→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁸پارتღ
#داوود
سهروزبعد
بلاخره مرخصیای که کلا توی بیمارستان گذشته بود تموم شد و میتونستم توی اداره برم و دست گیر بچهها بشم..این مدت سعید حالش بهتر شده بود ولی بازم باید یه مدت میموند بیمارستان و محمدم بخاطر گرفتگی کمرش و شکستگی دستش مجبور بود بمونه...هردوشون دلشون توی اداره بود ولی محمد جدا از اینکه همه فکر و ذکر و دلش توی اداره و پرونده بود نگران رسول و مریضیش هم بود..توی این مدت کلی ضعیف شده بود اونم بخاطر اینکه نه غذا میخورد و نه میخوابید
برای غذا خوردن بهانه گلودردُ میگرفت و برای خواب، کارهای موندهشو
هرچی هم که بچه ها میخواستن کمکش کنن ولی به اونا مرخصی میداد تا استراحت کنن..رسول استراحتُ برای همه واجب کرده بود و برای خودش حروم
از پله ها رفتم بالا که دیدم فرشید از اتاق محمد خارج شد
با دیدنش لبخندی زدم و چند قدم فاصلهی بینمونو پر کردم
خواستم که سلام بدم دستشو به علامت سکوت روی بینیش گذاشت
فرشید:آروم حرف بزن
داوود:چرا؟چیشده مگه
فرشید:رسول خوابش برده..
چنان ذوق کردم که انگار توی مسابقهای چیزی برنده شدم..اونقدر این مسئلهی بیاهمیت برای ما مهم شده بود که نگو
داوود:نه بابا جدی؟
فرشید:تازه نیم ساعته خوابش برده..اونم فکر کنم حواسش نبود وگرنه نمیخوابید
به حرفش بیصدا خندیدم..یه نگاه به داخل کردم دیدم سرش روی میزِ
فرشید:بیا بریم پایین
سر تکون دادم و با هم رفتیم پایین..پشت سیستمش نشست و منم صندلی خودمو کشوندم سمت فرشید و نشستم
ساعت هنوز ۶ صبح بود و من خیلی زود اومده بودم و سایت کلا به جز ما،دو نفر دیگه توی سیستم های آخری کار میکردن
داوود:دیشب شیفت بودی که موندی؟
فرشید:از اونموقع نرفتم خونه اصلا...دیشب خواستم برم یکم کارا نسبتا سبک شده بود ولی رسول دیدم تب داره نگرانش شدم موندم.به لجباز میگم بیا نمازخونه یکم دراز بکش نیومد که..
داوود:دارو خورد چیزی تبش بیاد پایین؟
فرشید:فقط مسکن هی میخوره..دیگه اعصابم نمیکشه
رسول:یعنی انقدر تو مخم؟
با صداش برگشتیم که دیدم نزدیکمون وایساده..هنوز ماسک زده بود ولی از پشت ماسک هم رنگ پریدگیش به چشم میزد
فرشید مثل این پدرهایی که بزور بچهشونو خوابونده بودن و الان اون بچه بیدار شده غر زد
فرشید:چرا بیدار شدی تو آخه
قیافه فرشید که حرص میخورد خیلی خندهدار شده بود..رسولم اومد سمتمون و صدایی که رگه های خنده توش موج میزد ولی بیشتر اون خستگی و گرفتگی صداش توی موج ها بالاتر میرفت و توی چشم بود
رسول:غر نزن پدربزرگ...گوشیم زنگ خورد بیدار شدم
فرشید:لعنت به هرکسی که بهت زنگ زد..خدا بگم چیکارش نکنه الهی...خدا کنه محو بشه از زمین...الهی..
