eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
868 دنبال‌کننده
222 عکس
110 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و یک💛 داشتم دنبال یه آهنگ قشنگ میگشتم تا بزارم گوش بدیم بابا هم کلا حواسش به رانندگی بود صدای زنگ موبایل بابا به صدا دراومد از جیبش بیرون آورد سمتم گرفت محسن:جواب بده ،عمه زینبه احسان:چشم تماس رو وصل کردم احسان:سلام عمه زینب:سلام دورت بگردم خوبی؟ احسان:خدانکنه بله خوبم شما خوبین؟ زینب:الحمدلله، بابا کجاست؟ احسان:پشت فرمونِ کارش دارین؟ زینب:نه فقط امشب میاین یا نه؟ احسان:نمی‌دونم عمه یه لحظه گوشی موبایل رو از گوشم فاصله دادم و رو به بابا گفتم احسان:عمه میگه امشب میاین محسن:بگو آره احسان:جدی؟ محسن:آره بگو میایم دیشب با رسول حرف زدم احسان:خب زودتر بگو دیگه کلک محسن:خجالت آقا احسان احسان:خجالت کیلو چنده آخه محسن: زینب پشت خطه احسان:ای وای... عمه زینب:شنیدم عزیزم احسان:خب پس دیگه میایم زینب:قدمتون سر چشمام، فقط زود بیاین احسان:پس چی زود میایم، اصلا مگه میشه دیر بیایم خونه شما زینب:معلومه نمیشه احسان:آره دیگه زینب: دورت بگردم من برم به کارام برسم، فقط بگو ببینم شام دوست داری چی‌درست کنم؟ احسان:میتونم سفارش دوتا غذا بدم؟ زینب: نفس عمه تو ۱۰ تا سفارش بده احسان:وای ذوق مرگ شدم😂 زینب:لوس عمه زودتر بگو احسان:اووم، یکی که حتما حتما باید سالاد ماکارانی باشه زینب:اونو که درست میکنم شما غذای اصلی رو بگو احسان:زرشک پلو، با قرمه سبزی زینب:باشه عزیزم احسان:دستت طلا زینب:خب عزیز عمه من برم احسان:باشه خدافظ زینب:خدافظ قربونت برم گوشی رو قطع کردم و دو دستی زدم به هم احسان:آخ جووون محسن:من نمیدونم اونقدر که تو میخوری چرا چاق نمیشی؟ احسان:وا بابا فرم بدن به این خوبی، مانکنه محسن:آره یه تو مانکنی یه من نگاهی به هم کردیم و زدیم زیر خنده چند دیقه ای میتونم بگم خندیدم احسان:خیلی نامردی بابا🤣 محسن:پدر شمام دیگه احسان:آییی فکم درد گرفت انقدر خندیدم محسن:مگه من دلقکم که به حرفام میخندی؟ احسان:بابا خودتم تا الان داشتی می‌خندیدی محسن:خب یکم خندیدم بسته، نه اینکه مثل تو فک درد بگیرم از خنده احسان:خدایی نامردی محسن:خدایی شما مردی احسان:پسرِ آقا محسنم دیگه محسن:جاشه بگم متاسفانه؟ احسان:دیگه داره بهم بَر میخوره بابا محسن:عه بر خورد؟ فدا سرم فقط مواظب باش چپ نخوره احسان:باباااا خودمو از ماشین میندازم پایین تا هردومون راحت بشیما محسن:چقدر خوبه که میدونی هر دومون راحت میشیم احسان:واقعا که، اصلا باهات قهرم رومو برگردوندم سمت بیرون و سرمو تیکه دادم به صندلی چشم هامو هم بستم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ وقتی برگشت لبخند پهنی رو لب هام اومد میدونستم دردش چیه و الان چی میخواد ولی خب بنظرم یکم باید اذیت بشه ولی اگه الان امیرحسین اینجا بود کلی مخمو خورده بود چرا با داداشم اینجوری کردی چرا این حرفو زدی اما الان نیست پس بهتره یکم حال کنم ظهر بودو خیابونا خلوت واسه همین زود رسیدیم چی میشد غروب هم اینجوری جاده ها خلوت بود ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم، کمربند رو باز کردم و برگشتم طرف احسان محسن:احسان... وای خدا گرفت خوابید.. احسان.. احسان بابا احسان:ولم کن محسن:پاشو بریم بالا بخواب حداقل جواب نداد و فقط یکم خودشو تکون داد تا راحت‌تر بخوابه محسن:احسان پاشو ببینم بخدا دیگه جون ندارم مثل بچگیت بغلت کنم احسان:۵ دیقه محسن:لعنت خدا برشیطون دستم رفت روی ضبط ماشین، خدا لعنتت نکنه مهدی که این کارارو بهم یاد دادی یهو موزیک روشن کردم و صداشو زیاد کردم بنده خدا ترسید و بیدار شد زود ضبط رو خاموش کردم محسن:بمیرم الهی ترسیدی؟ببخشید احسان: قبض روح شدم محسن:خدانکنه پاشو بریم بالا احسان:اصلا مگه من با شما قهر نبودم؟ محسن:خیله خب بیا بغلم لوس، خوبه میدونه طاقت ندارم احسان:خب منم طاقت ندارم اومد بغلم کرد❤️ ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:طاقت قهر کردنتو ندارم بابا🥲❤
