→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹⁰⁹پارتღ
#آراز
درمونده به صفحه گوشی نگاه کردم...
نمیدونستم چیکار کنم تا رمزش باز بشه
چندتا رقم مختلف زدم مثل چهارتا ۱..چهارتا صفر ولی هیچ کدوم نبود..داشتم حدس هایی که از تاریخ تولدش میزدم رو وارد میکردم ولی هیچکدوم نبود...
از استرس دستام عرق کرده بود و ضربانم رفته بود بالا...یه چشمم به در بود که کسی نیاد یه چشمم به گوشی..
با دیدن تماس های اضطراری فکری به سرم زد...زود شماره ۱۱۰ گرفتم که خانمی جواب داد...(تابه حال زنگ نزدم به پلیس ببینم چطوری حرف میزنن بچه ها...شرمنده اگه اشتباه نوشتم)
آراز:سلام وقتتون بخیر
پلیس:سلام درخدمتم
آراز:من مامور اطلاعاتم خانم...جایی گیر کردم نمیتونم با همکارانم ارتباط بگیرم ازتون کمک میخوام..
پلیس:(کمی مردد) مأمور اطلاعات گفتین؟ لطفاً خودتون رو معرفی کنید،شماره شناسایی یا کد سازمانیتون رو بفرستید تا تأیید کنم
آراز:آراز صفایی... شماره تماس همکارمو میگم با اون تماس بگیرید تا حرفمو باور کنید بهش بگید کد ۱۱.۳۲..گوشی من دست اوناست،فقط این گوشی اینجا افتاده بود و تونستم با شما تماس بگیرم
پلیس:باشه..شما الان تمرکزتونو حفظ کنید لطفا شماره تماسُ بگید
زود شماره رسولُ دادم و امید داشتم توی اداره باشه
پلیس:ثبت شد...پشت خط باشید لطفا تا بعد از تایید هویتتون بتونم پیغام شمارو به همکارتون برسونم
آراز:ممنون
رفتم پشت در وایسادم تا اگه صدای قدم هاشونو شنیدم زود گوشیُ خاموش کنم
چند دقیقه گذشت که صدای خانم اومد
از در فاصله گرفتم و آروم گفتم
آراز:بله
پلیس:هویت شما تایید شد آقا بنده چهکمکی از دستم برمیاد؟
آراز:شما آدرس منو لطفا برای همکارم بفرستید همین...بهش بگید سوژه شماره ۱ اینجاست
پلیس:چشم حتما اطلاع میدم
آراز:ممنون خدافظ
زود گوشیُ قطع کردم و رفتم دستشویی باید هرچی زودتر گوشی رو نابود میکردم تا لو نرم...اصلا خودم مهم نبودم فقط الان به این فکر میکردم که صفایی دستگیر بشه....اینم مهم نبود برام بابامه،پدر اگه میخواد امیر صفایی باشه همون بهتر که گوشه زندان آب خنک بخوره
گوشی رو انداختم توی توالت فرنگی و اومدم بیرون
دیدم صفایی روی تخت نشسته،یکم ترسیدم ولی زود حفظ ظاهر کردم و با اخم رفتم با فاصله نشستم رو تخت
صفایی:چرا غذاتو نخوردی
آراز:۲۵ سال پول حروم خوردم از این به بعد میخوام نخورم
صدای خندهاش بلند شد..هنوز از ترس و استرس دستم میلرزید..سردم بود و قطعا با توجه به هوای گرم اتاق از ضعف و افتفشارم بود...پتو رو کشیدم روی پام
صفایی:انگار خودتو یادت رفته آقا آراز...بزور باید از پیش اون رفیقای دزد و معتادت میکشیدمت بیرون...بزور باید از مهمونی های آنچنانی میآوردمت بیرون اینا حروم نیستن؟..پول دزدی رفیقات حروم نیست؟..انگار یادت رفته لَهلَه میزدی برای خارج..شرط رفتن به اون سازمان هم همین بود دیگه نه؟..گفتی میرم ولی فقط چند ماه،بعدش منو باید بفرستی خارج..یادت نمیاد؟
ضعیف بودم،پیش این آدم زورگو من آدم خیلی ضعیفی بودم ولی نباید یادم بره با کی رفیق شدم..
