eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁶⁶پارتღ نگهبان که باهام تماس گرفت بهش گفتم بزاره رسول بیاد داخل زود پرونده و کاغذ های روی میز پخش شده رو جمع کردم و رفتم بیرون...علی و احسان تو نمازخونه خواب بودن فرشاد هم پشت میزش نشسته بود رفتم سمت آسانسور تا رسول بیاد...تو این هنگام زنگ زدم به مهدی تا ببینم چیشده مهدی:به سلام خان داداش خودم محسن:سلام چطوری خوبی مهدی:شکر،این وقت شب زنگ زدی به من؟عجیبه محسن:کجایی؟فقط خواستم ببینم همه چی امن و امانِ؟خونه زندگی رو که به آتیش نکشیدید؟ مهدی:والا من از دست پسر خنگ تو پناه آوردم خونه زینب حالا دیگه امیرحسین و علیرضا چه بلایی سر خونه تو میارن در جریان نیستم با بالا رفتن شماره طبقات آسانسور فهمیدم که رسول داره میاد محسن:بعدا باهم حرف میزنیم باید برم مهدی:خب وقتی کار داری چرا زنگ میزنی؟مردم آزاریا محسن محسن:خدافظ آقا مهدی مهدی:ایش..خدافظ تماس که قطع شد آسانسور هم ایستاد و بعد رسول اومد بیرون رسول:سلام بابا دستشو گرفتم و دوباره برگردوندم‌ش تو آسانسور و پارکینگ رو زدم محسن:سلام...چیزی شده؟تا بیای من سکته کردم رسول:نه هیچی نشده بابا آسانسور وایساد که رفتیم تو ماشین نشستیم،چراغُ روشن کردم تا بتونیم همدیگرو ببینیم محسن:رسول من که میدونم چیزی شده و حالت بده خب بهم بگو بابا...رنگتم یکم پریده،چیشده؟ سکوت سنگینی بین‌مون حاکم شد،دلم میخواست زودتر بفهمم چیشده تا از نگرانی دربیام ولی رسول باید یکم فکر می‌کرد منم باید بهش اجازه میدادم رسول:بابا من دوباره شناسایی شدم با شنیدن این حرفش انگار سطل آب سرد با تیکه های یخ روم خالی کردن،اون اتفاقات چند ماه پیش اومد جلو چشمم و چه خوب بود رسول سرش پایینِ منو نمی‌دید محسن:بازم تهدید؟ اینبار سرشو بلند کرد و با چشم‌های لرزون خیره شد بهم،فقط تونست سری‌ تکون بده که تایید حرفم بود محسن:قشنگ از اول تعریف کن برام ببینم چی‌شده رسول:امشب رفتیم بیرون با امیرحسین و علیرضا بعد توی پارک برام چندتا عکس اومد از خودمون،بعدم یه پیام تهدید برام فرستادن...بابا من میترسم محسن:از چی؟ رسول:از اینکه یه روز کسایی که دوستشون دارم رو از دست بدم...اتفاقی برای خانواده‌ام بیفته،بابا من حتی دوستامو خانواده خودم میدونم انقدر که بهشون وابسته‌ام و دوستشون دارم..دلم نمیخواد خار بره تو دستشون محسن:رسول همیشه یادت باشه این خانواده‌ای که ازش دَم میزنی امانت‌ن پیش تو...امانت خدا،که قراره یه روزی ازت پس بگیره...توام امانتی برای ما،فکر نکن ما موندگاریم،ترس‌ت بجاست ولی پیش خدا،پیش من نه پیش همکار و محیط کارت پسرم نه رسول:بابا اگه خدا امانت‌شو زود ازم بگیره چی؟ محسن:میگی خدایا شکرت رسول:من خیلی ناشکر بودم بابا محسن:از این به بعد نباش خب؟ نزدیکش شدم و تن ترسیده پسرمو به آغوش کشیدم محسن:تو یه سربازی که داری به وظیفه‌ات عمل میکنی رسول،تو سرباز خدایی و خدا فرمانده‌ات....فرمانده‌ها همیشه حواسشون به سرباز ها هست،پس نترس تو خدا رو داری،حتی اگه کل دنیا تهدیدت کردن با جون عزیزانت،بدون که یه حامی قوی تر داری،بدون تو یکیُ داری که بُردت حتمیِ چه برد امروز باشه،چه فردا،چه ۱۰۰ سال دیگه رسول:اگه باختم چی؟ محسن:باختی بدون یه مقدمه برای بردِ...ایمان بیار که چند قدم به پیروزی نزدیک شدی رسول:الان شما از من ناراحت شدی که ترسیدم؟اینکه خیلی ضعیفم؟ محسن:نه چون درکت میکنم،چون خودم ضعیف بودم و ترسیدم،ولی الان میدونم خدامو دارم رسول:بابا تا به حال باختی؟ محسن:اونقدر باختم و زمین خوردم که آمارش دستم نیست دیگه...همه زمین میخورن ولی یه یاعلی میگن بلند میشن از بغلم کشیدمش بیرون و اشک روی گونه‌اشُ پاک کردم محسن:یاعلی بگو پسرم... رسول سرشو گذاشت روی پام و چشم بست منم دستم رفت سمت موهای فرش رسول:بابا خیلی خوشحالم که شدی بابای من لبخندی زدم و بعد چراغ خاموش کردم محسن:منم خوشحالم بابا...بخواب یکم،بدون اینکه بترسی،به چیزی فکر کنی...فقط بخواب رسول:دوست دارم بهترین بابا🙃❤️ ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خدا تو قرآن میگه وَ لا تَخَف پس نترس (:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17691518204435 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌‌بفرمایید باید ساعت ۴،۴ونیم بیدار بشم وگرنه طولانی‌تر می‌نوشتم
‌نظرات فراموش نشه منم دعا کنید امتحانمُ خوب بدم شبتون بخیر یاعلی
‌اللهم عجل لولیک الفرج
بسم‌رب‌المهدی
خدایا شکرت شنبه‌مو با مادر ابوالفضل شروع میکنم🥲
31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم‌رب‌المهدی✨ شروع چله دعای عهد شروع:۵دی‌ماه(۵رجب) پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان) با مدد از آقاجانم امام زمان‌عج....(: به امید نزدیکی به امام عصرمون...(: روز سی‌ و هفتم قرار عاشقی🫀🥲 به نیت شهید جهاد مغنیه ✨ التماس دعا یاعلی
خانه‌حضرت‌ارباب‌قمر‌در‌قمر‌است... یل‌لیلاست‌در‌آغوش‌یل‌اُم‌البنین🙃
خیلی‌زیاد‌دوستت‌دارم‌آقای³³³....(:♥︎
الٰهی به رُقَیّه، عَجَّل لِوَلیکَ الْفَرَج...🌱❤️‍🩹
تو‌جوونی‌رفتی،ما‌جوونیمون‌مونده‌دست‌دنیا هوامونو داشته‌باش‌آقای³³³🙃