هدایت شده از ღℒآلاچیقمنوشما
بچه ها امشب از پارت بگذرید ننوشتم فردا میدم بهتون حتما
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز اول قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید سیدابراهیمرئیسی✨
التماس دعا
یاعلی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک امامی داریم که ما خیلی دوسش نداریم
ادعا میکنیم...💔
'اونا مارو جور دیگری دوست دارند(:
بچه ها پارت نصفهاس هنوز
برم یه ساعت درس بخونم بعد از نماز اون نصفه هم بنویسم و بفرستم براتون
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁴⁹پارتღ
#سعید
با فرشید نشسته بودیم روی صندلی،صندلی هایی که فلزی بود و یخ..نمیدونم اینا سرد بود یا تن و بدن ما
گوشیم برای چندمین بار زنگ خورد،کلافه تماس داوود قطع کردم
فرشید:جواب بده دیگه بدبخت سکته کرد
سعید:چیبگم بهش؟نه از محمد خبری میشه نه از رسول
در اتاقی که محمد بستری شده بود باز شد و دکتر به همراه پرستار بیرون اومد
با فرشید زود رفتیم سمتش
سعید:حالش چطوره دکتر؟
دکتر:چه بلایی سر بنده خدا اومده؟از شدت ضربه ها بدنش کبود شده
فرشید:حالش خوبه الان؟
دکتر:خوب که نمیشه گفت ولی بهتر میشه نگران نباشید،زخمهاشو پانسمان کردیم ضربه های سنگینی به قفسه سینه وارد شده یکم تنگی نفس داشت که اکسیژن وصل کردیم،از طرفی چون توی بارون مونده یکم تب و لرز داره که دارو تزریق کردیم خوب میشه
سعید:بیدار شده؟
دکتر:فعلا نه،ولی میتونید کنارش باشید،بهوش که اومد اصلا نزارید حرکت کنه تا بیام
ممنونی زیر لب گفتم که رفت
فرشید:سعید من میرم ببینم رسول چیشد بعد میام
سعید:باشه
رفتم تو اتاق و با دیدن بدن بیجونش رو تخت بغضی که از چند ساعت پیش تو گلوم بود قطره اشک شد از چشمم افتاد،با پاهایی که بزور میکشیدم روی زمین رفتم کنارش
ماسک رو صورتش عذابم میداد،اینکه الان فرماندهام باید از ماسک اکسیژن کمک بگیره برای نفس کشیدن سوهان روحم بود
کنار ابروش و لبش زخم شده بود ودستش تا آرنج پانسمان شده
خم شدم و بوسهای روی پیشونی تبدارش زدم
لبهاش از لرز بههم میخورد و پیشونیاش از عرق خیس بود
☆☆☆
#مهدی
درد قلبم دیگه خیلی داشت اذیتم میکرد ولی دلم راضی نمیشد برم حتی از داروخونه بیمارستان قرصمو بخرم،امیرعلی رفته بود کلانتری و تنها بودم،نفسم تنگ شده بود و لرز به کل وجودم افتاده بود ولی با این حال نمیتونستم از این راهرو لعنتی تکون بخورم
نگاه مردم،صدای قدمها،بوی مواد ضدعفونی،همه برام تار شده بود،زیر لب فقط داشتم ذکر میگفت،ذکری بابا بهم یاد داده بود،ذکری که آب روی آتیش بود "لاتَخَفولاتَحزَناِنّامُنَجُّوک"
نگاهمو دادم به در بسته،همون دری که یه ساعته بستهای و خبری نیست
بلند شدم حداقل یکم آب بخورم تا حالم بهتر بشه ولی با درد قلبم دست به دیوار گرفتم و چشم بستم
صدای نزدیک شدن کسی اومد،با هر قدمش که به گوش میرسید قلبم تندتر میزد،انگار خودم میدونستم قراره کیو ببینم.
سرمو آوردم بالا،چشمای نگران و خسته محسن،موهایی که از بارون خیس بود
با دیدن منی که یه دستم رو قلبم یه دستم به دیوار پا تند کرد سمتم
محسن:چیشدی تو باز،بیا بشین ببینم
کمک کرد نشستم رو صندلی
محسن:خوبی مهدی
سر تکون دادم فقط،صدام خیلی گرفته بود
محسن:رسول خوبه؟چیشده بهش آخه
مهدی:نمیدونم...تیر خورده،یکم بالاتر از قفسه سینه راستش
محسن:باشه تو نمیخواد نگران باشی،نگاه قلبت چه تند میزنه پاشو بریم پیش دکتر،چیزی نشده که عزا گرفتی،نگاه رنگش شده گچ دیوار پاشو
نگاهش کردم از ترس اتفاق واسه رسول رنگش پریده بود و بعد به من میگفت،حال خودش بد بود ولی میخواست من نگران نباشم،میخواست حالمو خوب کنه
دوباره بچه شدم،سعی کردم لااقل تا وقتی یه خبر از اون اتاق میاد بیرون منم غرق بشم تو دنیای بچگیم که داداش محسن همیشه پشتم بود و تنها کسی که نازمو میخرید بعد از مامان،سرم روی شونهاش بود به جای اینکه من اونو دلداری بدم اون داشت منو آروم میکرد
محسن:عملیات داشتن؟
مهدی:نمیدونم،فقط میدونم رسول و محمد زخمی شدن
محسن:محمد کجاست الان؟خوبه حالش؟
مهدی:خبر ندارم ولی بدجور زده بودنش بیهوش بود
خواستم یکم چشم ببندم تا این حالت تهوعای که از بوی محیط بهم دست داده بود آروم بشه ولی در باز شد یه پرستار بیرون اومد
جوری با محسن رفتیم سمتش که از ترس یه قدم عقب رفت
پرستار:آروم لطفا چه خبره
محسن:حالش چطوره؟
پرستار:عمل هنوز تموم نشده،ولی نگران نباشید خوبه حالشون،الان باید خون وصل بشه بهش کم خونی شدید داره،شما میتونید بدید بهش؟
محسن:بله میتونم،کجا باید برم؟
پرستار:بفرمایید راهنماییتون میکنم
محسن:مهدی بشین اینجا حالت خوب نیست تکون نخوریا
پکر به رفتنش نگاه کردم،درسته گفتم غرقم تو دنیای بچگی ولی نه اینکه مثل کوچولوها نصحیتم کنه جایی نرم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:"لاتَخَفولاتَحزَناِنّامُنَجُّوک یعنی اینکه از چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده،نه نارحت شو نه غمگین...خدا میگه کنارتم،خودم کنارتم و حواسم بهت هست(:🫀
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
دوستان عزیزی که تازه به جمع ما اومدید باید بگم جواب ناشناس توی کانال زاپاس گذاشته میشه سعی کنید حتما عضو اونجا باشید که اگه خدایی نکرده اتفاقی برای این کانال افتاد اونجا ادامه بدیم😊
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe