→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁸پارتღ
#رسول
برای یه سری از کارها مجبور بودم توی اتاق محمد باشم...اصلا دلم نمیخواست بدون اینکه خودش باشه منم بیام اتاقش ولی مجبور بودم،اینم برمیگشت به همون توفیق اجباری...
حرف زدن با بابا جوری آرومم کرده بود که خودمم باورم نمیشد همون رسول چند ساعت قبلم...با یه اعتماد به نفس قلبی دستمو روی کیبورد به حرکت درمیآوردم برای پیدا کردن سوژهها و آراز
گزارش بازجویی هارو خوندم
از کیارش هیچی نتونسته بودیم گیر بیاریم سانی هم که همش میگفت هیچکاری نکرده و فقط مدرس زبان بینالمللیِ
فعلا نباید زیاد روی سانی تمرکز میکردیم برای بازجویی چون قطعا چیزی نمیدونه ولی کیارش مطمئنأ از جای آراز خبر داره چون خودش اونو برده،از طرفی هم هر جا آراز باشه صفایی هم میره اونجا
در زده شد و داوود با سینی غذا اومد داخل
گذاشت روی میز و اومد کنارم
داوود:از دیشب هیچی نخوردی..صبحونه ام که هیچ..الان حداقل چند قاشق غذا بخور
رسول:میل ندارم داوود دستت درد نکنه
داوود:نمیشه که هیچی نخوردی،حداقل زوری یه چیزی بخور ضعف نکنی
رسول:غذا سرخ شدهاس فکر کنم سرما خوردم،اونو نخورم بهتره
داوود:برم برات یه چیز دیگه بیارم؟نون پنیر؟
رسول:نمیخورم گفتم که میل ندارم فقط ببین میتونی یه قرص سرماخوردگی..چرکخشککنی چیزی بیاری برام
داوود:هوف..از دست تو باشه میارم
رسول:اون غذام ببر لطفا
رفت بیرون و درو بست...
☆☆☆
#آراز
هم بیدار بودم هم خواب...انگار از یه خواب چند روزِ بیدار شدم که انقدر کِسل و خستهام
حس میکردم به چشمهام وزنه چندکیلویی وصل کردن که نمیتونستم چشم باز کنم
صدای بیرون اذیتم میکرد و سردردمُ بیشتر میکرد...صدای بلند تلویزیون و صدای پرنده ها که انگار کنارم دارن جیک جیک میکنن
بزور چشمامو باز کردم ولی با تابش شدید نور خورشید دستمو گرفتم جلو چشمم
میخواستم بلند بشم ولی نمیتونستم..انگار بدنم مال خودم نبود..یه سنگینی عجیب و اذیت کننده روی دست و پاهام بود
چند لحظه توی همون حالت بودم..دستمو تکیهگاه کردم و نشستم..گنگ به همه جا نگاه کردم،من چرا اینجام؟اصلا کجام من؟
در باز شد که مجبور شدم برگردم اون سمت
با دیدن بابا که توی چارچوب در دست به سینه وایساده بود و بهم لبخند میزد یادم اومد چرا اینجام..یادم اومد دیشب چی گفت و چیشد..
یعنی بابای من همون مشکیپوش بود؟!
به جواب لبخندش اخم کردم
فاصلهمونو با چند قدم پر کرد و کنارم نشست..دست کشید به صورتم که محکم دستشو کنار زدم..با صدای گرفتهای گفتم
آراز:به من دست نزن
دوباره اون نیشخندشو زد..همون که این مدت شده بود بلای جونم
بلند شد رفت پشت پنجره بزرگی که توی اتاق بود
صفایی:حق داری ناراحت باشی ازم...
اینبار نوبت من بود پوزخند بزنم بهش...همونطوری که دستام از ضعف میلرزید و چونهام از بغض گفتم
آراز:ناراحت؟چی پیش خودت فکر کردی که ازت ناراحتم؟این ناراحتی مال ۲۵ سال زندگیمه که به گند کشیدی..ازت متنفرممم میفهمی..حالم ازت بهم میخوره
صفایی:درکت میکنم ولی...
نذاشتم ادامه بده و عصبی گفتم
آراز:درکم میکنی؟میخوام صد سال سیاه درک نکنی...آخه واسه چی رفتی تو دم و دستگاه اینا..برایچی باید جاسوسی کنی مگه خودت مامور نبودی؟
صفایی:هیچ جایی همه آدم هاش خوب نیستن
آراز:چقدر خوبه که میدونی خوب نیستی
برگشت سمتم و اومد نشست کنارم دوباره
صفایی:آره من بَدم..خیلی هم آدم بدی هستم ولی توکه خوبی توکه آدم خیلی خوبی هستی باید با منه بد بیای
با تعجبی که تو صدام بود لب زدم
آراز:کجا؟
و باز اون نیشخندشو تحویلم داد
صفایی:کجا دوست داری بریم؟لندن خوبه؟؟یا بریم آمریکا زندگی کنیم هوم؟
آراز:حالم ازت بهم میخوره..ازت متنفرممم...دلم نمیخواد تا آخرین روز زندگی حتی یه لحظه به یادم بیای..بعد بیام با تو بریم خارج؟؟؟دلم میخواد فراموشی بگیرم و فقطم یادم بره تو بابامی
در کسری از ثانیه سوزش بدی روی گونهام حس کردم که دستمو گذاشتم روش..
