتم سمتش تا بپرسم چرا اینا الان اومدن مگه قرار نشد دنبال سانی و پناهی باشن
☆☆☆
#محمد
کلافه روی مبل توی اتاق آقای عبدی نشستم،خسته بودمو بی خوابی دیشب هم باعث شده بود سرم درد بکنه...چشمامو یکم ماساژ دادم و بعد با نفس عمیق سعی کردم خودمو آروم کنم،آقای شهیدی هم حضور داشتن
محمد:آقا الان پرونده رو ازم میگیرن؟
عبدی:نه تو نمیخواد نگران بشی
محمد:ولی آخه با شناسایی من و دو نفر از نیرو های اصلی این پرونده
شهیدی:راست میگه امیرحسین(عبدی) هم محمد به عنوان کارشناس و فرمانده تیم...هم رسول به عنوان فرمانده پشتیانی و سعید هم با عنوان فرمانده عملیاتی گروه شناسایی شدن،اگه پرونده دست محمدو تیمش باشه قطعا که خیلی ها ساکت نمیشینن،از پرونده حذفشون هم نمیشه کرد
عبدی:خودم جواب همه رو میدم، بعدم هنوز معلوم نیست کامل شناسایی شدن یا نه،فقط ازشون عکس دارن که قطعا از طریق ملکی بدست آوردنش....تمرکزتون رو از دست نده محمد،تا اینجای پرونده که خوب پیش رفتین ادامهاش بدین با قدرت،با بچههات صحبت کن که اصلا خودشون رو درگیر این موضوع نکنن
فقط تونستم سر تکون بدم،بعدم آروم بااجازهای گفتم و رفتم تو اتاقم
بدون روشن کردن برق افتادم روی صندلی و به سمت دیوار چرخوندمش،دلم میخواست بخوابم،حتی شده نیم ساعت فقط به ذهنم استراحت بدم
قبل از اینکه چشم ببندم صفحه چتمو با عطیه آوردم
محمد:سلام دورت بگردم خوبی؟حلما خوبه؟از ماموریت برگشتم شب میام خونه...چیزی احتیاج داشتی بگو بهم..یاعلی❤️
گوشی روی میز پرت کردم و بعد از انداختم سویشرت روی خودم چشم بستم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وقتی محمد تو اوج خستگی و درد بازم به فکر عطیهاس🥲
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ³⁸پارتღ
#آراز
غروب شده بود و من هنوز توی خونه بودم،امروز حوصله نداشتم برم اداره واسه همین نرفتم،چون آقامحمدم نبود دیگه نمیدونستم به کی بگم پس اطلاع ندادم بهشون
اصلا هم تو خونه موندن بهم خوش نگذشت بدبختی بابا روز استراحتش بود اگه میرفتم پایین باز بهم گیر میداد منم کلا موندم تو اتاقم و بیرون نرفتم....یعنی من نمیدونم چرا انقدر احمقم،مامان غذا میاره من نمیخورم از دیشب انقدر چیپس و پفک و کرانچی ریختم تو این معده بدبخت که صداش دراومده
فیلمی که گذاشته بودم تموم شد بعدم حاضر شدم برم اداره اونجا موندن بهتر بود واقعا،حداقل از این اتاق که بهتره
رفتم پایین دیدم بابا داره اخبار میبینه و مامانم مشغول پاک کردن سبزی بود
آراز:سلام
مامان مثل همیشه با خوشرویی جوابمو داد ولی بابا فقط یه سلام آروم گفت،منکه دیگه عادت کردم پس نباید واسم مهم باشه
آراز:مامان من میرم سرکار شبم نمیام،نگرانم نشو
مامان:باشه مامان جان مراقب خودت باش فقط
لبخند زدم چشم گفتم
از جا کفشی کفشمو که برداشتم با صدای بابا وایسادم
بابا:بنظرت الان وقت سرکار رفتنه؟از صبح چیکار میکردی تو اتاق پس؟
آراز:مردم عادی تو اتاق چیکار میکنن؟بعدم خب امروز حال نداشتم نرفتم
بابا:جایی که میری الکی نیست که هر وقت حوصله نداشتی نری
آراز:اگه صلاحیت کار کردن اونجا رو نداشتم میخواستی بزور منو نفرستی اونجا
مامان:آراز مامان...بابات فقط نگرانتِ..تازه رفتی سرکار انقدر بینظم نباش پسرم
آراز:لازم نیست نگران باشه....خداحافظ
بدون اینکه منتظر جوابشون باشم رفتم بیرون...