همینطوری داشت اون بنده خدارو مورد عنایت فحش هاش قرار میداد رسول دهنشو گرفت و گفت
رسول:اولا که به موقع زنگ زد و تا آخر عمر ازش ممنونم...سوما که اون محمد بود،خاک تو سرت کنن..اگه بهش نگفتم چیا بهش گفتی
فرشید:خداوکیلی محمد بود؟
رسول سرشو به علامت مثبت تکون داد
نسبت به این چند روز یکم سرحالتر بود الان و باعث تعجبم شده بود..تا خواستم حرفی بزنم فرشید پیشقدم شدُ گفت
فرشید:دوما چرا نگفتی؟
از پشت ماسک هم اون لبخند عمیقش معلوم بود..دیگه از کنجکاوی دیوونه شده بودم
داوود:بگو دیگه رسول
رسول:محمد زنگ زد گفت دکتر آراز الان گفت که خداروشکر سطح هوشیاریش خیلی اومده بالا..گفت میگن تا چندساعت دیگه اگه بازم هوشیاریش نیاد پایین بهوش میاد
هنگ موندنُ تابه حال مزه نکرده بودم..ولی الان هنگ بودم..خشک از حرف رسول شده بودم..حتی میشه گفت لحظهای قلبمم یادش رفت باید خون رسانی کنه...ریه یادش رفت باید اکسیژن بگیره...مغز یادش رفت چه واکنشی نشون بده..ولی لبخند به موقع هوشیار شد..یه لبخند عمیق و از ته دل که نشون از صدها بار الحمدلله داشت
نمیدونستم حال بقیه هم مثل منه یا نه..ولی اینو خوب میدونستم که ارازی که تازه اومده بود تو جمعما با کلی عقاید متفاوت و طرز فکر، ولی بازم خودشو توی دل همهمون جا کرده بود..
تنها فرمانی که مغزم داد این بود که بلند بشم برم و از ذوق رسولو بغل کنم ولی با دیدنش اون لبخند هم از بین رفت...
رسول دستشو گرفت به میز و یه دستشو هم روی پیشونیش گذاشت
با فرشید زود رفتیم سمتش و کمکش کردیم بشینه
داوود:فرشید میری آب قند بیاری براش
تند سر تکون و داد و رفت..پایین پاش نشستم و دستشو گرفتم..دستاش گرم بود..گرمای دستش که از روی تب بود آزارم میداد
داوود:چت شد یهو؟خوبی؟
رسول:آره بابا..یه لحظه سرم گیج رفت همین
فرشید همینجوری که تند تند لیوان حاوی آب قند هَم میزد اومد پایین...بچههایی که مشغول به کار بودن با دیدن رسول نگران شده بودن ولی فرشید گفت که خوبه حالش و اومد سمتمون
فرشید:بگیر بخور یکمحالت بهتر بشه
رسول:خوبم فرشید نمیخورم
فرشید:نمیخورم یعنی چی بگیر ببینم
با اکراه گرفت و توی دستش بازیش داد
داوود:رسول یکم بخور خیلی رنگت پریده..
آرنجشو گذاشت رو دسته صندلی و بعد پیشونیشو ماساژ داد
رسول:برید آماده بشید امروز تشییع مصطفیس باید زودتر بریم
فرشید:رسول اونو بخور بهانه الکی نیار
معلوم بود اصرار زیاد ما کلافهاش میکنه
یه قلوب خورد که بازم فرشید غر زد سرش که بخور
هنوز لیوان به نصف نرسیده بود که گذاشت روی میز..قبل از هر واکنش ما گفت:بخدا بگید بخور میریزم زمینا..زحمت تمیز کردنش هم پای خودتون
بلند شد و رفت سمت پلهها...بعد برگشت و گفت:برید معراج شما پیکرش اونجاست...منم بعدا میام الان باید گزارش هارو بخونم و بعد تحویل بدم
سری تکون دادیم و رفت
فرشید:در اولین فرصت میرم پیش آقا محسن بهش میگم توروخدا بگو پسرت به کی رفته که انقدر لجوج و تو مخ و احمقِ
به حرفش خندیدم...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:و اِن یُرِدکَ بِخَیرِِ فَلَا رَادَّ لِفَضلِهِ
من تورا به هر آنچه میخواهی میرسانم و کسی نمیتواند مانع من شود(یونس۱۰۷)🙃🌻
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
هروقتخوردمبهبیکسی؛
تهشگفتمامیدمابوالفضله
امیدمنخودتی،
امیدمروناامیدنکن...(:🥲
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹¹⁹پارتღ
#رسول
ساعت ۸و نیم بود که با علی رفتیم معراج
چون خیابون ها بسته بود توی یه کوچه پارک کردیم و پیاده رفتیم سمت معراج...
قرار بود از ساعت ۹ تشییع بشه و بعد ظهر ببرنش بهشت زهرا..