با عصبانیت بهش نگاه کردم که حالا اون نیشخند جاشو داده بود به یه اخم
صفایی:حرف دهنتو بفهم..خودم واردت کردم توی اداره کوفتی پس خودمم میارمت بیرون...درضمن نیای بزور میبرمت..همینجوری که بزور آوردمت اینجا
آراز:خیلی عوضی هستی..کثافت حالم ازت بههم میخوره...چرا نمیمیری..چرا دست از سرم برنمیداری..من نمیخوام تو بابام باشی.نمیخوام باتو بیااام
صفایی خنثی نگاهم کرد..چونه لرزونمو با دست گرفت و فشار داد
صفایی:هرچقدر دوست داری داد بزن..غر بزن،خودتم خواستی بزن من مشکلی ندارم..ولی وقتی مادرتُ بیارن سه تایی باهم قراره بریم..چه بخوابی چه نخوای...اگه اینجا بمونی ممکنه به جرم همدستی با من بگيرنت
مچ دستشو گرفتم و محکم دستشو آوردم پایین جوری ناخن هاشچونهمو خشانداخت
آراز:مرگ برام شرف داره کنار تو نفس بکشم...
صفایی:شدی شبیه اونا
خندیدم و دستشو ول کردم
آراز:خودت منو کشوندی اونجا..پس اینکه شدم شبیهشون تعجب نکن...درضمن اونقدر بیغیرت نشدم که با جاسوس همراه بشم حتی اگه نمیرفتم توی اون اداره...الان تازه فهمیدم به چه دردی میخورن..به چه کاری میان..همیشه سوال بود برام که چی مثلا؟چهکار خاصی انجام میدن که باید پنهون بمونن و برای موفقیت هاشون مردم اونارو نشناسن...تازه فهمیدم،تازه گرفتم که اونا باید باشن تا امثال آدمهای کثیفی مثل تو نباشن روی این خاک
دستشو برد بالا تا دوباره بزنه زیر گوشم..
هیچ ترسی توی چشمهام نذاشتم بیاد..
آراز:آره بزن..کار همیشگیته...نوازشهای پدرانهتِ،عادت کردم به اینا من دیگه،فقط دلم به حال مامان میسوزه..مامانی که نمیدونه شوهرش چه گرگی شده یعنی بوده...فقط الان یه سوال چرا منو وارد بازی های خودت کردی؟چرا باید من برم توی اون اداره وقتی خودت جاسوسی؟که منم مجرم کنی؟شبیه خودت؟صفایی هرچی بهت بگم کمه..آنقدر ازت پرم که کل این ۲۵ سال بشینم و بهت فحش بدم آروم نمیشم
کل بدنم میلرزید،از سرما،از عصبانیت،از ضعف
هرچیمیگفتم خالی نمیشدم بدتر قلبم سنگین میشد..بدتر اون بغض لعنتی به گلوم فشار میآورد
آراز:مگه نمیخواستی منم مجرم بخونی پس چرا دیشب نذاشتی بمونم همونجا،چرا منو آوردی اینجا...
بلند شد رفت سمت در و بازش کرد ولی لحظه آخر برگشت سمتم
صفایی:فکر کنم قبل از جواب این سوالها دلت میخواد بدونی دیشب چیشد
با این حرفش استرس گرفتم که نکنه بلایی سرشون آورده باشه..این مردی که جلوم بوی نامردی میداد نمیشناختم و ازش میترسیدم
صفایی:فرماندهت و اون یکی دوستت فکر نکنم زنده بمونن...یکی از دوستات هم که اومده بود خونه من که مثلا خبر ببره برای همکارات مُرد..یکیشون هم زخمی شد...ازم خیلی کارا برمیاد آراز.. خیلی کارا...گفتم درجریان باشی که اگه با زبون خوش نیای چطوری میبرمت
درو محکم بست و رفت..نگرانی حالا مثل خون داشت به تمام بدنم پخش میشد...یعنی چییکیشون مرد؟یعنی داوود یا مصطفی؟
یعنی محمد و سعید زنده نمیمونن؟پس حلما از این به بعد چیکار کنه؟اون کوچولویی که هنوز نمیتونه حرف بزنه باید طعم بیپدری مزه کنه؟
اشک از چشمام ریخت یا بهتره بگم جوشید
مسابقه میدادن باهم که کدوم زودتر بیفته..
