eitaa logo
《نــــــــــ؏؎تــــــــــ إلــــــــــﮫﮰ³》
860 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
142 ویدیو
2 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌شبتون بخیر التماس دعا یاعلی
هفتمین‌روزِ‌سحر‌باشد یا‌محرم‌فرقی‌ندارد‌؛همین‌که‌نام‌علی‌اصغر‌می‌آید‌، گلوی‌من‌از‌عطش‌او‌می‌سوزد...💔
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه... روز هفتم { برای شادی دل حضرت رباب س به نیت حضرت علی‌اصغر‌ع ۳تا آیت‌الکرسی بخونیم}
بمیرم‌که‌لبت‌خشک‌ودلت‌دریا‌بود جای‌شیر‌،خون‌گلو‌سهم‌تو‌از‌دنیا‌بود💔🥲
پارت آخر شب تا ساعت ۱۱ میفرستم ناشناس هم پر کنید🤧
پارت بعدی نعمت الهی توی کانال زاپاس گذاشته شد https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁷⁷پارتღ یکم به کارام رسیدم و گزارش این چند روزُ نوشتم..بعدم با بچه‌ها که تازه از شیفت برگشتن نشستیم توی نماز‌خونه شام خوردیم و یکم چرت و پرت گفتیم..واقعا دلم برای اینجا تنگ شده بود،جوری که انگار چندماهه دورم..واقعا فشاری که این ماموریت روم داشت بقیه‌شون نداشته بود،اینکه اصلا نمیدونستم آخرش چی میشه کلافه‌ام می‌کرد،اصلا میتونستم از پسش بربیام یانه ولی خب الان دلم میخواست وقتی که کنار بچه‌هام به اون ویلای لعنتی فکر نکنم و تا حالم خوب بشه یکم سعید رفته بود به محمد و آراز سر بزنه و که اومدنی چندتا آبمیوه هم آورد داوود:چیشد؟ سعید:محمد بیدار شده بود بعد رفت تو اتاقش گفت کار دارم بعدا میرم خونه،آرازم هنوز خوابه فرشید:آقا محمد با اون حالش برای چی نمیره خونه؟لجباز سعید:چیکار کنیم نمیره دیگه،ولی حالا یکم که بگذره میرم کمکش گوشیم زنگ خورد دیدم سانیِ زود بلند شدم رفتم توی یکی از اتاق ها و جواب دادم داوود:سلام آقا سانی:داوود کجایین شما؟آراز حالش خوبه داوود:بله آقا حالش خوبه سانی:کجایید الان؟ داوود:اومدیم خونه یکی از دوستامون زود برمیگردیم سانی:شما نباید یه خبر به ما بدین نگران نشیم...دست آرازُ بگیر بیاین اینجا،اون الان حالش خوب نیست نگرانشم داوود:چشم میایم آقا فقط اگه اجازه بدین صبح بیایم چون الان تازه خوابش برده بیدارش نکنم بهتره سانی:خیله خب..مراقب باشید،بای ☆☆☆ علیرضا با خنده‌اش کل خونه رو روشن کرده بود،صدای ریز و شیرینش بین خنده‌های بقیه گم می‌شد و این حالمو خوب می‌کرد و باعث لبخند روی لبم شده بود...علیرضا چنددقیقه‌ای بیخیال شده بود ولی هنوز اون نگاهش بهمون می‌فهموند داره نقشه میکشه و شیطنت ازش میباره بابا لیوان چایی رو از سینی برداشت و رو به علیرضا با لبخند پدرانه شیرینی گفت محسن:علیرضا خیلی نشونه‌گیری‌ت خوبه‌ها بابا،آفرین مهدی:پس چی محسن خان به من رفته محسن:باز این حرف زد مهدی:یعنی چیی؟داره بهم بر میخوره‌هااا محسن:ای بابا ناراحت شدم بزور با احسان و امیرحسین خنده‌مونُ نگه داشته بودیم،ولی خب انگار امیرحسین طاقت نیاورده بود که ترکید از خنده البته این خندیدن انفجاری بیشتر بخاطر لج عمو بود...عمو هم کنترل تلویزیونُ برداشت محکم پرت کرد سمت امیرحسین که خورد به زانوش امیرحسین:آخ..چته عمو دردم گرفت مهدی:دهنتو ببند برو رو آب بخند،بی‌شعور علیرضا:بابایی بریم خونه دایی من با این تفنگم وقتی خوابه بیدارش کنم😂 به حرفش خندیدم و بعد نشوندمش روی پاهام رسول:که بعد دایی‌ت مارو مورد عنایت فحش قرار بده نه؟ احسان:بابا راستی چه خبر از علی؟چیشد؟ منتظر به بابا نگاه کردم محسن:والا دیشب که رفته بودن حرف زدن و جواب مثبت گرفتن...حالا قرار شد این هفته برن برای صحبت کردن که کی عقد کنن درباره مهریه و جهیزیه حرف بزنن امیرحسین:ماهم میایما مهدی:آره حتما.. که شماهارو ببینن بگن نه همونجا...بتمرگید خواهشا بزارید اون حداقل زن بگیره پکر نگاهش کردیم که با غرور خاصی خندید و نگاهشو داد به تلویزیون مهدی:محسن میگم نظرته دوتایی باهم پی‌اس بزنیم؟ محسن:نخیر مهدی:چه قاطع ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:کمُ پذیرا باشید😢🙏🏻