آبوآیینهبیاریدحسنباباشد
قاسمشنورِدلِفاطمهیزهراشد🌹
#تولدتمبارکآقای²⁰¹
تولدتمبارکگلدامادکربلا،گلپسرامامحسنع
ولادتحضرتقاسمعمبارک🙃
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁷⁵پارتღ
#رسول
با آراز رفتیم بهداری که عماد اومد بیرون داشت با موبایل حرف میزد
یکم صبر کردم که بلاخره قطع کرد
رسول:چیشد حالش خوبه؟
بدون توجه به سوالم و نگرانی که بابت حال محمد داشتم به آراز گفت
عماد:شنیدم زخمی شدی داشتم میومدم پیشت،برو بخواب رو تخت بیام معاینهات کنم
حرصی نفس عمیقی کشیدم که عماد بهم خندید،کوفتی زیر لب بهش گفتم
عماد:حالش خوبه بابا،فشارش افتاده یکمم انرژی بدنش خالی شده...برید پیشش تنهاست
رسول:پس بچه ها کجا رفتن؟
عماد:داوود رفت یه چیزی بخره سعید و فرشیدم زنگ زدن بهشون باید میرفتن شیفتتو تحویل میگرفتن...برید داخل الان میام
عماد رفت پایین و منو آرازم رفتم داخل
آراز یکم لنگ میزد که خب طبیعی بود
پرده رو کنار زدم ولی آراز همونجا موند و خجالت کشید بیاد
محمد روی تخت دراز کشیده بود و همینجوری که سرم و دستگاه فشار بهش وصل بود ساعد دستشو گذاشته بود روی پیشونیش
آروم صداش کردم که اگه خواب باشه زود برم بیرون
رسول:محمد خوابی
محمد:بله
نشستم روی تخت و خندهای کردم
رسول:این تایید به این معنی بود که خوابی یا جوابمو دادی؟
محمد:باز شروع کردی تو
رسول:خیلی امروز دارید با من بد حرف میزنیدا
چشمغرهای بهم رفت
محمد:آراز کجاست؟عماد پیششِ
صدامو آوردم پایینتر تا آراز نشنوه
رسول:نه پشت پرده وایساده،خجالت کشید بیاد
محمد:حالش خوبه حالا؟
رسول:اوهوم
صدای عماد اومد که داشت میگفت"چرا اینجا وایسادی؟مگه نگفتم رو تخت دراز بکش؟بیا بریم ببینم"
پرده کنار رفت بعدم چهره عماد نمایان شد
محمد:عماد من تا کی باید بمونم؟ولم نمیکنی؟
آراز با سری که از خجالت و ناراحتی پایین بود اومد کنارمون...عماد سمت سرم رفت و یکم باهاش ور رفت
عماد:فعلا هستید خدمتم...رسول کمک آراز بکن...میگم آقامحمد الان فهمیدم که این بچهها به کی رفتن..چند سال کنار شما کار کردن اینارو اینجوری بار آورده،خب وقتی میبینید حالتون بده و اجباره توی بیمارستان بمونید،باید بمونید دیگه..باور کن حکم شرعیشو هم از مرجعت بپرسی همینو میگه
محمد:وای عماد چقدر غر میزنی بس کن دیگه برادر،من حالمو از هرکسی بهتر میدونم.الانم این سرمو در بیار خوبم
بیخیال بحث تکراری اینا شدم و رفتم سمت آراز که گوشیش دستش بود،ولی لرزش دستاشُ به خوبی حس میکردم
نزدیکتر که رفتم گوشیُ از دستش کشیدم و به صفحه یه نگاه الکی کردم،یه پیام از طرف پدرش "مُردی که جوابمو نمیدی؟آراز وای به حالت اگه فردا شب نیای خونه"
گوشی خاموش کردم و دستاشو گرفتم
رسول:بهش فکر نکن آراز،هیچکس جز خودت نمیتونه برای آینده و زندگیت تصمیم بگیره،حتی اگه پدر و مادرت باشه،فکر و خیال الکی نکن بیا بریم زخماتو عماد ببنده
آراز:رسول اگه واقعا زورکی من با اون ازدواج کنم چی
رسول:نمیشه دیوونه..وقتی راضی نباشید از نظر شرعی هم اون ازدواج باطلِ..نگران نباش،بیا حالا
☆☆☆
#آراز
معنی خستگیرو بند بند وجودم درک میکرد و فریاد میزدن که دیگه بسه،یکم فقط یکم ذهنتو آروم کن...(:
اونقدر افکار مختلف اومده بود تو ذهنم که سردردم به دردهام اضافه شد
با پاهایی که بزور دیگه میکشیدم رفتم سمت آقا محمد...خواست بلند بشه که رسول و عماد کمکش کردن
عماد:نگاه مرحله اولِ پیچیدنُ انجام دادی..بخواب خب
محمد:حیف که زیر دستم نیستی عماد،وگرنه من میدونستم و تو
عماد:خب مراعات نمیکنی دیگه..هی بهت میگم استراحت کن
رسول:عماد آقامحمد دیگه مثل من نیستا
آقامحمد که قیافش زار میزد از دستشون کلافهاس نگاهشو دوخت بهم که من از خجالت مجبور شدم دوباره سرمو بندازم پایین
محمد:سرپا نباش آراز اذیت میشی،دراز بکش
با تعجب سرمو آوردم بالا اینکه داشت دعوام میکرد پس چرا الان مهربون شد؟
عماد:آره آراز بخواب الان وسایلمو میارم
محمد:عماد پاهاشم یکم لنگ میزنه ببین آسیب جدی که ندیده
عماد چشمی و گفتُ رفت،باید ازش عذرخواهی میکردم،با اینکه خیلی دوست نداشتم از کسی معذرت بخوام ولی این مرد فرق میکرد
آراز:شرمنده آقا،میدونم خراب کردم قول میدم دیگه همچین کاری نکنم و پرونده رو بخطر نندازم
محمد:امیدوارم که بار آخرت باشه..حالا مهم الان اینکه که خداروشکر آسیب زیادی ندیدی
از این لحن مهربونش لبخندی زدم و بعد روی تخت کناریش دراز کشیدم
عماد اومد سمتم و زخمهامو یکم دید،دستش که به تن و بدنم میخورد از درد مشت میکردم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:اوج بدبختی اونجاست که با ۲۶،۷ سال سن یکی حالتو میپرسه ذوق کنی...💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خب دیگه شرمنده دیر شد و همینطور کم
این چند روز شرایطم بعد جور پیچیده به هم وقت نمیکنم اصلا
الانم با چشمایی که بزور باز نگه داشتمشون تایپ کردم
دیگه اگه اشکالی داشت ناشناس بگید درستش کنم🙃
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه...
روز پنجم { خواندن ۱۰۰ ذکر روز هفته}
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه...
روز پنجم { خواندن ۱۰۰ ذکر روز هفته}
شایدکهعمرمنبهشبهایقدر،قدرنداد
یارببهآبرویابالفضلمراببخش...❤️🥺