مرااسیرخودشکرده
غصهیدنیا...
یکیمرابرساندبهنجف💔
بِسْمِ اللهِ الرَّحمٰنِ الرَّحیمْ
نادِعَليً مَظْهَرَ العَجایِبْ تَجِدْهُ عَوْناً لَكَ فِيِ النَّوائِبْ کُلُّ هَمٍ وَ غَمٍ سَیَنجَلِي، بِوِلایَتِكَ یٰاعَليُّ یٰاعَليُّ یٰاعَلي
بچهها یه چالش بریم باهم؟؟؟
چالشمون اینکه هر کس یه پیام برای بچههای نظامی چه نیروی آگاهی،نیروی دریایی،سپاه و ارتش و هوافضا و...
همه کسایی که الان توی میدون جنگن بنویسه..(((:
یه نامه چند خطی بنویسید براشون
منم سعی میکنم بهترین هارو پخش کنم حالا اگه تونستم توی کانال های رسمی پخش کنم حتما اینکارو میکنم
پس صد خودتونو بزارید 😉
هم توی ناشناس هم پیوی میتونید پیام بزارید
https://abzarek.ir/service-p/msg/3163182
@fatemeh_315_133
هرکس این پیامُ میبینه فور بزنه تا خیلی ها بتونن حرف دلشونُ به بچه های با غیرت آقا امیرالمؤمنین ع بزنه😉❤️
دم معرفتتون گرم
یاعلی(:
#فور
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹⁰پارتღ
#داوود
بیحوصله از سر میز شام بلند شدم که صدای نکره سانی بلند شد
سانی:کجا میری داوود تو که هیچینخوردی
چشم بستم تا به اعصاب نداشتهام مسلط باشم،برگشتم سمتش و یه لبخند مسخره زدم
داوود:سیرم باید استراحت کنم حالم خوب نیست
پناهی:چرا؟از وقتی که اومدین خیلی حالت بد میشه میخوای دکتر بیارم برات؟
داوود:نه خانم ممنون...بااجازه
خواستم برم بیرون که اون مشکیپوش اومد داخل
اصلا دلم نمیخواست نگاهش کنم،وقتی میدیدمش یاد آراز میافتادم..یاد روزهای آینده که نمیدونم قراره چطوری پیش بره،اینکه تکلیف پرونده چی میشه؟تکلیف آراز و پدرش؟یا حتی سعید که نمیدونستم حالش خوبه یا نه...و حتی خودم که قراره کی برگردم به زندگی قبل خودم،آرامشی که قبل از این ماموریت داشتم..برگردم به زمانی که با بچه ها دور میز رسول جمع میشدیم و از خوراکی هاش میخوردیم..بریم بیرون و باهم بازی کنیم..یا توبیخ بشیم و آخرش دربیاد مقصر رسول بود
به خیالات خودم پوزخند زدم..اصلا معلوم نیست از اینجا زنده میریم بیرون یا نه،ولی بنظرم مرگ شرف داشت به نفس کشیدن کنار حیوون های آدم نما..کنار کسایی زندگیکنی که بدونی دارن به کشورت خیانت میکنن..با چندتا نفس عمیق کشیدن سعی کردم به خودم بیام..یه قدم برداشتم که خارج بشم ولی با حرفشون خشک شدم..
مشکیپوش:فرماندهشون هم گرفتم
سانی:دمت گرم...آفرین
صدای خنده های هرسهشون شده بود سوهان..سوهانی که داشت جونمو زره زره میتراشید
با برخوردی که بهم شد به خودم اومدم مصطفی بود..خورده بود زمین
میخواست منو به خودم بیارم خودشو بِهم زده بود
زود از جاش بلند شد و عذرخواهی کرد ولی با چشمهاش ازم خواهش میکرد ساکت باشم و برم بیرون
پناهی:آرش چشماتو باز کن دیگه
مصطفی:عذر میخوام خانم..ببخشید آقا داوود
☆☆☆
#مصطفی
اعصابم از اینکه محمد گرفته بودن خورد بود
باید یه طوری میرفتم حیاط پشتی تا ببینمشون..از حال هردوشون هم خبر نداشتم و این بیشتر کلافهام میکرد
مجبور شدم داوود بزور بفرستم بیرون تا خراب نکنه
اون دستای مشت شدهاش که الان به سفیدی میزد همهچیو لو میداد
داوود که رفت بیرون زود خودمم رفتم بیرون و به آقای عبدی زنگ زدم
عبدی:بله
مصطفی:اولی اینجاست من چیکار کنم
عبدی:خبر دارم،فعلا هیچ کاری نکنید تا خبر بدم
مصطفی:از مهمونمون خبرندارم که چطور بهش میگذره
عبدی:تا صبح صبر کنید مجوز بگیرم...فقط مراقب آراز باش داوود از پس خودش میتونی بر بیاد
مصطفی: نباشه بهتره
عبدی:باید باشه اونجا..فقط حواست باشه تا زمان عملیات آراز نباید از هویت اون فرد مطلع بشه
مصطفی:بله آقا
عبدی:سفید کنید امشب حتما
مصطفی:نگران نباشید سفیدیم
عبدی:پس خدافظ
به دور و اطراف نگاه کردم کسی نبود دوباره رفتم داخل آشپزخونه که همون لحظه سانی گفت
سانی:آرش برای اون دوتا حیاط پشتیان غذا ببر
با حرفش انگار دنیا رو بهم داده بودن
زود رفتم غذا براشون ریختم و رفتم بیرون
انقدر تند تند میرفتم که نصف غذا ریخت زمین
در انبارُ باز کردم همون لحظه بوی رطوبت و خاک و خون به مشامم خورد
در انبار بستم و چراغُ روشن کردم...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:هعی....