آراز:نه یادم نرفته،ولی خداروشکر فهمیدم فکرم اشتباه بود،رفتن به هیچ دردم نمیخوره حداقل اگه پشیمون از این حرفم بشم اصلا دلم نمیخواد یه دقیقه با تو یه جا باشم..چه برسه برای زندگی نکبتی که قراره اونجا توی خارج برامون بسازی
نه من میام نه میزارم مامان بیاد...الانم اگه بیاد همه چیو میگم..میگم باهامون چیکار کردی...بهش میگم جاسوسی،میگم چه کثافتی هستی
دوباره این اشکای مزاحم اومدن و نذاشتن قوی بمونم ولی باشه ضعیفم اما میتونم حرف دلمو بهش بزنم تا خالی بشم دیگه نه؟
آراز:یکم فقط یکم بهمون فکر نکردی؟فکر نکردی مامان بفهمه دق میکنه؟فکر نکردی شاید آبرومون بره؟آبروی برادرت که توی این دم و دستگاهِ بره؟..حداقل یکم به دل من فکر نکردی؟
صفایی:نه فکر نکردم به اینا..چون برام مهم نیست..حرف مردم مهم نیست..حرف و فکر تو ومامانت مهم نیست برام چون در آینده یه روزی ازم تشکر میکنید..آنقدر به پاتون پول و قدرت میریزم که میفهمید از اول باید بهم ایمان میآوردید
آراز:پولت به درد خودت میخوره...ایشالا همین پولی که داری خرج کفن و دفنت بشه...ولی پول نخوایم باید....
یهو برگشت و محکم چندبار زد تو گوشم
از یقه لباسم گرفت و گفت
صفایی:حرف دهنتو بفهم آراز...بِدون که داری با کی حرف میزنی
مزه گس خون توی دهنم پیچید
آراز:معلومه که میدونم دارم با کی حرف میزنم با یه آدم خلافکارِ جاسوس..با یه دزد اطلاعات ایران دارم حرف میزنم..با کسی دارم حرف میزنم که یه زمانی متاسفانه و بدبختانه بابا صداش میکردم..حیف این اسم که هم باید روی تو باشه هم روی همهی باباهای خوب این دنیا
انگار از چشماش داشت آتیش میبارید از خشم
دوباره خزید سمتم که با ضربهاش به سینهام از تخت افتادم..برای چند لحظه نفسم قطع شد
تختُ دور زد اومد پیشم و محکم میزد با کمر و پاهام
داشت بهم فحش میداد
داشت از پدری کردن حرف میزد که درکی ازش نداشتم..
داشت از کارهایی میگفت که برای من کرده بود ولی یادم نمیاومد کدوم کارش برای من بود...
اون همه حسرت از بچگی تا همین الان توی ذهنم میچرخید...
حسرت محبت..حسرت یه پارک رفتن با بابا..حسرت رفتن شمال لب دریا تا با بابا آببازی کنم..حسرت اینکه یه بار بیاد مدرسه دنبالم..بریم سینما..بریم شهربازی..حسرت یه شب بدون دغدغه خوابیدن..
دست از زدنم برداشت رفت بیرون...
همینجوری خوابیده روی زمین بودم، چشمم افتاد به زیر تخت..به اون قرص هایی که گذاشته بودم..
من اینارو گذاشتم تا خودمو خلاص کنم پس به دردم خورد..
دست دراز کردم و برداشتمشون دونه دونه از ورق درمیآوردم و میذاشتم توی دهنم
تلخی قرص ها توی دهنم میپیچید ولی از تلخی این روزهای زندگینبود که...
با هر قرصی که میخوردم اشک هام شدت میگرفت..دلم فقط برای مامان میسوخت که قراره چیکار کنه..
سه ورق قرص خوردم دو ورق هنوز مونده بود ولی نمیتونستم بخورم دیگه..نمیتونستم قورت بدم این بغض توی گلوم نمیذاشت..اشک از چشمام میریخت ولی من دلم داد میخواست..من میخواستم فریاد بزنم تا گلوم جر بخوره
میدونستم بچه ها میان برای اینکه پیدام نکنن و زنده نمونم کشون کشون رفتم پشت در
جونی برام نمونده بود همه بدنم درد میکرد..
دراز کشیدم و به اشک هام اجازه دادم این دقیقههای آخرم بریزن از ته ته دلم بریزن..
ببخشید خدا جون..میدونم کار اشتباهی کردم ولی دیگه بریدم..میدونم رفیقم بودی و کمکم میکردی ولی من دیگه وجود نداشتم..من مرده بودم...من امروز دوبار مُردم..یه اونموقعی که فهمیدم بابام جاسوسه و قاتل دوستام..و یه الان که دارم مرگُ هدیه میدم به خودم
خداجونم میدونم و فهمیدم جز تو پناهی ندارم ولی الان خستهام...
