eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
862 دنبال‌کننده
204 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
التماس دعا یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم‌رب‌المهدی
میشه چندتا الی‌به‌رقیه برام بگید؟؟؟ از خانواده‌ام بی‌خبرم و نگرانم🥺
خدایا‌شکرت....
اگه‌حضرت‌ام‌البنین‌نبود،چقدر‌درمونده‌بودم،... بلاخره‌مادرِ‌ابالفضلِ🙃❤️
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁸⁹پارتღ چندساعت گذشت و مصطفی گفته بود میاد..محسن و مهدی هم رفته بودن حضورشون سودی نداشت برام هیچ بدتر یه مشکل دیگه آوار کردن سرم،اونم سردرد های رسول و نامنظم خوردن قرص هاش بود که یادآور شد برام...با پیام مصطفی که گفته بود خودش تنها الان میخواد بیاد پیشم نگرانیم برای بچه‌ها بیشتر شد،من میخواستم اونارو بِکِشم بیرون ولی الان... گوشیم زنگ خورد دیدم حمیدِ(فرمانده یه بخش دیگه توی اداره دیگه) محمد:به سلام آقاحمید گل حمید:سلام محمد جان خوبی؟ محمد:شکر،چه‌خبر؟ حمید:سلامتی،خواستم بگم نیروت نمیاد؟قرار بود اضافه کاری بیاد کمک‌مون باشه محمد:سعیدُ میگی؟ حمید:آره دیگه قرار بود امروز بیاد ولی هنوز نیومده به خودشم زنگ زدم جواب نداد گفتم به تو بگم،آخه اینجا سرمون شلوغه لازمش داریم محمد:ولی حمید اشتباه میکنیا،سعید صبح اومد بهم گفت داره میره حمید:والا که نیومده هنوز...محمد جان دارن صدام میکنن خودت پیگیری‌کن لطفا محمد:باش بعد از قطع تماس شماره سعیدُ گرفتم که برنداشت دو،سه بار دیگه هم زنگ زدم که بازم مثل قبل جواب نداد زود بلند شدم رفتم پایین پیش رسول محمد:رسول خواست بلند بشه که نذاشتم محمد:سعید کجاست؟ منگ به سایت نگاه کرد و بعد بهم گفت رسول:صبح رفت ماموریت دیگه محمد:مطمئنی مستقیم میخواست بره اونجا؟ رسول:آره دیگه..چیزی شده؟چرا انقدر پریشونید؟ محمد:حمید زنگ زد گفت سعید نیومده هنوز،زنگم میزنم جواب نمیده رسول:خب شاید رفته خونه،بد به دلتون راه ندین مصطفی:سلام آقا با صدایی برگشتیم که دیدم مصطفی‌ست کوتاه بغل کردیم همدیگرُ محمد:چه خبر؟ مصطفی:آقا باید مفصل باهم صحبت کنیم محمد:باشه بریم توی اتاقم...رسول توام سعیدُ پیگیری کن ببین کجاست رسول:فقط‌من اضافه‌ام دیگه؟آقا مصطفی توام نگی آخرش که من میفهمم مصطفی:بابا استاد ناراحت نشو بخاطر نفوذی گفتم محمد:خیله خب بریم مصطفی ☆☆☆ هرچی میگرفتم جواب نمی‌داد آخر ردشو زدم،یه پرنده فرستادم توی موقعیتش وقتی رسید زوم کردم که رسیدم به سطل آشغال...نگرانی مثل خوره افتاده بود به جونم و آروم نمیشد به بچه ها زنگ زدم و گفتم برید اون اطراف رو بگردید ولی اینم بی نتیجه بود بدو رفتم پیش محمد که هنوز با مصطفی مشغول صحبت بودن محمد:چیشد رسول پیداش کردین؟ مصطفی:کیو؟ رسول:نه آقا گوشیش توی سطل آشغال پیدا کردیم..بچه ها اون اطراف رو هم چک کردن ولی چیزی نبوده محمد:یعنی چی شده بهش؟ رسول:میخواید دوربین هارو بررسی کنیم؟ محمد:اجازه میگیری توی این وضع رسول؟خب ببین شاید چیزی فهمیدی بدو رسول:چشم دوباره برگشتم پشت سیستم امروز انقدر که پله هارو رفته بودن بالا و اومدم پایین که دیگه پایی برام نمونده بود ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:خیلی خسته‌ام‌خدایی کمو قبول کنید لطفا🙏🏻🙃
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
شبتون بخیر التماس دعا یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج
بچه ها اگه بترسیم چه ذکری آروم‌مون میکنه و اون اتفاقُ یادمون میره؟؟؟