31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز سوم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید آرمان علیوردی ✨
التماس دعا
یاعلی
سلام صبحتون بخیر
انشاءالله بعد از امتحان پارت رو تایپ میکنم
فکر کنم ظهر برسه به دستتون😊
بچه ها ساعت ۵ونیم پارت میدم
از ساعت ۲ بیدارم🤐یکم مونده که تموم بشه پارت،نیم ساعت بخوابم بعد ادامه شو مینویسم
نعمتالهی/زنگارღ
بچه ها ساعت ۵ونیم پارت میدم از ساعت ۲ بیدارم🤐یکم مونده که تموم بشه پارت،نیم ساعت بخوابم بعد ادامه شو
یکم طولانی دارم مینویسم برای همین دیر شد دیگه ببخشید
چند خط دیگه بهش اضافه کنم بعد بفرستم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵⁰پارتღ
#محسن
اینکه الان چطوری سرپا بودم فقط خدا میدونست
و حتی اینکه الان تو دلم دارن رخت میشورن هم فقط اون میدونست،نمیدونم انگار باز خدا منو کرد نقابدارِ این امتحان،این امتحانی که یه بار توی شهر امام رضا پاسش کردم،این بار هم باید من نقاب آروم بودن به خودم بزنم تا مهدی رو سرپا کنم بخاطر قلبش،باید توی این شرایط به داد برادرم برسم که جونش به جون پارههای تن من وصله
خداروشکر میکردم از این رابطه،ولی دلم میلرزید که نکنه خدا یکیشونو برای امتحان بگیره،اونموقع دیگه مطمئنم نمیتونم خودمو جمع کنم چه برسه بقیه
با حس دست پرستار روی دستم چشم باز کردم
پرستار:تموم شد اینجارو فقط چند لحظه نگه دارید که خونش بند بیاد
بدون هیچ حرفی پنبه رو روی دستم فشار دادم
پرستار کیک و آبمیوهای روی میز گذاشت،که بدون برداشتنشون بلند شدم
پرستار:چیکار میکنید آقا،لطفا اینو بخورید سرگیجه دارید
زیر لب تشکر کردم ولی دوره اصرار پرستار شروع شد،کلافگی مهدی بهمنم سرایت کرده بود،بدون هیچ حرفی رفتم بیرون،سعی میکردم از کنار دیوار راه برم که یهوقت بخاطر سرگیجه نیفتم
گوشیم زنگ خورد دیدم احسانِ
روی نزدیک ترین صندلی نشستم
محسن:جانم بابا
صدای نگرانش و گریه علیرضا پیچید تو گوشم
احسان:بابا چیشد؟رسول خوبه
محسن:هنوز تو اتاق عمله،چهخبره اونجا احسان؟علیرضا چرا گریه میکنه
احسان:هیچی فهمیده رسول بیمارستانِ همش داره گریه میکنه و بهانه میگیره
محسن:جلو دهنتو نمیتونستی بگیری آخه احسان؟
احسان:داشتم به امیرحسین میگفتم این شنید
محسن:از دست تو،به امیرحسین زنگ بزن نیاد اینجا
احسان:علیرضا پشت گوشی گریه کرد بعد به امیرحسین گفت بیاد،اونم گفت باشه
محسن:خیله خب،آرومش کنیدا
احسان:چشم،فقط توروخدا بهمون زنگ بزن بگو حالشو
محسن:باشه خدافظ
☆☆☆
#مهدی
نیم ساعتی میشد که محسن رفته و فرشید جاشو پر کرده بود،باید خیالم از رسول راحت میشد تا برم پیش محمد،اما اونطوری که فرشید میگفت حالش از رسول خیلی بهتر بود...از صحبت هاش با کسی فهمیدم عملیات نبودن و این اتفاق فقط تهدید بوده،خدا بهمون رحم کنه یه تهدید باعث شده محمد و رسول کارشون به بیمارستان ختم بشه دیگه بقیه روزها واویلا
با صدای امیرعلی سرمو بلند کردم دیدم یه نایلون دستشه،کنارم نشست
حسینی:خبری نشد؟
مهدی:نه..برای چی اومدی باز؟میرفتی خونه دیگه
حسینی:رفته بودم فقط گزارش تحویل سرهنگ بدم بعد واست لباس بیارم،بدو برو عوض کن مریض میشی
مهدی:خشک شد دیگه ولش
حسینی:خیس آبی پاشو ببینم،محسن اومد؟
مهدی:آره،رسول کمخونی داره دیگه محسن رفت خون بده
حسینی:گروه خونیش چیه؟میخوای منم بدم؟
مهدی:نمیدونم فکر کنم محسن بسه دیگه
نایلونُ ازش گرفتم و بلند شدم
حسینی:بیا اینم قرصت،زودتر بخور دیگه آوار نشی امشب سر داداشت
لبخند محوی بهش زدم و بعدم توی سرویس لباسهامو عوض کردم،یونیفورم مشکیمو تا زدم و گذاشتم تو نایلون
یه نگاه به خودم کردم،رد خون یکم روی گردنم بود،صورتم بدجور رنگ پریده بود و قطعا امشب محسن منو میخوابوند رو تخت بیمارستان
بهعلاوه خون گردنم کف دستام تا وسطای ساعدم خونی بود
شیر آبو باز کردم و دست و صورتمو شستم،همونجا قرصمو خوردم دیگه از دردش انگار بدنم سر شده بود
☆☆☆
#سعید
تا دیدم محمد پلکهاش لرزید،زود بلند شدم رفتم سمتش،یکم گیج و منگ بود و از درد اخم دوباره مهمون اون صورتش شده بود
سعید:آقا حالتون خوبه؟
خواست دستشو تکون بده که از دردش نتوست
سعید:آقا محمد دستتون آسیب دیده حرکتش ندید فعلا
زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم،ماسک رو از صورتش برداشتم دیدم داره سراغ رسولو میگیره
سعید:تو اتاق عمله هنوز ولی نگران نباشید
خوبه حالش
محمد:س.ع.ید
سعید:جانم آقا؟
محمد:از..حل.ما..و عل.علی.رضا..خ.بر.بگیر
فهمیدم که اسم اونارو هم بردن که با این حالش سراغشونو میگیره
سعید:آقا دیر وقته خانمتون نگران میشه
محمد:اش.کال..ندا.ره..از.گو.شی.خو.دم.پیام.بده.بپ.رس.حا.لشو..بگو..شب.نمیا.م.خو.نه
سعید:چشم آقا،شما یکم استراحت کنید تا هم از بچه ها مطمئن بشم هم برم دکترُ صدا کنم
چشماشو که از درد بست رفتم بیرون،گوشی هم رسول هم آقامحمد دستم بود زود به عطیه خانم پیام دادم " سلام خوبی؟شبتبخیر،امشب کار پیش اومد برام نمیتونم بیام خونه منتظرم نمونید" بعد از ارسال سریع جواب داد عطیه خانم
" عطیه:سلام عزیزم الحمدلله تو خوبی؟باشه مراقب خودت باش فقط"
نشستم روی صندلی،یه حس عذاب وجدان داشتم که دارم باهاش حرف میزنم ولی خب دیگه محمد خودش گفت، " شکر خوبم، حلما چطوره؟ چیکار میکنه"
تا جواب بدن زنگ زدم به احسان که بعد از دوتا بوق برداشت
احسان:سعید،رسول خوبه؟
سعید:کی به تو گفت احسان؟
احسان:به بابام گفتن منم فهمیدم،خوبه حالش
سعید:من پیش محمدم از رسول هیچ خبری ندارم..احسان،علیرضا کجاست؟پیشته؟
احسان:آره کنارمه چطور؟
سعید:هیچی،فقط مراقبش باش
احسان:باشه مراقبم
صدای لرزش گوشی آقامحمد اومد
سعید:احسان من برم کار دارم توام میخوای از حال رسول خبردار بشی زنگ بزن فرشید اون اونجاست
احسان:باشه،خدافظ
گوشی محمد روشن کردم " عطیه:حلما خانمم که انقدر گریه کرد تا بلاخره خوابید"
با دیدن پیام نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم
با یادآوری دکتر سریع رفتم سمت ایستگاه پرستاری
☆☆☆
#داوود
از قدم زدن هم دیگه خسته شدم،الان دو،سه ساعتی بود که رفتن و من فقط میدونم الان همه بیمارستانن من اینجا
روی سکو سیستم رسول که علی فعلا مشغول پیدا کردن ردی از اون ماشین بود،نشستم
علی:داوود انقدر نگران نباش،سعید پیام داد گفت آقامحمد بهوش اومده
خداروشکری زیر لب گفتم
داوود:چرا از رسول خبری نمیشه پس
علی:یکم تحملی کنی اونم میارنش بیرون،داوود بیا کمک حداقل
داوود:ولم کن بابا
با صدای سلام دادن کسی حواسمو دادم بهش،دیدم آراز اومد البته که چشماش یکم سرخ بود و رنگ پریدگی صورتش هم تو چشم میزد
آراز:سلام داوود،سلام آقا علی
علی:سلام آراز جان خوبی
آراز:ممنون
داوود:کجا رفته بودی؟بهت زنگ زدم جواب ندادی
آراز:یه جایی کار داشتم واسه همین نشد جواب بدم ببخشید،حالا کارم داشتی
بلند شدم رفتم پشت سیستم نشستم همینجوری هم اتفاقات شبُ براش تعریف کردم
آراز:یعنی چی که الان بیمارستانن؟حالشون خوبه؟
علی:آره خوبن آراز
آراز:کدوم بیمارستانن خب بریم
داوود:انیشتین اگه میشه که میرفتم منم،به منو تو اجازه ندادن بریم
آراز:وا چرا؟
داوود:چون به احتمال ۹۹ درصد این اتفاق از طرف پناهی و سانیِ،اگه ما بریم و اونا برای شناسایی مامورهای ما اومده باشن منو تو هم لو میریم
آراز:اها
آراز اومد نشست پشت سیستم فرشید،گردنش یکم سرخ شده بود بلند شدم رفتم سمتش
داوود:گردنت چیشده؟
یکم دست کشید بهش و گفت چیزی نیست بعدم بلند شد رفت بیرون
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:از حلما هم خیالمون راحت شد🤲🏻😐
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ناشناس بره بالا آخر شب شاید یه پارت دیگه دادم😁
البته که فعلا عربی بخونم بعد بیام ببینم وضعیت چطوره
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁵¹پارتღ
#محسن
مهدی سرش روی پاهام بود و بلاخره یکم به چشماش استراحت داد و خوابید،ساعت ۱ بود جز حرفای پرستار که تا الان دو بار اومد گفت وضعیتش خوبه دیگه هیچ خبری ندارم ازش
تسبیح تربت رو یه لحظه ول نمیکردم،همش صلوات میفرستادم برای سلامتیش
چشمام داشت میسوخت ولی بازم دلم راضی نمیشد بخوابم
بیمارستان سکوت بود و این واسم شده بود آرامش...بلاخره در اون اتاق باز شد و عماد با تن خستهای که بزور داشت میکشید بیرون اومد
خواستم بلند بشم ولی مهدی نمیذاشت،عماد هم متوجه شد که اومد کنارم نشست و لبخند زد
عماد:حالش خوبه بخدا،نگران نباشید
چشم بستم و از ته ته قلبم خداروشکر کردم واسه دوباره بخشیدنش،اینکه دوباره رسولو بهم داد
محسن:مطمئن باشم؟
عماد:آره،گلوله رو درآوردیم،فقط یکم کم خونی داره که اونم نگران کننده نیست،فعلا که بردنش ریکاوری پس شما هم برید استراحت کنید
محسن:مهدی تازه خوابش برده بعدا میرم
عماد:رنگشم پریده،باز قلبش درد گرفته بود؟
محسن:آره لجباز نمیاد بریم پیش متخصص
عماد:دیگه فقط شمایید از پس برادرتون برمیآید،مشکل قلبش اونقدر جدی نبود،ولی بخاطر رعایت نکردن توصیههایی که گفتیم تا الان ادامه پیدا کرده
محسن:انشاءالله که خوب میشه
عماد:خداکنه
عماد خسته بود،اینو تکتک عضلات صورتش داشت فریاد میزد دلم نمیخواست اذیتش کنم ولی باید رسولُ میدیدم
محسن:میگم کی میتونم ببینمش؟
همینجوری که خمیازه کشید و سرشو تکیه داد به دیوار گفت
عماد:فعلا که بیهوشه آقا محسن،چند ساعت دیگه که بهوش اومد میارنش بخش،اونجا میتونید کنارش باشید
سکوت شد بینمون،تنها صدای بینمون نفس بود،نفس های من که از سر آرومی ذهنم و حال رسول میکشیدم یا نفس های آروم مهدی که هر کدوم داشت میگفت قلبش درد میکنه یا نفس های خستهی عماد
گوشیمو برداشتم و فقط برای امیرحسین نوشتم رسول از اتاق عمل بیرون اومد و حالش خوبه
نگاهی به تن جمع شده مهدی از سرما کردم
هیچی نداشتم بکشم روش،از نایلون کنار پاهام که واسه مهدی بود یونیفورمشو برداشتم روش انداختم
برگشتم سمت عماد....خودمم نمیدونم انگار هردوشون امشب شده بودن بچههام و منم به عنوان یه پدر باید حواسم میبود بهشون،ببینم خوابن یانه،راحت خوابیدن؟ سردشون نیست یا هست
عماد کم کم داشت تسلیم خواب میشد و من..