میشه اونجا،اون دنیا تو پناه باشی و من پناهنده؟
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:
فقط اونجا که به خدا میگی
الهی و رَبی مَن لی غیرُک
خدایا من جز تو پناهی ندارم
پ.ن:
کار سن نیست که اینگونه زمین گیر شدم
من به اندازهی غم های دلم پیر شدم💔
پ.ن:
آغوشت پناهیست که من از تمام دنیا به آن پناه میبرم خدا...(((:
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم
≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁰پارتღ
#رسول
آقای شهیدی بازم رفته بودن برای بازجویی...اگه شده توی یک روز ۱۰ بار هم بازجویی بشه باید این اتفاق بیفته..باید زودتر پیداشون کنیم
نگران بودم نگران جون آراز..کاش حداقل یه خبر از سلامتیش داشتم
رفتم توی نمازخونه تا شاید یکم حرف زدن با خدا آرومم کنه..
توی گوشهترین قسمت جانماز پهن کردم
دو رکعت نماز خوندم به نیت سلامتی امام زمان...داشتم سلام نمازمو میدادم گوشیم زنگ خورد
خط سفید بود فکر کردم بچههان جواب دادم
رسول:بله
با پیچیدن صدای خانمی گوشیو فاصله دادم تا ببینم اشتباه نکردم
رسول:بفرمایید
پلیس:سلام روزبخیر..از اداره آگاهی تماس میگیرم..شما فردی به کد ۱۱.۳۲ نام آراز صفایی دارین درسته؟همکارتونه
با شنیدن اسم آراز موندم، این از کجا میدونست؟حتی کد سازمانیشو؟قاعدتا این کدُ ما میدونستیم نکنه خبری داره از آراز..
رسول:بله خانم میشناسم و همکارمه...شما ازش خبر دارید؟
پلیس:چند لحظه پیش تماس گرفتن و گفتن که جایی گیر کردن و شرایط تماس با شمارو ندارن..همینطور گفتن که به اطلاعتون برسونم سوژه شماره ۱ کنارشِ
سوژه شماره ۱ یعنی صفایی همون کسی که دنبالشیم..یعنی واقعا خودش بوده؟!
رسول:آدرس دارید خانم؟
پلیس:بله یادداشت کنید لطفا
زود دفترچه کوچیکی که همیشه همراهم بود برداشتم و گفتم بفرمایید..اونم آدرسو داد
رسول:خیله ممنون خانم لطف کردین
پلیس:خواهش میکنم وظیفه بود...نیاز به حضور و کمک ما هست؟
رسول: نه مچکرم تا همینجا هم بزرگترین لطفُ در حقمون کردین خدانگهدار
پلیس:خدانگهدار آقا
زود بلند شدم رفتم پایین..جوری تند راه میرفتم که وسط راه پاهام پیچ خورد و متاسفانه همون پای زخمیم بود..آخه الان وقت پیچ خوردن بود؟لعنتی
سر میز داوود وایسادم
داوود:چیشده چرا انقدر مضطربی
رسول:داوود همین الان چندتا تیم بفرست به این آدرس بگو مسلح باشن
داوود:کجاست مگه اینجا؟
رسول:اینو آراز داده..صفایی و خودش اونجان باید زود بریم
با ذوقی که توی چشماش بود سر تکون داد و رفت منم زود رفتم بالا تا به آقای عبدی بگم
در اتاقشونو زدم که دکتر شهیدی هم بودن
رسول:ببخشید آقا
عبدی:چیشده رسول
رسول:آقا آراز آدرس جایی که خودش و صفایی هست رو داد
شهیدی:واقعا؟ چطوری ارتباط گرفت باهاتون
رسول:نمیدونم چرا با خودمون تماس نگرفت به پلیس ۱۱۰ گفت و کد سازمانیشو داده تا به ما آدرس بدن
عبدی:خیله خب رسول با بچه ها برو و مراقب خودتون باش،نگران مجوز و کارای اداری هم نباش که خودم حلش میکنم
لبخندی زدم و بعد سری تکون دادم خواستم بیام بیرون که صدام کردن..جانمی گفتم که گفت
عبدی:باید صفایی زنده دستگیر بشه رسول..به هر قیمتی،باشه؟
رسول:چشم آقا
از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت اتاق تجهیزات..فقط اسلحه و بیسیم گرفتم
رسول:داوود من میرم تو اول به علی بگو بیاد پشت سیستم من بشینه مارو پشتیبانی کنه
داوود:باشه
توی پارکینگ سوار ماشین یکی از بچه ها شدم و اول حرکت کردیم..
