eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
837 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
وای بچه ها دیشب قشنگ پارت دومی که فرستادم براتون چشم بسته بودم انقدر که خوابم میومد اصلا نمیفهمیدم چی مینویسم😂
بچه ها معلوم نیست پارت بدم امشب یا نه ولی پیام خالی میزارم تا ساعت ۱۰ شب اطلاع میدم که میزارم یا نه ۵۰ درصد احتمال داره بزارم
بچه‌ها اگه الان پارت بنویسم خیلی بد میشه یکم نوشتم دیدم افتضاح داره پیش میره فردا اگه دوشنبه امتحانی نداشتم دو تا پارت میدم بهتون✨
شبتون بخیر یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج ❤️
بسم الله الرحمان الرحیم
خدایا شکرت... که امروز منو تنها ول نکردی🙃
سلام خوشگلا چطورین؟؟؟
بعد از درخواست های زیاد شما و یاری کردن ذهنم برای یادآوری ناشناس دایگو رو از امشب میزارم😐😂😂
خب دیگه تنبلی رو کنار بزارم یکم بخونم تازه فهمیدم درس ۲و۳ باهم میشه ۳۰ صفحه 😐 پیام خالی میزارم آخر شب پارت میدم حالا ادامه پیام هاتون هم ناشناس جواب میدم❤️
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ³⁹پارتღ آراز که از اتاق آقامحمد اومد بیرون پشت میزش نشست،سرشو گذاشته بود روی میز داوود که کنارم بود چندتا از مویز های توی پیاله خورد داوود:رسول یه روز بچین بریم بیرون با بچه ها همینطوری که چشمم به آراز بود گفتم رسول:بنظرت محمد چی بهش گفته؟ داوود تعجب کرد و فقط با کلمه به‌کی جوابمو داد رسول:بابا آرازُ میگم داوود:من چه بدونم،ولی خب بی‌نظمِ دیگه چیکار کنیم رسول:خب تازه کاره راه میفته...چی‌گفتی تو؟ داوود:میگم یه شب به احسان و امیرحسین بگو وقت‌شونُ خالی کنن بریم بیرون باهم با بچه ها یعنی رسول:باشه بهشون میگم‌....وای من اینارو تکمیل نکردم ای خدا برگشتم سمت سیستم و مشغول به کار شدم ولی داوود همچنان وایساده بود کنارم،بدون نگاه کردن بهش گفتم رسول:بازم امری هست داداش؟ داوود:میگم رسول میشه مراقب خودت باشی با این حرفش دست از کار کشیدم و نگاهش کردم،لبخندی بهش زدم و گفتم رسول:تو اتاق آقامحمدم گفتم که نترس من نمیمیرم هنوز داوود:حرفم اون نیست،نگرانتونم،به آقامحمد که نمیتونم برم بگم توروخدا مراقب خودتون باشید ولی به تو و سعید میتونم بگم...میشه بیشتر حواست به خودت باشه؟ رسول:داوود اگه قول بدم و بزنم زیرش چی؟اونوقت حلالم میکنی؟ داوود:نه،باید بهم همین الان قول بدی که چیزیت نمیشه و مراقب خودت هستی دستامو به هم قفل کردم و پا روی پا انداختم،نفس عمیقی کشیدم و گفتم ر‌سول:مگه دست منه؟شاید یهو دیدی الان مُردم داوود:اذیتم نکن دیگه رسول رسول:نگران نباش داوود خواهش میکنم،خودم الان به اندازه کافی فکر و خیال دارم نگرانی تو دیگه اضافه نشه تکیه داد به میز و دست به سینه شد یکم سرشو انداخت پایین و با پاهاش به پایه میز ضربه زد،این آشفتگی ذهنی‌ش رو درک میکردم،خودمم همینطوری بودم ولی قطعا که الان حال آقامحمد بدتر از ما بود پس نباید دیگه ما خودمون رو نگران نشون بدیم با صندلی خودمو کشوندم روبه‌روش و دستشو گرفتم رسول:این دلشوره‌ای که گرفتی رو درک میکنم داوود،بخدا که خودم نگرانم،نه اینکه نگران خودم باشما،فقط نگران روند پرونده و بقیه‌ام،نگران اینم که دوباره مثل چند ماه پیش از طریق من برسن به خانواده‌ام،برسن به علیرضا،میدونم با این حرفا توام نگران کردم بیشتر ولی خواستم بگم که... داوود:دیگه نمیزارم اتفاقی واسه بچه‌ت بیفته لبخندی بهش زدم اونم همینکارو کرد ولی چشماش نه،چرا امروز چشم های همه بچه ها اینجوری بود؟چرا چشمای آقامحمد به توان‌۲ چشم های الان ما بود نگرانی‌ش؟ رسول:خب دیگه دهقان جان برو به کارت برس مزاحم منم نشو،فضارو دیگه خیلی چندش کردی داوود:چیکارت کنم دیگه وقتی بی‌شعوری،وقتی آدم واسه کسی که مهمه براش نگران میشه باید یکم آرومش کنی،حرف‌های امیدوارانه بزنی بهش...احمق،ضدحال خندیدم و با دست یکم داوود هل دادم و خودمم با صندلی رفتم سرجام رسول:خب بیا منو بخور دهقانِ نگران داوود چشم غره‌ای بهم رفت که خندیدم وقتی داشت میرفت صداش کردم،برگشت و با لبخند خیلی عمیقی که یکم تونست نگرانی تو چشماشُ بپوشونه گفت داوود:جونم؟ رسول:خواستم بگم بی‌شعور و احمق و ضدحال خودتی...منتظر گزارشات هستم دهقانِ نگران پکر نگاهم کرد که دیگه چیزی نگفتم و دستم رفت سمت کیبورد خیلی سعی میکردم حرفایی که به داوود زدم روی خودمم اثر بزاره،اینکه نگران نباش،اتفاقی نمیفته ولی نمیشد،هنوز ترس اون چند روز نبودِ علیرضا روم بود و تنمُ به لرزه مینداخت روی کاغذ های رنگی که همیشه روی میزم بود نوشتم "درسته شاید فردا خیلی چیزا تغییر کنه،ولی نزار الان ذهنت جلوجلو خودتو نابود کنه رسول" ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هرچند ترسِ دیروز بر جانِ ما نشسته است باید که گفت “نگران نباش”، تا دل، دل‌شکسته است🥲🫀