31.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسمربالمهدی✨
شروع چله دعای عهد
شروع:۵دیماه(۵رجب)
پایان:۱۵بهمن(نیمه شعبان)
با مدد از آقاجانم امام زمانعج....(:
به امید نزدیکی به امام عصرمون...(:
روز سی و نهمم قرار عاشقی🫀🥲
به نیت شهید سید مصطفی موسوی ✨
التماس دعا
یاعلی
دقیقاهمونجایی کهبریدیکهمیگینمیشه
همونجاییکهمیگی کمآوردمهمونجاابالفضلکارتوراهمیندازه❤️🩹🥲
فدای¹³³
گفت: ازحالتبگو
گفتم:
دلیویران
غمیپنهان
تنیبیجان
اما.....
امیدوار به عباس و خدایش..((((:❤️🩹
هدایت شده از اینجا همه چی در همه!
گفتی ثنای شاه ولایت نکردهام
بیرون ز هر ستایش و مدح و ثنا علیست
#علوی
نعمتالهی/زنگارღ
-
یااباعبدالله..."حُسِینِمَنی"رویضریحتمنوازیهشرایطی
نجاتدادکهدهجلسهتراپیهمازپسشبرنمیومد☺️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁶⁷پارتღ
#آراز
پوشه و پرونده هارو بعد از اینکه تحویل پناهی دادم رفتم تو اتاق و خودمو پرت کردم رو کاناپه
از صبح هیچی نخورده بودم داوودم همینطور،وقتی ازش پرسیدم صبح که چرا چایی نمیخوری گفت اینا پولشون حرومه نمیتونم بخورم،پس بهتره که روزه بگیرم...با اینکه ضد عقاید پدرم بودم ولی بعضی چیزارو قبول داشتم،تابه حال پول حروم نخورده بودم از این به بعد نباید بخورم،حالا قرار شد بریم یکم خوراکی برای خودمون بگیریم فردا که گشنه نمونیم
از سر کلافگی چندبار نفسمو محکم بیرون دادم
داوود:چته؟
آراز:خسته شدم دیگه،آخه چی توی ما دیدن که گذاشتن حسابدار؟ریاضیم و جمع و تفریقم خوب بود که میرفتم رشته ریاضی یه عمرانی کوفتی چیزی توی دانشگاه میخوندم انقدر بدبختی نمیکشیدم
داوود:😂چقدر غر میزنی آراز بسه دیگه
آراز:اعصابم خورد شده...یه هفتهاس من با دوستام بیرون نرفتم
داوود:خب الان برو من جای تو هستم...حواست باشه آخر شب باهم بریم بیرون
این حرفش یعنی باید بریم سایت
زود شماره نویانُ گرفتم تا بریم بیرون...نویانم که همیشه خدا پایه بود گفت بریم
آراز:خب پس من رفتم
داوود:اول برو بهشون بگو بعد
بلند شدم رفتم سمت سانی،به این راحتتر میتونستم بگم تا پناهی
آراز:خسته نباشید آقا
سرشو از سیستم جلوش برداشت و بهم نگاه کرد
سانی:ممنون...چهخبر؟
آراز:هیچی،خواستم مرخصی بگیرم ازتون
سانی:جایی میخوای بری؟
آراز:آره کار دارم باید برم
سانی:باش..فقط یهلحظه بیا ببین میتونی اینو برام درست کنی،هرکاری میکنم درست نمیشه سیستم ویروس داره فکرکنم
چشمی گفتم رفتم پیشش،با دیدن عکسای روی میز موندم،رسول و یه پسر بچه با یه مرد دیگه بود...با دقت به عکسها نگاه کردم و اصلا حواسم به چرت و پرت گفتن سانی نبود
یاد حرف رسول افتادم که گفت یه پسر ۳،۴ ساله داره...وای یعنی پسرشو هم شناسایی کردن؟
سانی:خب میتونی درستش کنی؟
به خودم اومدم و بدون نگاه کردن به سیستم رو بهش گفتم
آراز:نه آقا شرمنده نمیتونم یعنی بلد نیستم
سانی:ای بابا...خب پس برو دیگه
تشکر کردم رفتم بیرون نمیشد توی اتاق به داوود بگم،باید همین الان میرفتم سایت و به آقامحمد میگفتم
زود به نویان پیام دادم که نمیتونم بیام و نیاد بعدم سوار ماشین شدم...زنگ زدم به آقامحمد
محمد:جانم
آراز:سلام آقا میشه من الان بیام؟
