eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
225 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
ولی دم اونی که اسم رمز عملیات هارو انتخاب میکنه گرم... خیلی حال میکنم با اسم رمز عملیات‌هامون...😎🥲
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁶پارتღ لیوان چاییُ گذاشتم روی میز به همراه همون شکلات های مورد علاقه رسول محمد:بفرمایید نوش جان محسن:ممنون محمد جان...چه خبر؟چیزایی که گفتیم آماده کردین؟ محمد:اره مدارک آماده شد،فقط مهدی درخواستت برای دیدن اون پرونده تایید شد...میگم بچه ها بیارن برات مهدی:ممنون...به یه نفری برخورد کردیم بعد متوجه شدم قبلا پرونده داشته اونم زیر دست تو بوده دیگه گفتم بیام مراحم تو بشم محمد:😂محسن این تغذیه‌ش چیه؟؟چرا فکر میکنه نمکِ در صورتی که بی‌نمک ترینِ؟ مهدی:جاشه بگم به شما مربوط نیست؟ چپ چپ بهش نگاه کردم که در زده شد بعد رسول همینجوری که سرش روی پرونده بود وارد شد و گفت رسول:آقا محمد بیاید یه کاری کنی... سرشو آورد بالا که موند مهدی بلند خندید و بلند شدم رفتم سمتش و پرونده رو گرفتم از دستش رسول:وا شما اینجا چیکار میکنید؟ مهدی:بخاطر یه‌چیزی‌اومدیم دیگه محسن:سلام بابا خسته نباشی رسول:سلام ممنون...واقعا چرا اومدید؟ محسن:کار داشتیم با محمد مهدی:این یعنی به توچه محمد:مهدی دودقیقه ول کن...رسول بنظر تو این آدم همینجوری رفته توی اون ساختمون یا از افراد اونجاست؟ رسول:ازش تصاویر جدیدتری پیدا کردم آقا..قبلا هم وارد ساختمون شده ولی اینکه چه طبقه‌ای میره نمیدونم محمد:دوربین نداره اون ساختمون؟ رسول:اوووم باید برم ببینم اونجا‌رو یه سر محمد:خانواده آراز تورو دیدن؟ رسول:نه محمد:با پوشش به همراه یکی از بچه ها برو فقط مراقب باش رسول:چشم...خب بابا من دیگه برم حالا بعدا همدیگرُ می‌بینیم محسن:خدا به همراه‌ت پسرم محمد:رسول مراقب باشیا رسول:چشم،یه قراره برم توی ساختمون دیگه محمد:میگم مراقب باش بخاطر اینکه یه وقت نیاد اونجا رسول:اوه،بهش فکر نکرده بودم محمد:از دست تو...پیام بده به داوود ببین توی ویلاست یا نه رسول:چشم...خداحافظ ☆☆☆ هیچ‌کس توی ویلا نبود،فقط خدمه بودن آرش اومد سمتم و آب پرتقال داد دستم با پیشدستی...با چشم اشاره کرد بهش پس قطعا که دوباره پیام داده بود بهم تشکر کردم رفتم توی اتاق‌مون...آراز خواب بود دیگه بیدارش‌نکردم و زود کاغذ زیر لیوانُ برداشتم "به بچه‌های‌ سایبری‌ بگو‌ دوربین‌هارو‌ هک‌ کنن‌ الان‌ دسترسی‌ میدم‌ بهشون...رفتن‌ مهمونی‌ اخر‌شب‌ برمیگردن اونا..میتونی راحت همه‌جا‌رو‌ بگردی‌منم‌ سر‌ بقیه‌ خدمتکار‌هارو‌ گرم میکنم،اگه به گوشیت زنگ زدم سریع دست بکش. الانم این کاغذ بسوزون" سریع با فندکی که توی اتاق داشتیم کاغذ آتیش زدم یه سیم‌کارت جدید انداختم به گوشیم و برای رسول پیام فرستادم که میتونه دوربین هارو هک کنه به دقیقه نکشید که جواب داد گفت باشه سمت آراز رفتم و تکونش دادم داوود:آراز بلند شو چندبار صداش کردم که بلاخره بیدار شد آراز:وای داوود خوبه گفتم بیدارم نکن سرم درد میکنه داوود:ببخشید..بلند شو کار داریم زیر لب غر میزد و بلند شد همراهم اومد بیرون تا رسول بتونه دوربین هارو هک بکنه منم داشتم توی صفحه چتم تایپ میکردم که بدون ارسال پیام بدم آراز بخونه و بفهمه باید چیکار کنه چند دقیقه توی هال نشستیم که آرش اومد بیرون آرش:خب شنود و دوربین ها هک شدن نگران هیچی نباشید فقط همه جارو خوب بگردید...اینم دسته کلید اتاق هایی که قفلِ فقط این دستکش هارو هم بپوشید که اثر انگشت‌تون نمونه...سعی کنید همه چیو مثل روز اول بزارید سرجاش چون خیلی تیزن داوود:بابا خودم میدونم اینارو...فقط مراقب باش کسی نیاد آرش سر تکون داد و رفت بیرون.. داوود:از هرچی که فکر کردی مهمه و مهم نیست عکس بگیر... آراز:تو برو اتاق سانی و پناهی منم میرم اتاق این یارو ناشناسِ داوود:باش...صبر کن فقط در اتاق این دوتارو باز کنم بعد کلیدارو بدم به تو ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:بنظرتون چی میشه آخرش؟؟؟
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
حُب‌علی‌معیار‌حلال‌زادگیست❤️