هوا یکم سرد بود..سردی که نه به پاییز و زمستون میخورد نه به فصل بهار که داخلش بودیم...از جمعیت زیادی که اومده بودن لبخند زدم،هنوز مراسم شروع نشده بود ولی این همه آدم برای شهید اومده بودن..حس قشنگی داشت واقعا..وقتی که قدم برمیداشتم و به صدای مداحی گوش میدادم حداقل یکم از حال دلمو خوب میکرد..
دود غلیظ اسپند مینشست توی سینهم و باعث سرفهام شدهبود..دستمو روی ماسک گذاشتم تا شاید جلوگیری کنه از ورود دود به گلوم
وارد معراج که شدیم بوی گلاب اومد..بویی که همیشه آرامشبخش بود ولی اینبار نه،اینسری این بو بیشتر سنگینترم میکرد
صدای صلواتی که میفرستادن با صدای گریه و مداحی قاتی شده بود
دم ورودی خیلی شلوغ بود و خادم ها داشتن نظم برقرار میکردن
با نشون دادن کارتم گذاشتن برم داخل...
از لحظه که پا گذاشتم اکسیژن انگار شده بود برام طلا..طلای نایابی که بزور به دست می اومد
گریه خانوادهاش میشد سنگ و به شونهام میچسبید...بغضی که این مدت تو گلوم جا خوش کرده بود حالا راهشو پیدا کرد..
با قدم های لرزون رفتم نزدیکتر...پیکر مصطفی وسط گذاشته شده بود و خیلی ها دورش بودن و گریه میکردن...
پرچم ایرانی که دور تابوتش پیچیده شده بود حالا از اشک یکم لک دار شده بود..اشک های مادر و خواهرش که میریخت روی پرچم رد انداخته بود
نشستم کنار تابوت و دست گذاشتم روش و سرمو انداختم پایین..دلم فرمان ریختن اشکهامو داده بود امروز و منُ سبکتر میکرد..یا حداقل از این سنگینی دلم کم میشد
الان اگه فریاد هم میکشیدم صدامو نمیشنید..ولی توی دلم حتی اگه آروم حرفمیزدم صدا بهش میرسید...دستمو نوازش وار روی تابوت میکشیدم..قطره های اشک زیر دستم بود و با هر حرکت دستم پخش میشدند...
مصطفی ببخشید که نتونستم خودمو بهت برسونم..اگه زمین نمیخوردم شاید میشد الان کنارمون بودی و نفس میکشیدی..اصلا نباید از تو معذرت میخواستم..این عذرخواهی باید از پدر و مادرت میکردم تا منو ببخشن
دستی به شونه نشست که فرشید بود لب زد که بلند شو الان میخوان ببرنش..
به ساعت دستم نگاه کردم ۹ بود...یعنی انقدر زود اون نیم ساعت گذشت؟
نگاهم رفت سمت مادرش که بلندش کردن..پاهاش سست حرکت میکرد ولی اون نگاهش مثل هزارتا کوه محکم بود
اشک میریخت ولی ذرهای از استوار بودنش کم نمیشد
خم شدم و بوسهای به تابوت زدم...
تنها رفتم بیرون و بچه ها موندن که زیر تابوتُ تا ماشین بگیرن ولی من حتی نمیتونستم خودمو بِکِشم رو زمین برای حرکت
گوشهای آروم آروم قدم میزدم و به مردمی که میخواستن نزدیک پیکر بشن تا چیزی رو متبرک کنن نگاه کردم...
واقعا حس میکردم مردم دارن منو با تنههایی که ناخواسته بهم میخورد تکون میدادن و به جلو هدایت میکردنم
دستی توی دستم نشست که دیدم علیِ
هیچی نگفتم و باهام راه میرفت..
