eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
225 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
گویند‌علی‌میزد‌صد‌وصله‌به‌کفش‌اش ایکاش‌دل‌خسته‌ما‌کفش‌علی‌بود💔
رفیق‌ان‌شاءالله‌در‌خونه‌ی‌علی‌و‌اولادش‌پیر‌بشیم🙃❤️
لَا‌ ضَرَرَ عَلَی رُوح حَلَّقَت بِعشقِ المَهدی درسینه‌ام جز مهرِ تو جاری نخواهد شد یا‌صاحب‌الزمانم....((:
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁷پارتღ بعد از نشون دادن پرونده مهدی گفت مهدی:رسول اینجا چیکاره‌اس محمد؟ از جام بلند شدم رفتم سمت پنجره به مهدی هم گفتم که بیاد کرکره‌هارو یکم کشیدم پایین و به رسول اشاره کردم محمد:بفرما عموی نمونه..ایشون محل کار رسول..فرمانده پشتیبانی سایت مهدی با تعجب بهم نگاه کرد و بعد خندید..کلا خوشِ این بشر مهدی:نه‌بابا..این فسقله بچه فرمانده‌اس محمد:با نیروی من درست صحبت کن مهدی:بشین بینم بابا محمد:از دست تو..چند دقیقه صبر کنید برم پایین کار دارم زود میام محسن:باشه‌ رفتم پایین پیش رسول،دست گذاشتم روی شونه‌اش که برگشت محمد:مگه قرار نبود بری توی اون ساختمون چیشد پس؟ رسول:آقا داوود خبر داد که دوربین های خونه رو هک کنیم مصطفی بهمون دسترسی داد که راحت‌تر انجام بشه..هیچکس توی ویلا نیست برای همین میتونن برن همه جارو بگردن محمد:خب خوبه که..به بچه ها بگو اول اتاق اون مشکی‌پوشُ بگردن واجبه رسول:فعلا باید درشو باز کنن..آراز میخواد اونجارو بگرده داوود برای پناهی و سانی محمد:رسول زود باش داوودُ بگیر...نباید آراز بره توی‌اون اتاق باتعجب بهم نگاه کرد و گفت رسول:چرا آقا؟خب میخواد بگرده دیگه محمد:اگه بره توی اون اتاق یه چیزی‌پیدا کنه چی؟میگم نباید تا روشن شدن ماجرا آراز از چیزی بویی ببره..بدو داوودُ بگیر رسول:چشم رسول زود داوود گرفت و هدفونُ داد بهم داوود:جانم رسول محمد:داوود خودت برو اتاق مشکی‌پوشُ بگرد بزار آراز برای سانی و پناهی رو بگیره داوود:چرا آقا؟ محمد:الان وقت توضیح دادن به تو نیست داوود سریع برو نزار آراز وارد اون اتاق بشه داوود:چشم آقا ☆☆☆ در اتاق باز کردم و رفتم داخل اتاق ساده‌ای بود یه تخت گوشه اتاق و یه میز و صندلی که لب‌تاپ با چندتا برگه روش بود یه تخته وایت‌برد هم کناری بود که روش‌ اسم های محمد و رسول و سعید با کلی عکس بود رفتم سمت تخته و از عکس‌ها،عکس گرفتم چندتا عکس از محمد و بچه ها...چندتا محمد با رسول باهم..حتی عکس از محمد که بچه بغلشِ وکنار خانمیِ..الهی حتما این همون دختر خوشبختیِ که بهش‌حسودی کردم اونشب،...پایین تر از همه عکس ها یه عکس بود ولی بخاطر کم نور بودن اتاق نتونستم ببینم چراغُ روشن کردم برگشتم و عکس و برداشتم..با دیدنش موندم،این اینکه عکس من بود با صدای داوود برگشتم سمت در داوود:آراز تو بیا برو اتاق پناهی و سانی رو بگرد من اینجارو چک میکنم بدون اینکه عکسُ به داوود نشون بدم رفتم توی اتاق اونا...اصلا انقدر توی شک بودم که نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم..باید به داوود بگم یا نه؟