eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
837 دنبال‌کننده
251 عکس
121 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
بچه ها واقعا بد نوشتم پارتو😢خوشم نمیاد ازش نمیفرستم،فردا بهترشو تایپ میکنم
شبتون بخیر یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
بسم‌رب‌الزهرا✨
خدایا‌شکرت بیشتر کشور خیابونا سفید شده و بخاطرش مردم لبخند زدن🥲☃️
امشب پارت داریم زمانش معلوم نیست (قاعدتا آخر شب ) بیدار نمونید لطفا بخاطر پارت بعد از اینکه واسه امتحان خوندم شروع به تایپ هم میکنم
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁴⁴پارتღ شیفت نبودم و باید میرفتم خونه ولی سرم درد میکرد و فقط برای بابا نوشتم که آخر شب میام...سرمو گذاشتم روی میز تا شاید بهتر بشه،هنوز ساعت ۱۰ نشده بود که قرص‌مو بخورم اونقدری هم سردردم زیاد نبود که از اون یکی قرص بخورم،قابل تحمل بود ولی خسته بودم و این خستگی و سردرد کم طاقتم کرده بود،دلم واسه علیرضا تنگ شده بود،خیلی خودمو داشتم ازش دور میکردم این براش توی این سن خیلی بد بود،از طرفی هم دوست نداشتم بمونه خونه چون شیطونی می‌کرد و عمه رو اذیت میکرد، خونه آقاجون هم نمیشد ببرم پیر شدن و دیگه حوصله بچه ندارن،با یادآوری مهرداد و بیخبری طولانی مدتم ازش سربلند کردم و گوشیمو برداشتم شماره‌شو گرفتم... جوابمو نداد،خب قطعا که آقا قهر کرده، بهش یه پیام دادم و گوشی رو کنار گذاشتم از شدت درد، سرمو چند بار کوبیدم به میز محمد:خودزنی میکنی استاد؟ سر بلند کردم و خواستم به احترامش بلند بشم که یه لحظه سرم گیج رفت و نشستم رو صندلی،محمد نگران یکم نزدیک شد و دست گذاشت رو شونه‌ام محمد:حالت خوبه رسول؟ حوصله مرخصی اجباری رو نداشتم و از طرفی نمیخواستم نگرانش کنم،اگه میفهمید خوب نیستم باز میگفت باید بریم دکتر و اگه قبولم نمیکردم با زور کارشو پیش می‌برد واسه همین یه لبخند زدم رسول:شوخی بود که یکم فرمانده رو بترسونم شاید دلش به رحم بیاد تشویقی رد کنه خیلی سعی کرده بودم حالمو خوب نشون بدم و انگاری شانس باهام بود امشب که محمد یه اخم کرد واسم محمد:عوارض قرصاییِ که میخوری نه؟دیوونه هم شدی؟یا دارو ها کاری کرده که کرم‌های درونت بیش فعال بشه؟ رسول:شاید😂 محمد:پاشو ببرمت خونه خسته‌ای رسول:میرم خودم محمد:گفتم پاشو استاد دیگه نشد رو حرفش حرفی بزنم،وسایلمو برداشتم رفتم پارکینگ و تو ماشین نشستم آقامحمدم بدون حرفی راه افتاد ولی واقعا دمش گرم حالم خوب نبود واسه رانندگی دیگه یکم که گذشت حوصلم سر رفت و خودم سر‌صحبتُ باز کردم،از حلما پرسیدم و بعدش پرونده...پرونده‌ای که خطر داشت...ریسک داشت که داوود و آراز هردوشون برن تو دهن شیر..نزدیک سانی شدن یعنی خوندن اشهد‌شون رسول:میگم آقا نمیشه زودتر داوود و آراز بیان بیرون؟من میترسم محمد:یه سر کلاس رفتن ترس نداره رسول:ولی ورود‌شون به دم و دستگاه پناهی و سانی داره آقا،آراز ماموریت اولشِ آموزش دیده نمیگم نمیتونه شاید استرسش باعث به‌هَم خوردن پرونده بشه محمد:استرس تو از اون بیشتره استاد رسول:آخه چرا باید نفوذ کنیم داخل‌شون؟از بیرون هم میشه مراقب‌شون بود وقتی سکوت تنها جوابم شد برگشتم سمتش،دیدم اخم کرده و داره از آینه پشت رو نگاه میکنه،خواستم به پشت برگردم تا ببینم چیو میبینه که نذاشت محمد:برنگرد رسول با شک و تردید از آینه بغل دیدم چندتا ماشین پشت سرمون بود،ولی چیزی نبود که محمد رو اینطوری بکنه رسول:چیشده آقا محمد:پلاک اون ماشین پشتی یادته رسول دوباره نگاهی به عقب انداختم و با آشنا بودن پلاک ماشین اخم مهمون صورتم شد،سردردم اجازه نمی‌داد بفهمم این پلاکُ کجا دیدم و واسه کیه آقا محمد یکم به سرعتش اضافه کرد و اومد لاین راست هنوزم داشتم به مغزم فشار می‌آوردم که کیه اما خب با یادآوری اینکه آقای عبدی برای هر سه نفرمون مراقب گذاشته یه لبخند پر‌استرس زدم رسول:آقا محمد نگران نباشید مگه آقای عبدی مراقب نذاشته برامون خب اونه دیگه،مگه نه؟ تا خواستم از محمد کمک بگیرم برای سوال تو ذهنم محکم فرمون رو تو پیچیدگی جاده دور زد و اون ماشین هم که احتمال اینو نمی‌داد به راه مستقیم خودش ادامه داد رسول:آقا نمیگید چیشده؟ محمد:رسول خوبه این ماشینو خودت چند روز پیش جلو موسسه سانی دیدی و اطلاعاتشو درآوردی...از افراد سانیِ رسول:خب چیکار کنیم؟ یکم سرعت ماشین آورد پایین چون جاده اصلا چراغ نداشت هر دو چراغ های ماشینُ روشن کرد محمد:پیام بده به علی بگو دوربین هارو چک کنه،زنگ نزن بعد از پیام سیمکارت دربیار چشمی زیر لب گفتم و به علی پیام دادم که دوربین هارو چک کنه و یه توضیح مختصری هم دادم بهش تا خواستم سیمکارت دراومده از گوشیمُ بندازم بیرون یه ماشین با سرعت نور خودشو رسوند به‌هِمون...یه نفری که از سمت شاگرد ماشین خودشو بیرون آورده بود با پرتاب آجر سمت‌مون کنترل ماشین از دست محمد خارج شد اون لحظه تنها کاری که میتونستم بکنم پایین کشیدن سرش و انداختن خودم رو محمد بود ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:هیییییی😱🧐
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌بفرمایید پارت خدمت‌تون فردا ناشناس رو جواب میدم 😊🙏🏻
‌شبتون بخیر یاعلی ❤️
‌اللهم عجل لولیک الفرج ✨
سلام ظهرتون بخیر يلدا‌تون مبارک ❤️