گوشه پتو رو گذاشتم تو دهنم و بلند زدم زیر گریه..گریهای که ذرهای درمون نبود برام
من نمیخوام بشم شریک جرم بابام..من نمیخوام بشم قاتل..من نمیخوام شریک کسی بشم که اون بچه رو بیپدر میکنه...نمیخوام یکی از پدرهای خوب این دنیا رو بگیرم
سرمو گرفتم بالا
آراز:مگه قرار نشد بشیم رفیق هم؟مگه محمد نگفت اگه ازت یه چیزی بخوام بهم میدی..خب میخوام زنده باشن..میخوام محمد برگرده پیش حلما و براش پدری کنه..میخوام سعید برگرده پیش خانوادهاش
میخوام بمیرم..میخوام خلاصشم از اینجا..از این دنیا
نفسهام بریده بریده از گلوم بیرون میومد. پاهام سرد شده بود، ولی قلبم داغ، سنگین… هر ضربهاش مثل پتک میخورد وسط قفسه سینهم
نمیدونستم چی واقعیه، چی دروغه.فقط یه حس لعنتی توی دلم میپیچید، شبیه همون وقتی که میفهمی همه چیز تموم شده، ولی هنوز نمیتونی بپذیریش
اشکامو با دستای سردم پاک کردم ولی بازم قطرات جدیدتر صورتمو خیس میکرد..
چیکار کنم آخه..باید از اینجا میرفتم بیرون..باید حداقل میفهمیدم حالشون خوبه..
به دور تا دور اتاق نگاه کردم..
از در که معلومه نمیشه رفت..از تخت اومدم پایین..بدنم انگار بخاطر خواب زیاد خشک شده بود..بزور رفتم سمت پنجره..یه آپارتمان که فکر کنم طبقه آخر بودیم آنقدر که ارتفاع داشت..پنجرهرو باز کردم هوای تازه بهم خورد...چیمیشد همین الان خودمو از اینجا پرت میکردم پایین تا خودمو راحت کنم...
ناامید پنجره رو بستم و نشستم روی تخت
به میز کنار تخت نگاهم افتاد که سه تا سرنگ خالی بود...به اضافه جعبهای که کمک های اولیه بود
برداشتمش،کلی قرص و باند بود..قرص های مسکن بود
صدای قدم های کسی که شنیدم زود چند بسته ازشون برداشتم گذاشتم زیر تخت و جعبه رو گذاشتم سرجاش..خودمم روی تخت نشستم و پاهامو جمع کردم سرمو گذاشتم روش، ضربان قلبم بالا بود..اصلا نمیدونستم چرا اون قرص هارو برداشتم به چه کارم میاد آخه الان..باید یه چیزی پیدا کنم که بشه فرار کرد..الان فرار و فهمیدن حال خوب اونا برام مهمتر بود
در اتاق باز شد وسرمو بلند کردم یه پسر اومد داخل که سینی غذا دستش بود...
نیما:آقا گفتن که بخوری غذاتو
آراز:نمیخورم...ببرش
نیما:دست خودت نیست که نخوری..باید بخوری
غذا رو گذاشت روی تخت و رفت سمت میز..داشت سرنگ و اشغال هاشو برمیداشت...دیدم توی جیب پشت شلوارش گوشی هست...خداروشکر دوستی با نویان یه خوبی برام داشت که جیببُریو بهم یاد داد
بدون اینکه متوجه بشه گوشی رو برداشتم و گذاشتم زیر پتو
نیما:چیزی خواستی صدام کن..در اتاق هم قفله.دستشویی اونجاست
به در چوبی رنگ گوشه اتاق اشاره کرد..
رفت بیرون و صدای چرخش کلید توی قفل اومد
با ذوق گوشیو برداشتم ولی رمز داشت....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:دلم میخواد مغزم رو از سرم در بیارمو بزارم جلوش،
براش یه چایی بریزم و بگم:
عزیزم میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟
میشه بیخیال شی!!
چون واقعا داری نابودم میکنی💔🥲
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁹پارتღ
#آراز
درمونده به صفحه گوشی نگاه کردم...
نمیدونستم چیکار کنم تا رمزش باز بشه
چندتا رقم مختلف زدم مثل چهارتا ۱..چهارتا صفر ولی هیچ کدوم نبود..داشتم حدس هایی که از تاریخ تولدش میزدم رو وارد میکردم ولی هیچکدوم نبود...
از استرس دستام عرق کرده بود و ضربانم رفته بود بالا...یه چشمم به در بود که کسی نیاد یه چشمم به گوشی..
با دیدن تماس های اضطراری فکری به سرم زد...زود شماره ۱۱۰ گرفتم که خانمی جواب داد...(تابه حال زنگ نزدم به پلیس ببینم چطوری حرف میزنن بچه ها...شرمنده اگه اشتباه نوشتم)
آراز:سلام وقتتون بخیر
پلیس:سلام درخدمتم
آراز:من مامور اطلاعاتم خانم...جایی گیر کردم نمیتونم با همکارانم ارتباط بگیرم ازتون کمک میخوام..
