eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
856 دنبال‌کننده
203 عکس
108 ویدیو
0 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
ولادت هشتمین اختر تابناک آسمان امامت، مبارک باد🙃🌻
تو بیمه کرده ای آقا تمام ایران را خدا نگیرد ازین مملکت خراسان را
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹⁶پارتღ گوشیمو برداشتم رفتم بیرون تا برم جلسه...واقعا نمیدونستم قراره چی بگم و چیکار کنم،این جلسه با درجه دار های سازمان بود..حس یه کلاس اولی رو داشتم که بدون یادگرفتن حروف الفبا توی جمع کنکوری‌ها نشسته برای اینکه تو جلسه فشارم نیفته یه شکلات گذاشتم تو دهنم و ماسک زدم..صدام یکم گرفته بود ولی خب برای این چاره‌ای نداشتم متاسفانه،درد گلوم هم بهتر نشده بود توی راه پله بودم که علی صدام زد رسول:چیشده علی:صفایی گفت کارت داره رسول:دیرم داره میشه علی بعد میبینمش علی:احمق گفته میخواد باهات حرف بزنه،شاید برای بی‌گناهی آرازِ بدو پوشه ای که پرونده داخلش بود دادم به علی و پاتند کردم سمت بازداشتگاه..آنقدر تند اومده بودم که باز این زخم پاهام صداش دراومد به نگهبان سلول گفتم درو باز کنه و وارد شدم روی تخت نشسته بود و سرشو با دستاش گرفته بود..کلافه بود و میتونستم خوب حسش کنم روی صندلی نشستم که سرشو بلند کرد صفایی:اگه بی‌گناهی آراز ثابت نکنی چی میشه؟یعنی چه اتفاقی براش میفته رسول:فعلا که تو کماست ولی اگه بهوش بیاد و ثابت نشده باشه حکم‌شو قاضی میده...ولی کمتر از بدبخت کردنش نیست بلند شد و شروع کرد به راه رفتن صفایی:آراز هیچ گناهی نداره..حتی از کارهای منم خبر‌نداشت گوشیمو درآوردم و ضبط صدا رو زدم..میدونستم شنود داره اتاق ولی باید با خودم می‌بردمشون رسول:از کی شروع کردی به دادن اطلاعات به آمریکا صفایی:۴سال پیش رسول:چطوری‌اطلاعاتُ میدادی؟ صفایی:توی دوبی قرار میذاشتن و منم یکی رو می‌فرستادم ببره براشون رسول:اطلاعاتُ چطوری از ایران خارج میکردی؟ صفایی:زمینی..قاچاق رسول:برای چی آرازُ فرستادی اینجا بین ما؟ دوباره نشست روی تخت و پاهاشو چند باری کوبید زمین صفایی:میخواستم بیاد بین‌تون تا راحت‌تر اطلاعات مهمُ پیدا کنم...فکر می‌کردم آراز میاد سمتم ولی نیومد رسول:یعنی به آراز همچین پیشنهادی داده بودی؟باهاش حرف زدی قبل از اینکه اومده باشه تو ویلا؟میدونسته چیکار میکنی؟ صفایی:نه باهاش حرف نزده بودم..ما باهم از وقتی آراز تونست حرف بزنه دعوا داشتیم(نیشخندی زد و ادامه داد)از وقتی فرستاده بودمش اینجا بدتر از قبل باهم دعوا داشتیم و نمی‌اومد خونه..روزهای اول ناراضی بود از اینکه اومده...وقتی که وارد ویلا شد با داوود حس‌کردم شماهم دور زده..فکر میکردم از اونجا اومده بیرون و دنبال یه راه ساده‌اس برای رفتن به خارج..توی اداره‌تون نفوذی داشتم ولی روز آخر خلاصش کردم..اون میگفت که آراز چند وقته نیومده اداره و گه گاهی میاد و میره..نگفت بهم تو ماموریت‌ِ برای همین اصلا به این فکر نکردم که شاید ممکنه داوود و آراز توی ویلا نفوذی‌ن..ولی روزی آخری که قرار بود شما بیاید و فرمانده و اون یکی رفیق‌تو گرفته بودم فهمیدم..فهمیدم که آراز و آرش(مصطفی) باهم همکارن به اضافه داوود..