ناشناس:بخدا که چی؟چیکار میکنی؟
از رو اون چهارپایه بلند شد و اومد سمتم
لوله اسلحهرو گذاشت روی بالاتر از سینه راستم،دوباره اون نیشخند و سوزش شدید روی سینه و صدای اسلحه
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:💔🤐
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خب دیگه ببخشید دیر شد
اینم از پارت شما
ناشناس پر بشه که همه رو امروز جواب میدم
ببخشید دیروز جواب ندادما 😊
خب الان تازه درسم یه دور خوندم باید دوره از درس اول تا آخر رو شروع کنم
آخر شب پارت میدم چون تایپ نکردم هنوز
اگه خسته بودید بخوابید بچه ها بیدار نمونید خیلی هاتون فردا امتحان دارین اذیت میشین
ناشناس هم خیلییی زیاده واقعا همه رو فردا بعد از امتحان که اومدم جواب میدم😃
اعضای جدید به دلیل تبادل از ساعت ۸ تا پاسی از شب😂من پیام خالی میزارم تا پارت رو ویرایش بزنم
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/650
خیلی خیلی ممنونم عزیزم😍❤️
جبران کنم الهی
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁴⁶پارتღ
#داوود
حوصلم تو نمازخونه سر رفت و اومدم پشت سیستم دیدم علی رو میز رسول نشسته رفتم سمتش
داوود:چطوری آقا علی،از این طرفا
علی:رسول و محمد گرفتار شدن انگار
داوود:چطور
علی:بهم پیام داد گفت دنبالشونن دوربین هارو چک کنم باید
نگران شدم از اینکه نکنه گرفتار افراد سانی شده باشن از طرفی صدای پای سعید و نفس زدنش اومد،به یه سرعتی اومد سمتمون که تابهحال ازش ندیده بودم
علی با دیدن چهره سعید برگشت سمتش وبا نگران پرسید
علی:چیشده سعید
سعید:فرید کسی که آقای عبدی گذاشته بود مراقب آقا محمد باشه میگه چندتا ماشین دنبالشون بوده،بعدم آقامحمد زده به جاده که ماشینه رو رد کنه ولی یه ون مشکی میره دنبالش بازم
علی:خب؟
سعید کلافه بود،نگرانی و استرس از سر تا پاش میریخت،دستی به موهاش کشید و گفت
سعید:توروخدا علی زود ردشونو بزن بریم دنبالشون،فرید میگفت چندتا سطل زباله آوردن وسط اون جاده آتیش زدن با گاز اشک آور که کسی رد نشه از اونجا،الانم آقای عبدی زنگ زد به آقا محمد،فقط وقتی تماس وصل شد صدای تیر اومد و قطع کردن
با حرفش موندم،اون جملهی چند کلمهای از سعید که گفت صدای تیر اومد و قطع کردن تو گوشم چند بار پخش شد،صدای یاخدای آروم علی و التماس سعید برای زودتر پیدا کردنشون رو اعصاب بود،فرشید هم به جمعمون اضافه شد و وقتی فهمید چیشده قیافهاش شبیه ما شد،به قول رسول کمرنگ که هست کمرنگتر شد
علی:گوشی رسول خاموشه نمیشه ردشو زد،ساعت دستشون بود رفتنی؟
سعید و فرشید نمیدونی گفتن و منم که یه تیکه چوپ خشک بودم اونجا،تصور اینکه اون صدای تیر از کجا بوده و آیا به کسیام خورده یا نه داشت روانیم میکرد
علی:بچهها فایده نداره ساعت دستشون نیست همین لوکیشن سایت رو نشون میده،برید اونجا منم سعی میکنم سریع ارتباط بگیرم بیان جاده رو باز کنن اگه نشد از جاده خاکی کنارش برید،حتما یه اتفاقی افتاده