این‌شبا‌یه‌درد‌غریبی‌رو‌سینه‌مه،راه‌میرم، گذران‌عمر‌میکنم‌ومدام‌زمزمه‌میکنم: دردت‌نشد‌معلوم‌علی... مظلوم‌علی،مظلوم‌علی...💔
گویند‌علی‌میزد‌صد‌وصله‌به‌کفش‌اش ایکاش‌دل‌خسته‌ما‌کفش‌علی‌بود💔
رفیق‌ان‌شاءالله‌در‌خونه‌ی‌علی‌و‌اولادش‌پیر‌بشیم🙃❤️
لَا‌ ضَرَرَ عَلَی رُوح حَلَّقَت بِعشقِ المَهدی درسینه‌ام جز مهرِ تو جاری نخواهد شد یا‌صاحب‌الزمانم....((:
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁷پارتღ بعد از نشون دادن پرونده مهدی گفت مهدی:رسول اینجا چیکاره‌اس محمد؟ از جام بلند شدم رفتم سمت پنجره به مهدی هم گفتم که بیاد کرکره‌هارو یکم کشیدم پایین و به رسول اشاره کردم محمد:بفرما عموی نمونه..ایشون محل کار رسول..فرمانده پشتیبانی سایت مهدی با تعجب بهم نگاه کرد و بعد خندید..کلا خوشِ این بشر مهدی:نه‌بابا..این فسقله بچه فرمانده‌اس محمد:با نیروی من درست صحبت کن مهدی:بشین بینم بابا محمد:از دست تو..چند دقیقه صبر کنید برم پایین کار دارم زود میام محسن:باشه‌ رفتم پایین پیش رسول،دست گذاشتم روی شونه‌اش که برگشت محمد:مگه قرار نبود بری توی اون ساختمون چیشد پس؟ رسول:آقا داوود خبر داد که دوربین های خونه رو هک کنیم مصطفی بهمون دسترسی داد که راحت‌تر انجام بشه..هیچکس توی ویلا نیست برای همین میتونن برن همه جارو بگردن محمد:خب خوبه که..به بچه ها بگو اول اتاق اون مشکی‌پوشُ بگردن واجبه رسول:فعلا باید درشو باز کنن..آراز میخواد اونجارو بگرده داوود برای پناهی و سانی محمد:رسول زود باش داوودُ بگیر...نباید آراز بره توی‌اون اتاق باتعجب بهم نگاه کرد و گفت رسول:چرا آقا؟خب میخواد بگرده دیگه محمد:اگه بره توی اون اتاق یه چیزی‌پیدا کنه چی؟میگم نباید تا روشن شدن ماجرا آراز از چیزی بویی ببره..بدو داوودُ بگیر رسول:چشم رسول زود داوود گرفت و هدفونُ داد بهم داوود:جانم رسول محمد:داوود خودت برو اتاق مشکی‌پوشُ بگرد بزار آراز برای سانی و پناهی رو بگیره داوود:چرا آقا؟ محمد:الان وقت توضیح دادن به تو نیست داوود سریع برو نزار آراز وارد اون اتاق بشه داوود:چشم آقا ☆☆☆ در اتاق باز کردم و رفتم داخل اتاق ساده‌ای بود یه تخت گوشه اتاق و یه میز و صندلی که لب‌تاپ با چندتا برگه روش بود یه تخته وایت‌برد هم کناری بود که روش‌ اسم های محمد و رسول و سعید با کلی عکس بود رفتم سمت تخته و از عکس‌ها،عکس گرفتم چندتا عکس از محمد و بچه ها...چندتا محمد با رسول باهم..حتی عکس از محمد که بچه بغلشِ وکنار خانمیِ..الهی حتما این همون دختر خوشبختیِ که بهش‌حسودی کردم اونشب،...پایین تر از همه عکس ها یه عکس بود ولی بخاطر کم نور بودن اتاق نتونستم ببینم چراغُ روشن کردم برگشتم و عکس و برداشتم..با دیدنش موندم،این اینکه عکس من بود با صدای داوود برگشتم سمت در داوود:آراز تو بیا برو اتاق پناهی و سانی رو بگرد من اینجارو چک میکنم بدون اینکه عکسُ به داوود نشون بدم رفتم توی اتاق اونا...اصلا انقدر توی شک بودم که نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم..باید به داوود بگم یا نه؟چیکار کنم الان خدایا در اتاقُ بستم و نشستم روی تخت جوری قلبم به قفسه سینه‌م میزد که هر آن فکر میکردم الانه که بیاد تو دهنم دوباره اون عکسُ به خاطرم آوردم،همون عکسی که توی شمال لب دریا گرفتم با بابام...یعنی اینا از هویت منو بابام هم خبردار شدن؟ یعنی میدونن من کی‌ام؟بابام کیه و کجا کار میکنه؟اگه پرونده بخاطر بی‌دقتی من خراب بشه چی؟اونم توی اولین ماموریتم؟ از استرس دستام عرق کرده بود،سعی میکردم تند تند نفس بکشم تا شاید ضربان قلبم منظم بشه در اتاق زده شد که زود بلند شدم آرش:تو چرا نشستی؟من پدرم دراومد تا اونارو دَک کنم بعد تو اینجا نشستی؟پاشو بگرد دیگه آراز:میشه خودت بگردی؟نمیتونم آرش:خیله خب پس تو بیا لااقل برو بیرون حواست باشه کسی نیاد...زودباش سری تکون دادم بعد رفتم روی پله ها نشستم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم فقط جای مهدی باشه😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
آقای‌ابوفاضل دوستت‌دارم همین....((:❤️
همه‌میگن‌شهدا‌رفتن‌تا‌ما‌بمونیم ولی‌من‌میگم‌شهدارفتن تا‌ما‌دنبالشون‌بریم🌱