پلیس:(کمی مردد) مأمور اطلاعات گفتین؟ لطفاً خودتون رو معرفی کنید،شماره شناسایی یا کد سازمانیتون رو بفرستید تا تأیید کنم
آراز:آراز صفایی... شماره تماس همکارمو میگم با اون تماس بگیرید تا حرفمو باور کنید بهش بگید کد ۱۱.۳۲..گوشی من دست اوناست،فقط این گوشی اینجا افتاده بود و تونستم با شما تماس بگیرم
پلیس:باشه..شما الان تمرکزتونو حفظ کنید لطفا شماره تماسُ بگید
زود شماره رسولُ دادم و امید داشتم توی اداره باشه
پلیس:ثبت شد...پشت خط باشید لطفا تا بعد از تایید هویتتون بتونم پیغام شمارو به همکارتون برسونم
آراز:ممنون
رفتم پشت در وایسادم تا اگه صدای قدم هاشونو شنیدم زود گوشیُ خاموش کنم
چند دقیقه گذشت که صدای خانم اومد
از در فاصله گرفتم و آروم گفتم
آراز:بله
پلیس:هویت شما تایید شد آقا بنده چهکمکی از دستم برمیاد؟
آراز:شما آدرس منو لطفا برای همکارم بفرستید همین...بهش بگید سوژه شماره ۱ اینجاست
پلیس:چشم حتما اطلاع میدم
آراز:ممنون خدافظ
زود گوشیُ قطع کردم و رفتم دستشویی باید هرچی زودتر گوشی رو نابود میکردم تا لو نرم...اصلا خودم مهم نبودم فقط الان به این فکر میکردم که صفایی دستگیر بشه....اینم مهم نبود برام بابامه،پدر اگه میخواد امیر صفایی باشه همون بهتر که گوشه زندان آب خنک بخوره
گوشی رو انداختم توی توالت فرنگی و اومدم بیرون
دیدم صفایی روی تخت نشسته،یکم ترسیدم ولی زود حفظ ظاهر کردم و با اخم رفتم با فاصله نشستم رو تخت
صفایی:چرا غذاتو نخوردی
آراز:۲۵ سال پول حروم خوردم از این به بعد میخوام نخورم
صدای خندهاش بلند شد..هنوز از ترس و استرس دستم میلرزید..سردم بود و قطعا با توجه به هوای گرم اتاق از ضعف و افتفشارم بود...پتو رو کشیدم روی پام
صفایی:انگار خودتو یادت رفته آقا آراز...بزور باید از پیش اون رفیقای دزد و معتادت میکشیدمت بیرون...بزور باید از مهمونی های آنچنانی میآوردمت بیرون اینا حروم نیستن؟..پول دزدی رفیقات حروم نیست؟..انگار یادت رفته لَهلَه میزدی برای خارج..شرط رفتن به اون سازمان هم همین بود دیگه نه؟..گفتی میرم ولی فقط چند ماه،بعدش منو باید بفرستی خارج..یادت نمیاد؟
ضعیف بودم،پیش این آدم زورگو من آدم خیلی ضعیفی بودم ولی نباید یادم بره با کی رفیق شدم..
آراز:نه یادم نرفته،ولی خداروشکر فهمیدم فکرم اشتباه بود،رفتن به هیچ دردم نمیخوره حداقل اگه پشیمون از این حرفم بشم اصلا دلم نمیخواد یه دقیقه با تو یه جا باشم..چه برسه برای زندگی نکبتی که قراره اونجا توی خارج برامون بسازی
نه من میام نه میزارم مامان بیاد...الانم اگه بیاد همه چیو میگم..میگم باهامون چیکار کردی...بهش میگم جاسوسی،میگم چه کثافتی هستی
دوباره این اشکای مزاحم اومدن و نذاشتن قوی بمونم ولی باشه ضعیفم اما میتونم حرف دلمو بهش بزنم تا خالی بشم دیگه نه؟
آراز:یکم فقط یکم بهمون فکر نکردی؟فکر نکردی مامان بفهمه دق میکنه؟فکر نکردی شاید آبرومون بره؟آبروی برادرت که توی این دم و دستگاهِ بره؟..حداقل یکم به دل من فکر نکردی؟
صفایی:نه فکر نکردم به اینا..چون برام مهم نیست..حرف مردم مهم نیست..حرف و فکر تو ومامانت مهم نیست برام چون در آینده یه روزی ازم تشکر میکنید..آنقدر به پاتون پول و قدرت میریزم که میفهمید از اول باید بهم ایمان میآوردید
آراز:پولت به درد خودت میخوره...ایشالا همین پولی که داری خرج کفن و دفنت بشه...ولی پول نخوایم باید....
یهو برگشت و محکم چندبار زد تو گوشم
از یقه لباسم گرفت و گفت
صفایی:حرف دهنتو بفهم آراز...بِدون که داری با کی حرف میزنی
مزه گس خون توی دهنم پیچید
آراز:معلومه که میدونم دارم با کی حرف میزنم با یه آدم خلافکارِ جاسوس..با یه دزد اطلاعات ایران دارم حرف میزنم..با کسی دارم حرف میزنم که یه زمانی متاسفانه و بدبختانه بابا صداش میکردم..حیف این اسم که هم باید روی تو باشه هم روی همهی باباهای خوب این دنیا
انگار از چشماش داشت آتیش میبارید از خشم
دوباره خزید سمتم که با ضربهاش به سینهام از تخت افتادم..برای چند لحظه نفسم قطع شد
تختُ دور زد اومد پیشم و محکم میزد با کمر و پاهام
داشت بهم فحش میداد
داشت از پدری کردن حرف میزد که درکی ازش نداشتم..
