→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁸⁷پارتღ
#محمد
بعد از نشون دادن پرونده مهدی گفت
مهدی:رسول اینجا چیکارهاس محمد؟
از جام بلند شدم رفتم سمت پنجره به مهدی هم گفتم که بیاد
کرکرههارو یکم کشیدم پایین و به رسول اشاره کردم
محمد:بفرما عموی نمونه..ایشون محل کار رسول..فرمانده پشتیبانی سایت
مهدی با تعجب بهم نگاه کرد و بعد خندید..کلا خوشِ این بشر
مهدی:نهبابا..این فسقله بچه فرماندهاس
محمد:با نیروی من درست صحبت کن
مهدی:بشین بینم بابا
محمد:از دست تو..چند دقیقه صبر کنید برم پایین کار دارم زود میام
محسن:باشه
رفتم پایین پیش رسول،دست گذاشتم روی شونهاش که برگشت
محمد:مگه قرار نبود بری توی اون ساختمون چیشد پس؟
رسول:آقا داوود خبر داد که دوربین های خونه رو هک کنیم مصطفی بهمون دسترسی داد که راحتتر انجام بشه..هیچکس توی ویلا نیست برای همین میتونن برن همه جارو بگردن
محمد:خب خوبه که..به بچه ها بگو اول اتاق اون مشکیپوشُ بگردن واجبه
رسول:فعلا باید درشو باز کنن..آراز میخواد اونجارو بگرده داوود برای پناهی و سانی
محمد:رسول زود باش داوودُ بگیر...نباید آراز بره تویاون اتاق
باتعجب بهم نگاه کرد و گفت
رسول:چرا آقا؟خب میخواد بگرده دیگه
محمد:اگه بره توی اون اتاق یه چیزیپیدا کنه چی؟میگم نباید تا روشن شدن ماجرا آراز از چیزی بویی ببره..بدو داوودُ بگیر
رسول:چشم
رسول زود داوود گرفت و هدفونُ داد بهم
داوود:جانم رسول
محمد:داوود خودت برو اتاق مشکیپوشُ بگرد بزار آراز برای سانی و پناهی رو بگیره
داوود:چرا آقا؟
محمد:الان وقت توضیح دادن به تو نیست داوود سریع برو نزار آراز وارد اون اتاق بشه
داوود:چشم آقا
☆☆☆
#آراز
در اتاق باز کردم و رفتم داخل
اتاق سادهای بود یه تخت گوشه اتاق و یه میز و صندلی که لبتاپ با چندتا برگه روش بود
یه تخته وایتبرد هم کناری بود که روش اسم های محمد و رسول و سعید با کلی عکس بود
رفتم سمت تخته و از عکسها،عکس گرفتم
چندتا عکس از محمد و بچه ها...چندتا محمد با رسول باهم..حتی عکس از محمد که بچه بغلشِ وکنار خانمیِ..الهی حتما این همون دختر خوشبختیِ که بهشحسودی کردم اونشب،...پایین تر از همه عکس ها یه عکس بود ولی بخاطر کم نور بودن اتاق نتونستم ببینم چراغُ روشن کردم برگشتم و عکس و برداشتم..با دیدنش موندم،این اینکه عکس من بود
با صدای داوود برگشتم سمت در
داوود:آراز تو بیا برو اتاق پناهی و سانی رو بگرد من اینجارو چک میکنم
بدون اینکه عکسُ به داوود نشون بدم رفتم توی اتاق اونا...اصلا انقدر توی شک بودم که نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم..باید به داوود بگم یا نه؟چیکار کنم الان خدایا
در اتاقُ بستم و نشستم روی تخت
جوری قلبم به قفسه سینهم میزد که هر آن فکر میکردم الانه که بیاد تو دهنم
دوباره اون عکسُ به خاطرم آوردم،همون عکسی که توی شمال لب دریا گرفتم با بابام...یعنی اینا از هویت منو بابام هم خبردار شدن؟
یعنی میدونن من کیام؟بابام کیه و کجا کار میکنه؟اگه پرونده بخاطر بیدقتی من خراب بشه چی؟اونم توی اولین ماموریتم؟
از استرس دستام عرق کرده بود،سعی میکردم تند تند نفس بکشم تا شاید ضربان قلبم منظم بشه در اتاق زده شد که زود بلند شدم
آرش:تو چرا نشستی؟من پدرم دراومد تا اونارو دَک کنم بعد تو اینجا نشستی؟پاشو بگرد دیگه
آراز:میشه خودت بگردی؟نمیتونم
آرش:خیله خب پس تو بیا لااقل برو بیرون حواست باشه کسی نیاد...زودباش
سری تکون دادم بعد رفتم روی پله ها نشستم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:آدم فقط جای مهدی باشه😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://daigo.ir/secret/41915916481
دایگو👆🏻
https://abzarek.ir/service-p/msg/2305623
ابزارک👆🏻
https://harfeto.timefriend.net/17701822568645
ناشناس قدیمی😂👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ناشناس فراموش نشه
میدونم شاید توی این اوضاع حوصله نداشته باشید و وقت نکنید ناشناس پیام بدین
ولی من وقتی میبینم خوبین و بهم پیام میدین خوشحال میشم
حداقل از سلامتی خودتون باخبرم کنید🙃❤️
شبتون بخیر عزیزانم
منو خیلی دعا کنید بچه ها..واقعا محتاج دعاهای خیر شمام
یاعلی