☆☆☆
#محمد
بیشتر از یه ساعت نتونستم استراحت کنم
بچهها که اومدن گفتم توی اتاقم جمع بشن تا باهم صحبت کنیم ولی آراز نبود
محمد:چرا آراز صدا نکردین؟
رسول:نیومده آقا امروز
محمد:اها مرخصی گرفته
رسول:فکر نکنم مرخصی گرفته باشه چون باید از آقای عبدی میگرفت یا شما،.. ولی خود آقای عبدی صبح میگفت کجاست
محمد:تماس بگیر باهاش که زود خودشو برسونه اینجا
رسول:چشم آقا
تا رسول زنگ بزنه برای بچه ها چایی ریختم و با شکلات گذاشتم روی میز
خودمم کنار امیر نشستم،تماس که قطع شد گفت
رسول:آقا نزدیکه ۵ دقیقه دیگه میرسه
محمد:خب پس شما تا چایی بخورید اونم اومده
فرشید:میگم آقا حالا که شما شناسایی شدین تکلیف چیه؟
محمد:چی میخواستی بشه آقا فرشید؟تکلیف ما از اول روشن بود
داوود:منظورش اینکه پرونده رو میگیرن؟
محمد:نه بچه ها نگران نباشید فکر کنید اتفاقی نیفتاده و مثل گذشته به کارتون برسید
امیر:ولی شما سهنفر باید خیلی مراقب خودتون باشید
رسول:نگران نباش داش امیر..به این زودیا نمیریم تو آغوش عزرائیل
امیر:ولی بنظرم اون مشتاقِ
رسول:نه دیگه من باهاش حرف زدم رفیق شدیم گفته فعلا باهام کاری نداره،انشاءالله بعد از اینکه پدر بزرگ شدم
داوود:هووو آقا رسول چه خوشاشتها تشریف داری شما
محمد:خب چرا ناامیدش میکنید بچهها؟شاید نتیجهشو هم ببینه
رسول:وای نه همون نوه بسه...اصلا این علیرضا همینجوری پدر منو درآورده زودتر بزرگ بشه فعلا تا نوه دار شدن من زیاد مونده
در اتاق زده شد و آراز نفس نفس زنان اومد داخل هولهولکی سلام داد و که همه جوابشو دادن،کنار رسول نشست اینبار امیر بلند شد و از فلاسک گوشه اتاق براش چایی ریخت
با بسم اللهی اتفاقاتی که توی این یک هفته افتاده بود رو بههم توضیح دادیم
حدودا نیم ساعت طول کشید که با خسته نباشیدم همه بلند شدن
محمد:آراز تو بمون لطفا
زیر لب چشمی گفت و منتظر موندیم تا همه برن
محمد:بیا بشین
آراز:جانم آقا
محمد:فکر کنم بخاطر تهمتی که بهت زدم باید عذرخواهی کنم
آراز:نه آقا حق داشتید من کارم اشتباه بود
محمد:دیگه نمیخوام این موضوع کش پیدا کنه،پس منو ببخش
آراز:خواهش میکنم آقا
محمد:من همیشه سعی کردم برای بچههام اول یه برادر باشم دوم فرمانده،پس این موضوع برای توهم صدق میکنه
آراز:ممنون آقا
محمد:آراز مشکلی داری؟
با تعجب نگاهم کرد
آراز:چچه مشکلی آقا
محمد:تو باید بگی، از تعریفاتی که این مدت ازت شنیدم فهمیدم زیاد اینجارو دوست نداری
آراز:آره دوست ندارم ولی متنفر هم نیستم،در حد کار کردن خوبه
محمد:امروز برای چی نیومدی اداره؟مرخصی هم که نگرفتی،دیشبم شیفت نموندی که امروز استراحت کنی
آراز:نمیدونستم باید از کی مرخصی بگیرم شما هم که تو ماموریت بودید،عذرمیخوام تکرار نمیشه
محمد:آراز مجبور نیستی اینجا کار کنی وقتی دوست نداری
آراز:ولی مجبورم آقا...نمیتونم بیام بیرون ازش....ببخشید اگه حرفاتون تموم شد برم بیرون
تموم نشده بودن،فکر میکردم تازه شروع شده باشه،ولی خب شاید دوست نداشت حرفی بزنه
محمد:میتونی بری ولی خب امشب شیفت هستی تو
آراز:چشم آقا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:شما بگین😊
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
خدایا شکرت برای وقت استراحت دادن بهمون😃🤤
اصلا هم تابلو نیست که تازه از خواب بیدار شدم😂😂
وای بچه ها دیشب قشنگ پارت دومی که فرستادم براتون چشم بسته بودم انقدر که خوابم میومد اصلا نمیفهمیدم چی مینویسم😂
بچه ها معلوم نیست پارت بدم امشب یا نه
ولی پیام خالی میزارم
تا ساعت ۱۰ شب اطلاع میدم که میزارم یا نه
۵۰ درصد احتمال داره بزارم