____
نیم ساعت،چهل دقیقه گذشته بود که حس کردم نمیتونم ادامه بدم دیگه...خورشید بدجور میتابید و اون خنکی صبح از بین رفته بود..بخاطر صدای زیاد نزدیک علی شدم و تو گوشش گفتم:حالم خوب نیست علی من میرم تو ماشین تو بعدا بیا
ولی مخالفت کرد و خودشم همراهم اومد...راه زیادی بود برای رسیدن به ماشین و واقعا حالم داشت بدتر میشد...تب داشتم و این آفتاب هم مستقیم میخورد به سرم
بعد از یه ربع که رسیدیم علی درو برام باز کرد و راه افتادیم حتی حس نداشتم بپرسم کجا میری
تو راه برام ابمدنی گرفت و داد دستم..خنکیش حالمو خوب میکرد
علی:اینو بزار رو پیشونیت رسول یکم حالت بهتر میشه
به حرفش گوش دادم و گذاشتم..خنکیش حالا داشت سردردمو بیشتر میکرد برای همین آوردم پایین و آروم گفتم:بیمارستان نمیاما
علی:بله میدونم که نمیای..الان میبرمت یه جایی که دیگه نتونی از استراحت کردن فرار کنی...خسته شدم از دستت دیگه،یکم به فکر خودت نیستی..بدبخت دخترخالهم چطوری تورو تحمل میکرد
تکخندهای کردم و به بیرون خیره شدم..اگه عاطفه الان اینجا بود که حالم این نبود..
چشم بستم و پرت شدم توی خاطرات..خاطراتی که از عسل برام شیرین بود و از قهوه تلختر...این تضادُ دوست داشتم خیلی زیاد..از کنار بستنی فروشی که رد شدم خاطرهش اومد تو ذهنم
《عاطفه:آقارسول خب نوبت شیرینی من شد....رسول:چندتا شیرینی بدم بهت آخه عاطفه...عاطفه:عه رسووول خب باید شیرینی بابا شدنتو بدی بهم دیگه،الان دلم بستنی میخواد،بستنی وانیلی بدو برام بخر...رسول:اینجا بستنی فروشی میبینی؟...عاطفه:پس فکر کردی برای چی گفتم بهت از اینجا بیای،یکم جلوتر یه بستنی فروشی هست انقدر خوشمزهاست که نگو بستنیهاش، چند بار با مهرداد اومدم...رسول:خب تو که اومدی الان که من عجله دارم تو گیر بده...عاطفه:واقعا که،خوبه بچهت بستنی میخواد،اصلا قهرم باهات...رسول:ای خدا بگم اون فندقُ چیکار کنه که هنوز معلوم نشده جنسیتش چیه پدر منو داره درمیاره،چشم الان میرم میگیرم برات،فقط جواب همون مهردادُ خودت میدی اگه دیر برسیم سینما فیلم بگذره...عاطفه:به من چه ربطی داره،عه عه رسیدیم نگه دار...》
با صدای بوق شدید از خاطره بیرون اومدم
دوتا ماشین خورده بودم بههم توی لاین سبقت
به اطراف که نگاه کردم فهمیدم داره میره خونه..خدا خدا میکردم هیچکس خونه نباشه چون اصلا حوصله خونه موندن نداشتم..باید ظهر میرفتم بهشت زهرا برای تشییع
سرمو تکیه دادم و چشم بستم...چشمهام جوری میسوخت که فکر میکردم فلفل ریختن توش..گلو و پا و سر هم که دیگه نگو با درد رفیق شده بودن
علی:رسیدی خونه یکم بخواب ظهر خودم میام دنبالت میریم بهشت زهرا
زیر لب گفتم باشه
توی کوچه که رسیدیم جلوی خونه وایساد
به پنجره نگاه کردم دیدم باز بود..پس متاسفانه یکی خونه بود
از ماشین که پیاده شدم سرم گیج رفت خواستم بیفتم که علی دستمو گرفت
کمکم کرد برم جلوی در و زنگ زد..بعد از چند لحظهای صدای عمو اومد
مهدی:بله؟
علی:آقا مهدی،علیام با رسول اومدیم
مهدی:خوش اومدی بفرما
درو که باز کرد رفتیم تو حیاط
رسول:علی برو تو دیگه بچه ها شاید کمک لازم داشته باشن تو باش..من خودم میرم بالا
علی:خیلی خب باشه..ظهر خودم میام دنبالت بلند نشی بیای اونجا
سری تکون دادم که علی رفت و منم همینجوری که از دیوار گرفته بودم دکمه آسانسورُ زدم..خیلی حالم بد بود و دیگه واقعا داشتم کم میآوردم..هزارتا درد و بلا داشتم انگار
با آسانسور رفتم بالا توی آینه به زور با چشمایی که دیگه از سوزشش باز نگه داشته بودم به خودم نگاه کردم..رنگم بدجور سفید شده بود ماسکمو درآوردم و گذاشتم تو جیبم
آسانسور که ایستاد رفتم بیرون..پاهامو میکشیدم زمین تا بتونم قدم بردارم
در خونه باز شد و عمو اومد بیرون..با دیدن یه لحظه تعجب کرد و بعد نگاهش رنگ نگرانی گرفت و تند اومد سمتم و از بازوم گرفت..
