eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
869 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و چهارم💛 حرفاشونو می‌شنیدم خدایا چقدر این علیرضا بامزه‌ست، دیدم که علیرضا پاشد رفت سمت زینب و چه باحال بود که دستش رو دراز کرد و گفت علیرضا:شلام، علی‌لضام همه زدن زیر خنده، بمیرم الهی بچه ترسید رسول:نترس قربونت برم چیزی نیست که احسان:آره تو ادامه بده😂 محسن:احسان؟ احسان:اوکی خفه میشم محسن:باباجون چیزی نیست، نترس زینب آروم علیرضا رو تو بغلش گرفت زینب:الهی من فدات بشم خوشگل عمه، خوبی دورت بگردم؟ علیرضا:خوفم،من،بِلَم؟ زینب:برو عزیزم علیرضا بلند شد رفت سمت رضا بازم دستش رو دراز کرد سمتش که رضا باهاش دست داد و جالب اینجا بود که بازم خودشو معرفی کرد علیرضا:اشمت تیه؟ رسول:علیرضا منو نگاه.. اسمتون چیه رضا:ایرادی نداره رسول جان، اسم من رضاست همینجوری که بغلش می‌کرد، روی پاهاش نشوند رضا:خوبی؟ علیرضا:آله ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی علیرضا بیدار شد انگار دنیا رو بهم دادن خیلی ذوق کردم ولی حیف که نمیتونم برم و بغلش کنم واقعا پا قلب دوم آدمه، نباشه انگار وجود خارجه نداره علیرضا:بابایی.. بابا رسول:جانم؟ علیرضا:بَدَل رسول:تو بغل عمو رضایی دیگه علیرضا:نوموخوام🥺 رضا:بیا بریم بغل بابا، بغض نداره که این بابا، علیرضا رو برد داد به رسول آدم نیستیم مگه ما؟چرا پیش منو حامد نیومد؟ البته من که زیاد به روی خودم نیاوردم ولی خب حامد قشنگ هکر‌فیس بود انگار دایی متوجه شد که زد زیر خنده منم خندم گرفت محسن:😂 بمیرم براتون الهی زینب:خدانکنه، چرا؟ محسن:قیافه آقا حامد رو یه نگاه بکنی فهمیدی حامد:دایی😐 محسن:چیه؟مگه دروغ میگم؟ حامد:خیر محسن:پس سکوت کن ریز داشتم میخندیدم احسان:نظرتون چیه بریم هیئت؟امشب هیئت هفتگی هستا حامد:پایه جمع منم، بزن بریم احسان:ساعت ۱۰ شب هنوز زوده، علی تو نمیتونی بیای یعنی؟ علی:داداش من یه ماه تو خونم،بعد الان بیام هیئت؟ احسان:ای بابا،رسول تو چی؟ رسول:من چی؟ احسان:شوتیا رسول:شرمنده داشتم با علیرضا حرف می‌زد احسان:میگم میای بریم هیئت؟ رسول:هیئت کجا؟ احسان:چندتا خیابون اونطرفتر رسول:نمیتونم بیام داداش، شرمنده احسان:وا چرا؟ رسول:نمیتونم دیگه احسان:آخه.... محسن:احسان جان نمیتونه بیاد دیگه اذیتش نکن احسان:چشم علیرضا:من موخوام ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:شما بگین...(:
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و پنجم💛 رسول:چی میخوای؟ علیرضا:منم بِلَم رسول:نه قربونت برم، دیگه نمیرن که احسان:نه اتفاقا قراره بریم رسول:احسان نمیرین دیگه احسان:وا میگم میخوایم بریم علیرضا:منم میلَم رسول:نه دیگه علیرضا:میلَم.. میلَم.. میلَم رسول:بیا بغلم علیرضا:نوموخوام، میلَم علی:چرا نمیزاری بره؟ رسول:این تازه از خواب بیدار شده تا دیر وقت بیدار میمونه ،دیگه کسی نمیتونه نگه‌ داره اینو احسان:پیش من میونه دیگه رسول:نمیتونی برادر من احسان:میتونم بگو چشم رسول:باشه ببرش،ولی اگه اذیتت کرد لطفا تقصیر من ننداز احسان:باشه علیرضا:بلیم احسان:هنوز زوده عمو جون،ساعت۱۰ شب علیرضا:نه، الان بلیم محسن:بابا جون بیا بغلم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ بابا، علیرضا رو بغل کرد دست می‌کشید رو سرش محسن:عزیز بابا، شب میرین دیگه، الان هیچ کس نیست علیرضا:من حوشلم سَل لَفته محسن:میخوای تلویزیون رو روشن کنم؟ علیرضا:نوچ محسن:میخوای برم از خونه اسباب بازی هاتو بیارم بازی کنی؟ علیرضا:آله رسول:عه علیرضا، بابا نمیخواد بری زینب:داداش تو انباری یکم اسباب‌بازی هست میرم میارم الان علی:آره دیگه مامان اسباب‌بازی های منو حامد رو نگه داشته رضا:من میرم میارم علیرضا:منم میلَم زینب:برو عزیزم، با عمو برو علیرضا:میسی😍 آقارضا و علیرضا رفتن بیرون گوشیم رو درآوردم داوود بهم پیام داده بود داوود:سلام، چیشد؟ براش تایپ کردم رسول:سلام چی چیشد؟ چون آنلاین نبود از صفحه چت خارج شدم محسن:بفرما نگاهم برگشت سمت بابا که داشت اشاره می‌کرد به بشقاب آروم بهش گفتم رسول:میل ندارم محسن:بهت یاد ندادن دست کسی رو برنَگردونی؟ رسول:چرا یاد دادن بهم محسن:پس دیگه حرفی نمیمونه تیکه‌ای از سیب برداشتمو خوردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:نگرانم،،، نگران از اینکه،این خوشی پایانی داشته باشد🌱🙃
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و ششم💛 چند دیقه‌ای گذشت که اومدن علیرضا ذوق‌زده اومد سمتمو گفت علیرضا:بابایی، نداه تُن رسول:نگاه کن درست‌تر علیرضا:بلو بابا همه:😂 علیرضا اومد و دستش رو سمتم دراز کرد به معنای بغل کردن رسول:بازی کن دیگه علیرضا:بَدَل کن رسول:چَشم بغلش کردم که دستش رو انداخت دور گردنم و مجبورم کرد خم بشم، دَم گوشم گفت علیرضا:اون پِسَله تیه؟ رسول:کدوم پسره؟ با دست اشاره کرد به علی رسول:چطور؟ علیرضا:پاش تی شده؟ رسول:برو از خودش بپرس علیرضا:نوموخوام رسول:منم نمیدونم علیرضا:میلم پیشش رسول:برو بابا ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ داشتم با محمدامین چت میکردم که روی گچ پام احساس سنگینی کردم دیدم علیرضا پاهامو گرفته انقدر ذوق کردم که نگو علیرضا:پات تی سُده؟ علی:خوردم زمین علیرضا:تلا؟ علی:از بلندی پاهام لیز خورد افتادم علیرضا:دلد میتونه؟ علی:کم درد میکنه علیرضا:این ماسینه بلا توعه؟ علی:بله علیرضا:چطولی بازی تونم؟ علی:میای کنارم بشینی تا بهت بگم؟ علیرضا:آله آروم بغلش کردم و کنارم خودم نشوندمش ماشینو از دستش گرفتم علی:ببین این ماشینه درش باز میشه، نگاه علیرضا:دَشَندِه علی:قشنگه؟ علیرضا:آله علی:نگاه کن چراغش هم روشن میشه علیرضا:بازی تُنَم؟ علی:معلومه خوشگلم بازی کن علیرضا:توام بیا بازی تُن علی:من نمیتونم بشینم زمین علیرضا:چلا؟ علی:پاهام درد میگیره دیگه علیرضا:پس تی‌تار کنیم؟ علی:نمیدونم زینب:میخواین میزو بیارم پیشتون تا روش بازی کنید؟ علیرضا:آله زینب:چشم عزیزم علی:حامد پاشو کمک کن حامد:باشه مامان اول روی میزو خالی کرد و وسایل رو برد تو آشپزخونه بعد با حامد میز رو آوردن سمتم حامد:حالا باهم بازی کنید علیرضا:توام بیا بازی تونیم حامد: عزیزم من باید برم بیرون ببخشید علیرضا:باش، زود بیا حامد خم شد و بوسش کرد حامد:چشم قربونت برم علیرضا:خدافش حامد:خدافظ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ محسن:کجا به سلامتی آقا حامد؟ حامد:یه سر برم باشگاه بیام دایی احسان:صبرکن منم بیام پس حامد:زود حاضر شو احسان:حاضرم فقط جوراب بپوشم بیام حامد:باش، رسول تو نمیای؟ رسول:نه ممنون احسان:بیا بریم دیگه، اینجا نشستی نه حرفی میزنی نه کاری با سر بهم اشاره کرد که نمیخواد بره روبه حامد و احسان گفتم محسن:نمیاد شما برین احسان:بابا خیلی داری لیلی به لالاش میزاریا محسن: خوش بگذره آقا احسان احسان:هی خدایا بازم شکرت محسن:😂 برو احسان برو نمک نریز پدر صلواتی احسان:خیارم کو تا نمک هدر نره دیگه، بریزم روش همه:😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:.............لبخند¿¿!!🥲
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و هفتم💛 یک ساعتی میشد احسان و حامد رفته بودن علیرضا هم کلی با علی رفیق شده بود حتی دیگه منم آدم حساب نمی‌کرد اذان داده بود بابا وضو گرفت اومد سمتم محسن:پاشو وضو بگیر دیگه رسول:کجا بگیرم؟ محسن:میخوای برو تو آشپزخونه بگیر رسول:روم نمیشه برم محسن:از دست تو، پاشو منم باهات میام رسول:ممنون بلند شدم چند قدمی عقب تر از بابا بودم رفت تو آشپزخونه منم یکم مکث کردمو بعدش وارد شدم محسن:بیا آقای خجالتی، من نمیدونم در این مورد به کی رفتی خنده ای کردم زینب:بیا عزیزم، خجالت نداره که، بیا وضوتو بگیر رسول:ممنون وضو که گرفتم برگشتم تو هال بابا بهم گفت که برم تو اتاق منم رفتم، داشت سجاده پهن میکرد محسن:بیا بخون رسول:چشم محسن:چشمت بی بلا رسول:میگم بابا محسن:جونم؟ رسول:رادوین چی میشه بلاخره؟ محسن:تصمیم نهایی با قاضی پرونده‌است رسول:خیلی نگرانشم، اونجا خیلی بهم کمک کرد، بیکار که میشد البته همیشه بیکار بود اگه هیچ کس نبود می‌یومد پیشمو حرف میزدیم محسن:اونم همش سراغ تورو میگیره رسول:جدی؟ محسن:اره، هی میگه رسول حالش خوبه؟ همش تو مخم این کلمه داره رژه میره رسول:😂 محسن:کجاش خنده داشت؟ رسول:لحنتون محسن:نمازتو بخون قضا شد رسول:چشم😂 ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆ پ.ن:شاید بگیم رسول داره شورشو در میاره ولی یک دیقه خودتو بزار جاش اونموقع میفهمی حق داره🙃🌼
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و هشتم💛 نمازمو خوندم نشستم روی تخت علی رسول هنوز نمازش تموم نشده بود گوشیمو برداشتم و شماره محمدو گرفتم بوق...بوق...بوق.. محمد:بله؟ محسن:سلام، خواب بودی محمد؟ محمد:نه محسن:از اون صدای خواب‌آلوده‌ات مشخصه محمد:باشه بابا، شماره بردی محسن:😂 خونه‌ای؟ محمد:نه اداره‌ام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم،در بالکن رو باز کردم وارد شدم محسن:محمد نزار اون رومو بهت نشون بدما محمد:اون رو شما هم دیدیم محسن:محمددد محمد:خیله خب برادر،ببخشید محسن:نیم ساعت دیگه زنگ زدم خونه باید باشیا محمد:محسن جان یکم از کارام مونده... محسن:ساکت شو محمد، الان که خواب بودی محمد:یه لحظه خوابم گرفت، دیگه ول کن نیستیا محسن:خیر نیستم، راستی رادوین حالش چطوره؟ محمد:خوبه حالش، میگم محسن باهاش حرف زدی چیشد؟ محسن:هیچی از زندگیش بهم گفت بعد حالش بد شد محمد:اینارو نمیگم که، نگفت این صفری کیه؟ محسن:چرا چرا اصلا میخواستم راجبه اینا باهات حرف بزنم محمد:خب می‌شنوم محسن:ببین طبق صحبت های رادوین، ساموئل داره وقت تلف میکنه تا شاید فرجی شد اومدن کمکش کنن، رادوین میگفت میخواد سر ما گرم این صفری بشه تا متوجه نشیم محمد:اها، ولی خیلی داره مقاوت میکنه نمیدونم بهش هرچی مدرک نشون میدیم زیرش میزنه محسن:بیخود مگه دست خودشه محمد:محسن جان هر مدرکی که ما داریم فقط علیه تیمشونِ نه خوده ساموئل محسن:رادوین میگفت یه فلش دیگه هم هست محمد:خب کجاست؟چرا زودتر نگفتی محسن:زیر خاکش محمد:چی؟ محسن: ببین فقط خلاصه بهت بگم که خانواده رادوین یا بهتره بگم محمدحسین فکر میکنن که مرده، محمدحسین هم به خاطر نداشتن انگیزه مجبور به همکاری میشه، الانم اون فلش زیر همون قبر تقلبی محمدحسینه محمد:من که نگرفتم تو چی گفتی محسن:بس که.. محمد:بس که چی؟ تو چقدر پرو شدی محسن یکم رو اخلاقت کار کن، تازه فهمیدم مهدی هم تو رفته محسن:خب حالا ببخشید ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:با شما🌱😊
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و نهم💛 محمد:دلم نازکه دیگه چیکار کنم محسن:سقف ریخت برادر محمد:😂اثرات همنشینی با رسوله دیگه محسن:اینارو ول کن محمد، فکر کن ببین باید چیکار کنیم محمد:باشه، ولی محسن یه چیزی، الان من نیم ساعت با تو حرف زدم، چند دیقه دیگه زنگ نزنی بگی رسیدی خونه یا نه محسن:😂 نترس زنگ نمیزنم محمد:افرین، رسول چطوره؟ محسن:خوبه حالش محمد:کجایی؟ محسن:اومدیم خونه خواهرم محمد:جدی؟ چه زود، گفتم اول میزاری رسول یکم کنار بیاد با شرایط جدید بعد ببریش محسن:نه دیگه هم زینب بی‌تابی میکرد میگفت بیارمش هم علی محمد:اها، سلام برسون محسن:بزرگیتو میرسونم، محمد:کاری نداری؟ محسن:نه، فقط یکم به فکر خودت باش لطفا محمد:چشم، خدافظ محسن:خداحافظ تماس رو قطع کردم هوا تاریک شده بود، با اینکه یکم سردم بود ولی خب دوست داشتم بمونم و یکم هوا بخورم علی:دایی برگشتم دیدم علی به در تکیه داده محسن:جونم؟ علی:چرا اینجا وایسادین محسن:همینجوری، تو برای چی بلند شدی؟ پاهات درد میگیره علی:خشک شد کمرم انقدر نشستم محسن:میخوای ببرمت بیرون؟ علی:نه بابا محسن:میدونی چند وقته تو خونه‌ای؟ علی:خیلی پلاتین پام اذیتم میکنه محسن:دیگه باید عادت کنی، دکتر میگفت تا چند وقت درد داری علی:این چند وقت کی تموم میشه، خدا میدونه محسن:تو پاهات بدجور آسیب دیده باید تحمل کنی دیگه، عمل سنگینی که پاهات داشت از اونور شکسته شدن استخون مچ پاهات دیگه واویلا ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: جایی از پاهاش موند که سالم باشه؟😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصتم💛 علی:میگم پاهامو قطع کنن راحت ترم تا وضعیت الان محسن:ناشکری نکن بچه، بیا بریم بشین اذیت نشی علی:چشم از بازو هاش گرفتم و کمک کردم بشینه خودمم کنار علیرضا که داشت تلویزیون نگاه می‌کرد نشستم، آنقدر غرق کارتون بود که متوجه حضورم نشد بوسه‌ای روی لپش زدم که برگشت نگام کرد لبخندی زد که قند تو دلم آب شد علیرضا:باباجون، نداه تُن، این دُله حلف میزنه محسن:کدوم گله حرف میزنه؟ علیرضا:اون زلده، خولشیدم حلف میزنه😂 محسن:الهی من فدای اون خنده‌ات بشم چیزی نگفت و برگشت با خنده به تلویزیون نگاه کرد، خیلی جلو بود و این برای چشم هاش زیاد خوب نبود، از پشت بغلش کردمو بعدش یکم عقب تر کنار علی روی پاهای خودم نشوندمش زینب:رسول کو داداش؟ محسن:داره نماز میخونه زینب:آها، علی مامان جان میخوای خاک بیارم وضو بگیری؟ علی:ممنون میشم مامان زینب:خب مامان جان من سرم شلوغه یادم میره تو نباید یادآوری کنی؟ علی:نخواستم مزاحم کارتون بشم دیگه زینب:قربونت بشم من علی:خدا نکنه محسن:بسته زینب،لوسش کردی زینب:نگو اینجوری داداش، بچم کجا لوسه علی:آخ من فدای مامان مهربونم بشم،دایی جان یاد بگیر محسن:علی چند وقته دیگه میای اداره ها علی:یادت میره تا اونموقع محسن:سر تنبیه و توبیخ وسط باشه خودت میدونی یادم نمیره علی:خب اصلا غلط کردم خوب شد؟ محسن:همینو میخواستم زینب:بسته دیگه بچه داره برنامه کودک نگاه میکنه، عزیز عمه بیا برات خوراکی آوردم بخور علیرضا:ملسی زینب:نوش جونت علی:مامان منم چیپس میخوام خب زینب:اول نمازتو بخون بعد، بیا اینم تربت علی:باشه چشم، ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:از اون خنده ها که کیلو کیلو قند آب میشه تو دلش☺️🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و یکم💛 با تربت وضو گرفتم بعد بلند شدم رفتم تو اتاق روی تخت نشستم و میزو هم جلو کشیدم تا مُهر و تسبیح رو بزارم روش یکم خجالت میکشیدم کسی ببینه اینجوری دارم نماز میخونم، واسه همین همیشه میومدم تو اتاق، امروز هم چون رسول تو اتاقم داشت نماز میخوند اومد تو اتاق حامد اذان و اقامه رو گفتم و بعدش نمازم رو شروع کردم •••••••••• نماز که تموم شد قرآن رو برداشتم تا چند صفحه بخونم خیلی خواندن قرآن رو دوست داشتم بهم آرامش میداد،وقتی درد داشتم زیر لب قرآن میخونم تا آروم بشم زمزمه وارد شروع به خوندن کردم یک صفحه که خوندم در اتاق زده شد، علی:بله در باز شد علیرضا اومد تو اتاق علی:جونم خوشگلم؟ علیرضا:نمیای بازی؟ علی:چرا قربونت بشم، الان میام علیرضا:اینجا میشینم تا بیای بلیم باهم بازی تونیم و بعد از اتمام حرفش نشست کنار در لبخندی زدم و دستمو به سمتش دراز کردم علی:بیا کنار خودم بشین قربونت برم، بیا باشه گفت و دوید سمتم بغلش کردم و کنار خودم نشوندمش علیرضا:اون تیه؟ اشاره کرد به تسبیحم علی:این تسبیحِ علیرضا:تی تالش تونیم؟ علی:با این میشه ذکر بگیم علیرضا:میدی من؟ علی:آره خوشگلم بیا ازم تسبیح رو گرفت و مشغول بازی باهاش شد ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ در سلول که باز شد رفتم داخل نگاهم رفت روی غذاش که دست نخورده بود صندلی کنار میز رو کشیدم عقب‌تر و روش نشستم سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد رادوین:سلام محمد:علیک سلام، حالت خوبه؟ رادوین:بله محمد:غذاتو چرا نخوردی؟ رادوین:میل ندارم محمد:میلم نداشته باشی باید یکم بخوری تا ضعف نکنی، اینجوری ممکنه حالت بد بشه دوباره رادوین:مهم نیست محمد:ولی برای من مهمه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خوندن قرآن.. یعنی بدست آوردن آرامش مجانی😄🌱
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و دوم💛 رادوین:.... محمد:خب آقا رادوین، به کمکت نیاز داریم بشدت رادوین:چه کمکی؟ محمد:اون فلشی که به ما دادی همش مدارکی از تیمشون بود نه شخص ساموئل رادوین: خب مهم تیمشونِ دیگه محمد:ساموئل اقرار نمیکنه به جرمش رادوین:چه کمکی از دستم برمیاد؟ محمد:هرچی باشه قبول میکنی؟ رادوین:واسه مردن اون بیشرف هر کاری بگین میکنم محمد:باهاش روبه شو رادوین:نه توروخدا محمد:خودت الان گفتی هرچی باشه قبول میکنی رادوین:هرچی جز این، چون بهتون قول نمیدم وقتی دیدمش زنده بمونه محمد:بعدا میام باهات صحبت میکنم الان باید برم، فکراتو بکن اجباری تو کار نیست بلند شدم و خواستم بیام بیرون که صداش مانع از رفتنم شد رادوین:میشه بگین قبله کدوم طرفه؟ بهش نگاهی کردم که سرش رو پایین انداخت و گفت رادوین: می‌دونم گناهکارم ولی خب میخوام آخر عمری توبه کنم محمد:میگم برات سجاده بیارن، قبله هم این سمته با دست اشاره کردم که قبله کدوم طرفه رادوین:ممنون، میشه یه قرآنم بهم بدین؟ محمد:باشه اومدم بیرون و به مراقب سلولش گفتم براش سجاده و قرآن ببره خودمم دیگه کاری نداشتم، چشمام از شدت سوزش باز نمیشد رفتم سمت پارکینگ و سوار موتورم شدم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ نمازمو که خوندم نشستم باز به مرور خاطراتم عکساشو که میدیدم اشکم می‌ریخت چقدر دلم براش تنگ شده بود امشب، شبی بود که باهم عقد کردیم میبینی عاطفه خانم هیچی رو یادم نمیره شرمنده نمیتونم امشب بیام کنارت نمیتونم برات گل بخرم و لبخندت رو ببینم چقدر امشب هوا دلگیره.. عاطفه خیلی دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت میدونی خودمم خسته شدم از وضعیتم ولی خب با دلم عهد بستم، قبلا بهت گفته بودم، پا نمیزارم رو عهد با دلم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:دوست داشتن ابدی🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و سوم💛 در اتاق زده شد زود اشکمو پاک کردم و صدامم صاف محسن:بیام تو؟ رسول:بله. ببخشید یکم طول کشید محسن:اشکال نداره بابا، قبول باشه رسول:ممنون محسن:خوبی بابا؟ رسول:بله محسن:چشمات اینو نمیگه ولی رسول:یکم دلم گرفته بود، همین محسن:قربون اون دلت بشه بابا رسول:خدانکنه محسن:اگه الان دلت باز شده بیا بیرون رسول:چشم الان میام سجاده رو جمع کردم و به همراه بابا رفتم بیرون دیدم علیرضا داره برنامه کودک نگاه میکنه و میخنده قربون اون خنده هاش بشم که مرحم دل بیقرارم بود روی مبل کنار بابا نشستم که صدای پیام گوشیم اومد دیدم داوودِ داوود:رسول خدا خیرت نده ایشالا که همه‌ی کارات افتاده رو دوشم زود براش تایپ کنم رسول:به من چه؟ برو به فرمانده‌ات بگو بزاره من بیام سایت تا کارامو خودم بکنم داوود:خفه شو، توام میدونی محمد نمیزاره بیای بعد میگی رسول:چیکار کنم خب، داوود:رسول هیچی نگو بزار چند تا فحش بدم تا آروم بشم رسول:مگه بچه ها نیستن؟فقط تویی مگه؟ داوود:هرکی یه قسمت از کار تورو دست گرفته تموم نمیشه که رسول:ازتون درخواست پوزش دارم داوود:بخشیده نمیشی رسول:زیادی بهت رو دادم پرو شدی.. راستی رو میزم نشسته باشین بخدا من میدونم و شماها داوود:نترس توی نمازخونه‌ایم رسول:😐 داوود:چیه؟ رسول:پس چرا میگی خسته شدم دارم کار میکنم داوود:خب کارای تو صبح تموم شد بعد کارای خودمون رو انجام دادیم الانم که در حال استراحت هستیم رسول:😐واقعا الان چهره‌ام همینه داوود:😂 قشنگ ایسگا شدی رسول:درد نگرفته داوود:ببخشید داداش حوصلمون بدجور سر رفته بود رسول:برو برو که تشنه ام به خونتون داوود:وای خدا،فرشاد میگه اگه حوس آب قرمز کردی برو شربت آلبالو بخور🤣🍒 دیگه قشنگ کلافه شدم از دستشون من که امشب حال درست حسابی ندارم اینام شوخیشون گرفته گوشی خاموش کردم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:مرحم