فراموشیهمبگیرم،یادمنمیرهکه،
درتموملحظاتزندگیرهامنکردین...
جزشماکیازحالقلبمخبردارهدورتبگردم؟
یاباالقربه/ابوفاضل¹³³♥︎
بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمْ
نادِعَليً مَظْهَرَ العَجایِبْ تَجِدْهُ عَوْناً لَكَ فِيِ النَّوائِبْ کُلُّ هَمٍ وَ غَمٍ سَیَنجَلِي، بِوِلایَتِكَ یٰاعَليُّ یٰاعَليُّ یٰاعَلي
نعمتالهی/زنگارღ
آنچه خواهید دید پارت ۸۶👇🏻👇🏻 ؟:حالا شما اعصابتونُ خورد نکنید هیچی نمیشه انشاءالله ؟میگن دارید به یه
راضی از این آنچه خواهید دید ها هستید؟
آنچه خواهید دید پارت ۸۷
؟: توی غیبتم تو فرماندهی رو به عهده بگیر...
_ وقتی رسیدم جز تاریکی و سکوت هیچی نبود...
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹²پارتღ
#رسول
ساعت ۹ شب بود و ما هنوز نتونسته بودیم مجوز بگیریم..آقای عبدی هم تهران نبودن که حداقل ایشون مجوز بگیرن، همه چی تو هم قاطی شده بود و هیچی سرجاش نبود
همه خودمونو گم کرده بودیم و نمیتونستیم خوب کارهارو پیش ببریم
آقا محمد اومد باهامون حرف زد و دوباره اون حس اطمینان رو به جونمون تزریق کرد...
اینکه خدا با ماست...و تنهامون نمیزاره
گفت خدا نمیزاره شرمنده خانواده سعید بشیم..شرمنده و سر افتاده پیشفرماندههامون..گفت نگران نباشیم و بلاخره با موفقیت این پرونده به اتمام میرسه
با حرفاش دلمون قرص شد و همه با یه هدف مشترک مشغول کار شدیم..
داوود پیام داده بود که سعیدُ گرفتن نمیدونست که ما میدونیم،نگران بود و سعی کردم توی جوابم بهش امید بدم تا از نگرانی دربیاد یهوقت گند نزنه،البته که اصلا نمیدونستیم نگه داشتن اونا الان کار درستیه یا نه ولی حداقل باید اونجا باشن تا از حال سعید باخبرمون کنن
چایی سرد شده یه ساعت پیشُ یکم خوردم سرم درد میکرد و از صبح هیچی نخورده بودیم هیچکدوم
محمد هم بنده خدا خسته شده بود انقدر برو پیش اون پیش این زنگ بزن و خواهش کن تا مجوز بدن خستهاش کرده بود
رفتم آشپزخونه و براش چایی ریختم یکمم گلاب ریختم توش تا آرومش کنه
داشتم میرفتم سمت اتاق گوشیم زنگ خورد و دوباره علی بود دیگه جواب دادم تا نگران نشن
رسول:سلام علی
علی:سلام تو چرا گوشیتو جواب نمیدی؟
رسول:خب وقتی رد تماس میدم یعنی کار دارم دیگه
علی:خیله خب کی میای؟
رسول:نمیتونم بیام امشب خیلی کار دارم
علی:یعنی چی بابا پاشو بیا دیگه
رسول:نمیتونم بیام امشب
صدای گریه علیرضا میومد به در اتاق آقا محمد رسیدم که گوشیمو با شونهام نگه داشتم در زدم،همینجوری که میرفتم داخل حرف زدم
رسول:علی برای چی صدای گریه علیرضا میاد؟چیشده
چایی رو گذاشتم روی میز و با سر اشاره زدم که بخوره اونم زیر لب ممنون گفت
علی:برای همینه که میگم بیا،علیرضا سرماخورده بعد الان تب داره،حرف هیچکسم گوش نمیده از ظهره هیچی نخورده نه دارو نه غذا فقط میگه بابا
رسول:وای مریض شده؟ببین بزار ببینم میتونم بیام یا نه...مگه شما نمیخواستید برید؟
علی:چرا قراره ۱۰ اونجا باشیم پیام دادم که یکم دیرتر میایم تا تو برسی
رسول:نه خب بچه ها هستن برید شما منم میام
علی:باش،زود بیا دیگه خدافظ
تماس قطع کردم که محمد گفت
محمد:برو الان اون بچه مریض شده بعدا بیا
رسول:برم زود میام
محمد:مرخصیتو رد میکنم..بابت چایی هم ممنون
لبخند خستهای زدم و گفتم نوشجان
☆☆☆
#محمد
بوی گلاب آرومم کرد و تونست حداقل یکم فکرمو آزاد کنه
رسول که رفت به عطیه پیام دادم تا بگم شب نمیام"سلام عزیزم شبت بخیر شب خونه نمیام نگرانم نباش،مراقب خودت و حلما باش یاعلی"
یکم سرمو گذاشتم روی میز تا سوزش چشمام بیفته که دیدم برای گوشیم پیام اومده با فکر کردن به اینکه عطیهاس بلند شدم و گوشیمو چک کردم..ولی پیام از طرف ناشناس بود "فرمانده جون اگه میخوای همکارتو زنده ببینی باید به آدرسی که میگم بیای البته تنها،یه نفرو با خودت بیاری دیگه سعید جونتو نمیبینی"
همینطوری موندم از کجا شمارهمنو پیدا کرده آخه
دوباره صدای پیام اومد که آدرس فرستاده بود
نمیتونستم ریسک کنم و نرم تا جون سعید به خطر بیفته
زود بلند شدم رفتم پایین و از کشوی رسول جیپیاسُ برداشتم وصل کردم به انگشترم
فرشید اومد پیشم که هول هولکی براش توضیح دادم که چیشده سعی کرد مانعام بشه ولی واقعا باید میرفتم،نه تنها جون سعید بلکه جون داوود و آراز هم تو خطر بود
توی پارکینگ دیدم رسول داره برمیگرده
محمد:چرا برگشتی؟
رسول:انقدر گیجم که یادم رفت سوئیچ بردارم شما کجا میرید؟
محمد:باید برم جایی فقط رسول در نبود من تو فرماندهی رو به عهده بگیر
چهرهاش رنگ تعجب و نگرانی گرفت
رسول:چرا مگه خودتون نیستید؟
دست گذاشتم رو شونهاش
محمد:فعلا که هستم گفتم تو غیبتم..الانم زود برو سوئیچتو بیار بچهت حالش خوب نیست..مراقب خودتون باشید
با ترید سریتکون داد که از کنارش گذشتم
و رفتم به سمت اون آدرس
تقریبا جای پَرتی از شهر بود
وقتی رسیدم جز تاریکی و سکوت هیچی نبود،چراغقوه گوشیمو روشن کردم و دور و اطرافُ نگاه کردم..هرازگاهی هم صدای پارس سگها میومد
تا چشم کار میکرد بیابون بود
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی جای محمد بودن سختهها🙃
خدایی که مورچه را در بزرگترین بیابان جهان به مقصدش میرساند
تو را در نیمه راه رها نمیکنه
صبر داشته باش ❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