مهدی:رسول عمو خوبی؟چرا انقدر رنگت پریده؟
هنوز به در خونه نرسیده بودم ولی دیگه نمیتونستم چشمامو باز نگه دارم آروم گفتم:عمو
مهدی:جانم..جان عمو خوبی؟
رسول:خیلی خستهام
با تموم شدن حرفم چشمام سیاهی رفت و حس کردم از جای بلند دارم سقوط میکنم....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:الان توی این لحظه فقط میتونم در وصف خودم از قول محمد یغمایی بگم:
نشستهام وسط زندگی
صبور،غمگین،امیدوار،خسته و ادامه دهنده...💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁰پارتღ
#مهدی
با دیدن حال و روز خرابش نگرانیم به هزار رسیده بود..نمیدونستم چش شده و چه بلایی سرش اومده فقط از کمرش گرفتم که ببرمش داخل..با گفتن اینکه خستهاس انگار یه تیکه از جونم داشت کنده میشد،با سنگین شدنش و افتادنش زود به حالت خوابیده گرفتم تو بغلم و بردمش داخل..بیمارستان نمیتونستم ببرم الان وقتی علیرضا خونه خواب بود نمیشد تنها بزارمش
توی اتاق محسن رو تخت خوابوندمش..دست گذاشتم روی پیشونیش داغ بود..مثل تنور روشن که هی هیزم میریختن داخلش...
زیر لب ناله میکرد و با هر نالهاش من عذاب میکشیدم
رنگش بدجور پریده بود و صداش و سخت نفس کشیدنش بهم میفهموند اینم مریض شده..زود رفتم تو آشپزخونه و توی کاسه آب سرد پر کردم چند تیکه هم یخ انداختم داخلش و با یه دستمال رفتم تو اتاق
دستمالُ خیس میکردم میذاشتم رو پیشونیش ولی نالهشو بیشتر میکرد
گوشیمو درآوردم و شماره آرشُ گرفتم،از شدت استرس دستم میلرزید و سخت بود کنترل کردن خودم با دیدن حال خرابش..منی که طاقت حال خراب خانوادهمو ندارم ولی باید شاهد عذابشون باشم هر سری..این بار هم رسول..
بعد از چند بوق برداشت
آرش:سلام آقا مهدی خوبین
مهدی:آرش کجایی؟
با صدای من که مضطرب بود نگران شد
آرش:خونه پدر خانمم.چیزی شده؟
اون لحظه با گفتن اینکه خونه پدر خانمشه انگار کل دنیارو بهم دادن..چون فاصلهاش با اینجا ۵ دقیقه هم نمیشد
مهدی:برادر زادهام حالش بد شده بیا خونهمون
آرش:امیرحسین؟
مهدی:نه رسول بدو بیا
آرش:چشم
نگاهم روی صورتش تو چرخش بود،این بچه چرا اینجوری شده بود آخه..دستمال دوباره خیسکردم و گذاشتم روی پیشونیش
صورتش مثل یه برگ پاییز بیروح و بیرنگ بود..دستشو گرفتم،گرماش مثل شعله آتیش بود،همونقدر داغ
از توی آشپزخونه یه دستمال دیگه آوردم و خیس کردم..میکشیدم روی دستش
نالههاش همچنان ادامه داشت و کلافهمیکرد
با صدای علیرضا که داشت صدام میکرد زود رفتم بیرون
دم در اتاقش بود و چشم هاشو مالش میداد..روبهروش نشستم و دستشو گرفتم
مهدی:خوشگلم صبحت بخیر
علیرضا:صبح توام بخیل..عمو من گشنمه
بغلش کردم و بلند شدم بردم تو آشپزخونه..براش نیمرو درست کردم گذاشتم رو میز..لقمه کوچیک گرفتم و دادم دستش
علیرضا:صولتمو نشستم که عمو
آنقدر ذهنم درگیر رسول بود که یادم رفت..بلندش کردم و دست و صورتشو شستم
مهدی:میگم عمو میشه خودت لقمه بگیری من برم تو اتاق؟کار دارم و زود میام باش؟
علیرضا:باشه عمو
دست به سرش کشیدم و لبخند زدم
مهدی:من قربونت برم الهی..ممنون زود میام..تموم شد صدام بزن.خب؟
