eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
864 دنبال‌کننده
225 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نعمت‌الهی/زنگارღ
بچه ها سر ساعت ۸ شب دعای توسل دسته جمعی قرائت کنیم برای ظهور و سلامتی امام زمان جانمون❤️ برای نابودی اسرائیل و آمریکا و دشمنان خارجی و داخلی ایران...پیروزی اسلام و رزمندگان..سلامتی رهبر عزیزمون آیت‌الله خامنه‌ای فراموش نشه😉
گفته بودید آنچه خواهید دید بزارم از این به بعد در حد یک الی دو خط میزارم براتون 🙃
آنچه خواهید دید پارت ۸۶👇🏻👇🏻 ؟:حالا شما اعصابتونُ خورد نکنید هیچی نمیشه ان‌شاءالله ؟میگن دارید به یه درجه‌دار اتهام میزنید و اینا....مجوز ورود نمیدن
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁹¹پارتღ توی این چند ساعت همه چی یهو به‌هم ریخت اینکه الان سعید دست اوناست فهمیدیم اون مشکی‌پوش که به نظر میاد سوژه اول و اصلی پرونده‌اس بابای آراز و یکی از آدم های درجه دار وزارت د.فاع از اونطرف هم مجوز عملیات برای دستگیری‌نمیدادن و حرفای محمدُ قبول نمیکردن...حرفشون یه مدرک محکم برای اتهام کردم امیر صفایی یا همون پدر آراز بود که ما نداشتیم راستم میگفتن ما فقط طبق شباهت چشم‌ها گفتیم با رفت و آمدش به ساختمون‌شون به اضافه اون عکس داخل اتاقش چند دقیقه‌ای دست از کیبورد برداشتم و چشم‌هامو ماساژ دادم گوشیم زنگ دیدم علیِ وای این الان میخواد بگه بیا خونه‌مون آقامحمد اومد پیشم که رد تماس دادم و بلند شدم..کلافگی و عصبانیت از سر و صورتش می‌بارید رسول:چیشد آقا..مجوز دادن؟ محمد:نه..هرکاری‌میکنم میگن نمیشه باید مدرک قابل قبول ارائه بدین...میگم یکی از نیروهام اونجان این یه دلیل قانع‌کننده برای ورود به اونجا ولی نمیزارن رسول:حالا چیکار کنیم؟ محمد:نمیدونم..دیگه عقلم به جایی قد نمیده رسول:خب حداقل فقط برای سعید ورود کنیم محمد:رسول زبونم مو درآورد انقدر گفتم،میگن نه زوده هنوز...دارید به یه درجه دار اتهام میزنید و اینا دوباره گوشیم زنگ خورد دیدم حامده که رد تماس دادم رسول:حالا شما اعصابتونُ خورد نکنید هیچی نمیشه ان‌شاءالله محمد بدون حرفی رفت بالا...فرشید اومد سمتم انگار تازه شنیده بود چیشده فرشید:رسول بگو که دروغه رسول:نه‌بابا چه دروغی...وای بدبخت آراز و سعید فرشید:آخه یعنی چی که اون بابای آرازِ... رسول نکنه آرازم.. رسول:فرشید نمیتونیم همینطوری قضاوت کنیم..فعلا الان سعید تو اولویتِ بعد اون دوتا فرشید:بلاخره که آرازم باید جواب بده رسول:خدا بزرگه..ان‌شاءالله که نمیدونسته و نفوذی نیست ☆☆☆ سومین قرص مسکنُ از ورق درآوردم و خوردم توی این دو،سه ساعت از سردرد تو حال خودم نبودم با فهمیدم اینکه سعید گرفتن و آوردن اینجا دیگه درد خودم یادم رفته بود ولی به ظاهر اینکه الان بابام چیکار میکنه..حالش خوبه..نکنه به اونم آسیبی بزنن بدجور تو مخم بود گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم ولی خاموش بود به مامان زنگ زدم که بعد از چند بوق برداشت مامان:آراز مامان جان تویی قربونت برم نمیدونم چرا با شنیدن صداش بغض کردم و دلتنگی هم اومد جز دردهام شد تا جا نمونه از چیزی آراز:سلام فدات بشم آره خودمم خوبی؟ مامان:خوبم مامان تو خوبی کجایی؟چرا نمیای؟ آراز:سرکار اومدم ماموریت مامان:توقع داری باور کنم؟تو که از اون شغل خوشت نمی‌اومد بعد ماموریت؟من گفتم استعفا دادی آراز:دیگه این توفیق اجباری رو باید بپذیرم...بابا کجاست؟هیچی نگفت از اینکه اونشب نیومدم؟ مامان:اونم دوروزی میشه نیومده خونه..والا نمیدونم چیکار کنم دیگه از دست بابات پیرم کرد..یعنی خوب شد اونشب نیومدی آراز نمیدونی چه قشقرقی به پا کرد زن‌عموت..هی می‌گفت اسم رو دختر من میزارید پسرتون ناز میکنه انگار ما اومدیم خاستگاری و... در باز شد و داوود اومد داخل،قیافه‌اش بدجور تو هم بود نگرانم می‌کرد آراز:مامان ببخشید قربونت برم من یه کاری پیش‌اومد برام باید برم زود میام پیشت خدافظ اصلا نذاشتم جواب بده و قطع کردم آراز:چیشده چرا دمغی؟ داوود:بنظر خودت چرا؟....سعید بردن توی انبار حیاط پشتی و نمیزارن برم ببینمش آراز:خب خودتو انقدر تابلو نکن یه جوری میریم دیگه داوود:همه چیو پاک کردی سری به نشونه تایید تکون دادم که روی تخت دراز کشید منم بلند شدم رفتم توی تراس..وقتی هوای تازه بهم خورد تازه فهمیدم چقدر هوای اتاق خفه بود یه نگاه کلی به حیاط ویلا انداختم..قشنگ بود خیلی قشنگ اون درختای بزرگ که بعضی هاشون میوه داشتن..درختای سبز با بوته های گل..اون حوض بزرگ وسط حیاط. اون مجسمه های گوشه کنارش...همه چی قشنگ بود جز دل.. حال دل اینجا خوب نبود..قلب اینجا فشرده میشه،غمگین میشه..همش میگه تموم بشه تا بتونم راحت‌تر ‌وظیفه خون‌رسانی رو انجام بدم اینجا بزرگ بود ولی یه قفس بود..قفس با کلی هم‌بند... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:یه‌قفس پر از شیر....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
بفرمایید نوش نگاهتون🙃☺️
ناشناس پر بود فردا شب پارت دارید🙃
شبتون بخیر التماس دعا یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم‌رب‌المهدی
خدایا‌شکرت برای غیرت مردم‌مون روی خاک‌شون🙃
فراموشی‌هم‌بگیرم،یادم‌نمیره‌که، در‌تموم‌لحظات‌زندگی‌رهام‌نکردین... جز‌شماکی‌از‌حال‌قلبم‌خبرداره‌دورت‌بگردم؟ یا‌باالقربه/ابوفاضل¹³³♥︎