پارت انشاءالله آخر شب توی پیام خالی ویرایش میزنم🌱
راستی نماز استغاثه امام زمان فراموش نشه ساعت ۱۰ شب🙃🇮🇷
یه آنچه خواهید دید بخونید تا پارت بدم😁(خیلی پشیمونم که چرا عصر نذاشتم این پیامو😫)
_چوب تَرکهای که تا نصفه خونی بود..
_ طلوعی که شاید برای خیلی ها حکم غروب بود..
_ ماسکشو برداشت...🙄
#رمان.گاندویی👆🏻👆🏻👆🏻
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ⁹¹پارتღ
#راوی
مصطفی نفسشُ داد بیرون خودشم مونده بود این نفس عمیق از سر آسودگی و راحت شدن از نگرانی و استرس دلش بود یا نفس کشیدن برای بدبختی و تنگی نفس بعدشِ
در زنگ زده آهنی رو بست، چند قدمی برداشت..ولی هر قدم مساوی با تنگ شدن نفس خودش بود..پاش به چیزیبرخورد کرد که نگاهشُ مجبوری داد بهش..چوب تَرکهای که تا نصفه خونی بود...
نور زرد و ضعیف چراغ،سایه ها را روی دیوار کشمیداد،و فضای سنگین اون انبار بخاطر بوی خاک نمخورده و خون و صدای ضعیف آه و ناله بود
اولین کسی که به چشمش خورد فرماندهاش بود..فرماندهای که الان چشماش بسته بود و گوشه لبش خونِ خشک
انگیزه پیدا کرد که به قدم های کندش،سرعت و توان بده و کنار بدن بیجون محمد زانو بزنه
خواست صداش بزنه ولی انگار به خودش اومد
تازه یادش افتاد که همه جا دوربین میزارن
سر که بلند کرد دید گوشهای دوربین مدار بسته وصل کردن و قطعا هم دارن نگاه میکنن
از شنود هم مطمئن نبود پس نباید اسمشو صدا میزد
سینی غذا که گذاشته بود کناری برداشت و گذاشت پیش خودش بعد با دستایی که بزور لرزششو کنترل میکرد محمدُ تکون داد
مصطفی به رسم همیشگی آقا میگفت ولی رد گم کنی هم حساب میشد که کسی نفهمه
با نالهای برگشت که دید سعید در خود میپیچد و حالا بهتر متوجه منبع بوی خون بود..لباس کرم قهوهای سعید حالا جاشو داده بود به رنگ سرخِ خون
اینبار هم زود خودشو رسوند به سعید،سعی میکرد با تکون دادن بدنش هوشیارش کنه ولی سعید فقط هرازگاهی ناله میکرد
در آهنی انبار با صدای بدی باز شد و بادیگارد شخصی اون مشکیپوش یا بهترش پدر آراز وارد شد و با گفتن این جمله که ولشون کنه و بره به کارش برسه انگار مصطفی رو به مرز بدبختی و درموندگی رسوند...مشت های گره کرده مصطفی نشون از عصبانیت و حال بدش داشت..اینکه نمیتونست برای فرمانده و بزرگترش و همینطور برای همکار یا رفیقش کاری انجام بده عصبی بود
با اخطار دوباره اون فرد بلند شد و رفت بیرون ولی یه تیکه از قلبشو هم گذاشت پیش اینا
چی میشد حداقل یکیشون بیدار بود تا بگه فردا تموم میشه...فردا میبرنشون بیمارستان و زود خوب میشن...بهشون بگه که فردا مجرمان این پرونده بازداشت میشن..ولی حیف که بیهوش بودن..حیف که چشمای هردو بسته بود...به ساعت مچیاش نگاه کرد فقط چند ساعت مونده بود به طلوع خورشید..طلوعی که شاید برای خیلی ها حکم غروب بود..غروبی از جنس مرگ..حبس..گرفتاری..شرمندگی...غروبی از جنس تعجب و درموندگی
☆☆☆
#آراز
در اتاقشو زدم که گفت برم داخل
ولی مکث کردم که چرا اینبار صداش با دستگاه تغییر نکرده بود؟مکثم طولانی نشد چون سردرد اجازه نمیداد زیاد سرپا باشم
داخل که رفتم اول از همه چشمم خورد به اون تخته که عکس ها روش بود..همه سرجای خودش بود جز عکسمنو بابام
با صداش تازه دیدمش..روی صندلی چرخدار پشت به من نشسته بود
مشکیپوش:بشین
صداش آشنا بود ولی این سردرد قدرت تفکر هم ازم گرفته بود...حجم این همه اتفاق توی یه ماه از زندگیم برام سنگین بود
سکوتم بیشتر باعث حوصله سر بَری خودم بود برای همین هم باعث شکسته شدن این سکوت شدم
آراز:امری داشتین با من آقا
بلند شد و با غرور خاصی که حتی از پشت اون ماسک و کلاه هم معلوم بود اومد و جلوم نشست،از قوری که روی میز بود برام چایی ریخت و گذاشت جلوم
مشکیپوش:قراره زیاد حرف بزنیم باهم..پس بهتره اول یه چایی بخوریم..نوش جان
خودش ولی سیگاری بیرون کشید و روشن کرد...دودش که به صورتم میخورد سردردمو چند برابر میکرد و باعث میشد به سرفه بیفتم
چندبار سرفه کردم دیدم فایده نداره چند قلوبی از چایی خوردم
اونم با نیشخندی که صدا داشت بلند شد رفت سمت پنجره اتاقش..
مشکیپوش:من از بچگی با حسرت بزرگ شدم..حسرت پول و احترام و محبت و جایگاه و مقام..پدرم هیچکدومو نداشت ولی من به کسایی که داشتن حسودی میکردم..از همون زمانی که معنی تک تکشونو فهمیدم قسم خوردم که داشته باشم همه رو...حتی شده به قیمت حسرت گذاشتن همه اینا روی عزیزانم...چه مادرم،چه همسرم و چه...پسرم
به اینجای حرفش که رسید دست برد سمت ماسکشو برداشت و انداخت زمین ولی پشتش بهم بود
احساس سنگینی روی سرم داشتم و حس میکردم دارم تار میبینم چندبار سرمو تکون دادم تا حالم خوب بشه...دوباره از چایی روی میز خوردم تا یکم بهتر بشم
مشکیپوش:من پسرمو با حسرت بزرگ کردم که خودم اونارو داشته باشم حالا چه با خلاف چه با حکم قانون ولی من به همه چی رسیدم..به اون پول و جایگاه و مقام و احترام رسیدم..آراز من اصلا پشیمون نیستم که پسرمو با حسرت بزرگ کردم،اصلااا..چون دلم میخواست یکی بشه مثل خودم الانم میخوام ولی با اشتباهی که کردم راهش عوض شد..من اونو فرستادم پیش یه سری مامور اطلاعاتی که برام خبر بیاره ولی از وقتی رفته فقط یه بار اومد خونه..اونم با دعوایی که بینمون شد رفت...
چقدر این پسره شبیه من بود..ولی از همه بیشتر صدای آشناش تو مخم بود اما سردرد و سرگیجه نمیذاشت خوب فکر کنم
مطمئنم که این صدا بارها به گوشم خورده ولی متعلق به کیه رو نمیدونستم
خواستم بلند بشم ولی سرگیجه نذاشت و مجابم کرد به نشستن
مشکیپوش:آراز من پسرمو دوست دارم..درسته اشتباه کردم ولی از قدیم گفتن جلوی ضررُ از هرجایی که بگیری منفعتِ..میخوام جلوشو بگیرم،میخوام از اون سازمان کوفتی بیارمش بیرون همونجوری که خودم اومدم بیرون...
صداش کم کم داشت برام مبهم میشد و دیدم تار
صدای در اتاق اومد و بعدش هم یکی داخل شد..نفهمیدم کیه
اون مشکیپوش برگشت و قدم قدم اومد جلو روم نشست...حالا شناختمش..حالا فهمیدم چرا اون پسر زندگیش شبیه من بود..چون این آدم بابام بود..چون اون پسر من بودم..آراز بود
دستشو گذاشت روی سرم و گفت
امیر(بابایآراز):میبرمت جایی که بتونی بشی مثل من..بخواب بابا،راحت بخواب..دلم نمیخواد بمونی قتلگاهُ تماشا کنی...تا نهایت فردا شب کسایی که برات شده بودن دوست و همکار به آرزوی دیرینه خودشون میرسن،پس تو تا اونموقع راحت بخواب به چیزی فکر نکن...کیارش ببرش ولی خیلی خوب ازش مراقبت کن
دیگه نفهمیدم چی گفت ولی با ته مونده جونم صداش زدم..برای اولین بار ولی شاید ناخواسته از قلبم صداش زدم حتی اگه آروم و بیجون باشه
آراز:بابا....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:آره میگذره زندگی،ولی همون که سعدی میگه
بگذشت و چه گویم که بر من چه گذشت💔🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