eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
866 دنبال‌کننده
225 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁸پارتღ برای اینکه محسن ومهدی تنها نباشن برگشتم توی اتاقم ولی تمام فکر و ذکرم شده بود آراز و داوود،سعی میکردم به روی خودم نیارم تا کسی متوجه به‌هم ریختگی ذهنم نشه ولی کار سختی بود...گوشی محسن زنگ خورد رفت بیرون که راحت‌تر صحبت کنه و منو مهدی باهم تنها شدیم مهدی:میگم رسول دیگه اینجا سردرد نگرفت؟ محمد:باورت میشه اصلا یادم رفته بود؟ مهدی:اونکه بعله باورم میشه..توی خونه یکی دوبار دیدم سردرد شدید گرفته،میگم بهتر نیست بریم پیش‌دکترش؟ محمد:بره باز میخواد بگه سر وقت خوردن قرص‌ها..این مدت انقدر شلوغیم که حواسم نبود،حالا از این به بعد اینحا خودم به زمان قرص‌هاش حواسم هست در باز شد و رسول تند اومد سمتم رسول:آقا این تصاویرُ نگاه کنید روی سیستم چندتا عکس آورد محمد:اینارو داوود پیدا کرده رسول:بله آقا..ولی اینا مهم نیستن..اینو نگاه کنید به عکس آراز که لب دریا بود و کنار پدرش وایساده بود و می‌خندید نگاه کردم محمد:رسول نگو که این توی اتاق اون آدمِ بوده رسول:متاسفانه بوده...فکر کنم آراز هم دیده با تعجب برگشتم سمتش همون لحظه محسنم اومد محمد:چی؟مگه من نگفتم نباید اون بره اونجا؟ رسول:تا داوود بره خب رفته داخل دیده محمد:ای خدا از دست شماها...داوودُ بگیر زود باش رسول:یه‌لحظه...بفرمایید محمد:الو داوود داوود:جانم آقا محمد:آراز کجاست الان؟ داوود:توی هال نشسته محمد:خیلی زود از اونجا می‌آید بیرون داوود:چرا اخه محمد:داوود چرا داره؟وقتی شناسایی میشید توقع دارید بمونید؟مگه رفتید مهمونی داوود:آقا ولی اگه می‌خواست باهامون کاری کنه تا الان انجام می‌داد..فکر کنم این یارو یه دشمنی دیگه با آراز و باباش داره محمد:چطور؟ داوود:کلی عکس های پاره شده از بابای آراز پیدا کردم توی اتاقش محمد:ولی این دلیل نمیشه...راستی آراز چیزی به تو نگفت وقتی عکسُ دید؟ داوود:نه آقا هنوز نرفتم پایین محمد:داوود امشب بیاید اینجا...همین الان تا قبل از اینکه برسن..باید ببینیم باید چیکار کنیم داوود:چشم ☆☆☆ بلاخره کلنجار رفتن با خودمو تموم کردم و رفتم بالا توی اتاقمون..همه وسایلمو جمع کردم باید سریع از اینجا میزدیم بیرون تا توی دردسر نیفتادیم..جدا از اون باید زودتر به محمد خبر میدادم شاید جون بابامم تو خطر باشه درسته که تحت فشار روحی‌ام کنارش ولی بازم پدرمِ و دوستش دارم در اتاق باز شد و داوود به همراه آرش اومدن داخل داوود:چیکار میکنی آراز؟ هول بودم و اینو خودمم خوب میدونستم ولی کنترلی روی‌ حالم نداشتم تند تند داشتم برای داوود و آرش توضیح میدادم آراز:من عکس‌مو اونجا دیدم،الان لو رفتم نمیدونم شماهم لو رفتین یا نه ولی باید همه‌مون بریم..من خودم گند زدم میدونم فقط بریم من اول باید برم پیش بابام ببینم سالمه یا نه آرش اومد جلو و از بازو‌هام گرفت و یه تکون ریزی داد آرش:چته تو آروم باش..هنوز اتفاقی نیفتاده که پسر تو خودتو گم کردی،نگران نباش همه چیو درست میکنیم در زده شد و یکی دیگه از خدمتکارا با هول و عجله اومد داخل و گفت:زودباشید این یارو بادیگارد رئیس داره میاد اینو که گفت رفت بیرون آرش:اینم با منه..داوود تو زود بچه هارو بگیر‌بگو دوربین هارو درست کنن..آراز توهم فعلا نمیخواد بیای بیرون،دراز بکش پتورو کامل بکش روی سرت داوود میگه خوابی..بجنبید اون دوتا رفتن بیرون و منم کوله‌مو زیر تخت انداختم...یکم پرده رو کنار زدم دیدم بادیگارد همین مشکی‌پوش که اسمش کیانوش بود داره با لبخند خاصی میاد روی تخت دراز کشیدم و پتو رو انداختم روی سرم..چی‌میشد میتونستم ازش خبر بگیرم که کجاست..حداقل فقط بگه خوبم..چون میدونستم بخاطر اینکه جواب پیام‌شو ندادم و نرفتم خونه عصبی و ناراحته از دستم ☆☆☆ آرش رفت بیرون و منم جلوی تلویزیون نشستم که کیانوش اومد کیانوش:کارت مگه تموم شد؟ داوود:باید به تو هم گزارش کار بدم لابد؟ نیشخندی زد و از پله ها رفت بالا کیانوش:نه،فقط خواستم بگم امشب مهمون داریم،ازفردا هم یکم سرمون بیشتر شلوغ میشه‌..الان تا میتونی استراحت کن داوود:کی قراره بیاد؟ و دوباره همون نیشخندُ زد و رفت فکرم درگیر اون مهمون شد،نیشخندش به من نبود،انگار داشت به اون فرد فکر می‌کرد و به تصورش می‌خندید با یادآوری اینکه باید بریم اداره زود رفتم آشپزخونه داوود:میگم منو آراز میخوایم بریم بیرون،رئیس اومد بهش بگو سری از روی منفی تکون داد که متعجب شدم اومد جلو و روی کاغذ چیزی نوشت آرش:حتما..فقط لطفا اینارو هم تهیه کنید کاغذُ از دستش گرفتم "خودم باید برم که توضیح بدم به محمد نیاز نیست شما برید،میدونم خودش گفته ولی نرید" کاغذُ گذاشتم توی جیبم که وقتی رفتم توی‌اتاق بسوزونمش ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:منتظر تحلیل هاتون هستم☺️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
تو‌این‌دنیا... چیزی‌ارزشِ‌دل‌بستن‌نداشت؛. جز‌حسین ‌....(((:♥︎
اگه‌حضرت‌ام‌البنین‌نبود،چقدر‌درمونده‌بودم،... بلاخره‌مادرِ‌ابالفضلِ🙃❤️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁹پارتღ چندساعت گذشت و مصطفی گفته بود میاد..محسن و مهدی هم رفته بودن حضورشون سودی نداشت برام هیچ بدتر یه مشکل دیگه آوار کردن سرم،اونم سردرد های رسول و نامنظم خوردن قرص هاش بود که یادآور شد برام...با پیام مصطفی که گفته بود خودش تنها الان میخواد بیاد پیشم نگرانیم برای بچه‌ها بیشتر شد،من میخواستم اونارو بِکِشم بیرون ولی الان... گوشیم زنگ خورد دیدم حمیدِ(فرمانده یه بخش دیگه توی اداره دیگه) محمد:به سلام آقاحمید گل حمید:سلام محمد جان خوبی؟ محمد:شکر،چه‌خبر؟ حمید:سلامتی،خواستم بگم نیروت نمیاد؟قرار بود اضافه کاری بیاد کمک‌مون باشه محمد:سعیدُ میگی؟ حمید:آره دیگه قرار بود امروز بیاد ولی هنوز نیومده به خودشم زنگ زدم جواب نداد گفتم به تو بگم،آخه اینجا سرمون شلوغه لازمش داریم محمد:ولی حمید اشتباه میکنیا،سعید صبح اومد بهم گفت داره میره حمید:والا که نیومده هنوز...محمد جان دارن صدام میکنن خودت پیگیری‌کن لطفا محمد:باش بعد از قطع تماس شماره سعیدُ گرفتم که برنداشت دو،سه بار دیگه هم زنگ زدم که بازم مثل قبل جواب نداد زود بلند شدم رفتم پایین پیش رسول محمد:رسول خواست بلند بشه که نذاشتم محمد:سعید کجاست؟ منگ به سایت نگاه کرد و بعد بهم گفت رسول:صبح رفت ماموریت دیگه محمد:مطمئنی مستقیم میخواست بره اونجا؟ رسول:آره دیگه..چیزی شده؟چرا انقدر پریشونید؟ محمد:حمید زنگ زد گفت سعید نیومده هنوز،زنگم میزنم جواب نمیده رسول:خب شاید رفته خونه،بد به دلتون راه ندین مصطفی:سلام آقا با صدایی برگشتیم که دیدم مصطفی‌ست کوتاه بغل کردیم همدیگرُ محمد:چه خبر؟ مصطفی:آقا باید مفصل باهم صحبت کنیم محمد:باشه بریم توی اتاقم...رسول توام سعیدُ پیگیری کن ببین کجاست رسول:فقط‌من اضافه‌ام دیگه؟آقا مصطفی توام نگی آخرش که من میفهمم مصطفی:بابا استاد ناراحت نشو بخاطر نفوذی گفتم محمد:خیله خب بریم مصطفی ☆☆☆ هرچی میگرفتم جواب نمی‌داد آخر ردشو زدم،یه پرنده فرستادم توی موقعیتش وقتی رسید زوم کردم که رسیدم به سطل آشغال...نگرانی مثل خوره افتاده بود به جونم و آروم نمیشد به بچه ها زنگ زدم و گفتم برید اون اطراف رو بگردید ولی اینم بی نتیجه بود بدو رفتم پیش محمد که هنوز با مصطفی مشغول صحبت بودن محمد:چیشد رسول پیداش کردین؟ مصطفی:کیو؟ رسول:نه آقا گوشیش توی سطل آشغال پیدا کردیم..بچه ها اون اطراف رو هم چک کردن ولی چیزی نبوده محمد:یعنی چی شده بهش؟ رسول:میخواید دوربین هارو بررسی کنیم؟ محمد:اجازه میگیری توی این وضع رسول؟خب ببین شاید چیزی فهمیدی بدو رسول:چشم دوباره برگشتم پشت سیستم امروز انقدر که پله هارو رفته بودن بالا و اومدم پایین که دیگه پایی برام نمونده بود ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خیلی خسته‌ام‌خدایی کمو قبول کنید لطفا🙏🏻🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
حُرُچِجوری‌بَغَل‌کَردی یه‌بارم‌اونجوری‌ما‌رو‌بَغَل‌کن‌اَبی‌عَبدِالله....♥︎
نعمت‌الهی/زنگارღ
ولی از وقتی که رفته،ایران دیگه نخندید حاجی...💔