دل بیقرارت؟؟؟؟..... کسی که نفسم به نفس وصله🌱❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و چهارم💛 بچه ها که اومدن زینبم سفره رو پهن کرد احسان و حامد که رفته بودن تو اتاق تا لباساشون رو عوض کنن منو رسول بلند شدیم تا کمک کنیم خداروشکر یکم این معذب بودنو گذاشته بود کنار ظرف های سالاد رو دادم به رسول محسن:بزار تو سفره بابا رسول:چشم رسول که از آشپزخونه خارج شد زینب مخاطبم قرار داد و همینجوری که داشت برنج رو می‌کشید گفت زینب:خداروشکر داره یکم با شرایط کنار میاد محسن: آره واقعا، رسول حالش خوب بشه باید قربونی بدم زینب:از اونم فراتر محسن:😂، به‌به آبجی جان خیلی به زحمت افتادی زینب:وظیفه بود داداش، ولی اون به‌به‌اولت برای چی بود؟ محسن:چون بدجور گشنمه و بوی غذای شما هوش از سر آدم میبره زینب:شرمنده شام دیر شد، شما گرسنه موندین محسن:منظورم این نبود عزیز داداش زینب:خیله خب بابا رسول:ببخشید زینب:جونم؟ رسول:میشه یه لیوان آب بدین بهم محسن:بردار از تو یخچال بابا رسول:خودتون بیاین بدین بهم محسن:تو نزدیکتری ولی رسول:بابا جوری بهم نگاه کردم خندم گرفت بلند شدمو لیوانی از کابینت برداشتم، یکم آب ریختم دادم بهش خواست از آشپزخونه بیرون بره که گفتم محسن:بخور دیگه اینجا رسول:واسه خودم نمیخوام، علیرضا آب میخواست محسن:آها پس برو یکم از آب شیر هم بریز توش خیلی یخه رسول:چشم رسول کاری رو که گفتم انجام داد ظرف برنج رو که با زعفرون و زرشک تزئین شده بود برداشتم دیدم علیرضا اخم کرده وارد شد علیرضا:بابالسول آب تو؟؟ محسن:الهی قربونت بشم، چرا عصبی میشی حالا، برو بابایی بهت آب بده علیرضا:باش ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:داره کنار میاد با شرایط🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و شصت و پنجم💛 سفره که چیده شد همه نشستن دورش منم نشستم کنار بابا آقاعلی هم بخاطر پاهاش نمیتونست روی زمین بشینه همینجوری روی مبل غذاشو دادن علیرضا هم که انقدر باهم دوست شده بودن گفت میخواد کنارش غذا بخوره محسن:چی برات بکشم بابا؟ رسول:فرقی نمیکنه محسن:قرمه سبزی های زینب خیلی خوشمزست رسول:کم بکشید برام پس بابا برام برنج کشید ولی خیلی زیاد بود نمیتونستم بخورم نگاهی بهش کردم که بهم نگاه کرد آروم جوری که فقط خودش بشنوه گفتم رسول:خیلی زیاده بابا، نمیتونم بخورم محسن:تو ناهارم نخوردی بچه با تعجب بهش نگاه کردم، بابا از کجا فهمید من ناهار نخوردم محسن:چیه؟فکر کردی نفهمیدم؟ سرش رو یکم نزدیکتر آورد و آروم گفت محسن:تو خیلی شبیه مادرتی، اونم هر وقت میخواست بهم راستش رو نگه تو چشمام نگاه نمی‌کرد سرم رو انداختم پایین محسن:بیا کم کردم، ولی مدیونی اگه سیر نشده باشیو نگی رسول:ممنون ظرف خورشت رو جلو گذاشت یکم از قرمه سبزی ریختم روی برنجم مشغول خوردن شدم علیرضا هم خندش به گوش می‌رسید روبه روش بودم میدیدم چیکار میکنه احسان:بعد از شام بازی کنیم؟ حامد:پایه جمع احسان:عمه و عمو رضا که هستن، علی هم هست، بابا تو چی؟ محسن:بستگی به بازیتون داره احسان:اسم و فامیل بازی حامد:نههه احسان:چرا؟ حامد:بابا این علی بی‌شعور زود مینویسه، می‌بازیم احسان:نه بابا پاهاش شکسته ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:😂😂😂