علیرضا:چشم
زود رفتم تو اتاق و دوباره تبشو گرفتم...بیشتر از قبل شده بود ،عصبی دوباره شماره آرشُ گرفتم
مهدی:کجا موندی پس آرش عه میگم حالش خوب نیست
آرش:درو باز کنید رسیدم
رفتم بیرون و درو براش باز کردم یه نگاهی هم به علیرضا کردم که داشت میخورد
زنگ خونهمونو که زد زود باز کردم
تا اخمصورتمو دید دستاشو برد بالا و خندید
آرش:غلط کردم دیر اومدم..خب تا لباس بپوشم و ماشین از پارکینگ در بیارم طول کشید
مهدی:زود بیا برو تو اتاق حالش خوب نیست
اومد داخل و بردمش تو اتاق
اول تب رسولو گرفت و بعد فشارشو
آرش:از کی اینجوری شده؟
مهدی:نمیدونم ولی همون موقع که زنگ زدم بهت چند دقیقه قبلش اومد خونه تا رسید از حال رفت ولی ناله میکنه هی
آرش:سرماخوردگی هم داره،باید برم داروخونه تا داروهاشو بگیرم
مهدی:تو بنویس خودم میگیرم براش زود باش
آرش:چشم
زود روی برگه چیزهایی نوشت و مهر زد بعد نسخهرو داد بهم
مهدی:مراقب علیرضا هم باش توآشپزخونهس نزار بفهمه رسول اینجاست وگرنه میخواد شروع کنه به گریه کردن
آرش:حواسم بهش هست خیالتون راحت
اومدم بیرون و به علیرضا سپردم دارم میرم بیرون و آرشم که اومده بود بیرون بهش نشون دادم و گفتم هرکاری داشت به اون بگه و بعد رفتم بیرون..موتور روشن کردم و سمت اولین داروخونه راه افتادم
__
منتظر بودم صدام بزنن توی این مدت زنگ زدم به محسن..ولی با دومین بوق قطع کرد دوباره بهش زنگ زدم که بازم قطع کرد..یه بار دیگه زنگ زدم که جواب داد
محسن:مهدی وقتی قطع میکنم یعنی تو جلسهام و نباید زنگ بزنی
مهدی:خب کارت دارم
محسن:نیم ساعت دیگه زنگ بزن
و قطع کرد..حرصی داشتم به صفحه موبایل نگاه میکردم که صدام زدن..زود هزینه داروها رو حساب کردم رفتم بیرون..دوتا سرم و چندتا آمپول با قرص بود
با نهایت سرعت خودمو رسوندم خونه دیدم آرش داره با علیرضا حرف میزنه
چشمای اشکی علیرضا نشون از دیدن رسول میداد
بدو اومد تو بغلم و با گریه
علیرضا:عمو چلا بابا رسول ملیض شده؟حالش بده
از بغلم بیرون آوردمش و آرش نایلون دارو هارو ازم گرفت رفت تو اتاق،دست به سرش کشیدم و نوازش وار حرکتش دادم
مهدی:قربونت برم من چرا گریه میکنی عمو،مگه مردم گریه میکنه؟بابا رسول سرما خورده مثل تو که چند روز پیش مریض بودی زود خوب میشه
علیرضا:ولی من اینطولی نبودم...بابا رسول حالش خیلی بده
مهدی:نه دیگه یکم بخوابه حالش خوب میشه..باهات بازی میکنه،میبرتت پارک، برات پشمک و بستنی میخره،کلی باهم خوشمیگذرونید
علیرضا:بابا باید سوپ بخوله تا خوب بشه؟
مهدی:آره دیگه هم خوب استراحت کنه هم سوپ بخوره..حالا بیا تو یکم برنامه کودک ببین من برم پیش بابا رسول تا بهش بگم زود خوب شو که علیرضا دلش تنگ شده برات..باشه؟
علیرضا:فیلم دوست ندالم ببینم میخوام بلم پیش بابا
مهدی:بزار اول عمو آرش بابا رسولو خوب کنه بعد برو پیشش باشه؟
سریتکون داد که با شست انگشتم اشک هاشو پاک کردم..روی مبل نشوندم و تلوزیونُ روشن کردم خودمم رفتم تو اتاق
مهدی:چیشد آرش
آرش:هیچی یه سرم وصل کردم براش آمپول آرامبخش و تببر هم زدم الان ناله هاش قطع میشه و راحت میخوابه..راستی ضعف خیلی شدیدی هم داره