محمد:سلام،واجبه؟
آراز:بله آقا
محمد:باش بیا فقط مراقب باش
چشمی گفتم و روندم سمت سایت برای امنیت مسیر هم چندبار از راههای مختلف رفتم و نیم ساعت راهمو دورتر کردم
بعد از رسیدن به سایت پلههارو رفتم بالا،دیگه وسطهاش نفسم گرفت یکم ایستادم تا حالم جا بیاد،ادامه پلههارو رفتم
فرشید:آراز چرا اینجایی؟
برگشتم سمتش و تند تند نفس میکشیدم
آراز:سلام
فرشید:😂چرا قرمز شدی؟مگه آسانسور قطع بود که با پله اومدی؟
همینم مونده بود که راجب ترس از آسانسور هم بفهمن اینا
آراز:نه چیزه طبقه آخر بود گفتم دیگه با پله برم حوصله نداشتم منتظر بمونم
فرشید:اهان...خب چهخبر
آراز:فعلا برم پیش آقامحمد کار فوری دارم بعدش میام پیشت
فرشید:باشه
رفتم تو اتاق آقامحمد داشت با تلفن صحبت میکرد سری برام تکون داد و اشاره کرد بشینم
انگار داشت با خانمش حرف میزد بعد از چند لحظه قطع کرد...انگار این محیط داشت روم تاثیر میذاشت که وقتی از پشت میز بلند شد اومد سمتم از جام بلند شدم و سلام دادم،با خوشرویی باهام حال و احوال کرد
محمد:خب چهخبر؟؟قرار بود آخر شب با داوود بیاید
آراز:دیگه لازم شد زود بیام آقا،داوود خبر نداره اومدم اینجا
محمد:نگفتی بهش؟چرا
آراز:نه منظورم اینکه اونقدر عجلهای شد یادم رفت
محمد:خب چیشده؟
آراز:امروز رفتم پیش سانی اتفاقی عکسهای روی میز کارشو دیدم
سوالی بهم نگاه کرد
آراز:دیدم عکس رسول با یه پسر بچه و یه مرد دیگهاس که فکر کنم ۳۰ سال بیشتر میخورد
محمد:بخاطر همین انقدر هول کردی؟
آراز:بله آقا،بچهشو شناسایی کردن خطر نداره؟
محمد:خطر که داره ولی خب دیشب برای رسول عکسهارو فرستادن و تهدیدش کردن
آراز:چیمیشه یعنی آقا؟
محمد:نگران نباش آراز جان،تازه اومدی برات تازگی داره...ولی برای ما نه،تو و داوود اصلا حواستون به ما و کار های اداره نباشه فقط تمرکزتونو بزارید روی اون فرد مشکیپوش تا بفهمید کیه
آراز:از اون شب مهمونی دیگه نیومده آقا،منم اونشب توضیح دادم بهتون که ندیدمش
محمد:مهم نیست،از این به بعد حواستون باشه فقط
آراز:چشم
☆☆☆
#رسول
علیرضا نمیذاشت برم اداره و همش گریه میکرد که بمونم پیشش،از دیشب با منو امیرحسین قهر بود چند بار اتاقشو ریخت بههم که جمع کردم ولی از وقتی فهمید میخوام برم اداره گریه میکنه که نرم،نشوندمش روی پاهام و اشک هاشو پاک کردم
رسول:قربونت برم من خب بیا بریم تورو برسونم خونه دایی مهرداد با آفرین بازی کنی من برم شب بیام پیشت قول میدم
علیرضا:نه نلو...آفرین درس داره
رسول:خب بریم پیش آقاجون؟
علیرضا:عهههه...من میخوام پیش تو باشم
برای گوشیم پیام اومد سعید بود که میگفت برم اداره کار پیش اومده
علیرضا رو بلند کردم بردم اتاق لباساشو پوشوندم همینجوری هم گریه میکرد میگفت نمیام
رسول:علیرضا بابا اذیتم نکن دیگه
خواستم خودم لباس بپوشم که صدای شکستن شیشه از آشپزخونه اومد
زور رفتم بیرون دیدم شیشه پنجره آشپزخونه شکسته نگاهی به آجر روی زمین انداختم
با دیدن کاغذ چسبیده بهش برداشتم و خوندم
" آقارسول به فرمانده هم حتما بگو،فقط۳ روز فرصت دارید"
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:فقط سه روز فرصته🙊