داشت از کارهایی میگفت که برای من کرده بود ولی یادم نمیاومد کدوم کارش برای من بود...
اون همه حسرت از بچگی تا همین الان توی ذهنم میچرخید...
حسرت محبت..حسرت یه پارک رفتن با بابا..حسرت رفتن شمال لب دریا تا با بابا آببازی کنم..حسرت اینکه یه بار بیاد مدرسه دنبالم..بریم سینما..بریم شهربازی..حسرت یه شب بدون دغدغه خوابیدن..
دست از زدنم برداشت رفت بیرون...
همینجوری خوابیده روی زمین بودم، چشمم افتاد به زیر تخت..به اون قرص هایی که گذاشته بودم..
من اینارو گذاشتم تا خودمو خلاص کنم پس به دردم خورد..
دست دراز کردم و برداشتمشون دونه دونه از ورق درمیآوردم و میذاشتم توی دهنم
تلخی قرص ها توی دهنم میپیچید ولی از تلخی این روزهای زندگینبود که...
با هر قرصی که میخوردم اشک هام شدت میگرفت..دلم فقط برای مامان میسوخت که قراره چیکار کنه..
سه ورق قرص خوردم دو ورق هنوز مونده بود ولی نمیتونستم بخورم دیگه..نمیتونستم قورت بدم این بغض توی گلوم نمیذاشت..اشک از چشمام میریخت ولی من دلم داد میخواست..من میخواستم فریاد بزنم تا گلوم جر بخوره
میدونستم بچه ها میان برای اینکه پیدام نکنن و زنده نمونم کشون کشون رفتم پشت در
جونی برام نمونده بود همه بدنم درد میکرد..
دراز کشیدم و به اشک هام اجازه دادم این دقیقههای آخرم بریزن از ته ته دلم بریزن..
ببخشید خدا جون..میدونم کار اشتباهی کردم ولی دیگه بریدم..میدونم رفیقم بودی و کمکم میکردی ولی من دیگه وجود نداشتم..من مرده بودم...من امروز دوبار مُردم..یه اونموقعی که فهمیدم بابام جاسوسه و قاتل دوستام..و یه الان که دارم مرگُ هدیه میدم به خودم
خداجونم میدونم و فهمیدم جز تو پناهی ندارم ولی الان خستهام...
میشه اونجا،اون دنیا تو پناه باشی و من پناهنده؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:
فقط اونجا که به خدا میگی
الهی و رَبی مَن لی غیرُک
خدایا من جز تو پناهی ندارم
پ.ن:
کار سن نیست که اینگونه زمین گیر شدم
من به اندازهی غم های دلم پیر شدم💔
پ.ن:
آغوشت پناهیست که من از تمام دنیا به آن پناه میبرم خدا...(((:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم
≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁰پارتღ
#رسول
آقای شهیدی بازم رفته بودن برای بازجویی...اگه شده توی یک روز ۱۰ بار هم بازجویی بشه باید این اتفاق بیفته..باید زودتر پیداشون کنیم
نگران بودم نگران جون آراز..کاش حداقل یه خبر از سلامتیش داشتم
رفتم توی نمازخونه تا شاید یکم حرف زدن با خدا آرومم کنه..
توی گوشهترین قسمت جانماز پهن کردم
دو رکعت نماز خوندم به نیت سلامتی امام زمان...داشتم سلام نمازمو میدادم گوشیم زنگ خورد
خط سفید بود فکر کردم بچههان جواب دادم
رسول:بله
با پیچیدن صدای خانمی گوشیو فاصله دادم تا ببینم اشتباه نکردم
رسول:بفرمایید
پلیس:سلام روزبخیر..از اداره آگاهی تماس میگیرم..شما فردی به کد ۱۱.۳۲ نام آراز صفایی دارین درسته؟همکارتونه
با شنیدن اسم آراز موندم، این از کجا میدونست؟حتی کد سازمانیشو؟قاعدتا این کدُ ما میدونستیم نکنه خبری داره از آراز..
رسول:بله خانم میشناسم و همکارمه...شما ازش خبر دارید؟
پلیس:چند لحظه پیش تماس گرفتن و گفتن که جایی گیر کردن و شرایط تماس با شمارو ندارن..همینطور گفتن که به اطلاعتون برسونم سوژه شماره ۱ کنارشِ
سوژه شماره ۱ یعنی صفایی همون کسی که دنبالشیم..یعنی واقعا خودش بوده؟!