سعید باشهای گفت و رفتن خواستم برم دنبالشون که علی نذاشت
علی:کجا میری تو
داوود:خودت گفتی بریم دنبالشون
علی:احمق جان تو و آراز به عنوان نفوذی وارد باند سانی و پناهی شدین بعد میخوای بری اونجا؟اگه بشناسنت چی؟
درمونده و پرخواهش بهش نگاه کردم تا شاید بزاره برم ولی فایده نداشت
چیمیشد همون تو نمازخونه میشستم
☆☆☆
#محمد
قطره های بارون به صورتم میخورد
چند دقیقه بود که بارون میبارید و البته چند دقیقه هم بود که رسول بیحال کنارم نشسته بود
نمیخواست کم بیاره ازشون و خودشو تکیه داده بود بهم تا نیفته،ولی اون صورت جمع شده از دردش و خونریزی که داشت و بوی خون و خاک خیس خورده حالمو بد میکرد
دستام اون لحظه که تیر زد بهش گرفتار آدم هاش بود
با صدای نکرهاش چشم از صورت رنگ پریده رسول گرفتم و دادم به فرد مشکی پوش
هنوزم اون چشم ها داشتن تو مغزم میچرخیدن که کجا دیدمش
ناشناس:آخی بمیرم برات آقا رسول،یکم اوف شدی که تازه اولش بود تا تو باشی صداتو واسه بزرگترت بلند نکنی
رسول:هنوز..یادم نر..فته احترامُ..ولی خب...یادگرفتم..به آدم احترام بزارم..نه یه حیوون صِفتی مثل تو
دوباره صدای خندهاش بلند شد
کل تن و بدنمون خیس شده بود ولی الان تنها دردم رسول و بیخبری از حلما و علیرضا بود
از جاش بلند شد و اومد جلوم،لوله اسلحهشو سمتم گرفت
ناشناس:چند دقیقه بهت فرصت میدم که قبول کنی پرونده سیاه با تمام جزئیاتشو بدی بهم وگرنه بد میبینی
سعی کردم نگرانی رو پشت نقاب فرمانده بودن پنهان کنم،این نقاب تو روزها و ساعت های سختتری کنارم بوده،این که چیزی نیست
محمد:چرا فکر کردی بهت میدم؟
ناشناس:چون فکر کردم شاید جون خودت و رفیقت مهم باشه واست
محمد:خب اشتباه فکر کردی دیگه
دوباره اون چشمها نیشخند تحویلم داد
همینجوری که نگاهش بهم بود دستشو برد نزدیک رسول و زخمشو فشار داد
☆☆☆
#رسول
از درد داشتم جون میدادم ولی نباید محمد ناامیدُ میکردم،لرز داشتم و بارون حالمو بدتر میکرد، از درد میخواستم دستمو بزارم رو زخمم ولی دستام بسته بود
فکر علیرضا نمیذاشت یکم تمرکز کنم تا شاید یه راه نجات باشه
وقتی اون فرد به محمد گفت که پرونده سیاه رو تحویل بده و حرف محمد در جوابش
با بیرحمی تمام زخممو فشار داد،از درد حتی یادم رفته بود نفس بکشم،لب به دندون گرفتم تا صدامو نشنون ولی لگد محکم به کمرم باعث شد از درد داد بزنم
محمد:ولش کن دیوونه مگه نمیبینی حالش خوب نیست
ناشناس:نه نمیبینم تا بهم اون پرونده رو ندی بدترم میکنم..اصلا ببینم دوست داری یه پذیرایی هم از تو بکنم؟
فقط دیدم که اون فرد به آدم هاش اشاره کرد و اون لحظه دستای غولپیکر که دستای بیجونمو اسیر کرده بود رها شد
خواستم دستمو بزارم رو زخمم که با ضربه محکم از پشت به سرم فقط یه تاریکی نصیبم شد....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن: ولی زیر باران سرد، تنها درد محمد، زخم بیحال رسول و بوی خیس خاک بود که فریاد میزدند
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