قرار نبود آراز فعلا با خودم در بندازم میخواستم با زبون نرم ببرمش ولی موقعیت بهم این اجازه نمی‌داد..پس بزور بردمش... دوباره بلند شد ولی اینبار اومد جلوم وایساد صفایی:اینکه الان حرف زدم و همه چیو گفتم فقط بخاطر اینکه حتی شده یه بار هم برای آراز پدری کنم نه چیز دیگه...نیازی هم نیست به قاضی بگی همکاری کردم باهات رسول:بنظرم خیلی دیر پدری کردی براش..ولی آفرین بهت صفایی:نیاز به تشویق تو نیست...خونه ای که منو دستگیر کردی پاکسازی شده؟ رسول:منم نیازی نیست بهت توضیح بدم دوباره خندید و صورتشُ نزدیک‌تر آورد صفایی:میدونی که من همه جا شنود میزارم رسول:از خوبیات میدونم که چی؟ صفایی:توی اون اتاقی که آراز پیدا کردی شنود کار گذاشته بودم...دیر فهمیدم که به پلیس زنگ زده دقیقا وقتی شما رسیدید از بالا دیدم‌تون برای همون اون طناب آویزون کردم رسول:خب که چی؟؟من کار دارم باید برم صفایی:توی اون یکی اتاق زیر تخت فرشُ که کنار بزنی یه در چوبی هست..مطمئنم که اونو پیدا نکردید..اونجا سیستم هست صداهای ضبط شده رو میتونی برداری..اونو اگه به رئیس‌ت نشون بدی بی‌گناهی آراز معلوم میشه..چون اونجا هم باهم بحث کردیم برای چند لحظه شکه شدم..اینکه چرا بچه ها اونجارو پیدا نکردن؟و اصلا برای چی باید صفایی بهم بگه؟چرا باید بهم مدرک بی‌گناهی آرازُ بده؟ صفایی:چیه؟باور نمیکنی حرف‌مو؟ رسول:چرا باور کنم؟ رفت عقب تر و تکیه زد به دیوار صفایی:گفتم که فکر کن میخوام برای اولین بار برای آراز پدری کنم رسول:اگه فریبم داده باشی چی؟ صفایی:امتحان رفتنش ضرر داره؟ بلند شدم و گوشی‌مو برداشتم.. رسول:نه ضرر نداره.. به سمت در رفتم و نگهبان بازش کرد..قبل از بیرون رفتنم برگشتم و گفتم رسول:به عنوان رفیق آراز بهت میگم که ممنونم ازت..چون حداقل یه بار برای آراز پدری کردی،ولی یه‌بار دیگه هم پدری کن..براش دعا کن بیدار بشه قدم برداشتم و از سلول‌ش بیرون اومدم ولی صفایی صدام زد..همون قدمُ برگشتم عقب و سوالی نگاهی کردم
‌صفایی:خانمم میدونه؟ رسول:خودت فرستاده بودی‌دنبالش که بیارن...موقع دستگیری وقتی چشمات بسته بود دیدتت و همکارانم بهش توضیح دادن برای چی‌دستگیر شدی...الانم تو بیمارستان پیش آرازِ چشماشو بست و منم اومدم بیرون تو دلم خداروشکر میکردم که آراز بی‌گناهه..البته من که میدونستم هست..ولی اینکه مدرک پیدا شده مهم بود یه ساعت دیگه جلسه شروع می‌شد و خیلی دیرم شده بود ولی خب باید میرفتم اون خونه...توی راهِ اتاق آقای شهیدی علی هم مسیرم شد و تند تند براش توضیح دادم که چیشده...توی اتاق آقا شهیدی هم صدای ضبط شده رو گذاشتم و که بعد از تموم شدنش گفت شهیدی:اگه بری اونجا خیلی دیر میرسی به جلسه‌..تو برو به جلسه برسی منم یکیُ میفرستم بره اونجا علی:اجازه بدین من برم..اونموقع سریع میتونم برای لب‌تاپ رسول که میبره توی جلسه ارسال کنم صداشونو شهیدی:آره خوبه..برید به سلامت تشکر کردیم و اومدیم بیرون..علی رفت وسایل‌شو برداره منم رفتم سمت پارکینگ توی ماشین که نشستم گوشیم زنگ خورد..ناشناس بود با ترید جواب دادم ولی صحبتی نکردم تا اول پشت خطی حرف بزنه‌... وقتی که حرف زد و صداشو شنیدم بغض و لبخندم قاطی شد چقدر توی این دو روز دلم تنگ شده بود براش محمد:سلام استاد رسول رسول:سلام آقا محمد:اصلا حواسم نبود که بگم فرمانده..چطوری فرمانده خوبی؟ لب‌مو با زبون خیس کردم داشت دیرم میشد که ماشینُ روشن کردم و گوشی رو گذاشتم رو بلندگو رسول:بهترید آقا؟ محمد:الحمدلله خوبم..صدات چرا گرفته رسول رسول:چیزی نیست یه کوچولو سرما خوردم محمد:تو چه وضعی هم تو سرما خوردی...فرماندهی خوش میگذره؟ با این حرفش نیشخند زدم..این الان خوش گذشتن داشت واقعا؟ رسول:بنظرت داره بهم خوش میگذره؟ محمد:می‌دونم داری اذیت میشی..ببخشید دیگه ،زیاد نمیتونم حرکت کنم وگرنه میومدم کمکت رسول:منظورم این نبود محمد:بگذریم..چه خبر؟ رسول:فعلا که صفایی اون حس پدرانه‌اش فعال شده باهام حرف زد..فعلا فقط تونستم بی‌گناهی آراز ثابت کنم..البته فعلا نه،تازه تو راهم که برم جلسه..میدونی که محمد:آره‌..اصلا استرس نداشته باش رسول..تو میتونی من مطمئنم..چیزی نیست که نتونی از پسش بر بیای..من بهت باور دارم که خیلی خوب و بهتر ازهرکس دیگه‌ای اعتماد به نفس داری و میتونی از رفیقت دفاع کنی...اونجا الان حکم دادگاه رو داره توام وکیل آراز..پس خیلی خوب و قاطع ازش دفاع کن باشه؟ رسول:چشم محمد:برگشتم یه تشویقی توپ پیش من داری رسول:اگه خودم بگم تشویقی چی میخوام..پروییِ؟ محمد:نه بگو رسول:اینکه دیگه منو نزاری جای خودت محمد خندید و بعد با لحن مهربونی گفت محمد:حتما یه چیزی میدونم که تورو گذاشتم جای خودم..تا اینجا که مطمئنم از پس همه چی به عالی ترین نحو احسن براومدی بقیه‌شم میتونی پس رسول:امیدوارم محمد:صدات جدا از گرفتگی برای مریضی‌ت خستگی هم داد میزنه..وقتی برگشتی یکم استراحت کن رسول:مگه کارا میزاره استراحت کنم؟ محمد:چقدر غر میزنی رسول..حالا خوبه همیشه باید با کتک تورو مینداختم بیرون از اداره‌ حالا ناز میکنی رسول:خیله خب بابا چشم محمد:آفرین...اون ۴ساعت و نیم خوابم سعی کن بهش پایبند باشی رسول:سعی میکنم محمد:پس امیدوارم که سعی کنی وگرنه من میدونم و تو حرف زدن باهاش انگار یه سطل آب ریختن رو آتیش دلم و خاموش‌ش کردن..دیگه استرس نداشتم و راحت‌تر میتونستم به کارام برسم محمد:برو پشت فرمونی زیاد حرف نزنیم بهتره...مراقب خودت باش رسول:شما هم مراقب خودتون باشید.‌خواهشا زودتر خوب شو و برگرد سر کارت محمد خندید و با لحن شوخی گفت محمد:چشم فرمانده..نه به لحن احترام‌ت نه به خودمونی شدنت استاد لبم از خنده کش اومد و خدافظی کردم دلم میخواست تا پایان جلسه محمد باهام حرف میزد ولی نشد دیگه ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: شاید همه حرفا از درد نباشه ولی همه درد ها از حرفاس💔 پ.ن: حشمت فردوس میگه یه آدمایی رو هیچ وقت از دست نده همونایی که با خنده هات میخندن با ناراحتیت ناراحتن اینا دیگه تکرار نمیشن🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
ولی آقا جان..من برای ظهورت خیلی دعا کردم....💔 اللهم عجل لولیک الفرج