منی که دیشبم نخوابیده بودم و امشب هم خواب واسم حروم بود..چطوری میخوابیدم وقتی نگران بودم،هم نگران رسول و کمخونیش..مهدی و دردِ قلبش..علیرضا و بیقراریهاش..امیرحسین و نگران هاش..احسان و حال بدش
خودمم مونده بودم به کدوم برسم
دوباره تسبیح به دست شروع کردم ذکر گفتن،اینجوری حالم خوب میشد،اینجوری درد دستی که باز شروع شده بود،خوب میشد...
☆☆☆
#امیرحسین
پیام بابا رو که خوندم انگار قلبم از یه قفس تنگ رها شد و شروع کرد به پمپ کردن خون
قرآنُ گذاشتم روی میز و رفتم بیرون
احسان توی بغلش داشت علیرضا رو میخوابوند،تا همین نیم ساعت پیش داشت گریه میکرد و میگفت رسول،آخرم خسته شد وگرنه که باز ادامه میداد
واسه اینکه با صدام علیرضا بیدار نشه لب خونی رو به احسان گفتم " آوردنش بیرون،حالش خوبه" دیدم نفسی که از چند ساعته رو دلش مونده بود از سر آسودگی و راحتی خیال کشید،علیرضا سرشو از روی شونه احسان بلند کرد و منو صدا زد
خندهای کردم و کنارشون نشستم
امیرحسین:تو هنوز بیداری؟
علیرضا:بابا کو
از احسان گرفتمش و بردم سمت اتاق
امیرحسین:حالش خوبه دیگه نگران نباش،پاشو یه لقمه بخور ضعف نکنی شامم نخوردی
سری تکون داد منم علیرضا رو خوابوندم رو تخت،خودمم کنارش دراز کشید
زود اومد تو بغلمُ و سرشو گذاشت رو سینم
صدام زد ولی بازم با بغض و دلتنگی
امیرحسین:میشه اینطوری صدام نزنی؟قربونت برم من بازم که بغض کردی
علیرضا:بابا لسول چلا نمیاد
صورتشو با دستام گرفتم،سعی کردم جوری حرف بزنم تا اطمینان پیدا کنه حالش خوبه و بخوابه
امیرحسین:من قربونت برم الهی عمو،بابا رسول یه کوچولو مریض شده،بعدم عمو احسان که بهت گفت،بابا محسن بردتش پیش دکتر تا خوب بشه...زود که حالش بهتر شد میاد پیشت
علیرضا:ولی عمو داشت به تو میدُفت ته بابا تیل خورده
امیرحسین:ببین یه جور اسباب بازی تفنگ داریم که تیرش الکیه،عمو احسان میخواست منو بترسونه گفت تیر خورده،بابایی از اون الکی ها بهش زدن که زودم خوب میشه
علیرضا:خب من برم پیشش
امیرحسین:آخه بری چیکار؟بعدم رسول بهم گفت که بهت بگم اگه گریه کنی بابا رسولم گریه میکنه،دوست داری بابا گریه کنه؟
همونطوری که چونه و مردمک چشمهای قشنگش میلرزید سری به نشونه نه تکون داد
امیرحسین:خب دیگه،الان بیا بخوابیم،بعد من بهت قول میدم،قول مردونه که حالا یا فردا یا پس فردا ببرمت پیش بابا رسول باشه؟
بلاخره امشب یه لبخند نشست روی لبش،دوباره سرشو گذاشت رو سینهام که به قولش عمل کنه و بخوابه
علیرضا:شببخیل عمو
امیرحسین:شبت بخیر عزیز دلم