رسول:آدرس دارید خانم؟
پلیس:بله یادداشت کنید لطفا
زود دفترچه کوچیکی که همیشه همراهم بود برداشتم و گفتم بفرمایید..اونم آدرسو داد
رسول:خیله ممنون خانم لطف کردین
پلیس:خواهش میکنم وظیفه بود...نیاز به حضور و کمک ما هست؟
رسول: نه مچکرم تا همینجا هم بزرگترین لطفُ در حقمون کردین خدانگهدار
پلیس:خدانگهدار آقا
زود بلند شدم رفتم پایین..جوری تند راه میرفتم که وسط راه پاهام پیچ خورد و متاسفانه همون پای زخمیم بود..آخه الان وقت پیچ خوردن بود؟لعنتی
سر میز داوود وایسادم
داوود:چیشده چرا انقدر مضطربی
رسول:داوود همین الان چندتا تیم بفرست به این آدرس بگو مسلح باشن
داوود:کجاست مگه اینجا؟
رسول:اینو آراز داده..صفایی و خودش اونجان باید زود بریم
با ذوقی که توی چشماش بود سر تکون داد و رفت منم زود رفتم بالا تا به آقای عبدی بگم
در اتاقشونو زدم که دکتر شهیدی هم بودن
رسول:ببخشید آقا
عبدی:چیشده رسول
رسول:آقا آراز آدرس جایی که خودش و صفایی هست رو داد
شهیدی:واقعا؟ چطوری ارتباط گرفت باهاتون
رسول:نمیدونم چرا با خودمون تماس نگرفت به پلیس ۱۱۰ گفت و کد سازمانیشو داده تا به ما آدرس بدن
عبدی:خیله خب رسول با بچه ها برو و مراقب خودتون باش،نگران مجوز و کارای اداری هم نباش که خودم حلش میکنم
لبخندی زدم و بعد سری تکون دادم خواستم بیام بیرون که صدام کردن..جانمی گفتم که گفت
عبدی:باید صفایی زنده دستگیر بشه رسول..به هر قیمتی،باشه؟
رسول:چشم آقا
از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت اتاق تجهیزات..فقط اسلحه و بیسیم گرفتم
رسول:داوود من میرم تو اول به علی بگو بیاد پشت سیستم من بشینه مارو پشتیبانی کنه
داوود:باشه
توی پارکینگ سوار ماشین یکی از بچه ها شدم و اول حرکت کردیم..
برای اینکه متوجه حضور ما نشه و فرار نکنه دستور دادم که چراغ آژیرُ روشن نکنن
توی قسمت مرکزی شهر بود لوکیشن..نگران بودم برای سلامتی بچه ها،میترسیدم باز اتفاق دیشب تکرار بشه..میترسیدم باز یکی رو از دست بدم
یاد حرف آقا محمد که میگفت "هر چی از قرآن بلدی بخون تا آروم بشی" افتادم
شروع کردم خوندم..از سوره های کوچیک جزء۳۰ خوندم و چشم بستم
با توقف ماشین دست از ذکر گفتن برداشتم و به اطراف نگاه کردم
دیدم موتور داوود و ماشین احمد هم اومدن
چند دقیقهای نشستم توی ماشین که بقیه هم توی جاهای امن مستقر شدن
بیسیمُ گرفتم جلو دهنم
رسول:فاتح..فاتح...همگی گوش بدین دوتا گروه برن پشت ساختمون..یه گروه زمانی که گفتم برن پشتبوم مستقر بشن..ساختمون ۹ طبقهاس..توی هر طبقه پخش میشید و مواظب باشید به مردم عادی صدمه وارد نشه..تا جاییکه ممکنه درگیر نمیشیم و بی سر و صدا ورود میکنیم اگه دیدید درگیری صورت گرفت حتما ساختمونُ تخلیه کنید
دور تا دور ساختمون باید محاصره بشه..دونفر از ساختمون روبهرویی پوشش بدن
با دریافت مفهوم بود بچه ها از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل ساختمون..نگهبان با دیدنم بلند شد
نگهبان:وقت بخیر بفرمایید
کارت شناساییمو نشون دادم
رسول:سلام پدر جان
نگهبان:سلام..درخدمتم بابا..کمکی از من برمیاد
رسول:شما اینجا فردی به اسم صفایی میشناسید؟الان توی یکی از این واحد هاست..آقای امیر صفایی
نگهبان:نه والا کسی با این اسم اینجا نیست
حدس میزدم..زود عکسشو آوردم و نشون مرده دادم
رسول:این فردُ میگم خوب نگاه کنید
نگهبان:اهان..این آقای صفایی نیست که پسرم..ایشون آقای وحیدیان..دو ماهی میشه اینجارو اجاره کردن
رسول:ببخشید طبقه چندُ گرفتن؟
نگهبان:طبقه ۹ واحد ۱۸
رسول:دیشب چیز مشکوکی ندیدید اینجا؟
یکم فکر کرد و بعد گفت
نگهبان:والا ایشون کلا دوبار اومده اینجا یه بار همون روز اول اومد که ببینه اینجارو..یه بارم امروز اومد..البته دیشب حدودای آخر شب بود که دونفر اومدن یکیشون یه پسر جوونُ کول کرده بود،میگفتن با این آقای وحیدی هماهنگ کردن..منم بعد از اینکه حرف زدم با خودشون، گذاشتم برن بالا
رسول:خیله خب پدرجان ممنونم ازتون... خواهش میکنم شما تا اتمام کارمون بیرون تشریف داشته باشید
نگهبان:باشه باباجان..کمک میخوای بمونم
رسول:ممنون بچه ها هستن...فقط پشت بوم بازه؟
نگهبان:آره
رسول:خیله خب بفرمایید بیرون شما...