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹⁷پارتღ بیرون اومدنم برابر شد با باز شدن راه تنفس‌م..پشت سر هم نفس عمیق می‌کشیدم و هوا رو توی ریه‌هام ذخیره میکردم توی‌جلسه که بودیم از استرس و فشاری که بهم وارد شده بود دستام میلرزید و نفسم گرفته بودم نمیدونستم چطوری خداروشکر کنم بابت لطفش توی ماشین نشستم و راه افتادم سمت بیمارستان..شاید تنها زمانی که وقت داشتم برم الان بود توی راه تمام اتفاقات و حرفای توی جلسه رو مرور کردم اینکه همه عصبی بودن صفایی جاسوسِ و اینو ربط دادن به ضعیف عمل کردن کار ما..اونجا کلی عصبی شدم که چرا همه چی افتاد گردن‌مون ولی جدا از همه به خودم قول داده بودم وقتی محمد اومد گزارش‌مثبت ازم بشنوه پس اونجا حتی بزور هم که شده عصبانیت‌مو کنترل کردم..بهشون با عکس و فیلم نشون دادم که پیدا کردن هویت صفایی پشت این ماسک و اون دستگاه برای تغییر صداش خیلی سخت بود،پس بچه های ما خیلی خِبره بودن که تونستن پیداش کنن،بعد از این بحث رفتن سراغ آراز که چرا باید بره جایی که پدرش رئیس اونجاست نفوذی بشه..فکر می‌کردن همدست پدرشه..بازم با مدارکی که پیدا کرده بودیم بهشون ثابت شد که آراز بیگناهه...البته اون صدایی که علی برام فرستاده بود و دعوای بین صفایی با آرازبه اضافه اون لحظه‌ای که آراز به پلیس زنگ زده و حتی صدایی که صفایی داشت به پسری که اسمش نیما بود میگفت آراز هیچ وقت نمیاد سمتم ولی بزور هم که شده می‌کِشَتِش سمت خودش تاثیر گذار بود.داشتن کم کم قانع میشدن ولی یکی بحث خودکشی اونو کشید وسط...نمیدونستم چی‌بگم ولی باید همه تلاش‌مو میکردم..لرزش دستامو با قفل کردنشون کنترل کردم و با تمام رعایت ادب حرف زدم..گفتم یه لحظه خودشونو بزارن جای اون..اینکه پدرت جاسوس باشه..اینکه کتک خورده باشی ازش..بی‌مهری دیده باشی..درسته تو کار ما احساس جایی نداره ولی دلیل بر متهم کردن آراز صفایی برای خودکشی که کرده قانع کننده نیست...درضمن میتونید وقتی که بهوش اومد ان‌شاءالله ازش راجب این مورد بپرسید...خداروشکر تونستم اینبار هم قانع کنم‌شون ولی بعدش رسیدن به اینکه باید صفایی رو تحویل بدیم...اونجا من تنها مقابل ۱۰ تا آدم بودم..اونا باهم و من تک..سختم بود ولی تونسته بودم از پسش بربیام...بهشون گفتم که صفایی سوژه اصلی پرونده ماست و تا زمان تکمیل پرونده هم باید پیش ما بمونه..و خداروشکر قضیه فیصله پیدا کرد..بقیه صحبت ها راجب پرونده و سوژه ها بود و من داشتم کل پرونده رو براشون توضیح میدادم..وسط صحبت هام استرس میگرفتم که نکنه جایی رو از قلم انداختم یا اشتباه گفتم ولی سعی کردم از خودم ضعف نشون ندم و با جمله اینکه محمد بهم اعتماد داره و الان منتظره ببینه نتیجه چی میشه خودمو آروم میکردم.... توی کوچه‌ای نزدیک بیمارستان پارک کردم رفتم داخل..پشت سرم بدجور سنگین شده بود و از اثرات سرماخوردگی بود..واقعا اگه این مریضی تو مخ نبود شاید بهتر میتونستم به کارا برسم رفتم از پرستار اتاق محمد و سعیدُ پرسیدم گفت که طبقه سوم توی بخش‌ن منتظر آسانسور وایسادم که نگهبان گفت:ببخشید این آسانسور خرابه قراره الان بیان برای تعمیر رسول:باشه..ممنون که گفتید با پله ها رفتم بالا ولی درد پاهام بیشتر شد و سرگیجه هم به درد هام اضافه شد..انگار عقب مونده بود این یکی کل سه طبقه رو رفتم و بعضی موقع‌هام یادم میرفت اول پای زخمی‌مو میذاشتم رو پله..دردش امونمُ بریده بود یکم توی راهرو وایسادم تا نفسم بالا بیاد.. شماره اتاق‌شونو دیدم و در زدم...سعید روی تخت دراز کشیده بود و داوودم با گوشیش مشغول بود..یه تخت هم خالی بود رسول:سلام داوود:سلام رسول چطوری رسول:خوبم رفتم نزدیک‌شون سعید بیدار بود..دستشو گرفتم رسول:بهتری؟ سعید:آره خوبم...داوود کمکم میکنی بشینم رسول:نمیخواد راحت باش.. روی تخت کنارش نشستم و دستش همچنان تو دستم بود رسول:درد نداری؟ سعید:با کتک هایی که خوردم میشه درد نداشته باشم آخه رسول:آره خب منطقیه..محمد کجاست پس؟ دا‌‌وود:بردنش برای عکسبرداری از کمرش تازه همین چند دقیقه پیش بردنش رسول:آسانسور که خرابه چطوری رفتن داوود:منم باهاش بودم تا ما رسیدیم به طبقه آسانسور برقش قطع شد شانس داشتیم قشنگ سعید:سرماخوردی؟صدات بدجور گرفته رسول:آره..اینم از شانش منه دیگه..تنها درد نمی‌کشی آقا داماد خندید و رو به داوود گفت برام آبمیوه بیاره که گفتم نمیخورم..حالا باید غر زدن های هر دوتاشونُ می‌شنیدم رسول:دودقیقه هر دوتاتون سکوت کنید ببینم آرامش چه رنگیِ سعید:میخوای یکم استراحت کنی؟میزون نیستی اصلا رسول:نه خوبم...آراز هیچ تغییری نکرده؟ داوود:نه بابا...اصلا دلم نمیره برم ببینمش...کباب میشم بین اون همه دستگاه آرازُ میبینم..از طرفی میگم خوبه داره با آرامش استراحت میکنه و هیچ فکر و خیالی هم مانع این آرامش‌ش نیست..ولی از طرفی هم اشکای مادرش آتیش‌مون میزنه
‌عمیق و با صدا نفس‌مو دادم بیرون..مادرشو درک میکردم..اینکه یه عزیز رو تخت بیمارستان داشته باشی که نمیدونی بهوش میاد یا نه سخته.. رسول:الان مادرش کجاست؟ داوود:حالش بد شده بود چند ساعت پیش بردنش اورژانس...بهش سر زدم ولی خب دکترش گفت بهش آرامبخش زده یکم استراحت کنه سر تکون دادم..گوشیم زنگ خورد،میدونستم باز میخوان بگن بیا اداره..این دیالوگ دیگه خیلی داشت میرفت تو اعصابم..من همیشه دلم میخواست توی اداره باشم چون پیش بچه ها و کار کردن بهم خوش می‌گذشت..ولی الان فراری شده بودم از اونجا داوود:جواب بده دیگه تماس علی رو وصل کردم و بله‌ای گفتم علی:چیشد جلسه؟ رسول:میام توضیح میدم علی حال ندارم یه بار الان بگم یه بارم اونجا علی:خب حداقل بگو نتیجه خوب بود؟ رسول:آره خوب بود علی:خب خداروشکر..رسول من همه اطلاعات سیستم صفایی توی اتاق مخفی رو کپی کردم الان بچه ها دارن دونه دونه بررسی میکنن..اونجا هم پر بود از عکس های شما سه نفر به‌اضافه خانواده‌هاتون..کلی هم تونستیم مدرک پیدا کنیم بر علیه‌ش...راستی تمام اون اطلاعاتی که فرستاده..چه زمانی و از طریق چه فردی هم پیدا کردیم..الان چیکار کنیم؟ مغزم انگار خواب بود و نمیدونست چی تحلیل کنه رسول:چیو چیکار کنیم؟ علی:وا چرا شوتی تو..دارم میگم چیکار کنیم الان؟بگردم پیدا کنم آدرس این آدمی که برده اطلاعاتِ؟ رسول:آره دمت گرم...علی ولش کن خسته‌ای خودم میام پیدا میکنم تو برو خونه علی:یکی میخواد مراقب تو باشه که یهو پَس نری استاد..هنوز مثل تو نشدم خداروشکر...خودم انجام میدم تو یکم استراحت کن...فعلا رسول:خدافظ سعید:میخوای تا اینجایی پیش دکتر بری؟اینجوری بهت دارو میده زود خوب میشی رسول:دارو میخورم سعید تو اداره نگرانم نباش چیزی‌م نیست..کارا خیلی زیاده هیچی دیگه نگفتن..چند دقیقه منتظر شدم تا محمد بیاد ببینمش ولی نیومد و منم دیرم شده بود..باید گزارش جلسه رو برای آقای شهیدی میبردم از بچه ها خدافظی کردم و رفتم بیرون.. دلِ دیدن آرازُ نداشتم..چون میدونستم وضعیتش چطوریه..چون میدونستم برم تصویرش هک میشه تو ذهنم و پاک نمیشه... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:گفت از حالت بگو گفتم دلی ویران،سری حیران،غمی پنهان ،تنی بی‌جان🙃💔
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
‌→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹¹⁸پارتღ سه‌روز‌بعد بلاخره مرخصی‌ای که کلا توی بیمارستان گذشته بود تموم شد و میتونستم توی اداره برم و دست گیر بچه‌ها بشم..این مدت سعید حالش بهتر شده بود ولی بازم باید یه مدت میموند بیمارستان و محمدم بخاطر گرفتگی کمرش و شکستگی دستش مجبور بود بمونه‌...هردوشون دلشون توی اداره بود ولی محمد جدا از اینکه همه فکر و ذکر و دلش توی اداره و پرونده بود نگران رسول و مریضی‌ش هم بود..توی این مدت کلی ضعیف شده بود اونم بخاطر اینکه نه غذا می‌خورد و نه می‌خوابید برای غذا خوردن بهانه گلودردُ میگرفت و برای خواب، کارهای مونده‌شو هرچی هم که بچه ها میخواستن کمکش کنن ولی به اونا مرخصی میداد تا استراحت کنن..رسول استراحتُ برای همه واجب کرده بود و برای خودش حروم از پله ها رفتم بالا که دیدم فرشید از اتاق محمد خارج شد با دیدنش لبخندی زدم و چند قدم فاصله‌ی بین‌مونو پر کردم خواستم که سلام بدم دستشو به علامت سکوت روی بینی‌ش گذاشت فرشید:آروم حرف بزن داوود:چرا؟چیشده مگه فرشید:رسول خوابش برده.. چنان ذوق کردم که انگار توی مسابقه‌ای چیزی برنده شدم..اونقدر این مسئله‌ی بی‌اهمیت برای ما مهم شده بود که نگو داوود:نه بابا جدی؟ فرشید:تازه نیم ساعته خوابش برده..اونم فکر کنم حواسش نبود وگرنه نمیخوابید به حرفش بی‌صدا خندیدم..یه نگاه به داخل کردم دیدم سرش روی میزِ فرشید:بیا بریم پایین سر تکون دادم و با هم رفتیم پایین..پشت سیستمش نشست و منم صندلی خودمو کشوندم سمت فرشید و نشستم ساعت هنوز ۶ صبح بود و من خیلی زود اومده بودم و سایت کلا به جز ما،دو نفر دیگه توی سیستم های آخری کار می‌کردن داوود:دیشب شیفت بودی که موندی؟ فرشید:از اونموقع نرفتم خونه اصلا...دیشب خواستم برم یکم کارا نسبتا سبک شده بود ولی رسول دیدم تب داره نگرانش شدم موندم.به لجباز میگم بیا نمازخونه یکم دراز بکش نیومد که.. داوود:دارو خورد چیزی تبش بیاد پایین؟ فرشید:فقط مسکن هی میخوره..دیگه اعصابم نمی‌کشه رسول:یعنی انقدر تو مخ‌م؟ با صداش برگشتیم که دیدم نزدیک‌مون وایساده..هنوز ماسک زده بود ولی از پشت ماسک هم رنگ پریدگی‌ش به چشم میزد فرشید مثل این پدرهایی که بزور بچه‌شونو خوابونده بودن و الان اون بچه بیدار شده غر زد فرشید:چرا بیدار شدی تو آخه قیافه فرشید که حرص می‌خورد خیلی خنده‌دار شده بود..رسولم اومد سمت‌مون و صدایی که رگه های خنده توش موج میزد ولی بیشتر اون خستگی و گرفتگی صداش توی موج ها بالاتر میرفت و توی چشم بود رسول:غر نزن پدربزرگ‌...گوشیم زنگ خورد بیدار شدم فرشید:لعنت به هرکسی که بهت زنگ زد..خدا بگم چیکارش نکنه الهی...خدا کنه محو بشه از زمین...الهی.. همینطوری داشت اون بنده خدارو مورد عنایت فحش هاش قرار می‌داد رسول دهنشو گرفت و گفت رسول:اولا که به موقع زنگ زد و تا آخر عمر ازش ممنونم...سوما که اون محمد بود،خاک تو سرت کنن..اگه بهش نگفتم چیا بهش گفتی فرشید:خداوکیلی محمد بود؟ رسول سرشو به علامت مثبت تکون داد نسبت به این چند روز یکم سرحال‌تر بود الان و باعث تعجبم شده بود..تا خواستم حرفی بزنم فرشید پیش‌قدم شدُ گفت فرشید:دوما چرا نگفتی؟ از پشت ماسک هم اون لبخند عمیق‌ش معلوم بود..دیگه از کنجکاوی دیوونه شده بودم داوود:بگو دیگه رسول رسول:محمد زنگ زد گفت دکتر آراز الان گفت که خداروشکر سطح هوشیاریش خیلی اومده بالا..گفت میگن تا چندساعت دیگه اگه بازم هوشیاریش نیاد پایین بهوش میاد هنگ موندنُ تابه حال مزه نکرده بودم..ولی الان هنگ بودم..خشک از حرف رسول شده بودم..حتی میشه گفت لحظه‌ای قلبم‌م یادش رفت باید خون رسانی کنه...ریه یادش رفت باید اکسیژن بگیره...مغز یادش رفت چه واکنشی نشون بده..ولی لبخند به موقع هوشیار شد..یه لبخند عمیق و از ته دل که نشون از صدها بار الحمدلله داشت نمیدونستم حال بقیه هم مثل منه یا نه..ولی اینو خوب میدونستم که ارازی که تازه اومده بود تو جمع‌ما با کلی عقاید متفاوت و طرز فکر، ولی بازم خودشو توی دل همه‌مون جا کرده بود.. تنها فرمانی که مغزم داد این بود که بلند بشم برم و از ذوق رسولو بغل کنم ولی با دیدنش اون لبخند هم از بین رفت... رسول دستشو گرفت به میز و یه دستشو هم روی پیشونیش گذاشت با فرشید زود رفتیم سمتش و کمکش کردیم بشینه داوود:فرشید میری آب قند بیاری براش تند سر تکون و داد و رفت..پایین پاش نشستم و دستشو گرفتم..دستاش گرم بود..گرمای دستش که از روی تب بود آزارم میداد داوود:چت شد یهو؟خوبی؟ رسول:آره بابا..یه لحظه سرم گیج رفت همین فرشید همینجوری که تند تند لیوان حاوی آب قند هَم میزد اومد پایین...بچه‌هایی که مشغول به کار بودن با دیدن رسول نگران شده بودن ولی فرشید گفت که خوبه حالش و اومد سمت‌مون فرشید:بگیر بخور یکم‌حالت بهتر بشه رسول:خوبم فرشید نمیخورم فرشید:نمیخورم یعنی چی بگیر ببینم با اکراه گرفت و توی دستش بازی‌ش داد
‌داوود:رسول یکم بخور خیلی رنگت پریده.. آرنج‌شو گذاشت رو دسته صندلی و بعد پیشونی‌شو ماساژ داد رسول:برید آماده بشید امروز تشییع مصطفی‌س باید زودتر بریم فرشید:رسول اونو بخور بهانه الکی نیار معلوم بود اصرار زیاد ما کلافه‌اش میکنه یه قلوب خورد که بازم فرشید غر زد سرش که بخور هنوز لیوان به نصف نرسیده بود که گذاشت روی میز..قبل از هر واکنش ما گفت:بخدا بگید بخور میریزم زمینا..زحمت تمیز کردنش هم پای خودتون بلند شد و رفت سمت پله‌ها...بعد برگشت و گفت:برید معراج شما پیکرش اونجاست...منم بعدا میام الان باید گزارش هارو بخونم و بعد تحویل بدم سری تکون دادیم و رفت فرشید:در اولین فرصت میرم پیش آقا محسن بهش میگم توروخدا بگو پسرت به کی رفته که انقدر لجوج و تو مخ و احمقِ به حرفش خندیدم‌... ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:و اِن یُرِدکَ بِخَیرِِ فَلَا رَادَّ لِفَضلِهِ من تورا به هر آنچه میخواهی می‌رسانم و کسی نمی‌تواند مانع من شود(یونس۱۰۷)🙃🌻