چیکار کنم الان خدایا در اتاقُ بستم و نشستم روی تخت جوری قلبم به قفسه سینه‌م میزد که هر آن فکر میکردم الانه که بیاد تو دهنم دوباره اون عکسُ به خاطرم آوردم،همون عکسی که توی شمال لب دریا گرفتم با بابام...یعنی اینا از هویت منو بابام هم خبردار شدن؟ یعنی میدونن من کی‌ام؟بابام کیه و کجا کار میکنه؟اگه پرونده بخاطر بی‌دقتی من خراب بشه چی؟اونم توی اولین ماموریتم؟ از استرس دستام عرق کرده بود،سعی میکردم تند تند نفس بکشم تا شاید ضربان قلبم منظم بشه در اتاق زده شد که زود بلند شدم آرش:تو چرا نشستی؟من پدرم دراومد تا اونارو دَک کنم بعد تو اینجا نشستی؟پاشو بگرد دیگه آراز:میشه خودت بگردی؟نمیتونم آرش:خیله خب پس تو بیا لااقل برو بیرون حواست باشه کسی نیاد...زودباش سری تکون دادم بعد رفتم روی پله ها نشستم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:آدم فقط جای مهدی باشه😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://daigo.ir/secret/41915916481 دایگو👆🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623 ابزارک👆🏻 https://harfeto.timefriend.net/17701822568645 ناشناس قدیمی😂👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
آقای‌ابوفاضل دوستت‌دارم همین....((:❤️
همه‌میگن‌شهدا‌رفتن‌تا‌ما‌بمونیم ولی‌من‌میگم‌شهدارفتن تا‌ما‌دنبالشون‌بریم🌱
نعمت‌الهی/زنگارღ
-
دلم تنگ شده برات💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁸پارتღ برای اینکه محسن ومهدی تنها نباشن برگشتم توی اتاقم ولی تمام فکر و ذکرم شده بود آراز و داوود،سعی میکردم به روی خودم نیارم تا کسی متوجه به‌هم ریختگی ذهنم نشه ولی کار سختی بود...گوشی محسن زنگ خورد رفت بیرون که راحت‌تر صحبت کنه و منو مهدی باهم تنها شدیم مهدی:میگم رسول دیگه اینجا سردرد نگرفت؟ محمد:باورت میشه اصلا یادم رفته بود؟ مهدی:اونکه بعله باورم میشه..توی خونه یکی دوبار دیدم سردرد شدید گرفته،میگم بهتر نیست بریم پیش‌دکترش؟ محمد:بره باز میخواد بگه سر وقت خوردن قرص‌ها..این مدت انقدر شلوغیم که حواسم نبود،حالا از این به بعد اینحا خودم به زمان قرص‌هاش حواسم هست در باز شد و رسول تند اومد سمتم رسول:آقا این تصاویرُ نگاه کنید روی سیستم چندتا عکس آورد محمد:اینارو داوود پیدا کرده رسول:بله آقا..ولی اینا مهم نیستن..اینو نگاه کنید به عکس آراز که لب دریا بود و کنار پدرش وایساده بود و می‌خندید نگاه کردم محمد:رسول نگو که این توی اتاق اون آدمِ بوده رسول:متاسفانه بوده...فکر کنم آراز هم دیده با تعجب برگشتم سمتش همون لحظه محسنم اومد محمد:چی؟مگه من نگفتم نباید اون بره اونجا؟ رسول:تا داوود بره خب رفته داخل دیده محمد:ای خدا از دست شماها...داوودُ بگیر زود باش رسول:یه‌لحظه...بفرمایید محمد:الو داوود داوود:جانم آقا محمد:آراز کجاست الان؟ داوود:توی هال نشسته محمد:خیلی زود از اونجا می‌آید بیرون داوود:چرا اخه محمد:داوود چرا داره؟وقتی شناسایی میشید توقع دارید بمونید؟مگه رفتید مهمونی داوود:آقا ولی اگه می‌خواست باهامون کاری کنه تا الان انجام می‌داد..فکر کنم این یارو یه دشمنی دیگه با آراز و باباش داره محمد:چطور؟ داوود:کلی عکس های پاره شده از بابای آراز پیدا کردم توی اتاقش محمد:ولی این دلیل نمیشه...راستی آراز چیزی به تو نگفت وقتی عکسُ دید؟ داوود:نه آقا هنوز نرفتم پایین محمد:داوود امشب بیاید اینجا...همین الان تا قبل از اینکه برسن..باید ببینیم باید چیکار کنیم داوود:چشم ☆☆☆ بلاخره کلنجار رفتن با خودمو تموم کردم و رفتم بالا توی اتاقمون..همه وسایلمو جمع کردم باید سریع از اینجا میزدیم بیرون تا توی دردسر نیفتادیم..جدا از اون باید زودتر به محمد خبر میدادم شاید جون بابامم تو خطر باشه درسته که تحت فشار روحی‌ام کنارش ولی بازم پدرمِ و دوستش دارم در اتاق باز شد و داوود به همراه آرش اومدن داخل داوود:چیکار میکنی آراز؟ هول بودم و اینو خودمم خوب میدونستم ولی کنترلی روی‌ حالم نداشتم تند تند داشتم برای داوود و آرش توضیح میدادم آراز:من عکس‌مو اونجا دیدم،الان لو رفتم نمیدونم شماهم لو رفتین یا نه ولی باید همه‌مون بریم..من خودم گند زدم میدونم فقط بریم من اول باید برم پیش بابام ببینم سالمه یا نه آرش اومد جلو و از بازو‌هام گرفت و یه تکون ریزی داد آرش:چته تو آروم باش..هنوز اتفاقی نیفتاده که پسر تو خودتو گم کردی،نگران نباش همه چیو درست میکنیم در زده شد و یکی دیگه از خدمتکارا با هول و عجله اومد داخل و گفت:زودباشید این یارو بادیگارد رئیس داره میاد اینو که گفت رفت بیرون آرش:اینم با منه..داوود تو زود بچه هارو بگیر‌بگو دوربین هارو درست کنن..آراز توهم فعلا نمیخواد بیای بیرون،دراز بکش پتورو کامل بکش روی سرت داوود میگه خوابی..بجنبید اون دوتا رفتن بیرون و منم کوله‌مو زیر تخت انداختم...یکم پرده رو کنار زدم دیدم بادیگارد همین مشکی‌پوش که اسمش کیانوش بود داره با لبخند خاصی میاد روی تخت دراز کشیدم و پتو رو انداختم روی سرم..چی‌میشد میتونستم ازش خبر بگیرم که کجاست..حداقل فقط بگه خوبم..چون میدونستم بخاطر اینکه جواب پیام‌شو ندادم و نرفتم خونه عصبی و ناراحته از دستم ☆☆☆ آرش رفت بیرون و منم جلوی تلویزیون نشستم که کیانوش اومد کیانوش:کارت مگه تموم شد؟ داوود:باید به تو هم گزارش کار بدم لابد؟ نیشخندی زد و از پله ها رفت بالا کیانوش:نه،فقط خواستم بگم امشب مهمون داریم،ازفردا هم یکم سرمون بیشتر شلوغ میشه‌..الان تا میتونی استراحت کن داوود:کی قراره بیاد؟ و دوباره همون نیشخندُ زد و رفت فکرم درگیر اون مهمون شد،نیشخندش به من نبود،انگار داشت به اون فرد فکر می‌کرد و به تصورش می‌خندید با یادآوری اینکه باید بریم اداره زود رفتم آشپزخونه داوود:میگم منو آراز میخوایم بریم بیرون،رئیس اومد بهش بگو سری از روی منفی تکون داد که متعجب شدم اومد جلو و روی کاغذ چیزی نوشت آرش:حتما..فقط لطفا اینارو هم تهیه کنید کاغذُ از دستش گرفتم "خودم باید برم که توضیح بدم به محمد نیاز نیست شما برید،میدونم خودش گفته ولی نرید" کاغذُ گذاشتم توی جیبم که وقتی رفتم توی‌اتاق بسوزونمش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:منتظر تحلیل هاتون هستم☺️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