برای اینکه متوجه حضور ما نشه و فرار نکنه دستور دادم که چراغ آژیرُ روشن نکنن
توی قسمت مرکزی شهر بود لوکیشن..نگران بودم برای سلامتی بچه ها،میترسیدم باز اتفاق دیشب تکرار بشه..میترسیدم باز یکی رو از دست بدم
یاد حرف آقا محمد که میگفت "هر چی از قرآن بلدی بخون تا آروم بشی" افتادم
شروع کردم خوندم..از سوره های کوچیک جزء۳۰ خوندم و چشم بستم
با توقف ماشین دست از ذکر گفتن برداشتم و به اطراف نگاه کردم
دیدم موتور داوود و ماشین احمد هم اومدن
چند دقیقهای نشستم توی ماشین که بقیه هم توی جاهای امن مستقر شدن
بیسیمُ گرفتم جلو دهنم
رسول:فاتح..فاتح...همگی گوش بدین دوتا گروه برن پشت ساختمون..یه گروه زمانی که گفتم برن پشتبوم مستقر بشن..ساختمون ۹ طبقهاس..توی هر طبقه پخش میشید و مواظب باشید به مردم عادی صدمه وارد نشه..تا جاییکه ممکنه درگیر نمیشیم و بی سر و صدا ورود میکنیم اگه دیدید درگیری صورت گرفت حتما ساختمونُ تخلیه کنید
دور تا دور ساختمون باید محاصره بشه..دونفر از ساختمون روبهرویی پوشش بدن
با دریافت مفهوم بود بچه ها از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل ساختمون..نگهبان با دیدنم بلند شد
نگهبان:وقت بخیر بفرمایید
کارت شناساییمو نشون دادم
رسول:سلام پدر جان
نگهبان:سلام..درخدمتم بابا..کمکی از من برمیاد
رسول:شما اینجا فردی به اسم صفایی میشناسید؟الان توی یکی از این واحد هاست..آقای امیر صفایی
نگهبان:نه والا کسی با این اسم اینجا نیست
حدس میزدم..زود عکسشو آوردم و نشون مرده دادم
رسول:این فردُ میگم خوب نگاه کنید
نگهبان:اهان..این آقای صفایی نیست که پسرم..ایشون آقای وحیدیان..دو ماهی میشه اینجارو اجاره کردن
رسول:ببخشید طبقه چندُ گرفتن؟
نگهبان:طبقه ۹ واحد ۱۸
رسول:دیشب چیز مشکوکی ندیدید اینجا؟
یکم فکر کرد و بعد گفت
نگهبان:والا ایشون کلا دوبار اومده اینجا یه بار همون روز اول اومد که ببینه اینجارو..یه بارم امروز اومد..البته دیشب حدودای آخر شب بود که دونفر اومدن یکیشون یه پسر جوونُ کول کرده بود،میگفتن با این آقای وحیدی هماهنگ کردن..منم بعد از اینکه حرف زدم با خودشون، گذاشتم برن بالا
رسول:خیله خب پدرجان ممنونم ازتون... خواهش میکنم شما تا اتمام کارمون بیرون تشریف داشته باشید
نگهبان:باشه باباجان..کمک میخوای بمونم
رسول:ممنون بچه ها هستن...فقط پشت بوم بازه؟
نگهبان:آره
رسول:خیله خب بفرمایید بیرون شما...
با بیسیمبه بچه ها گفتم وارد بشن
رسول:علی آنتنُ قطع کن
علی:باشه یه لحظه....قطع شد،رسول بچه ها مستقر شدن توی ساختمان روبهرویی
ساختمان جز ورودی اصلی و پارکینگ،ورودی دیگهای نداره
رسول:باش
داوود به همراه بچه ها اومدن
رسول:داوود ما میریم بالا...احمد توام برقُ قطع کن..حواست به راه پله هم باشه..فکر کنم ۲ نفرن به اضافه آراز
داوود:خیله خب بریم
☆☆☆
#داوود
تند تند پله هارو با رسول میرفتیم بالا
نگرانش بودم..هیچی نخورده بود و نخوابیده بود،به اضافه خیلی به پاهاش فشار میآورد..درسته زخم جزئی بود ولی بازم باید مراقبت میکرد
مسئولیتش با نبود محمد چند برابر شده بود و میترسیدم کم بیاره..
