eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
855 دنبال‌کننده
203 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Ta_akharinnafas/789 گاهی قهرمان‌ها سکوت می‌کنن، چون صدای دلشون بلندتر از حرفاشونه… مهدی بودن، یعنی آرامش دادن حتی وقتی خودت آشوبی 🍃
هدایت شده از اَمـانــہ .
امشب پارت داریم برسونیدمون بالای 395
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁵²پارتღ با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم،یکم منگ بودم،اصلا یادم نمی‌اومد کی خوابم برده علیرضا هنوز توی بغلم بود اون‌قدر آروم و سبک نفس می‌کشید که یه لحظه دلم لرزید از این‌همه معصومیت. گوشیمو بزور از روی میز برداشتم دیدم عمو مهدیِ امیرحسین:سلام عمو مهدی:سلام چرا صدات گرفته؟ امیرحسین:خواب بودم...چه خبر؟ مهدی:زنگ زدم بگم رسول قبل از اذان صبح بهوش اومد،دیگه زنگ نزدم گفتم خوابیدین امیرحسین:خوبه حالش؟ مهدی:آره خوبه،بلند شو برو کلانتری دیگه ساعتو دیدی؟ گوشی رو فاصله دادم و با دیدن ساعت ۷ونیم نفش کلافه‌ای کشیدم امیرحسین:یه جوری میگی ساعت دیدی انگار چنده،میرم ولی قبلش میام بیمارستان مهدی:احمق الان که نمیزارن ببینیش،وقت ملاقات بیاید منم دارم میرم کلانتری الان،محسنم رفته امیرحسین:کسی پیشش نیست الان؟ مهدی:به محسن مرخصی ندادن،منم با این همه غیبت نمیتونم بگیرم،عماد گفت خودش هست امیرحسین:باشه الان میرم مهدی:علیرضا‌م بیار اونجا تنها نمونه،خونه زینب بره می‌فهمن محسن گفت نگیم بهشون دوباره‌باشه‌ای گفتم که قطع کرد از اتاق بیرون اومدم دیدم احسان رو کاناپه خوابش برده از قیافه‌اش معلوم بود تا صبح بیدار مونده پتو کشیدم روش تا یکم بخوابه تا آماده بشم ☆☆☆ درد یه لحظه ولم نمیکرد،از وضعیتم خسته بودم ولی گفته بودن باید چند روز بمونم اینجا اما نمیتونستم باید زودتر میرفتم اداره،باید زودتر تکلیف اون چشمای آشنا،صدای تغییر کرده با دستگاه،اون مرد مشکی‌پوشُ می‌فهمیدم،باید میفهمیدم کِی و کجا دیدمش باید میفهمیدم منظورش از حرفای آخرش چی‌بود،چی ازم میخواست..اصلا چطوری مارو پیدا کرده بودن،شاید سر اون پرونده شناسایی شدیم ولی چرا موقعی‌ای که از سایت داشتیم میرفتیم خونه؟،قطعا که تو مسیر پیدامون نکردن...اینجا یه‌چیز مشکوک بود دست راستم باند پیچی بود با کمک دست چپم که اونم یکم درد میکرد سعی کردم بلند بشم کل بدنم تیر میکشید،لب به دندون گرفتم تا سعید بیدار نشه،کل دیشب بیدار بود یا میرفت به رسول سر میزد یا کنار من بود بیشتر از چند ثانیه نتونستم خودمو نگه دارم و افتادم رو تخت،تو دلم از درد فریاد میزدم،ولی کاش میتونستم صداشو بشنوم چند تا نفس عمیق کشیدم که یکم بهتر شدم گوشیمو بزور از روی میز برداشتم صفحه چت‌مو با عطیه باز کردم،با خوندن اینکه حلما حالش خوبه بیشتر نگرانی‌م از بین رفت بااینکه سعید بهم گفته بود حالش خوبه ولی بازم نگران بودم در اتاق باز شد و عماد با سینی فلزی تو دستش اومد کنارم،وقتی دید سعید خوابیده صداشو آروم کرد عماد:به به فرمانده میبینم که مهمون ما شدی محمد:چقدرم که پذیرایی‌تون خوبه عماد:😂چی دوست داری بگم برات بیارن؟ محمد:برگه ترخیص از توی سینی دوتا آمپول برداشت و زد به سرم عماد:نه دیگه شرمنده،باید به عرضتون برسونم که اینجا من دستور میدم محمد:باشه بابا فرمانده...رسول چطوره؟ باند دستمو باز کرد عماد:وای آقا محمد تورو به کی قسم بدم رسولو با خودت نبری جایی...پدر منو درآورده،بابا سعید و فرشید و داوود از نیروهای خودتن،اصلا اینا که کارشون بهتره،خب از اینا استفاده کن شما هنوز نفهمیدی رسولو هرجا بردی یه بلا سرش اومده...قبل از هر کاری به من فکر کنید خدایی محمد:من معذرت میخوام عماد جان قبل از کارهام از تو مجوز نمیگیرم عماد:ای بابا آقا محمد درک نمیکنی دیگه محمد:ازت پرسیدم حالش چطوره عماد:بهوش اومد ولی درد داشت،بهش مسکن قوی تزریق کردم خوابه محمد:مشکلی که براش درست نمیکنه؟ عماد:نه فقط چون گلوله تو بدنش تکون خورده چندتا از رگ‌هاش پاره شده بود خداروشکر به استخون نرسیده،یه چند وقتی درد میکشه ولی محمد:خب الحمدلله خوبه،عماد جدا از شوخی یه کار مهم دارم باید زودتر برم نشست لبه تخت و بهم خیره شد محمد:چیه؟ عماد:بیاید جدی صحبت کنیم،الان از جاتون نمی‌تونید بلند بشید بعد اگه برید خدایی نکرده حالتون بدتر شد چی؟اینجوری به جای یکی،دو روز باید چند روز بمونید محمد:فقط تا فردا عماد عماد:چشم هرچی شما بگید،البته که از فردا خودم باید بیام سایت،میگم رسولم بیارن پیش شما اینجوری تنها هم نیستید محمد:باشه،دستت درد نکنه ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بنظر شما کی میتونه باشه این مرد‌مشکی پوش؟؟؟🤔
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌امیدوارم خوشتون بیاد از رمان لطفا حتما نظرا‌ت‌تون رو بگید فردا جواب میدم همه رو ببخشید اگه این یکی،دوروز وقت نشد ناشناس جواب بدم🙏🏻😊
‌التماس دعا شبتون بخیر یاعلی❤️
‌اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
بسم‌رب‌المهدی(:
خدایا شکرت که سایه امام زمانم بالا سرمه(:
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵اسفند(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز ششم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید ابراهیم هادی ✨ التماس دعا یاعلی
آیینهٔ مهرِ رضا در عالم پیدا شد میلادِ نورِ آلِ طه، جوادِ ما شد✨
از فیضِ تو، امشب دلِ ما پر از نور است میلادت مبارک، ای امامِ پر شور است