→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁰پارتღ
#محمد
محمد:چیمیگی مصطفی یعنی چی که قبل از اومدن بچه ها هم این عکس اونجا بوده؟
آراز تازه اومده توی اداره ما،چرا باید عکس خودشو پدرشاونجا باشه؟؟ یعنی شناسایی شده؟اونم قبل از اینکه بیاد اینجا
مصطفی:نمیدنم آقا ولی قبلا بوده، وقتی داشت میومد توی یکی از کارتون هایی که وسایلش بود دیدم...وقتی هم آراز و داوود اومدن انقدر سرم شلوغ شد اصلا اونو فراموش کردم،امروز بعد از دیدن اون عکس تازه یادم افتاد
محمد:خب یعنی چی؟اگه آرازُ میشناسه پس چرا هنوز هیچ کاری نکرده و بهشون کار میده؟
مصطفی:برای خودمم عجیبه..شما مگه نمیگفتید براتون آشناست؟
محمد:چرا ولی اصلا نمیتونم به یاد بیارم کجا دیدمش...برای رسولم چون آشنا نیست با خودم میگم شاید من دارم اشتباه میکنم و اصلا ندیدم..چون فقط چشمهاش معلومه
مصطفی:خیلی سعی کردم حداقل یه بار چهرهشو ببینم ولی حتی قبل از اومدن آراز و داوود هم همینجوری بود
تند تند گوشیمو توی دست میچرخوندم..خودمم مونده بودم چیکار کنم..چه کاری درسته چه کاری غلط...اصلا فکر پرونده و توقفش فقط بخاطر حضور این فرد ناشناس دیگه اعصاب برام نمیذاشت
در باز شد و رسول اومد داخل
محمد:چیشد رسول
رسول:آقا سعید خونه نرفته..هر جایی که فکر میکردم رفته باشه دیدم ولی نبود
محمد:دوربین هارو چک کنید
رسول:آخرین بار سوار تاکسی شده ولی دیگه نداریمش
محمد:دوربین های شهریُ خب ببین
رسول:اصلا نیست آقا...الانم بچه ها سایبری دارن روش کار میکنن
کلافه دستمو لای موهام کشیدم
گوشی مصطفی زنگ خورد ببخشید گفت رفت بیرون
چند لحظه چشمامُ بستم یا یادآوری چیزی سر بلند کردم و رو به رسول گفتم
محمد:همه تصاویر مردای اون ساختمونُ داری؟
رسول:بله آقا فرستادم روی سیستمتون
زود بلند شدم رفتم پشت سیستم نشستم روی عکس اول زدم و همه کادر صورتشُ جز چشماش برش زدم..اینجوری شاید میتونستم بفهمم اون کیه...اون چشمها هیچوقت از ذهنم پاک نمیشد
دونفر دیگه رو هم برش زدم دلم نمیخواست برم سمت بابای آراز ولی باید میرفتم دیگه...عکسشو آوردم و بدون برش زدن به چشماش نگاه کردم
رسول:چیکار میکنید آقا
بدون جواب دادنش بهش کادر صورتشو برش زدم...فقط چشم هاش معلوم میشد
خودش بود...
خوده خودش...
برای اطمینان نگاه به چهره متعجب رسول انداختم
محمد:ببین این چشمها برای توهم آشنا هست یا نه
در باز شد و مصطفی پریشون اومد داخل
محمد:چیشده؟
مصطفی:آقا اون مهمونی که ازش حرف میزدن....سعیده
با ضرب از صندلی بلند شدم
محمد:یعنی چی؟؟
مصطفی:الان یکی از بچه ها زنگ زد بهم گفت سعید آوردن اوناهم مهمونیشون کنسل شده برگشتن ویلا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:و بلاخره معلوم شد کیه....🤧
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
نعمتالهی/زنگارღ
عید فطر سال گذشته💔
بابا خیلی دلم تنگ شده برات
دیروز منتظر بودم بیای حرف بزنی...
تبریک سال نو بگی...
اسم و شعار سال جدیدُ بگی...
ولی نبودی...💔
نعمتالهی/زنگارღ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعم
توقع همچین ناشناسی نداشتم واقعا😐😢
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
بچه های عزیز عضو این کانال بشید هم کانال زاپاس هم جواب ناشناس رو اونجا میدم میتونید بخونید