با بیسیمبه بچه ها گفتم وارد بشن
رسول:علی آنتنُ قطع کن
علی:باشه یه لحظه....قطع شد،رسول بچه ها مستقر شدن توی ساختمان روبهرویی
ساختمان جز ورودی اصلی و پارکینگ،ورودی دیگهای نداره
رسول:باش
داوود به همراه بچه ها اومدن
رسول:داوود ما میریم بالا...احمد توام برقُ قطع کن..حواست به راه پله هم باشه..فکر کنم ۲ نفرن به اضافه آراز
داوود:خیله خب بریم
☆☆☆
#داوود
تند تند پله هارو با رسول میرفتیم بالا
نگرانش بودم..هیچی نخورده بود و نخوابیده بود،به اضافه خیلی به پاهاش فشار میآورد..درسته زخم جزئی بود ولی بازم باید مراقبت میکرد
مسئولیتش با نبود محمد چند برابر شده بود و میترسیدم کم بیاره..
وقتی رسیدیم یه لحظه صبر کرد تا نفس بگیره
بعد ماسکمونو زدیم و اسلحه به دست نزدیک واحد شدیم...
رسول آروم گفت
رسول:مراقب باش فقط این واحد روبهرویی درو باز نکنه
سری تکون دادم که زنگ واحدُ زد
بعد دستشو گذاشت توی چشمی در
وقتی در باز شد رسول سریع با لگد درو باز کرد و رفتیم داخل..پشت سر ما ۳ نفر از بچه ها هم اومدن
بدون اینکه فرصت فکر کردن بهشُ بدم زود اسلحه گرفتم سمتش
داوود:بشین زود باش..
دستشو گذاشت روی سرش و با زانو نشست
یکی از بچه ها دستبند زد به دستش و برد بیرون
یکم اطرافُ نگاه کردم
داوود:پس صفایی و آراز کجان؟
با صدای یکی از بچه ها که گفت بیاید اینجا رفتیم توی آشپزخونه
پنجره باز بود و طنابی هم از بالا آویزون بود
رسول زود رفت اونجا
رسول:رفته پشتبوم..زود برید اونجا
داوود:پس آراز چی
رسول:شما برید منو دانیال دنبالش میگردیم
داوود: باش
از خونه خارج شدیم و رفتیم بالا..
☆☆☆
#رسول
ماسکمو درآوردم...رو به دانیال گفتم
رسول:آراز حتما اینجاست نمیتونن توی یه ساعت ببرنش بیرون همه جارو بگرد
دانیال:باش
رفتم پیش پنجره و یه بار دیگه نگاهی به بالا و طناب آویزون شده کردم...آخه چطوری از پنجره با طناب رفته پشتبوم هیچکس ندیده؟..دونفر از بچه ها مگه توی ساختمون روبهرویی مستقر نیستن؟
سرعت عملش هم اگه خیلی زیاد باشه بازم نمیتونه اونقدر سریع واکنش نشون بده و بره بالا با طناب
خواستم برگردم که سنگینی چیزی روی سرم حس کردم
صفایی:تکون نخور
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لاتَخَف وَلاتَحزَن اِنّا مُنَجوک
از چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده
نترس و غمگین نشو،خودم کنارتم 🥲❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خوشبهحال ساکنانکربلا،همسایهاند
باآنبهشتیکهماهرشبتمنامیکنیم...💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹¹پارتღ
#رسول
سنگینیِ چیزی روی سرم حس میشد… سرد،فلزی و آشنا بود.نفسهام بههم گره خورده بود
صفایی خیلی نزدیک بود.انقدر نزدیک که صدای نفسش پشت گردنم مینشست
صفایی:اسلحهتو بنداز زمین و برگرد
باید یه کاری میکردم...به آقای عبدی قول دادم همه رو سالم برسونم اداره..قول دادم زنده دستگیر بشه صفایی..پس باید پایبند قول و قرارم باشم
اسلحهرو به جای انداختن رو زمین گذاشتم روی میز و برگشتم..موقع برگشتن سعی کردم بیام تو دید بچه های مستقر توی ساختمان..از پنجره به خونه دید داشتن
اینبار فرد روبهروم ماسک نداشت..دیگه صداش با دستگاه عوض نمیشد
صفایی:بیا جلوتر چند قدم
و خودش عقبتر رفت
الان من مثلا فرمانده بودم دیگه؟پس نباید از خودم ضعف نشون بدم
صفایی:خیلی دل و جرأت داری اومدی اینجا آقا رسول
رسول:به دو دلیل اومدم..اولی دستگیری تو بود
صفایی:و دومی؟
رسول:دومی اینکه آرازُ پیدا کنم..میدونستی به جرم خودت آدمربایی هم اضافه کردی؟
خندید و بعد صندلی میز ناهارخوری کشید بیرون نشست..ولی هنوز نشونه اسلحهاش بودم
صفایی:تو کدوم قانون نانوشتهای اومده اگه یه پدر،پسرشو بیاره خونهاش میشه آدمربایی؟
رسول:کدوم پدری توی قانون های نوشته شده اجازه داره به پسرش قرص خواب بده و اونو بیاره اینجا؟...آراز کجاست؟
همون لحظه صدای بلند دانیال که داشت صدام میکرد اومد...
