eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵¹پارتღ مهدی سرش روی پاهام بود و بلاخره یکم به چشماش استراحت داد و خوابید،ساعت ۱ بود جز حرفای پرستار که تا الان دو بار اومد گفت وضعیتش خوبه دیگه هیچ خبری ندارم ازش تسبیح تربت رو یه لحظه ول نمیکردم،همش صلوات می‌فرستادم برای سلامتی‌ش چشمام داشت می‌سوخت ولی بازم دلم راضی نمیشد بخوابم بیمارستان سکوت بود و این واسم شده بود آرامش...بلاخره در اون اتاق باز شد و عماد با تن خسته‌ای که بزور داشت می‌کشید بیرون اومد خواستم بلند بشم ولی مهدی نمیذاشت،عماد هم متوجه شد که اومد کنارم نشست و لبخند زد عماد:حالش خوبه بخدا،نگران نباشید چشم بستم و از ته ته قلبم خداروشکر کردم واسه دوباره بخشیدنش،اینکه دوباره رسولو بهم داد محسن:مطمئن باشم؟ عماد:آره،گلوله رو درآوردیم،فقط یکم کم خونی داره که اونم نگران کننده نیست،فعلا که بردنش ریکاوری پس شما هم برید استراحت کنید محسن:مهدی تازه خوابش برده بعدا میرم عماد:رنگشم پریده،باز قلبش درد گرفته بود؟ محسن:آره لجباز نمیاد بریم پیش متخصص عماد:دیگه فقط شمایید از پس برادرتون برمی‌آید،مشکل قلبش اونقدر جدی نبود،ولی بخاطر رعایت نکردن توصیه‌هایی که گفتیم تا الان ادامه پیدا کرده محسن:ان‌شاءالله که خوب میشه عماد:خداکنه عماد خسته بود،اینو تک‌تک عضلات صورتش داشت فریاد می‌زد دلم نمیخواست اذیتش کنم ولی باید رسولُ میدیدم محسن:میگم کی میتونم ببینمش؟ همینجوری که خمیازه کشید و سرشو تکیه داد به دیوار گفت عماد:فعلا که بیهوشه آقا محسن،چند ساعت دیگه که بهوش اومد میارنش بخش،اونجا میتونید کنارش باشید سکوت شد بین‌مون،تنها صدای بین‌مون نفس بود،نفس های من که از سر آرومی ذهنم و حال رسول می‌کشیدم یا نفس های آروم مهدی که هر کدوم داشت میگفت قلبش درد میکنه یا نفس های خسته‌ی عماد گوشیمو برداشتم و فقط برای امیرحسین نوشتم رسول از اتاق عمل بیرون اومد و حالش خوبه نگاهی به تن جمع شده مهدی از سرما کردم هیچی نداشتم بکشم روش،از نایلون کنار پاهام که واسه مهدی بود یونیفورم‌شو برداشتم روش انداختم برگشتم سمت عماد....خودمم نمیدونم انگار هردوشون امشب شده بودن بچه‌هام و منم به عنوان یه پدر باید حواسم می‌بود بهشون،ببینم خوابن یانه،راحت خوابیدن؟ سردشون نیست یا هست عماد کم کم داشت تسلیم خواب میشد و من.. منی که دیشبم نخوابیده بودم و امشب هم خواب واسم حروم بود.‌.چطوری میخوابیدم وقتی نگران بودم،هم نگران رسول و کم‌خونی‌ش..مهدی و دردِ قلبش..علیرضا و بیقراری‌هاش.‌‌.امیرحسین و نگران هاش‌..احسان و حال بدش خودمم مونده بودم به کدوم برسم دوباره تسبیح به دست شروع کردم ذکر گفتن،اینجوری حالم خوب میشد،اینجوری درد دستی که باز شروع شده بود،خوب میشد... ☆☆☆ پیام بابا رو که خوندم انگار قلبم از یه قفس تنگ رها شد و شروع کرد به پمپ کردن خون قرآنُ گذاشتم روی میز و رفتم بیرون احسان توی بغلش داشت علیرضا رو می‌خوابوند،تا همین نیم ساعت پیش داشت گریه میکرد و میگفت رسول،آخرم خسته شد وگرنه که باز ادامه می‌داد واسه اینکه با صدام علیرضا بیدار نشه لب خونی رو به احسان گفتم " آوردنش بیرون،حالش خوبه" دیدم نفسی که از چند ساعته رو دلش مونده بود از سر آسودگی و راحتی خیال کشید،علیرضا سرشو از روی شونه احسان بلند کرد و منو صدا زد خنده‌ای کردم و کنارشون نشستم امیرحسین:تو هنوز بیداری؟ علیرضا:بابا کو از احسان گرفتمش و بردم سمت اتاق امیرحسین:حالش خوبه دیگه نگران نباش،پاشو یه لقمه بخور ضعف نکنی شامم نخوردی سری تکون داد منم علیرضا رو خوابوندم رو تخت،خودمم کنارش دراز کشید زود اومد تو بغلمُ و سرشو گذاشت رو سینم صدام زد ولی بازم با بغض و دلتنگی امیرحسین:میشه اینطوری صدام نزنی؟قربونت برم من بازم که بغض کردی علیرضا:بابا لسول چلا نمیاد صورت‌شو با دستام گرفتم،سعی کردم جوری حرف بزنم تا اطمینان پیدا کنه حالش خوبه و بخوابه امیرحسین:من قربونت برم الهی عمو،بابا رسول یه کوچولو مریض شده،بعدم عمو احسان که بهت گفت،بابا محسن بردتش پیش دکتر تا خوب بشه...زود که حالش بهتر شد میاد پیشت علیرضا:ولی عمو داشت به تو میدُفت ته بابا تیل خورده امیرحسین:ببین یه جور اسباب بازی تفنگ داریم که تیرش الکیه،عمو احسان میخواست منو بترسونه گفت تیر خورده،بابایی از اون الکی ها بهش زدن که زودم خوب میشه علیرضا:خب من برم پیشش امیرحسین:آخه بری چیکار؟بعدم رسول بهم گفت که بهت بگم اگه گریه کنی بابا رسولم گریه میکنه،دوست داری بابا گریه کنه؟ همونطوری که چونه و مردمک چشم‌های قشنگش میلرزید سری به نشونه نه تکون داد امیرحسین:خب دیگه،الان بیا بخوابیم،بعد من بهت قول میدم،قول مردونه که حالا یا فردا یا پس فردا ببرمت پیش بابا رسول باشه؟ بلاخره امشب یه لبخند نشست روی لبش،دوباره سرشو گذاشت رو سینه‌ام که به قولش عمل کنه و بخوابه علیرضا:شب‌بخیل عمو امیرحسین:شبت بخیر عزیز دلم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:امیرحسین، پناهگاهِ خستگی‌های خونه بود. با دروغی شیرین، طوفانِ دلتنگیِ علیرضا را آرام کرد و قول داد فردا، لبخندِ گرمِ پدر را مهمانِ چشم‌های خیسش کند. در این شب، همه سربازِ یک عشق بودند؛ محسن مراقبِ خوابِ مهدی، امیرحسین پاسدارِ آرامشِ علیرضا. غیبت رسول، همه را به هم پیوند داده بود.🥺🫀
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
https://eitaa.com/andishe_kaghazi/710 عزیز دلم این اولین اثر هنری تو بود آره درسته دلتنگی هم داره،دلتنگی برای حال دل رسول و علیرضا...اما ان‌شاءالله که صدتا دیگه رمان قشنگ بنویسی تا همه لذت ببرن ازش با رمانت هم خندیدم هم دلتنگ شدم هم گریه کردم و خب این حس رو ان‌شاءالله اول بهمن با رمان جدیدت برطرف می‌کنم🥲 همیشه بدرخشی❤️
اللهم عجل لولیک الفرج ❤️ ۰۰:۰۰
بسم‌رب‌المهدی✨
خدایا شکرت برای آرامش شب...🌃
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز چهارم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید حسین سلامی ✨ التماس دعا یاعلی
سلام صبح نزدیک به ظهرتون بخیر 😂☺️
نعمت‌الهی/زنگارღ
سلام صبح نزدیک به ظهرتون بخیر 😂☺️
فقط اومدم یه سلامی عرض کنم برم عربی بخونم😢(وای خدا کی ۳۰ دی میشه من راحت بشم از امتحان😫)
بچه ها واقعا ناشناس های این دوتا پارت از نظرم کم بود🤔😢
https://eitaa.com/loveandpen/5317 سلام وای عزیز دلم🥺💞 مگر میشه پیام به این قشنگی بگیری و ذوق‌زده نشی؟ خیلی خوشحالم که رمانم به دلت نشسته و باهاش زندگی می‌کنی✨ این انرژیِ قشنگت باعث میشه با عشق ادامه بدم 🌷 مرسی ازت مهربون😍💫