eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
864 دنبال‌کننده
227 عکس
115 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 رمان گاندویی زنگار...(: آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
گروه حنظله: امشب، فرزندانتان در یک عملیات مشترک سایبری-موشکی غافلگیری ایجاد خواهند کرد. تلاوت سوره فتح را فراموش نکنید ✅ قرارگاه مردمی امام خامنه ای @gharargah_emam
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ⁹⁴پارتღ بعد از اینکه از خونه‌شون بیرون اومدیم شروع کردم دست انداختن علی با علی و زینب عقب ماشین نشستیم مهدی:خب آقا داماد شیرینی چی میدی؟ خنده خجالت زده‌ای زد و گفت علی:هرچی‌شما بگی مهدی:عه خب پس منو تنها میبری رستوران از این باکلاس‌های بالا شهر گرون..بعد من هرچی‌دلم خواست سفارش میدم زینب:بیخود بچه‌م باید از الان پس‌انداز کنه برای زندگی‌ش مهدی:حالا که به ما رسید زندگی و پس‌انداز اومد وسط؟یه شامِ دیگه بابا...زینب خیلی خسیس شدیا زینب:خسیس نشدم ولی باید به فکر جیب‌پسرم باشم یا نه مهدی:لازم نکرده به فکرش باشی...یا خدا محسن چرا انقدر تند میری بارون اومده جاده ها خیس‌ن خطر داره محسن:زودتر برسیم خونه اون بچه مریضِ مهدی:خب بچه ها هستن دیگه رسولم شاید اومده محسن:احسان پیام داده علیرضا بدجور داره بهانه میگیره رسولم عجله داره که بره اداره زودتر بریم بهتره برگشتم سمت علی و با یه ذوق خاص امروزُ براش تعریف کردم که رفتم اداره رسول‌اینا علی:دایی نامرد من کنار تو کار میکنم بعد داداشتو بردی اونجا؟نوچ نوچ مهدی:به تو چه آخه محسن:وای انقدر حرف نزنید مخ‌مو خوردید از صبح مهدی:باز محسن چپ کرد باهامون...اَه،من نمیفهمم اثرات پیریه؟ خدایا منو اگه هم رسوندی به ۱۲۰،۳۰ سال خواهشا انقدر تو مخ نباشم رضا:😂چه اعتماد به نفسی داری مهدی محسن:حالا چرا فکر کردی خدا تو رو تا ۱۲۰ سال نگه می‌داره؟الانم ازت خسته شده بابا پکر بهش نگاه کردم که از آینه دید و خندید تا رسیدن به خونه علی رو دست انداختم و اینم که خجالتی اعصاب خورد می‌کرد ولی خب از اینکه محسن حرص می‌خورد لذت می‌بردم ماشینو توی پارکینگ پارک کرد منو علی دیگه صبر نکردیم با اونا بیایم زود پله هارو رفتیم بالا و در زدیم تا امیرحسین درو باز کرد صدای گریه علیرضا هم به گوشم خورد،رفتیم داخل که دیدم رسول داره راه میره و علیرضا بغلشِ سعی میکنه بخوابونتش مهدی:آروم نشده هنوز؟ امیرحسین:نه هنوز...چیشد علی؟ علی:حالا فعلا صبر کنید این بچه یکم حالش بهتر بشه میگم ☆☆☆ جلوتر رفتم و دست های علیرضا رو گرفتم خیلی داغ بود...رسولم که کلافگی داشت از سر و روش می‌بارید علی:بده بغل من یکم تو بشین رسول:بغل هیچ کس نمیره گوشی‌ش زنگ خورد رسول رفت نشست و جواب داد منم پایین پاش نشستم و دست میکشید به موهای علیرضا مامان و بابا با دایی اومدن...وقتی حال علیرضا رو پرسیدن خواستم جواب بدم ولی صدای رسول که بلند گفت چی وادارم کرد به سکوت...به ثانیه رنگ‌ش پرید و چهره‌اش رنگ نگرانی گرفت زود کنارش نشستم و دست گذاشتم رو شونه‌اش و لب زدم "خوبی داداش" دستم پس زد و گفت رسول:فرشیدبه داوود یا مصطفی پیام بده که بهت زنگ بزنن بعدم بپرس ببین بردنش اونجا یانه...نمیتونم بیام چیکار کنم آخه...باشه فقط شما دوربین هارو چک کنید ردشو بزنید یا گوشی محمد ردیابی کنید...خیله خب با عصبانیت گوشی رو پرت کرد روی میز رسول:علیرضا بابا بخواب دیگه قربونت برم، من باید برم کار دارم با گفتن این حرفش علیرضا بدتر گریه کرد دایی محسن اومد جلو و بزور علیرضا رو بغل کرد... محسن:تو پاشو برو مراقب خودت باش..من حواسم به بچه هست نگرانش نباش رسول از خدا خواسته بلند شد و علیرضا رو بوسید رفت انقدر درگیر بود که حتی یادش رفت خدافظی کنه مهدی:بنظرت برای محمد اتفاقی افتاده محسن؟ محسن:نمیدونم خودمم..حالا فعلا یه کاسه آب سرد بیار من این بچه رو پاشوی کنم تبش بیاد پایین مهدی:باش ☆☆☆ تابه‌حال اینجوری نشده بودم که هم قلبم تند تند بزنه به سینه‌ام،هم سرم نبض بزنه و دردش اذیتم کنه هم کل چهار ستون بدنم بلرزه بزور خودمو به اداره رسوندم و بدو رفتم سمت میزم که علی و فرشید نشسته بودن روش رسول:چیشد بچه ها؟ نفس نفس میزدم و سعی کردم با کشیدن چندتا نفس عمیق خودمو ریلکس کنم علی:دوربین هارو چک کردم جلوی در خونه‌اش گرفتنش رسول:آقا محمد که گفت خونه نمیره پس چرا رفت یهو فرشید:بیا بشین برات بگم ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:؟؟؟؟؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
شبتون بخیر التماس دعا یاعلی
اللهم عجل لولیک الفرج
بسم‌رب‌المهدی((:
خدایا‌شکرت برای برف و باروون زیاااد😊
بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمْ نادِعَليً مَظْهَرَ العَجایِبْ تَجِدْهُ عَوْناً لَكَ فِيِ النَّوائِبْ کُلُّ هَمٍ وَ غَمٍ سَیَنجَلِي، بِوِلایَتِكَ یٰاعَليُّ یٰاعَليُّ یٰاعَلي
میشه چندتا الی‌به‌رقیه بگید؟ محله دوستمو زدن الان ازش خبر ندارم 🥺
وهشتم شوال... اخ بمیرم برای مظلومیت‌ت آقای¹¹⁸💔
هردعای‌فرج‌زجانب‌ماخشتی‌ازطلاست تابسازیم‌زنوقبرخراب‌توحسن «ع»💔 هشتم‌شوال‌سالروز‌تخریب‌قبورمطهرائمه‌بقیع علیه‌السلام‌توسط‌وهابیان