→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁴⁷پارتღ
#سعید
فرشید پشت فرمون نشسته بود و پاش محکم روی گاز فشرده میشد. تند میرفت ولی نه بهش تذکر میدادم نه حرفی میزدم.
تو دلم داشتم دعا دعا میکردم اتفاقی واسهشون نیفته؛
فرشید:به علی بگو جاده باز شد؟
باشهای گفتم و با علی ارتباط گرفتم. صداش توی گوشم پیچید که گفت پلیس آگاهی رو خبر کرده با آتشنشان ها نزدیک ما هستن...
سعید:پلیس نزدیکه،تا ما برسیم جاده باز میشه.
فرشید:آتشنشانی واسه چی دیگه خبر کرده ؟بارون شدید شده خب خاموش میکنه دیگه.
سعید:چهبدونم،فرشید خب تند برو
فرشید:سعید دارم تند میرم برادر من.سرعتمون بیشتر از این باشه که معلوم نیست اصن برسیم...
هیچی نگفتم در جوابش و چشم بستم تا یکم آروم بشم؛
شیشه رو تا نصفه پایین کشیدم تا کمی هوای بارونی و صداش بهم بخوره...
تا کمی از آشوب درونم کاسته بشه:)
☆☆☆☆☆
#فرشید
با دیدن جاده مسدود شده ماشینو نگه داشتم وبا سعید رفتیم سمت افسرها.
با زمزمه( ببخشید)ما افسره برگشت که دیدیم آقامهدی هست؛
نمیدونستم خداروشکر کنم واسه حضورش یا دو دستی بکوبم به سرم...
انگار خدا باهامون شوخی داره؛
مهدی:عه سلام،شما اینجا چیکار میکنید؟
سعید:سلام اقا.ما درخواست دادیم برای جاده...
آقا مهدی باید سریع رد بشیم به نیروهاتون بگید برن..
مهدی:سعید جان نمیشه فعلا،روی آسفالت پر از روغن سوخته فسیلی و شیشه خورده اس،تیزه...لاستیک رو سوراخ میکنه؛
دلم نمیخواست نگرانش کنم که رسول در جایگاه برادرزادهاش و آقا محمد رفیقش الان نمیدونیم کجان و چه بلایی سرشون اومده...
سعید:ما باید همین الان رد بشیم؛پس از این جاده خاکی میریم.
مهدی:یکم صبر کنید خب جاده رو دارن...
با صدای شلیک گلوله تو نزدیکیمون با سعید نگاه های نگرانمون جفت شد.
اخم های آقا مهدی در هم شد و نگاهی به اطراف انداخت.
نفسم تو سینه حبس شده بود..
همزمان با سعید عقب گرد کردیم و به طرف ماشین دویدیم.
بیخیال صدای آقا مهدی و بقیه پام رو روی پدال گاز فشردم و وارد جاده خاکی شدیم...
سعید هر لحظه بیشتر ازم میخواست سرعتم رو بالا ببرم و من شاید از ترس دیدن وضعیت رسول و آقا محمد بود که دل تو دلم نبود و از خدا میخواستم دیرتر برسم و به عمق فاجعه پی نبرم.
از توی آینه نگاهی به عقب انداختم.ماشین آگاهی بود و مطمئنا آقا مهدی هم همراهشون بود...
همون لحظه تلفن سعید زنگ خورد.
سریع تلفن رو از جیب لباسش بیرون آورد اما با دیدن شماره وای آرومی زیر لب زمزمه کرد و نگاهی به عقب انداخت..
تلفن رو جواب داد و فهمیدن شخص مخاطب پشت تلفن کار سختی نبود.
با نزدیکی به چند تا ماشین با دست به بازوی سعید زدم و ازش خواستم به جلو خیره بشه...
سعید: اسلحه ام رو مسلح کردم و با ایستادن ماشین همزمان با فرشید از ماشین بیرون اومدیم و دویدیم...
ولی کاش نمیدویدم؛
کاش نمیدیدم ؛
کاش نمیرسیدم...:)
☆☆☆☆☆☆☆
#مهدی
ماشین فرشید ایستاد و بعد از اون ماشین های همراهشون هم متوقف شدن...
دل تو دلم نبود و ترس عجیبی به قلبم رسوخ کرده بود.
سریع از ماشین پیاده شدم و به طرفشون دویدم.
همون لحظه همشون ریختن توی ماشین و با سرعت حرکت کردن...