دانیال:رسول..رسووول بیا اینجا آراز اینجاست..آراز میشنوی صدامو..رسول بیا دیگه این در کامل باز نمیشه آراز بیهوشِ، افتاده پشت در نمیزاره باز کنم درُ
با تعجب و نگرانی برگشتم سمت صفایی..ولی اونم چهرهاش همین بود
خواستم برم بیرون که بلند شد و اسلحه رو گذاشت روی پیشونیم
صفایی:از جات تکون نمیخوری تا نگفتم
رسول:احمق اون پسرته..از گوشت و خون توو..بزار برم کمکش،حداقل ببینم چه بلایی سرش آوردی بعد باشه هر سهتامونُ بگیر..خوبه؟
صفایی:بچه خر میکنی؟
کلافه شده بودم از این وضعیت..میخواستم برم پیش آراز ولی نمیذاشت..مگه میشه انقدر بیغیرت و عوضی باشه یه آدم؟انقدر بیدل که پسرش حالش بده و اون به خیالش هم نیست؟
صدای علی از ایرپاد پیچید تو گوشم
علی:میدونم که گرفتاری رسول ولی یکم تحمل کن تا بچه ها ساختمونو تخلیه کنن چند نفرم دارن میان داخل تو فقط حواسشو پرت کن که متوجه نشه
نمیتونستم جواب بدم ولی همینکه دارن میان کور سوی امیدی بود توی قلبم
هنوز صدای آراز گفتن آروم دانیال میومد..
رسول:حداقل بگو چه بلایی سرش آوردی..
صفایی:مهم نیست فعلا...از اون یکی چهخبر؟ محمد حالش خوبه؟شنیدن جاشو گرفتی..بابا میذاشتی بمیره،خبر مرگشو که شنیدی زود مقامشو میگرفتی
حرصم داشت در میومد..بدون اینکه توجهی کنم به اسلحه روی سرم یقه لباسشو گرفتم
رسول:درست حرف بزن..مثل تو بنده پول و قدرت نیستم من..من برام مهم نیست کجا و تو چه جایگاهی کار میکنم..وظیفه من خدمت کردن به این مردمِ..بعدم به کوری چشمت محمد حالش خوبه توی دادگاه میبینیش
از مچ دستم گرفت و یقهشو آزاد کرد بعد یه ضربه محکم زد به زخمم...جوری تیر کشید زخمم که نتونستم تحمل کنم روی زانوی پای سالمم افتادم و دستمو گذاشتم روی زخمم..
صفایی:بلبل زبونی نکن پسر خوب..فعلا عقل تو سرت نیست یکم که بگذره به خودت میگی من برای کی دارم کار میکنم..برای کی دارم جون میدم وقتی هیچکس منو نمیشناسه..وقتی هیچ تقدیر و تشکری از بابت کارهام نمیکنن..فعلا داغی و جَو داری..بزار یکم بگذره..زمان همه چیو درست میکنه
رسول:آره زمان درست میکنه..زمان آدم های پلیدی مثل تورو پاک میکنه از صفحه این خاک..
به ورودی آشپزخونه نگاه کردم که دانیال داشت میومد اینجا اصلا حواسش نبود به ما
دانیال:رسول،آراز حالش...
تا دید مارو صفایی به کنارش شلیک کرد همون لحظه از پشت پریدم روش و انداختمش زمین...اسلحه از دستش افتاد
روی شکمش نشسته بودم و از ضربه هایی که میزد دفاع میکردم
رسول:دانیال تو هر جور شده آرازُ ببر بیرون زودباش
با یه حرکت منو زمین زد و حالا دستش برای زدنم بیشتر باز شده بود..با مشتی که به صورتم خورد چند لحظه چشم بستم..سرازیر شدن خون از بینیمو حس کردم
صدای قدم های تند بچه هارو شنیدم...صفایی بلند شد خواست از همون پنجره فرار کنه...نباید میذاشتم.. زود خودمو رسوندم بهش و از لباسش گرفتم و خوابوندمش...اونم با لگد محکم زد به پام..لب به دندون گرفتم صدام در نیاد
بچه های عملیات ویژه نوپو اومدن داخل..سه نفرشون رفت سمت صفایی و دستبند زدن بهش..یه نفرم اومد پیش من و کمک کرد بلند بشم
پلیس:حالتون خوبه؟