این روزها دلها خستهتر از همیشهاند
وجهان پراز آشوب است
امید،تنها به حضوری است که دیده نمیشود
اما هرگز رهایمان نکرده است🙂
" یاصاحبالزمانادرکنی"
•♥️🪴•
و کسی چه میداند..؛
شاید حسین«علیه السلام»
خواست به تماشا بنشیند احمد«صلیاللهعلیهوآله» و علی«علیه السلام»
را در قالب یک انسان...!
پس نامت را علی نهاد
💫 میلاد حضرت علی اکبر(علیه السلام)
و روز جوان مبارک باد...✨❣️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶⁶پارتღ
#محسن
نگهبان که باهام تماس گرفت بهش گفتم بزاره رسول بیاد داخل
زود پرونده و کاغذ های روی میز پخش شده رو جمع کردم و رفتم بیرون...علی و احسان تو نمازخونه خواب بودن فرشاد هم پشت میزش نشسته بود
رفتم سمت آسانسور تا رسول بیاد...تو این هنگام زنگ زدم به مهدی تا ببینم چیشده
مهدی:به سلام خان داداش خودم
محسن:سلام چطوری خوبی
مهدی:شکر،این وقت شب زنگ زدی به من؟عجیبه
محسن:کجایی؟فقط خواستم ببینم همه چی امن و امانِ؟خونه زندگی رو که به آتیش نکشیدید؟
مهدی:والا من از دست پسر خنگ تو پناه آوردم خونه زینب حالا دیگه امیرحسین و علیرضا چه بلایی سر خونه تو میارن در جریان نیستم
با بالا رفتن شماره طبقات آسانسور فهمیدم که رسول داره میاد
محسن:بعدا باهم حرف میزنیم باید برم
مهدی:خب وقتی کار داری چرا زنگ میزنی؟مردم آزاریا محسن
محسن:خدافظ آقا مهدی
مهدی:ایش..خدافظ
تماس که قطع شد آسانسور هم ایستاد و بعد رسول اومد بیرون
رسول:سلام بابا
دستشو گرفتم و دوباره برگردوندمش تو آسانسور و پارکینگ رو زدم
محسن:سلام...چیزی شده؟تا بیای من سکته کردم
رسول:نه هیچی نشده بابا
آسانسور وایساد که رفتیم تو ماشین نشستیم،چراغُ روشن کردم تا بتونیم همدیگرو ببینیم
محسن:رسول من که میدونم چیزی شده و حالت بده خب بهم بگو بابا...رنگتم یکم پریده،چیشده؟
سکوت سنگینی بینمون حاکم شد،دلم میخواست زودتر بفهمم چیشده تا از نگرانی دربیام ولی رسول باید یکم فکر میکرد منم باید بهش اجازه میدادم
رسول:بابا من دوباره شناسایی شدم
با شنیدن این حرفش انگار سطل آب سرد با تیکه های یخ روم خالی کردن،اون اتفاقات چند ماه پیش اومد جلو چشمم و چه خوب بود رسول سرش پایینِ منو نمیدید
محسن:بازم تهدید؟
اینبار سرشو بلند کرد و با چشمهای لرزون خیره شد بهم،فقط تونست سری تکون بده که تایید حرفم بود
محسن:قشنگ از اول تعریف کن برام ببینم چیشده
رسول:امشب رفتیم بیرون با امیرحسین و علیرضا بعد توی پارک برام چندتا عکس اومد از خودمون،بعدم یه پیام تهدید برام فرستادن...بابا من میترسم
محسن:از چی؟
رسول:از اینکه یه روز کسایی که دوستشون دارم رو از دست بدم...اتفاقی برای خانوادهام بیفته،بابا من حتی دوستامو خانواده خودم میدونم انقدر که بهشون وابستهام و دوستشون دارم..دلم نمیخواد خار بره تو دستشون
محسن:رسول همیشه یادت باشه این خانوادهای که ازش دَم میزنی امانتن پیش تو...امانت خدا،که قراره یه روزی ازت پس بگیره...توام امانتی برای ما،فکر نکن ما موندگاریم،ترست بجاست ولی پیش خدا،پیش من نه پیش همکار و محیط کارت پسرم نه
رسول:بابا اگه خدا امانتشو زود ازم بگیره چی؟
محسن:میگی خدایا شکرت
رسول:من خیلی ناشکر بودم بابا
محسن:از این به بعد نباش خب؟
نزدیکش شدم و تن ترسیده پسرمو به آغوش کشیدم
محسن:تو یه سربازی که داری به وظیفهات عمل میکنی رسول،تو سرباز خدایی و خدا فرماندهات....فرماندهها همیشه حواسشون به سرباز ها هست،پس نترس تو خدا رو داری،حتی اگه کل دنیا تهدیدت کردن با جون عزیزانت،بدون که یه حامی قوی تر داری،بدون تو یکیُ داری که بُردت حتمیِ چه برد امروز باشه،چه فردا،چه ۱۰۰ سال دیگه
رسول:اگه باختم چی؟
محسن:باختی بدون یه مقدمه برای بردِ...ایمان بیار که چند قدم به پیروزی نزدیک شدی
رسول:الان شما از من ناراحت شدی که ترسیدم؟اینکه خیلی ضعیفم؟
محسن:نه چون درکت میکنم،چون خودم ضعیف بودم و ترسیدم،ولی الان میدونم خدامو دارم
رسول:بابا تا به حال باختی؟
محسن:اونقدر باختم و زمین خوردم که آمارش دستم نیست دیگه...همه زمین میخورن ولی یه یاعلی میگن بلند میشن
از بغلم کشیدمش بیرون و اشک روی گونهاشُ پاک کردم
محسن:یاعلی بگو پسرم...
رسول سرشو گذاشت روی پام و چشم بست منم دستم رفت سمت موهای فرش
رسول:بابا خیلی خوشحالم که شدی بابای من
لبخندی زدم و بعد چراغ خاموش کردم
محسن:منم خوشحالم بابا...بخواب یکم،بدون اینکه بترسی،به چیزی فکر کنی...فقط بخواب
رسول:دوست دارم بهترین بابا🙃❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:خدا تو قرآن میگه وَ لا تَخَف
پس نترس (: