→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁸³پارتღ
#رسول
بعد شام رفتیم پشتبوم زیر انداز انداختیم و یکمم خوراکی و فلاسک چایی آوردیم
اول یکم اسموفامیل بازی کردیم که من بردم آخرم عمو حوصلهش سر رفت بازیرو به هم زد البته که بیشتر بخاطر باختش بود
بابا برامون بستنی خرید که داشتیم میخورید علی ويدئوکال گرفت بعد از سلام و احوالپرسی بحث ازدواجشو خیلی زود کشیدیم وسط
علی:وای بچهها فردا قراره بریم آزمایش بدیم بعد من کار دارم اصلا نمیدونم به کدوم برسم
احسان:چرا انقدر زود بزارید اول محرم بشید
علی:آخه خودشون گفتن که قبل از هرکاری آزمایش بدیم بهتره،راستم میگن،بعد اها زنگ زدم بگم اگه میشه دایی محسن و دایی مهدی آخر هفته بیان باهامون
امیرحسین:پس ما چییی؟
علی:آخه اون روز حرف مهمی قرار نیست زده بشه فقط تاریخ بله برون و عقد با جهیزیه که من چندتا بگیرم با مهریه و اینجور حرفا..خب شما بمونید جلسات بعد
احسان:زهرمار جلسه بعد کدوم بعدی بیایم ها؟...میخوای فقط برای عروسی بیایم ما
علی:آخه دلم نمیخواد تعداد زیاد بریم،حامدم نمیاد
رسول:بدبخت به حامدم گفتی نیاد؟
علی:نه خودش گفت نمیاد،خب شما بیاید اینجا من زنگ میزنم بهتون که صداهارو بشنوید یا ویس بگیرم خوبه؟
امیرحسین:تو نرو خب
علی:ببخشیدا من دامادم
مهدی:چی میگید بههم؟علی چه خبر
احسان:زنگ زده شخصا دعوتتون کنه
مهدی:آفرین آفرین از شعورت خوشم اومد
علی:وای دایی امروز باهم رفتیم جلسه اخر مشاوره بعدش رفتیم غذا بخوریم،نمیدونی که از خجالت آب شدم
مهدی:چرا؟چه گندی زدی..دودقیقه نیست ازت تعریف کردما
علی:رفتنی یادم رفت کارتمو بردارم یعنی اینکه پول و مدارکم توی جیب اون کت سرمهای بود ولی من دیگه اونو نپوشیدم بعد آقا رفتیم رستوران باهم موقع حساب کردنی دیدم کارتم نیست
مهدی:خاک تو سرت آخر چیکار کردی؟خب احمق از گوشیت میریختی
علی:کارتی که رمز پویا داره حامد خالی کرده بود بعد بهش زنگ زدم صبح جواب نداد آخرش فهمید دیگه حنانه خانم،خودش حساب کرد
مهدی:اشکال نداره بابا،جیب زن و مرد نداره که
علی:بازم آدم خجالت میکشه...یه لحظه...الان میام مامان
مهدی:کار داری برو خب
علی:آره باید برم..پس بیاید دیگه آخر هفته خدافظ
همهمون خدافظی کردیم که علیرضا اومد کنارم
علیرضا:بابایی منم میام باهاتون خونه عمه
رسول:قراره بیای دیگه،همه باهم میریم
علیرضا:بابایی رفتیم اونجا باید تفنگمُ ببرم تا عمو علی و عمو حامدُ خیس آب کنم
خندیدم و موهاشو درست کردم
رسول:فکر نکنم عمه اجازه بده،اونم حساس خونه خیس میشه دعوا میکنه
علیرضا:نخیلم منو هیچ وقت دعوا نکرده
روی پاهام نشوندمش،چشماش داشت کم کم برای خواب آماده میشد برای همین به حالت خوابیده توی بغلم گرفتم
رسول:معلومه دیگه عمه تورو بیشتر از همه دوست داره..دعوات نمیکنه،ولی توی حیاط بازی کن باشه
چشماشو با دوتای جمع شده مالش داد
علیرضا:باشه چشم
محسن:بریم پایین دیگه این بچه هم خوابش میاد
مهدی:میگم محسن لباس ندارم برای مراسم بریم خرید؟،بلاخره باید به عنوان دایی متشخص و با کمال داماد خوب دیده بشم نه؟
بابا خندید و یه پس گردنی زد به عمو
محسن:چقدر خودشیفتهای تو،باشه خریدم میریم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دایی جذاب فقط خودت جناب سرگرد😃😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
واقعا نمیدونم کی از این شرایط سختم بیرون میام تا بتونم بهتر و طولانی تر پارت بدم
اصلا همه چیز زندگیم بههم خورده و برنامه نداره
یکم تحمل کنید تا درست بشه🙏🏻🙃
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه...
روز هشتم { برای شادی دل خانم امالبنینس ۱۳۳ مرتبه ذکر اللهم عجل لولیک الفرج}
دراینکشاکشِسختِمیانِموتوحیات..
امیدِو صلِ تومارادلیلهرنفساست...
اللهم عجل لولیک الفرج(:⁵⁹
پارت امشبُ زودتر از همیشه سعی میکنم بدم🙃
فقط توی ناشناس حدس های خودتونو راجب آینده رمان بگید و اینکه بگید بنظرتون مشکی پوش کیه...منم اگه جواب درست بود خط میزنمش که کسی نبینه😂🙈