eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
857 دنبال‌کننده
217 عکس
107 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت امشبُ زودتر از همیشه سعی میکنم بدم🙃 فقط توی ناشناس حدس های خودتونو راجب آینده رمان بگید و اینکه بگید بنظرتون مشکی پوش کیه...منم اگه جواب درست بود خط میزنمش که کسی نبینه😂🙈
اخه ناشناسُ ببینید😢بعد پارت میخواید؟؟ مگه قرار نشد من دیگه نگم ناشناسُ پر کنید و اگر کم بود نزارم؟؟😐
بچه ها دیر شدن پارت بخاطر اینکه یهو تغییر نگرش دادم😂 میخواستم بازم خانوادگی بنویسم ولی دیگه ننوشتم و گفتم بهتون حال بدم یکم از مشکی پوش بخونید برای همین اول ناشناسُ جواب بدم بعد پارتُ بزارم
توروخدا منظورت از زود ساعت چنده لطفا بگو😂😂😅 ☆☆☆ بخدا ما اومدیم مهمونی بعد اینجا بازم مهمون اومد‌..نمی‌رفتن که،بزور رفتن😢 بعد من نمیفهمم چرا وقتی مهمونم باید سحری درست کنم؟😫میبینی چقدر بدبختم،میخواستم مثلا یه روز زودتر پارت بدم
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁴پارتღ چند‌روز‌بعد از‌وقتی‌ برگشته‌ بودیم‌‌ ویلا‌ مشکی‌پوش رفتارش با آراز بشدت بد و سرد شده بود ولی آرازم بخاطر قولش به آقامحمد هیچی نمیگفت و صبوری می‌کرد ولی رفتار پناهی و سانی باهامون همچنان خوب بود و هوامونو داشتن...از اون روز به بعد آراز گوشی‌شو خاموش کرد و نرفت خونه ولی خب معلومه که همه فکرش اونجاست،زیاد تمرکز نداشت و سعی می‌کردم کمک دستش باشم،دلم خیلی به حالش می‌سوخت،هیچی از زندگی‌ش نمیدونستم ولی همینکه بحث بزور ازدواج کردنش توی ذهنش داره میچرخه آدم ناراحت میشه.‌..میخواستم براش کاری انجام بدم ولی خب چیکار؟چه کاری از دستم برمیاد؟ رفتم پایین که دوباره همون خدمتکار از آشپزخونه که سینی چایی دستش بود اومد بیرون بهم یه نگاه انداخت و رفت سمت مشکی پوش و پناهی که نشسته بودن داشتن حرف میزدن باید باهاش حرف میزدم ولی فرصتی پیدا نمیشد... با فکر کردن به این موضوع رفتم سمت‌شون رو به خدمتکار گفتم داوود:ببخشید برگشت سمتم که حواس پناهی و مشکی‌پوش هم به ما جلب شد داوود:میشه زحمت بکشی ماشینمو بشوری؟یه قرار مهم دارم امشب باید ماشینم تمیز باشه میدونست برای چی میگم، برای همین قبول کرد ولی صدای نکره مشکی‌پوش بلند شد مشکی‌پوش:کجا قرار داری؟ داوود:با دوستام قراره بریم شام بیرون آرازم هست مشکی‌پوش:اجازه نگرفتید داوود:قرار نیست که برای یه شام اجازه بگیریم مشکی‌پوش:پس فکر کردی برای چی باید اجازه بگیری؟ خواستم یه چی بگم که حرف محمد یادم اومد که باید صبور باشیم پناهی:شروع نکن دیگه عزیزم...داوود جان باشه برید خوش‌بگذره،ولی از این به بعد اگه میخوای قرار بزارید بهمون اطلاع بدین تا با برنامه های ما به‌هم نخوره داوود:حالا میشه ایشون بیان ماشین‌مو بشوره؟ پناهی:آره میتونه...آرش میشه بری آرش:حتما خانم ☆☆☆ پشت سیستم مشغول پیدا کردن چیزی از این مشکی‌پوش بودم،همه‌رو دیگه کلافه کرده بود یه مدرک کوچیک هم میتونست کمک‌مون کنه دوربین های مسیر هایی که رفته بود با کمک بچه های سایبری آوردیم و همه تصاویر رو چک کردم برای گوشیم پیام اومد دیدم علیِ " سلام داداش رسول،چطوری؟خسته نباشی...احسان گفت شیفتی امشب گفتم پیام بدم که لطفا مرخصی بگیر حداقل ۲،۳ ساعت بیا اینجا ما نیستیم بعد تو بیا این داداشات و داداشم کمتر غر بزنن فوقش آخر شب برمیگردی...دمت گرم،یاعلی" تند براش نوشتم که"سلام علی جان،ممنون،راستش معلوم نیست نمیتونم قول بدم ولی چشم همه تلاش‌‌مو میکنم...اونارو ول کن همیشه غر میزنن😂" گوشی‌رو کنار گذاشتم و رفتم سراغ تصاویر..بیرون هم سرش پایین اومد ولی عینک و کلاه داشت اما تا کی؟بلاخره نباید یه جا خودشو نشون بده؟ ☆☆☆ از طریق شنود خونه که مصطفی(آرش)گذاشته بود داشتم حرفاشونُ می‌شنیدم فقط دعا دعا میکردم داوود مثل آراز باهاش بحث نکنه و برای بار اول ممنون پناهی شدم که مانع شد نذاشت باز بحث بشه بین‌شون رسول:آقا محمد یه لحظه میاید بلند شدم رفتم سمتش محمد:جانم؟ رسول:آقا این مشکی‌پوش به این ساختمان رفت و آمد داره محمد:خب چیز مشکوکی ازش پیدا کردی؟ رسول:یه لحظه آقا...نگاه کنید اینجارو براتون آشنا نیست این آدرس و ساختمان‌؟ یکم بهش نگاه کردم و بعد گفتم محمد:رسول حوصله ندارم،لطفا بیست سوالی نکن رسول:نوچ نوچ..بفرمایید با دیدن مشخصات افرادی که توی ساختمون زندگی می‌کردن موندم،فقط قفل اون چندتا اسم بودم با گیجی به رسول نگاه کردم که سرشو به نشونه تایید تکون داد...میخواست بهم بفهمونه که آره،درست دیدم و باید قبولش کنم نمیفهمم چرا باید این فرد که هیچی ازش نمیدونیم بره ساختمونی که آراز و خانواده‌اش زندگی میکنن.... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آراز و خانواده‌اش..../:
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ناشناس پر بشه تا سحر بیدارم دارم غذا درست میکنم جواب میدم😫😂
بسم‌رب‌المهدی
خدایا‌شکرت که ناظر به کارامی🥲
از اول ماه رمضان تا آخر ماه هر روز یه کار خوب یا یه ترک گناه... روز دهم { خواندن ۱۲۸ مرتبه ذکر یاحسین}
به‌حق‌سحر‌دهم‌رمضان ماروبه‌دهم‌محرمت‌برسون‌یاحسین 💔