وقتی رسیدیم یه لحظه صبر کرد تا نفس بگیره
بعد ماسکمونو زدیم و اسلحه به دست نزدیک واحد شدیم...
رسول آروم گفت
رسول:مراقب باش فقط این واحد روبهرویی درو باز نکنه
سری تکون دادم که زنگ واحدُ زد
بعد دستشو گذاشت توی چشمی در
وقتی در باز شد رسول سریع با لگد درو باز کرد و رفتیم داخل..پشت سر ما ۳ نفر از بچه ها هم اومدن
بدون اینکه فرصت فکر کردن بهشُ بدم زود اسلحه گرفتم سمتش
داوود:بشین زود باش..
دستشو گذاشت روی سرش و با زانو نشست
یکی از بچه ها دستبند زد به دستش و برد بیرون
یکم اطرافُ نگاه کردم
داوود:پس صفایی و آراز کجان؟
با صدای یکی از بچه ها که گفت بیاید اینجا رفتیم توی آشپزخونه
پنجره باز بود و طنابی هم از بالا آویزون بود
رسول زود رفت اونجا
رسول:رفته پشتبوم..زود برید اونجا
داوود:پس آراز چی
رسول:شما برید منو دانیال دنبالش میگردیم
داوود: باش
از خونه خارج شدیم و رفتیم بالا..
☆☆☆
#رسول
ماسکمو درآوردم...رو به دانیال گفتم
رسول:آراز حتما اینجاست نمیتونن توی یه ساعت ببرنش بیرون همه جارو بگرد
دانیال:باش
رفتم پیش پنجره و یه بار دیگه نگاهی به بالا و طناب آویزون شده کردم...آخه چطوری از پنجره با طناب رفته پشتبوم هیچکس ندیده؟..دونفر از بچه ها مگه توی ساختمون روبهرویی مستقر نیستن؟
سرعت عملش هم اگه خیلی زیاد باشه بازم نمیتونه اونقدر سریع واکنش نشون بده و بره بالا با طناب
خواستم برگردم که سنگینی چیزی روی سرم حس کردم
صفایی:تکون نخور
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:لاتَخَف وَلاتَحزَن اِنّا مُنَجوک
از چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده
نترس و غمگین نشو،خودم کنارتم 🥲❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خوشبهحال ساکنانکربلا،همسایهاند
باآنبهشتیکهماهرشبتمنامیکنیم...💔
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹¹پارتღ
#رسول
سنگینیِ چیزی روی سرم حس میشد… سرد،فلزی و آشنا بود.نفسهام بههم گره خورده بود
صفایی خیلی نزدیک بود.انقدر نزدیک که صدای نفسش پشت گردنم مینشست
صفایی:اسلحهتو بنداز زمین و برگرد
باید یه کاری میکردم...به آقای عبدی قول دادم همه رو سالم برسونم اداره..قول دادم زنده دستگیر بشه صفایی..پس باید پایبند قول و قرارم باشم
اسلحهرو به جای انداختن رو زمین گذاشتم روی میز و برگشتم..موقع برگشتن سعی کردم بیام تو دید بچه های مستقر توی ساختمان..از پنجره به خونه دید داشتن
اینبار فرد روبهروم ماسک نداشت..دیگه صداش با دستگاه عوض نمیشد
صفایی:بیا جلوتر چند قدم
و خودش عقبتر رفت
الان من مثلا فرمانده بودم دیگه؟پس نباید از خودم ضعف نشون بدم
صفایی:خیلی دل و جرأت داری اومدی اینجا آقا رسول
رسول:به دو دلیل اومدم..اولی دستگیری تو بود
صفایی:و دومی؟
رسول:دومی اینکه آرازُ پیدا کنم..میدونستی به جرم خودت آدمربایی هم اضافه کردی؟
خندید و بعد صندلی میز ناهارخوری کشید بیرون نشست..ولی هنوز نشونه اسلحهاش بودم
صفایی:تو کدوم قانون نانوشتهای اومده اگه یه پدر،پسرشو بیاره خونهاش میشه آدمربایی؟
رسول:کدوم پدری توی قانون های نوشته شده اجازه داره به پسرش قرص خواب بده و اونو بیاره اینجا؟...آراز کجاست؟
همون لحظه صدای بلند دانیال که داشت صدام میکرد اومد...