دوتا از ماشین های همراه سعید و فرشید به دنبال اون ارازل بودن به اضافه یه ماشین آگاهی...
اما نمیدونم چرا فرشید و سعید خشکشون زده بود. جلوتر رفتم اما با دیدن صحنه روبروم بدتر از فرشید و سعید سرجام خشک شدم...
قلبم تیر میکشید.و محکم خودشو به سینهام میکوبید،جوری که صداشو میشنیدم
دیدن صحنه روبرو برام خیلی گرون تموم شد.
رسول غرق در خون و رنگ پریده روی زمین افتاده بود و محمد با درد سعی داشت خودش رو به رسول برسونه.
فرشید و سعید به طرفشون دویدن اما من نمیتونستم،پاهام خشک زمین شده بود،بارون از موهام چکه میکرد و تمام تنمُ خیس کرده بود،سرمو بلند کردم بارون هر لحظه داشت بیشتر میشد،دوباره نگاهمُ دادم به صحنه عذابآور روبهرو....
بچه های آگاهی با نگرانی درخواست آمبولانس میکردن...
پاهام میلرزید.نفسم گرفته بود و قلبم هر لحظه بی قرار تر از قبل خودش رو به حصار سینه ام میکوبید...
به طرف رسول رفتم،پاهامو به زمین میکشیدم تا شاید برسم به پارهیتنم ولی انگار زمین هرلحظه کِش میاومد
بلاخره رسیدم بهش،بلاخره اون راه لعنتی رو طی کردم که ای کاش میمردم و نمیدیدمش توی این حال
بالای سرش ایستادم اما زانوهام توان نداشت و محکم روی زمین سقوط کردم.
دستم به طرف زخمش رفت.
بالاتر از سینه اش بود.
خون زیادی دور تا دورش جا خوش کرده بود...حالا بارون و خون رسول باهم قاطی شده بود
آهسته دستم رو زیر کتفش بردم و بالاتر کشیدمش و توی آغوشم بردمش...
لرزش صدام بی اختیار بود.
دست لرزونم رو به طرف صورتش بردم و صداش زدم
مهدی: رسول جان. عمو بیدار شو.
چشاتو باز کن رسول. دردت به جونم باز کن چشاتو
باز نمیکرد.چشماش رو باز نمیکرد. بارون محکم و شلاقی به صورت رنگ پریدهاش میخورد......سرشو گذاشتم رو قلبم و فقط تو دلم خدارو صدا زدم،تو دلم داد میکشیدم،التماس خدارو میکردم که رسول چیزیش نشه
حالا میفهمم محسن روزی که رسول رو با اون حال پیدا کرد چه دردی رو تحمل کرده؛
فرشید و سعید همزمان با اینکه به محمد کمک میکردن تا به طرف رسول بیاد از محمد میخواستن که آروم باشه ...
اما چطور میشه آروم بود؟
چطور میشه یکی از عزیزترین افراد زندگیت جلوی چشمت از دست بره و آروم باشی؟
صدای آمبولانس که به گوشم خورد سرم رو بلند کردم.
رسیدن.. دستی به موهای رسول کشیدم و گفتم: رسول جان.عمو؛جون من چشمات رو باز کن.فکر رفتن نکنیا! علیرضا بهت نیاز داره:)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡❤️♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.علیرضا بهت نیاز داره:)
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بفرمایید پارت خدمتتون
این پارت رو به زحمت یکی از دوستانم نوشتیم خودم که خیلی دوستش دارم 🥲
امیدارم که شما هم دوست داشته باشید
هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
✨✨✨✨✨✨✨✨
بچه ها میشه خواهش کنم چند ساعت ناشناس پیام ندین؟مغزم سوت کشید واقعا 😐🤐
خیلی زیاد بود
《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
✨✨✨✨✨✨✨✨ بچه ها میشه خواهش کنم چند ساعت ناشناس پیام ندین؟مغزم سوت کشید واقعا 😐🤐 خیلی زیاد بود
با اینکه ناشناس زیاده بوده و خستم ولی شما بازم کم کاری نکنید فردا جواب میدم همه رو 😂
خدایا شکرت
بخاطر نعمت هایی که ندادی چون به نفعم بود🥲
بچه ها جدیدا خیلی حرف گوش کن شدین😢😐من گفتم ناشناس پیام ندید ،واقعا ندادید
ناشناس خیلی کم بود😫😫