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و دوم💛 از آسانسور رفتیم بالا احسان داشت رو به روی آینه موهاشو درست می‌کرد، از شوق علیرضا حتی خوابش هم پرید محسن:بسه بابا، خوشگلی احسان:در اون که شکی نیست محسن:صبر کن برسیم بعد به کشتن بده ما رو با این همه اعتماد به نفست، این آینه هم از دیدنت خسته شد احسان:بابا امروز دقت کردی بدجور شوخ و بامزه شدی؟اثرات همنشینی با رسوله دیگه محسن:الان جاشه بگم به قول امیرحسین هارهارهار؟ احسان:باباااا محسن:🤣رسید بیا بریم داداشت منتظره از آسانسور بیرون اومدیم و کلید انداختم به در همین که درو باز کردم صدای آخ رسول اومد زود کفش هامو درآوردم و رفتم سمت صدا با دیدن صحنه رو به روم هنگ کردم احسان که ترکید از خنده محسن:چه خبره اینجا؟ علیرضا با دیدنم سریع از رو کمر رسول پایین اومد و دوید سمتم خم شدم و بغلش کردم علیرضا:سلام بابایی محسن:سلام دورت بگردم رسول:سلام محسن:چه خبره؟چیکار میکنید رسول همینجوری که به اپن آشپزخونه تکیه زده بود کمرش رو مالش میداد گفت رسول:از این شیطون بپرسید محسن:علیرضا بابا چیشده؟ علیرضا:هیتی بابا فقد با بابا لسول خل بازی تلدیم محسن:چیکار کردی؟ علیرضا:خل بازی احسان از خنده قرمز شده بود، نشست روی زمین و بلند زد زیر خنده اخم رسولو که دیدم به زور خندم رو کنترل کردم محسن:کمرت درد گرفت بابا رسول:بله به شدت احسان:🤣 رسول:احسان نخند، من اون داوود و فرشیدُ میکشم صبر کن محسن:چرا؟ رسول:اونا یاد دادن بهش دیگه محسن:خب حالا عزیز من یکم آروم رسول:چطوری آروم باشم، کمرم شکست احسان:وای خدا مُردم از خنده، دمت گرم رسول عالی بود رسول:لا اله الا الله، احسان:وای بوی غذا میاد، رسول تو پختی؟ رسول:آره احسان:عاشقتم من احسان زود رفت تو آشپزخونه رسول بلند شد اومد کنارم رسول:ببخشید، آخه گفتم خسته میشین میاین خونه واسه همین خودم غذا پختم، شرمنده دلم آتیش می‌گرفت از این حرفا ولی خب باید درکش میکردم علیرضا رو روی زمین گذاشتم و نشستم روی مبل بالاخره که باید کنار می‌اومد با اینجا محسن:من شکستن دل آدما برام خیلی مهمه، اصلا دوست ندارم دل کسی رو بشکنم، تو چی رسول؟ رسول:خب منم دوست ندارم محسن:اما با این حرفات دلم شکست سرش رو پایین انداخت نزدیکم بود دستش رو گرفتم کنار خودم نشوندمش محسن:دوست ندارم اینجوری باشی،اینجا خونه تو هم هست پس چرا غریبی میکنی آخه رسول:ببخشید محسن:دفعه آخرت باشه بهم میگی ببخشید رسول:چشم خواستم چیزی بگم که احسان همینطور که قابلمه دستش بود و تند تند غذا می‌خورد اومد محسن:این چه وضعشه، خب بریز تو ظرف بخور احسان:نمیخوام اینجوری حال میده محسن:از دست تو رسول:خوشمزه شده؟ احسان:نمی‌دونم رسول:غذا داری میخوری بعد نمیدونی چطور شده؟ احسان:من وقتی گشنمه نمیتونم مزه غذا رو تشخیص بدم رسول:خسته نباشی علیرضا:بابا لسول رسول:جونم علیرضا:خل شو احسان:🤣 محسن:علیرضا، بابا خیلی حرف زشتی بود علیرضا:خل شوالی رسول:بیا بریم بخوابونمت علیرضا:نه رسول:صبح زود بیدار شدیا علیرضا:نه(جیغ) رسول:عه علیرضا، جدیدا خیلی جیغ می‌کشیا، بیا اینجا ببینم علیرضا اومد سمتم و روی پاهام نشست احسان:تازه دارم مزه غذا رو حس میکنم محسن:😂 خسته نباشی احسان:بابا تو نمیخوری؟ محسن:نوش جان چیزی مونده که بخورم؟ احسان:اوووم🙄 ته‌دیگ مونده محسن:چقدرم تو از اون ته‌دیگ ماکارانی میگذری احسان:رسول واسه چی زیاد درست نکردی؟ رسول:زیاد بود که محسن:گشنه نیستم ولش کن احسان:بابا میخوای واست یه چیزی درست کنم؟ محسن:نه بابا نمی‌خورم میل ندارم احسان:بابااا ... رسول:عه احسان مگه نمیبینی بچه خوابه چرا داد میزنی آخه احسان:عه این کی خوابید؟ رسول: این زود بیدار شد بعد زیاد ورجه ورجه رفته خسته شده ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:بازم یکم خنده😂❤️
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و سوم💛 بابا، علیرضا رو آروم گذاشت روی مبل بعدش هم رفت از تو اتاق یه پتو آورد کشید روش محسن:خب دیگه برین حاضر بشین رسول:چرا؟منم باید برم؟ محسن:مگه دیشب باهم حرف نزدیم؟ قرار شد بریم خونه زینب اینا دیگه رسول:آها احسان:رسول پاشو پاشو محسن:هیس، احسان بیدار میشه بچه احسان:چشم، پاشو دیگه رسول:باشه الان، ولی علیرضا چی؟ لباسشو چطوری عوض کنم؟ احسان:لباسش خوبه دیگه رسول: خیر، برای مهمونی مناسب نیست احسان:لوس، خب تو خواب تنش کن رسول:بیدار میشه محسن:تو برو حاضر شو خودم تنش میکنم، فقط لباساش رو بده بهم رسول:چشم الان احسان:رسول لباسی که تازه براش خریدی رو بده، خیلی بهش میاد رسول:باشه الان میارم رفتم تو اتاق و لباسای علیرضا رو از چمدون درآوردم بردم دادم به بابا خودمم دوباره برگشتم تو اتاق درم بستم از اینه به خودم نگاه کردم زشت بود با همین لباس سیاه برم ولی خب عهدی که با دلم بستم مهمتره و نمیتونم بشکنم این عهد رو از تو چمدون برای خودم یه لباس مشکی برداشتم و تنم کردم شونه‌ای به موهام کشیدم و ادکلنم رو برداشتم استرس داشتم نمیدونستم باید چه برخوردی داشته باشم، چیکار کنم وقتی دیدمشون؟ در اتاق زده شد رسول:بله محسن:اجازه هست؟ رسول:بفرمایید محسن:آماده شدی؟ رسول:بله محسن:خب پس بیا بریم رسول:بابا محسن:جون دلم رسول: الان اگه بگم استرس دارم و نمیدونم چی کار باید بکنم، چی بهم میگی؟ محسن:بهت میگم که استرس نداشته باش چون اون عمه شماست و بعدم همون برخوردی رو داشته باش که با همه داری رسول: نمیتونم محسن:از دست تو رسول:ببخشید محسن:بیا بریم حالا استرس جنابعالی هم کم میشه رسول:چشم، راستی لباس‌های علیرضا رو... محسن:تنش کردم ، فقط کاپشن بپوش هوا سرده رسول:اونم به چشم بابا رفت بیرون منم کاپشنم رو پوشیدم دوباره تو آینه خودم رو نگاه کردم حالم از خودم به هم می‌خورد دیگران چطوری تحملم میکنن؟ سرتا پا سیاه، یه آدم افسرده، کسی که خنده از رو لب هاش نمی‌افتاد الان آرزوی یه لبخند از ته دل رو داره، واقعا کی میتونه تحملم کنه؟ ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ آماده که شدم رفتم تو هال دیدم بابا از تو اتاق رسول بیرون اومد و روی مبل کنار علیرضا نشست گرفتگی حالش رو میتونستم ببینم رفتم سمتش و روبه بهش گفتم احسان:چیشده؟ محسن:هیچی بابا احسان:آخه دمق شدی یه دفعه محسن:رسولو که تو این حال میبینم قلبم درد میگیره لبخندی به این نگرانی پدرانه‌اش زدم و جلوی پاهاش زانو زدم احسان:دورت بگردم رسولم حالش خوب میشه و برمیگرده به همون رسولی که ما ندیدیمش، اصلا خودمون بهش کمک میکنیم تا حالش خوب بشه محسن:انشالله احسان:غصه نخور دیگه، جون من محسن:قسم نخور جونتو، چشم احسان:آخ من قربون بهترین بابای دنیا بشم محسن:خدانکنه احسان:وای خدا جونم این قند عسل من چقدر قشنگ خوابیده محسن:مگه آدم میشه زشت بخوابه؟ احسان:باباااا😐 محسن:هیس احسان جان عزیز من بیدار میشه احسان:پوزش در اتاق باز شد و رسول بیرون اومد لبخندی زدم و گفتم احسان:آماده شدی جناب؟ رسول:بله عالیجناب محسن:😂 خیلی خوبین شما ها احسان:معلومه کنار داداش خلم خوبم رسول:اون کلمه خل رو بزار جلو اینه دوتاشه واسه خودت احسان:که برای خودم؟ رسول:بله برای خودت عزیزکم احسان:بچه ها بهت گفتن سرعتم زیاده؟ رسول:جرأت داری؟ احسان:امتحان کنم؟ محسن:بسته بسته دیر شد بیاین بریم احسان:بابا نمیخوای چیزی به این پرو خان بگی؟ رسول:تورو سننه، دوست نداره بگه محسن:میشه هردوتون سکوت کنید؟ احسان:خیرررر علیرضا:😭 رسول:خاک تو سرت نکنن احسان بیدار شد بچه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آدم عهدی رو که با دلش بسته رو نمیشکنه🙃💔
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و چهارم💛 پشت فرمون منتظر بودم تا بیان یه آهنگ گذاشتم که من خیلی دوستش داشتم سرم رو گذاشتم روی فرمون و آروم زیر لب با خواننده منم میخوندم یکم که گذاشت در ماشین باز شد سرم رو بلند کردم دیدم بابا و رسولن احسان:خوابید؟ رسول:نه احسان:ببخشید بیدارش کردم رسول:فدا سرت محسن:این آهنگ رو دیگه خوده خواننده‌اش گوش نمیده احسان رسول:😂 احسان:اون گوش نمیده من که میدم محسن:بله شما با همه فرق داری احسان:پس چی من تَکَم😌 رسول:داداش مراقب سقف ماشینم باش احسان:هستم محسن:حرکت کن آقای تک احسان:چشم آقا پدر😂 راه افتادم سمت خونه عمه بابا همون اول کاری ظبط رو خاموش کرد رسولم علیرضا رو به زور خوابوند چون خونه عمه‌اینا نزدیک بود گاز دادم که زودتر برسیم ولی ای دل قافل گاز دادنم موجب برخورد با دست‌انداز شد علیرضا هم که طبق معمول خوابش برده بود بیدار شد و شروع کرد به گریه محسن:عجول خان دیر برسیم بهتره ها رسول:جونم بابا هیچی نبود بخواب دورت بگردم احسان:خب تقصیر من چیه؟ یادم رفت دست‌انداز هست محسن:خسته نباشی علیرضا:😭 محسن:علیرضا خوبه؟ رسول:آره بابا ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆☆ علیرضا رو آروم کردم واسه بار هزارم ولی خب دیگه خوابش نبرد و تو بغلم کز کرده بود داشتم به بیرون نگاه میکردم و در مرور خاطرات گذشته ام که یه دفعه چشمم افتاد به یه گل فروشی رسول:احسان میزنی کنار احسان:چرا؟ رسول:تو بزن محسن:چیزی میخوای بابا؟ رسول:دست خالی که نمیتونم بیام باید یه چیزی بگیرم حداقل احسان:نمیخواد بابا رسول رسول:چرا میخواد بزن کنار احسان:خیله خب صبر کن دنده عقب بگیرم رسول:دستت درد نکنه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن: راه افتادن فعلا😂😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و پنجم💛 احسان ماشینو که نگه داشت اروم علیرضا رو نشوندم کنارم و بهش گفتم رسول:اینجا بمون من الان میام علیرضا:منم میام🥺 رسول:نگاه میخوام برم اون مغازه زود میام با همون بغضش دستم رو گرفت محسن:اشکال نداره ببرش رسول:باشه بیا بغلم بریم بابا محسن:صبر کن بیام درو برات باز کنم رسول:ممنون بابا پیاده شد و اومد درو باز کرد منم همینجور که علیرضا بغلم بود پیاده شدم با، بابا هم‌قدم شدیم سمت گلفروشی خوبه که اومد چون نمیدونستم چه گلی بخرم وارد گلفروشی که شدیم عطر گل به مشامم خورد بعد از سلام و درخواست گل مورد نظر به سمت گل های مجلسی رفتم تا یکی رو انتخاب کنم رسول:علیرضا، بابا کدوم قشنگه؟ علیرضا:اون اشاره کرد به گل های نرگس که عاطفه خیلی دوست داشت رسول:از اون گل برات میخرم تو اول بگو از بین این گلا کدوم قشنگه؟ علیرضا:اووووم، این محسن:خوشگله من چقدر باسلیقه‌است علیرضا:😍 محسن:الهی دورت گردم، بیا بغل من بابایی خسته شد علیرضا از خدا خواسته رفت بغل بابا خیلی بابامحسنو دوست داشت و این منو خوشحال می‌کرد گلی که علیرضا انتخاب کرده بود رو به فروشنده گفتم اونم برام آورد کارتم رو از جیبم درآوردم که بابا پیشدستی کردو کارتش رو داد محسن(اروم):خودم حساب میکنم رسول:ولی آخه پدر من اینجوری که نمیشه محسن:از این به بعد جیب منو شما نداره استاد رسول:اینجوریه پس؟ محسن:بله اینجوریه، بفرمایید آقا فروشنده:قابل نداره محسن:مچکرم حساب که کرد بابا دسته گل رو برداشتم و اومد بیرون رسول:چرا؟ محسن:چی چرا؟ رسول:چرا نذاشتین خودم حساب کنم؟ محسن:دوست داشتم خودم حساب کنم مگه جرمه؟ رسول:باباا محسن:خیابون زشته گل پسر بیا بریم رسول:چیزه دیگه ای نگیریم؟ محسن:همینم زیاد بود رسول:وا محسن:وا نداره رسول جان، زینب کلا دوست نداره ما چیزی بگیریم رسول:چرا؟ محسن:چون باید خونه اونارو، خونه خودمون فرض کنیم رسول:شرمندهِ اخلاق ورزشی من نمیتونم محسن:عادت میکنی علیرضا:خولاتی رسول:چی؟ علیرضا با دست اشاره کرد به یه سوپرمارکت رسول:بعدا میشه برات بگیرم.. محسن:تو برو پیش احسان تا منو علیرضا برگردیم رسول:غلط کردم اصلا خودم میرم براش.. محسن:چند بار یه حرفو تکرار میکنن؟ رسول:😐 محسن:علیرضا دوست داری با من بری یا با رسول؟ علیرضا:با تو رسول(اروم):آدم فروش محسن:😂ماشین استاد رسول:متاسفم واسه خودم محسن:حالا الان تاسف نخور بعدا بخور، بیا بریم من واسه نوه خوشگلم خوراکی بخرم علیرضا:بلیم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم آدم فروشی از جانب علیرضا خان😐😂
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و ششم💛 بابا و علیرضا رفتن سمت سوپرمارکت، منم رفتم سوار ماشین شدم احسان:چه گل خوشگلی رسول:اگه گفتی سلیقه کیه؟ احسان:سخته رسول:یه حدس میتونی بزنی فقط احسان: خب..‌ اوووم، خودت؟ رسول:خیر اشتباه گفتی علیرضا انتخاب کرده احسان:من فکر میکردم باید بین تو و بابا انتخاب کنم رسول:چرا؟ احسان:فکر کردم علیرضا بخوابید تو بغلت رسول:آها نه، حالا بگو چرا بین منو بابا، منو انتخاب کردی؟ احسان:چون بابا همیشه برای عمه زینب گل مریم می‌گرفت رسول:گل مریم دوست داره؟ احسان:عمه همه گل‌هارو دوست داره ولی چون مامان مرضیه گل مریم رو خیلی دوست داشت واسه همین بابا برای عمه گل مریم میگیره رسول:آها، میگم احسان؟ احسان:جان دلم؟ رسول:اسم من قرار بود چی باشه؟ احسان:اسمت که رسوله رسول:مزه نریز دوست دارم بدونم که اسمو چی میخواستین بزارین احسان:اسمت رو مامان انتخاب کرد، خیلی هم راضی بودیم از اسمت رسول:زیر لفظی میخوای تا حرف بزنی؟ احسان: قرار بود اسمت بشه امیررضا رسول:نگوووو احسان:چرا؟ رسول:من واقعا از اسم رسول راضیم، بهم میاد، امیررضا فکرشو بکن، حالا چرا امیررضا؟ احسان:دیگه مامان دوست داشت اسمت بشه امیررضا، چون اول اسم منو با داداش الف داره رسول:واقعا باید بگم خداروشکر که اسمم رسول شد احسان:زر نزنا، الان اول اسمت" ر"داری به هیچ کدوم نمیای رسول:شوخی کردم تو چرا به دل میگیری احسان:تکرار نشه، عه اومدن در ماشین باز شد و بابا و علیرضا نشستن رسول:بابا، علیرضا رو بدین بهم جلو ممکنه پلیس ببینه محسن:رسول جان دیگه داریم می‌رسیم نگران نباش احسان:پس ما چی؟ محسن:بفرمایید بستنی که سمتم گرفته شد و گرفتم اصلا بستنی دوست نداشتم دلمم نمیخواست دست بابا رو رد کنم خداروشکر که بستنی لیوانی بود هم لباس علیرضا دیگه کثیف نمیشد و هم اینکه من میتونستم یکم بخورم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:آقا امیررضا😐🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و هفتم💛 بوی قرمه سبزی و مرغ پیچیده بود توی خونه و آدمو مست می‌کرد خیلی گشنه بودم البته این معده بدبخت ما حق داره از صبح هیچی نخوردم جز ۲ تا قرص مسکن این وامونده پاهام خوب بشه ها عروسیم میشه انگار علی:به به مامان خوشگلم چه خوشتیپ شده زینب:پس چی، برادر زاده‌ام قراره بیاد علی:واسه ماهم اینجوری میکنی؟ زینب:بله که میکنم علی:منظورم این دسر و غذا های خوشمزه و سالادِ زینب:چقدر تو نامرد شدی علی، من واسه شما اینجوری غذا درست نمی‌کنم؟ علی:😂چرا چرا میکنی مامان جان ببخشید زینب:این حامد کجا موند؟زنگ بزن ببین کجاست علی:چشم عزیزم گوشیم رو برداشتم و شماره حامد رو گرفتم حامد:جونم؟ علی:کجایی؟رفتی یه کاهو بگیریا حامد:خب به من چه مغازه بسته بود مجبور شدم برم اون یکی مغازه میوه فروشی علی:با ماشین میرفتی دیگه حامد:گفتم یکم پیاده‌روی کنم، زود میام علی:مراقب خودت باش حامد:اطاعت داداش علی علی:خدافظ حامد:خدانگهدار گوشی رو کنار گذاشتم و به مامان گفتم علی:رفته پیش رفیقاش زینب:ولی شنیدم گفت رفته... علی:مامان این پسرتو خودم بزرگ کردم اون میگه اومدم پیاده‌روی یعنی اینکه با رفیقاش پیچونده زینب:از دست این بچه، من الان میخوام سالاد درست کنم علی:مگه سالاد شیرازی درست نکردی؟دیگه کاهو نمیخواد زینب:ساکت ساکت، دوست ندارم سفرم چیزی کم داشته باشه امشب علی: خدایا منم غیب میکردی چند سال بعد به آغوش پر مهر خانواده برمیگشتم دیگه زینب:علی میام میزنمتااا از این حرفا میزنی علی:خب غلط کردم، حالا میگم مامانییی زینب:جان علی:اون حلزونی که از سبزی پیدا کردی کو؟ زینب:بچه شدی علی؟حلزون میخوای چیکار؟ علی:مامان بده دیگه زینب:از دست تو، گذاشتم توی گلدون، الان میارمش علی:فدات زینب:خدانکنه مامان رفت تو آشپزخونه و برگشت حلزون رو گذاشت توی دستم، تشکر کردم و با صدف حلزون وَر رفتم زینب:علی مامان جان چیزی میخوری برات بیارم؟ علی:چی مثلا؟ زینب:میخوای سالاد ماکارانی بیارم؟آمادست علی:اگه زحمت نمیشه زینب:چه زحمتی عزیز مامان، الان میارم برات علی:ممنون ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم علی بچه شده فقط😂😐😐
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و هشتم💛 مامان برام سالاد ماکارانی آورد منم شروع به خوردن کردم خیلی سخت بود که از صبح تا شب بمونی خونه میتونم بگم از وقتی که پاهام رو گچ گرفتم موندم خونه و نمیتونم برم بیرون این درد لامصب هم که ولم نمیکرد خیلی حوصلم سر میرفت تو خونه، بابا که سرکار بود از صبح تا شب، حامدم که میرفت باشگاه مگه دل می‌کند از اون باشگاه فقط مامانه که همیشه کنارمه و من میتونم تحمل کنم خونه موندن رو در خونه باز شدو بابا اومد دستش پر بود بمیرم الهی امروز انقدر رفته بود بیرون خسته شد علی:سلام بابا رضا:سلام، زینب؟ زینب:جانم.. سلام خسته نباشی رضا:سلام سلامت باشی، اینم از خریدتون، امر دیگه؟ زینب:دیگه هیچی بیا بشین برات چایی بیارم خستگی‌ات دَر بره رضا:دست شما درد نکنه بابا اومد کنارم نشست و مامانم وسایل رو برداشتو رفت آشپزخونه رضا:آقا علی ما چطوره؟ علی:عالی رضا:اونکه بعله بایدم خوشحال باشی علیرضا میخواد بیاد علی:وای بابا خیلی ذوق دارم، اصلا من نمیدونم چرا انقدر بچه دوست دارم زینب:خب تو که بچه دوست داری ازدواج کن، بچه دار شو، هم تو به آرزوت میرسی هم من و بابات علی:مامان جان کی به من زن میده زینب:تو همین الان بگی بهم میخوام ازدواج کنم تا فردا برات دختر جور کردم علی:مامان مگه میخوای ماست بگیری که میگی تا فردا رضا:😂 حالا مثال گفت علی:عزیزان، بزرگواران اصلا نگران نرسیدن به آرزوی من نباشید چون قراره نوه داییم بیاد راحت، بعد مامان جان نوه داداشت رو فکر کن نوه خودته، والا زینب:از دست تو خندم تو کل خونه پخش شده بود رضا:خانم بچت چیزی مصرف کرده؟ زینب:نمی‌دونم علی:دست شما درد نکنه آقای پدر رضا:خواهش میکنم صدای زنگ گوشیم مانع از ادامه حرفامون شد دیدم احسانه علی:جونم؟ احسان:سلام علی:علیک سلام احسان:ریموت رو بزن ماشین رو پارک کنم تو پارکینگ علی:رسیدین مگه؟اصلا چرا اروم حرف میزنی؟ احسان:‌آره رسیدیم که زنگ میزنم دیگه،بعدم علیرضا خوابه آروم حرف میزنم علی:باشه الان باز میکنم تماس رو قطع کردم و به بابا گفتم علی:بابا، احسان میگه ریموت رو بزن تا ماشین رو بیاره تو رضا:الان بابا بلند شد و رفت پایین مامانم که قشنگ ذوق و شوق تو صورتش موج میزد برای استقبال رفت دم در وایساد و منی که چلاق افتادم رو مبل، عصا هارو زیر بغلم گذاشتم و به کمکشون بلند شدم چند قدم رفتم ولی بیشتر نتونستم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:یکم خنده قرض بدیم به اون لب هاتون😉🌹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و چهل و نهم💛 رفتم پایین و ریموت رو زدم وقتی ماشین رو پارک کردن محسن پیاده شد و باهام دست داد رضا:خوش اومدی محسن:ممنون، زحمت دادیما رضا: این چه حرفیه آخه، پسرت کو پس؟ محسن:تو ماشین😂 خجالت میکشه یکم رضا:خب برو بیارش دیگه محسن:الان محسن در عقب رو باز کرد و بعد یه بچه رو که خواب بود بغل گرفتم چقدر بچه ناز و قشنگی بود لبخندی زدم و نزدیک شدم آروم لپش رو بوسیدم و ماشاللهی زیر لب گفتم رسول:سلام برگشتم سمت صدا، پسری مو فر روبه روم قرار گرفت با همون لبخند رفتم سمتش و بغلش کردم رضا:سلام آقارسول، خوش اومدی از بغلم بیرون اومد و سرش رو پایین انداخت رسول:خیلی ممنون احسان:سلام عمو رضا رضا:سلام آقااحسان گل، خوبی؟ احسان:عالی رضا:خداروشکر، بفرمایید بریم بالا داشتیم میرفتیم بالا که صدای در اومد برگشتم دیدم حامدِ حامد:سلاااام محسن:حامد یواش بچه بیدار میشه حامد:بزار ببینمش دایی، وای خدااا نفففس چقدر خوشگله احسان:ما اینجا برگ چغندریم؟ حامد:برو بابا، دایی بده بغلم ببینمش محسن:بفرما،(باصدای اروم) رسول پشتته خیلی ذوق زده شدم وقتی علیرضا رو دیدم دایی آروم بهم گفت رسول پشتمِ برگشتم با دیدنش رفتم سمتشو محکم بغلش کردم حامد:سلاااام خیلی خیلی خوش اومدی از بغلش بیرون اومدم رسول:سلام، خیلی ممنونم حامد:چقدر خجالتی هستی تو احسان:بزار ۵ دیقه بگذره بعد بگو خجالت نکشه حامد:شما سکوت بفرمایید بریم بالا دست گذاشتم پشت کمرش و هدایتش کردم سمت پله ها حامد:بفرمایید بالا محسن:یکم یواش حامد جان حامد:چشم رضا:بفرمایید بریم بالا، خوش اومدین رفتم سمته دایی و هم قدم شدم باهاش بابا هم چند قدم جلوتر بود دیدم رسول و احسان هنوز نیومدن خواستم صداشون کنم ولی دایی آروم بهم گفت محسن:ولشون کن میان باهم حامد:وا چرا محسن:یکم خجالت میکشه، میخواد با احسان بیاد حامد:آها پله هارو رفتیم بالا، نمیدونم چه ظلمی در حق طبقه اول ساختمون هاست که آسانسور نمیتونن استفاده کنن البته میتونن ولی براشون هیچ جذابیتی نداره، همین که در بسته شد، باز میشه دیگه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:خیلی خوبه حامد🤣🤣🤣🤣
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاهم💛 حامد:دایی بده بغلم محسن:بفرما، فقط توام مثل احسان نباشی، بیدارش کنی حامد:نه بابا، وای خدا چقدر نفسه رضا:محسن حتما رفتیم بالا به زینب بگو اسپند دود کنه براش محسن:واقعا حامد:چشمام شوم نیستا رضا:😂 مگه من گفتم شومه؟ حامد:منظورتون همین بود رضا:تو مراقب بچه باش لازم نیست منظور دیگران رو بفهمی حامد:چششم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ دسته گل رو برداشتم رفتم سمت رسول احسان:خب بریم؟ رسول:اینا کی بودن؟ احسان:بیا در راه توضیح میدم،(در حال رفتن به بالا) اونیکه اول اومد و یکم سنش بالا می‌خورد عمو رضاست، شوهر عمه، اونی هم که جوون بود و بعد اومد حامد پسرعمه شماست، بریم بالا خانمی که میبینی عمه زینبه، و اون پسری هم که پاهاش گچ گرفته شده علی پسر بزرگ عمه زینبه رسول:دیگه نه در اون حد معرفی 😂 احسان:دیگه گفتم بالا معرفی نکنم رسول:دست شما درد نکنه احسان:برو بالا برو رسول:طبقه چنده؟ احسان:اول رسول:میگم احسان احسان:هوم؟ رسول:هیچی ولش کن ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ اول دایی و بعدش بابا وارد شدن سلام کردم که دیدم حامد اومد با دیدن بچه توی بغلش لبخند زدم، علیرضا خواب بود مامان اروم نزدیکش رفتو بوسش کرد، و فهمیدن اینکه الان مامان داره گریه میکنه کاره سختی نیست محسن:زینب جان باز برای چی داری گریه میکنی؟ نگاه اوردمشون دیگه زینب:هیچی داداش، چقدر نازه ماشاالله، پس رسول کجاست؟ محسن:الان میاد صدای احسان اومد که داشت میگفت احسان:رسول، علیرضا کی بیدار میشه؟میخوام باهاش بازی کنم، امروز کلا خواب بود و صدای کسه دیگه ای اومد که اونم فهمیدنش سخت نبود رسول:چقدر گذاشتی بخوابه بچه ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:گریه زینب...!(:🥲❤️‍🩹
(ღ˘⌣˘)بََََِِِِسََََِِِِمََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِلََََِِِِهََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِمََََِِِِاََََِِِِنََََِِِِ اََََِِِِلََََِِِِرََََِِِِحََََِِِِیََََِِِِمََََِِِِ (ღ˘⌣˘) 💛رمان نعمت اللهی💛 💛پارت صد و پنجاه و یکم💛 احسان:سلام عمه زینب:سلام عزیزم، بیا تو، خوش اومدی احسان:فدات، بیا دیگه رسول یه پسر که سرش پایین بود داخل شد مامان رفت سمتشو بغلش کرد حامد:وا.. مگه نامحرم نیستن؟ محسن:من دستم به اونی که گفته حلال زاده به داییش میره، برسه میدونم باهاش چیکار کنم حامد:آخه چرا محسن:باهوش خان رسول میشه برادرزاده‌اش حامد:اهااا اصلا یادم نبود محسن:هیس، بچه بیدار میشه علی:ببرش بزار رو تخت تا بخوابه حامد:باشه الان احسان:عه عمه بسته دیگه، دریاچه ارومیه رو پر کردی با اشکات زینب:ببخشید، خوش اومدی عزیزم رسول:م‌ممنون محسن:دَم در چرا وایسادین، بیاین تو، هوا سرده زینب:آره آره بیا تو عزیزم مامان دست گذاشت پشت رسولو هدایتش کرد داخل رسولم اومد پیشمو باهم سلام و احوالپرسی کردیم محسن:بیا بشین بابا رسول:چشم ☆☆☆ ★★★★★ ☆☆☆☆☆☆☆ چقدر بغلش آرامش داشت انگار داشتم مادرم رو بغل میکردم که البته من طعم بغل مادرانه، مامان مرضیه رو نچشیدم ولی بغلش با همه فرق می‌کرد خیلی حس خوبی بهم داده بود و حتی یکم از اون خجالت بی‌جا کم شده بود نشستم کنار بابا، حامد:علیرضا رو بردم تو اتاق بخوابه محسن:دستت درد نکنه، فقط درو باز بزار بیدار شد نترسه حامد:باشه محسن:کاپشنت رو دربیار اینجا هوا خوبه اذیت نشی رسول:چشم کاپشنم رو درآوردم و گذاشتم کنارم خیلی دوست داشتم الان آقاجون کنارم بود تا از این استرس کم بشه چند تا صلوات فرستادم تا آروم بشم صدای بابا منو به خودم آورد محسن:خواهر من بسته دیگه زینب:ببخشید نمیتونم جلوی خودمو بگیرم ☆☆☆☆☆☆★★★☆☆☆☆☆☆ پ.ن:و چه قشنگه اول دیدار🥲❤️‍🩹