دانیال:رسول..رسووول بیا اینجا آراز اینجاست..آراز میشنوی صدامو..رسول بیا دیگه این در کامل باز نمیشه آراز بیهوشِ، افتاده پشت در نمیزاره باز کنم درُ
با تعجب و نگرانی برگشتم سمت صفایی..ولی اونم چهرهاش همین بود
خواستم برم بیرون که بلند شد و اسلحه رو گذاشت روی پیشونیم
صفایی:از جات تکون نمیخوری تا نگفتم
رسول:احمق اون پسرته..از گوشت و خون توو..بزار برم کمکش،حداقل ببینم چه بلایی سرش آوردی بعد باشه هر سهتامونُ بگیر..خوبه؟
صفایی:بچه خر میکنی؟
کلافه شده بودم از این وضعیت..میخواستم برم پیش آراز ولی نمیذاشت..مگه میشه انقدر بیغیرت و عوضی باشه یه آدم؟انقدر بیدل که پسرش حالش بده و اون به خیالش هم نیست؟
صدای علی از ایرپاد پیچید تو گوشم
علی:میدونم که گرفتاری رسول ولی یکم تحمل کن تا بچه ها ساختمونو تخلیه کنن چند نفرم دارن میان داخل تو فقط حواسشو پرت کن که متوجه نشه
نمیتونستم جواب بدم ولی همینکه دارن میان کور سوی امیدی بود توی قلبم
هنوز صدای آراز گفتن آروم دانیال میومد..
رسول:حداقل بگو چه بلایی سرش آوردی..
صفایی:مهم نیست فعلا...از اون یکی چهخبر؟ محمد حالش خوبه؟شنیدن جاشو گرفتی..بابا میذاشتی بمیره،خبر مرگشو که شنیدی زود مقامشو میگرفتی
حرصم داشت در میومد..بدون اینکه توجهی کنم به اسلحه روی سرم یقه لباسشو گرفتم
رسول:درست حرف بزن..مثل تو بنده پول و قدرت نیستم من..من برام مهم نیست کجا و تو چه جایگاهی کار میکنم..وظیفه من خدمت کردن به این مردمِ..بعدم به کوری چشمت محمد حالش خوبه توی دادگاه میبینیش
از مچ دستم گرفت و یقهشو آزاد کرد بعد یه ضربه محکم زد به زخمم...جوری تیر کشید زخمم که نتونستم تحمل کنم روی زانوی پای سالمم افتادم و دستمو گذاشتم روی زخمم..
صفایی:بلبل زبونی نکن پسر خوب..فعلا عقل تو سرت نیست یکم که بگذره به خودت میگی من برای کی دارم کار میکنم..برای کی دارم جون میدم وقتی هیچکس منو نمیشناسه..وقتی هیچ تقدیر و تشکری از بابت کارهام نمیکنن..فعلا داغی و جَو داری..بزار یکم بگذره..زمان همه چیو درست میکنه
رسول:آره زمان درست میکنه..زمان آدم های پلیدی مثل تورو پاک میکنه از صفحه این خاک..
به ورودی آشپزخونه نگاه کردم که دانیال داشت میومد اینجا اصلا حواسش نبود به ما
دانیال:رسول،آراز حالش...
تا دید مارو صفایی به کنارش شلیک کرد همون لحظه از پشت پریدم روش و انداختمش زمین...اسلحه از دستش افتاد
روی شکمش نشسته بودم و از ضربه هایی که میزد دفاع میکردم
رسول:دانیال تو هر جور شده آرازُ ببر بیرون زودباش
با یه حرکت منو زمین زد و حالا دستش برای زدنم بیشتر باز شده بود..با مشتی که به صورتم خورد چند لحظه چشم بستم..سرازیر شدن خون از بینیمو حس کردم
صدای قدم های تند بچه هارو شنیدم...صفایی بلند شد خواست از همون پنجره فرار کنه...نباید میذاشتم.. زود خودمو رسوندم بهش و از لباسش گرفتم و خوابوندمش...اونم با لگد محکم زد به پام..لب به دندون گرفتم صدام در نیاد
بچه های عملیات ویژه نوپو اومدن داخل..سه نفرشون رفت سمت صفایی و دستبند زدن بهش..یه نفرم اومد پیش من و کمک کرد بلند بشم
پلیس:حالتون خوبه؟
سری تکون دادم با یادآوری آراز کنارشون زدم رفتم بیرون
دانیال هنوز نتونسته بود درو باز کنه
رسول:برای چی درو باز نکردی آخه
دانیال:پشت در افتاده نمیشه
یکم از در باز بود...داخلشُ نگاه کردم..با دیدن سرامیک های کف اتاق لبخند زدم
به در چسبیدم و هُلدادمش...اینجوری با باز شدن در، آراز توسط سرامیک ها راحتتر تکون میخورد
خودمو زود رسوندم بهش
رنگش به سفیدی گچ دیوار گفته بود برو هستم جات..دستشو گرفتم،انگار یه تیکه یخ بود تو دستم..