مهدی:چند روز خونه نیومده بود نمیدونم چششده..ولی این غذا نخوردنش عادیِ..یه روز غذا بخوره جای تعجب داره
تک خندهای کرد و گفت
آرش:پاهاش مشکلی داره؟
مهدی:نه چطور؟
آرش:حواسم نبود دستم خورد به پاهاش بدجور دردش گرفت و ناله کرد...حالا الان یه نگاهی هم به پاهاش میکنم
مهدی:تبش خیلی بالا بود میخوای ببریمش بیمارستان؟فوقش علیرضا هم میبرم
آرش:فعلا که نیازی نیست آقا مهدی...اگه تا شب تبش پایینتر نیومد ببریدش
مهدی:خیله خب...میگم آرش میرفتی پسرتو میآوردی با علیرضا بازی کنه یکم سر این بچه گرم بشه
آرش:آریا خواب بود من اومدم..حالا الان به خانمم زنگ میزنم ببینم بیداره یا نه
مهدی:دستت درد نکنه
نشستم کنارش روی تخت و به قطرات سرم که به آرامی وارد رگ هاش میشد نگاه کردم...ناله هاش کمتر از قبل شده بود و داشت کمکم آروم میشد
موهای فِرش که چسبیده بود به پیشونیش کنار زدم و دستاشو گرفتم
مهدی:تو خوب شو من میدونم و تو که مراقب خودت نیستی...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:چقدر عاشقانه و گرم به آغوش میکشی منِ خستهیِ سرمازدهی راه را…..(:🙃❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²¹پارتღ
#مهدی
ساعت ۱ ظهر شده بود و رسول هنوز خواب بود و تبش پایین نیومده ولی آرش میگفت که زود خوب میشه و با این حرفاش که سعی داشت آرومم کنه عصبی میشدم برعکس
با سرهنگ تماس گرفتم و قرار شد امروز کلا برام مرخصی رد کنه..
وقتی آرش پاهای رسولم دید و گفت زخمی شده انگار و بخیهش تازهست دلم میخواست خفهش کنم تو خواب ولی بهزور خودمو نگه داشتم و با سرگرم کردن خودم تو آشپزخونه سعی کردم آرامش نداشتهمو بدست بیارم مخصوصا که علی هم اون حرفارو بهم زد دیگه بدتر...
براش یکم الکی سوپ درست کردم هر چی به دستم میاومد میریختم تو قابلمه مطمئنم با خوردنش بدتر هم میشد تا خوب بشه ...
علیرضا:عمو مهدی
برگشتم سمتش که دست آریا هم گرفته بود و اومدن آشپزخونه
مهدی:جانم؟
علیرضا:بلامون خولاکی میالی
مهدی:باشه عمو برید بازی کنید شما منم چشم میارم خوراکی براتون..فقط علیرضا سرو صدا نکنیدا بابا رسول خوابه
هردو محکم چشمی گفتن و رفتن بیرون..در قابلمه رو بستم که در باز شد رفتم بیرون دیدم محسن اومد داخل و نایلون های میوه و یکم خرت و پرت دیگه برای خونه دستش بود
رفتم جلو و گرفتم از دستش و سلام دادم
چهرهش خسته بود و معلومه که دیشب تو اداره اصلا نخوابیده
محسن:سلام آقای کَنه...مهدی واقعا جدیدا میچسبی به یه چیزی دیگه ول نمیکنی برادرا
چپ چپ بهش نگاه کردم که خندید و دوباره وسایلُ ازم گرفت برد آشپزخونه
پشت سرش رفتم و با لحنی که بیشتر به غر زدن میخورد گفتم
مهدی:برای چی جوابمو نمیدی؟خب شاید داشتم اینجا جون میدادم زنگ زدم بیای جنازهمو جمع کنی
محسن:مگه جنازه آدم هم میتونه به کسی زنگ بزنه؟
حرصی بهش نگاه کردم که بلند خندید
محسن:حرص نخور داداش جان...ببخشید میگی چیکار کنم؟خب تو جلسه مهمی بودم نمیشد که جوابتو بدم..الان در خدمت شما حاضر و آمادهام،بفرمایید
مهدی:کوفت...