رسول:علی زودباش آمبولانس بفرست
علی:رسیده داره میاد بالا
بدنش زخمی نذاشت پس چرا انقدر حالش بده آخه.. خواستم پاهاشو بگیرم بالا تا خون به مغزش برسه که با دیدن چندتا ورق قرص خشکم زد...یعنی ممکنه آراز اونارو خورده باشه؟؟
برای فکر خودم سری از روی جواب منفی تکون دادم
از بازو های آراز گرفتم و محکم تکونش دادم
رسول:آراز بیدار شو...توروخدا چشماتو باز کن..من جواب محمدُ چی بدم آراز بیدار شو...آراز توروخدا نامرد نشو..آراز بیدار شو جون رسول
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:پیغامی از طرف خدا:
نه اینکه بخوام ته داستان رو لو بدم بیمزه بشه ها،نه
ولی تهش همه چی درست میشه،من درستش میکنم 🙃🦋
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹²پارتღ
#رسول
اینکه چند ساعت گذشته بود،نمیدونم..
اینکه الان توی اون اتاق چه خبره،نمیدونم..
اینکه الان چقدر از پام خون رفته و ریخته توی سرامیک های کف بیمارستان،نمیدونم..
اینکه چند بار تا الان بخاطر سردرد و گلودرد قرص خوردم،نمیدونم
اینکه آراز زنده میموند هم نمیدونستم
اینجا روی این صندلی ها توی راهرو تنگ و باریک بیمارستان نشسته بودم..شاید اندازه عرض راهرو ها استاندارد باشه ولی الان توی هوای آزاد هم انگار اکسیژن ندارم چه برسه به اینجا..یقه لباسمو یکم کشیدم پایین تا شاید بهتر نفس بکشم..
اصلا نمیدونستم چه اتفاقی افتاد که الان رسیدم به پشت در این اتاق
به سر درش نگاه کردم که بزرگ و با رنگ قرمز نوشته بودن "اتاقعمل"
اتاقی که خیلی از عزیزان آدم هارو میگرفت..و بعضی موقعهام برعکس..سالم میآوردنش بیرون
نور سفیدِ راهروی بیمارستان چشممو میزد. بوی الکل،بوی استرس، بوی مرگ و زندگی… همه قاطی شده بود تو ریههام
دلم میخواست بابا کنارم بود..بازم باهام حرف میزد..اصلا میومد و با کنارم بودنش میشد اکسیژنم..
حضور کسیُ کنارم حسکردم ولی جون نداشتم سرمو برگردونم ببینم کیه..هم تنم خسته بود و درد میکرد هم روحم..روحی که بیشتر از یه ساله تو عذابِ..روحی که تازه داشت یکم با اومدن خانوادهام جون میگرفت
علی:رسول حالت خوبه؟
آروم سر تکون دادم..این مدت علی شده بود رفیقم..رفیق روزهای سختم و کنارم بود..کسیکه همش باهم بحث داشتیم و آبمون توی یه جوب نمیرفت
دستشو گذاشت روی شونهام
علی:نگام کن
بزور برگشتم و نگاهش کردم
علی:حالت خوب نیست خیلی خستهای برو یکم استراحت کن..من اینجا هستم قول میدم اگه خبری شد بهت بگم
رسول:الان دلم میخواد محمد بیاد و بگم دیگه دلم نمیخواد جات باشم..همیشه میگفتم فرماندهی خوبه ولی حتی به امتحان کردنش هم نمیارزه
علی:جا زدی از الان؟
رسول:از ثانیه اول جا زدم..
گوشیم زنگ خورد دیدم حامده
رسول:بله؟
حامد:رسول تونستیم یه ردی از پناهی بزنیم باید بیای اداره..
چشمامو بستم..آخه چطوری اینجارو ول کنم برم اداره خدایا
رسول:واجبه بیام؟ خودتون نمیتونید...
حامد:معلومه واجبه بدو بیا
قطع کرد و من درمونده به در اتاقعمل خیره شدم، امیدم به این بود که در باز بشه بیاد بیرون من بشنوم از دکتر که حالش خوبه..بعد با خیال نه زیاد راحتی برم اداره
علی:حامد چی گفت؟
رسول:میرم اداره تو اینجا باش...گفتی استراحت کن..من استراحت نمیخوام فقط میخوام اینجا باشم تا ببینم حالشون خوبه
علی:زیادی دیگه داری تنبل میشیا..رسول تو با همه چیکنار اومدی یعنی صبر کردی..تو روزهای بدون عاطفه رو صبرکردی..تو چند روزی که پسرتُ گرفته بودن صبر کردی.
روزهایی که عموت توی کما بود صبر کردی..این چند روز هم صبر کن
رسول:فکر میکردم هیچ اتفاقی نمیتونه به اندازه نبود عاطفه خسته و درموندهام کنه..این یه روزی که بلاخره گذشت بهم نیشخند زد علی
قطره اشکی که افتاده بود پاک کردم..خودمم نمیدونستم چمه..دلم تنگه..نگرانم..خستهام..حوصله ندارم..نمیدونم چمه
با پاهایی که دیگه اونم خسته شده بود و خونریزی نداشت رفتم بیرون و سوار موتور شدم....
تا رسیدن به اداره انگار ذهنم دست از فکر و خیال برنمیداشت..انگار اون هنوز جون داشت که امروزُ مرور کنه..
اون دقیقه هایی که بدن زخمی سعید و محمد دیدم..اون لحظههایی که مصطفی جلو چشمم جون داد..یا حتی لحظه هایی که تازه برام افتاده بود..دیدن بدن بیجون آراز
اون لحظات میاومد تو ذهنم و دست برنمیداشت...
جدا از اون گوشم بود که صداهارو برام زده رو دور تکرار..اون صدای خواهشم به آراز برای باز کردن چشمش..التماسی که میکردم به مصطفی...
این اعضای بدن باهام لج کرده بودن امشب.مخصوصا مغزم که دست برنمیداشت از این تصویر سازی
وقتی رسیدم و موتورو پارک کردم رفتم بالا
حامد با دیدنم زود اومد پیشم
حامد:حالت خوبه رسول؟
رسول:آره..چه خبر
حامد:خداروشکر تونستیم رد پناهی رو بزنیم..رفته خونه یکی از دوستاش..که ما قبلا این دوستشو شناسایی کرده بودیم
رسول:خوبه..یه تیم بفرست برن دستگیرش کنن
حامد:خودت نمیری؟
رسول:کار دارم حامد..گزارش این چندتا عملیات رو نوشتید؟
حامد:داوود داره مینویسه
سری تکون دادم رفتم بالا..وسط راه آقای عبدی داشت با یکی از فرماندهان سایبری حرف میزد
منو دید که دستشو سمتم دراز کرد که بمونم
وقتی صحبت هاشون تموم شد آقای عبدی اومد پیشم..و من تنها تونستم پیش قدم بشم برای سلام دادن..اونم یه سلام آروم که بزور شنیده میشد
عبدی:خوبی؟
چرا امروز همه این سوالُ ازم میکنن؟خب جوابشو بدونید دیگه..رسول امروز به اندازه ده سال خستهاس و حالش خوب نیست
ولی خب هیچ وقت حرف دل به زبون نمیاد
رسول:بله آقا خوبم
عبدی:خیله خب..بیا تو اتاقم باید باهم حرف بزنیم
چشمی گفتم و بعد پشت سرشون وارد اتاق شدم
خودشون رفتن پشت میز نشستن و به منم با دست به مبل های راحتی اشاره کردن که بشینم
عبدی:حال آراز چطوره؟
رسول:هنوز تو اتاق عمله
عبدی:امروز کارت خیلی خوب رسول..میدونم برای تجربه اول فرماندهی تیم یکم برات سخت بود ولی به خوبی تونستی از عهده کار بیای
آقای عبدی گفت یکم سخت..برای من ولی خیلی زیاد سخت بود..خیلی...چی میشد که بلند به همه میگفتم اینو
عبدی:راستش با دستگیریصفایی و فهمیدن اینکه جاسوسی میکرده الان مقامات وزارت میگن که باید به اونا تحویلش بدیم
رسول:انقدر زود؟حداقل چند ساعت بزارن از دستگیریش بگذره بعد
عبدی:درسته..باهاشون حرف زدم و مانع این کار شدم ولی یه مشکلی هست
رسول:چی آقا؟
عبدی:آراز و رابطه نزدیکش با صفایی
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیدونم چقدر به این متن نیاز داری
درخت صبر تلخه ولی میوهاش شیرینه
خدا بزرگه همه چی به وقتش