نشستم روی میز و محسنم دستاشو شست و اومد پیشم..خواستم حرف بزنم که رد نگاهشُ دنبال کردم رسیدم به اپن و داروهای روش
محسن:سرم و آمپول برای کیه؟
مهدی:خواستم زنگ بزنم که همینو بهت بگم دیگه
محسن:کسیچیزیش شده؟خب پیام میدادی
مهدی:شما که تو جلسه بودید پس نبایدم پیامک رو میخوندید
محسن:از دست تو..بگو برای کیه؟باز علیرضا حالش بد شده؟
مهدی:نه بابا..رسول از سرکار اومد بعد خیلی خسته بود..فکر کنم اونم سرما خورده اومد حالش بد شد زنگ زدم آرش اومد خونه الان کنارشه
تمام اجزای صورتش در کسری از ثانیه نگرانی رو فریاد زد..زود از پشت میز بلند شد رفت تو اتاق منم پشت سرش رفتم ولی وسط راه علیرضا اومد و دوباره گیر داد که خوراکی میخوایم
براشون میوه شستم و یکمم تخمه و پشمک ریختم تو ظرف به اضافه شکلات و بیسکویت گذاشتم توی سینیُ بردم براشون
☆☆☆
#محسن
درو باز کردم رفتم داخل آرش مشغول چک کردن سرمش بود که با دیدنم بلند شد و سلام داد...زیر لب سلامی دادم که خودمم صداشو نشنیدم
هوای اتاق گرم بود یا من از استرس و هیجان وارد شده بهم گرمم بود؟...کنار تخت نشستم دستشو گرفتم..حرارت بدنش از تب زیاد بود و اذیتم میکرد
چهرهش شده بود مثل روزایی که حال روحیش خوب نبود و از موضوع نبود خانمش حالش بد بود..الان چیشده بود بهش که بازم اینجوری شده؟انگار کنار جسم پردردش،روحشم تو فشار بود و نیاز داشت به درمان و استراحت ...
رسولی که تازه یکم حالش خوب شده بود انرژی داشت حالا بیحرکت و بیجون افتاده بود رو تخت..رنگش پریده بود و گونه هاش از تب سرخ شده بود و روی پیشونیش عرق نشسته بود...
آرش:حالش خوبه اصلا نگران نباشید
برگشتم سمتش و سعی کردم خودمو آروم نشون بدم
محسن:مطمئن باشم خوبه؟چش شده اصلا
آرش:بخاطر ضعف و خستگی شدیده...
مهدی:آره نگران نباش محسن..بخاطر اینکه سه ،چهار روزه نخوابیده و غذا نخورده
محسن:از کجا میدونی؟
مهدی:نیم ساعت پیش علی اومده بود بعد دید رسول حالش بده گفت که چند روز پیش تو عملیاتی دوستشون شهید شده و از اونطرف محمد و سعید هم زخمی شدن بیمارستانِ مسئولیت سایت به عهده رسول بوده این مدت...این احمق و لجباز هم چند روزه نه غذا خورده نه یه ساعت خواب خوب داشته حالا آقا سرما هم خورده،امروزم تشییع دوستش بوده وسط مراسم حالش بد میشه میارتش خونه ظهر هم قراره دفنش کنن که اومده بود دنبالش ولی خب حالش بده دیگه ...
آرش:یکم ضعیف شده که با چند روز استراحت مطلق خوب میشه..بیدار که شد بهش غذاهای مفید و مقوی بدین..تقویتی هایی که مینویسم براش بدین بخوره به موقع خوب میشه
مهدی:فعلا آرش این توصیههاتو چند ساعت بعد از بیدار شدن رسول بگو و دوباره معاینهاش کن چون یه صحبت کاملا خصوصی و فیزیکی بدون حضور محسن باید با رسول داشته باشم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:بنظرم روح بیشتر نیاز به درمان داره تا جسم🙃💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/2941627
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