→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁶پارتღ
#رسول
با کمک محمد رفتم بیرون،سرگیجه نمیذاشت درست قدم بردارم و با گرفتن دستام توسط محمد میتونستم راه برم.. تا عمو منو دید دوباره اون اخمشو مهمون صورتش کرد..یا خدا از الان میخواد شروع کنه؟علیرضا بیکاری بیدارم کردی آخه
نشستم پیش بابا چون فعلا بهترین جا کنار بابا بود
محسن:خوبی بابا؟
رسول:آره خوبم..عمو چرا اخم کردی
مهدی:چرا اخم کردم؟تو نمیتونی دو روز سالم زندگی کنی؟همش باید یه بلایی سر خودت بیاری؟احمق
محسن:مهدی بچه مریضه ها
مهدی:این سن خرُ داره بعد بچه؟
محسن:زشته ها..من عادت کردم حداقل از محمد خجالت بکش
مهدی:نمیخوام خجالت بکشم...آخه کدوم انسان عاقلی چند روز غذا نمیخوره و اصلا نمیخوابه؟خودتو ربات فرض کردی؟هرچقدر هم که کار داشته باشی یعنی توی این ۲۴ ساعت از شبانه روز یه لقمه نون خالی نمیتونی بزاری تو دهنت؟
محمد:مهدی ولش کن دیگه حالش خوب نیست الان..بعدم خب یکم بهش حق بده،رفیقش شهید شده از اونطرفم پست فرماندهی به گردنش بوده..از طرفی هم باید برای نجات جون یکی از دوستاش مدرک جمع میکرده..این مدت خیلی فشار کاری روش بوده..میدونی خودتم چقدر روی سلامتی نیروهام حساسم ولی اینبار خدایی رسول حق داره
سرمو انداخته بودم پایین تا عمو بیشتر از این دعوام نکنه البته که کار خیلی چرتی بود ولی همین از دستم برمیومد الان..حداقل یکم از عصبانیتشو کم کنم با مظلومیت و نشون دادن حال خرابم
علیرضا:عمو چلا بابایی دعوا میتونی؟
مهدی:چون کار بدی کرده
علیرضا یهو از بغل بابا پرید پایین و رفت پیش عمو..با ذوق خاصی که توی صداش بود گفت
علیرضا:یعنی میخوای بابایی دعوا بتونی و بدی فلش بشوله؟
بابا و محمد خندیدن به حرفش عمو هم اخم هاش باز شد و محکم علیرضا رو بغل کرد...اینکه یه حامی کوچولو براش پیدا بشه خوب بود توی این وضعیت..ولی من با تعجب داشتم به این وروجک نگاه میکردم..
رسول:علیرضا حاضری من فرش بشورم خدایی؟تو مثلا پسر منی؟رفتی تو تیم عمو؟
علیرضا روی پای عمو نشسته بود و خب بهترین پشتیبانُ داشت برای همین گفت
علیرضا:آله..باید تنبیه بشی که دیده زود بیای پیش من...بعدم منو ببلی پالک و باهم بازی تونیم..تو فلش بشولی منم میام کمکت میتونم و کلی آب بازی میتونیم بعد عمو احسان و عمو امیلُ خیس میکنیم..تازه بابا میتونیم وقتی که فلش میشولیم کلی سلسله بازی تونیم...پس عمو تولو دعوا تنه دیده خیلی هم حال میده
خیلی سعی میکردم نیشم باز نشه و چهره جدیمو حفظ کنم ولی در برابر این زبون درازِ شیرین نمیشد.. با خندیدن هر سه نفرشون دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم خندیدم...
مهدی:اخ من فدای تو بشم که مثل خودمی
محمد:خدانکنه مثل تو باشه مهدی زبونتو گاز بگیر..
عمو از ظرف یه شکلات برداشت و پرت کرد سمت محمد..به علیرضا اشاره کردم بیاد بغلم
مهدی:محمد میزنمتا
محسن:مهدی..یکم فقط خجالت بکش..لطفا
علیرضا روی پاهام نشست و دست انداخت دور گردنم محکم بغلش کردم تا این دلتنگی چند روزه برطرف بشه..هم برای اون هم برای من که نیاز داشتم حداقل پسرم کنارم باشه و از وجودش آرامش بگیرم..دلم میخواست این لحظهرو خدا میزد استپ تا نگذره و همینجوری تو بغلم بمونه و ذره ذره آرامش بهم تزریق بشه..هم حالم خوب بشه و هم بهانهگیری علیرضا کم
علیرضا سرشو نزدیکم کرد و تو گوشم گفت...
علیرضا:بابایی تو الان ملیض شدی؟
سر تکون دادم و آروم گفتم
رسول:آره بابا ولی زود خوب میشم
علیرضا:میشه بگی حالم خوبه تا سوپ نخولیم؟نبودی من همش سوپ خولدم دیده خسته شدم..تو ملیض باشی ما باز باید سوپ بخولیم..بگو خوبی تا غذای خوشمزه بخولیم..
با حرفاش قند تو دلم آب میکرد...محکمتر بغلش کردم و بلند زدم زیر خنده
مهدی:به چی میخندی تو الان؟
رسول:جرمه مگه بخندم؟
مهدی:بله برای تو یکی جرمه
رسول:وای خدایا..عمو علیرضا میگه بهتون بگم حالم خوبه تا سوپ نزارید...بچم خسته شد این چند روز فقط سوپ خورده
محسن:اخ من قربونت برم بابا...ببخشید امشب قول میدم یه غذای خوشمزه برات درست کنم خوبه؟
علیرضا:اوهوم...قلمه سبزی
محسن:چشم...فقط من برم یکم دراز بکشم سرم خیلی درد میکنه.محمد جان ببخشید
محمد:این چه حرفیه محسن راحت باش برو بخواب
بابا رفت تو اتاق و عمو هم اومد علیرضا رو ازم گرفت و قربون صدقه اش رفت..
محمد:من برم دیگه
مهدی:وا کجا بمون الان ناهار درست میکنم باهم میخوریم
محمد:نه دیگه برم..هم خونه باید برم هم یه سر اداره باید بزنم..اومده بودم فقط رسولو ببینم مطمئن بشم خوبه
رسول:حالا بمونید بعد ناهار باهم میریم
محمد:لازم نکرده تو بیای اداره..فعلا استراحت کن خودم میگم کی بیای..آهان خدا شاهده تو خونه هم خوب غذا نخوری من تو اداره باهات کار دارم رسول...میدونی سر این قضیه اصلا با کسی شوخی ندارم
رسول:بنظرتون با وجود عمو خان میتونم غذا نخورم؟
مهدی:آفرین که زود اعتراف کردی داشت دمپایی میاومد تو دهنت اگه میگفتی نه
آقا محمد بلند شد که ماهم به احترامش بلند شدیم سرگیجه مجبورم کرد چند لحظه دستمو بگیرم به دیوار و نتونم برای خدافظی تا دم در برم..وقتی محمد رفت و عمو درو بست منو دید..با دیدنم که دست به دیوار گرفتم زود سمتم اومد و نگران حالمو پرسید..نخواستم بیشتر از این نگرانشون کنم برای همین گفتم خوبم ولی عمو بیخیال نشد و کمک کرد بشینم روی مبل..خودش رفت از اتاق برام بالشت و پتو آورد بعد گفت که دراز بکشم تا برام یه چیزی درست کنه از خدا خواسته بودم که بازم بخوابم،اینبار علیرضا بالا سرم نشست و موهامو نوازش کرد و بیشتر پلکهامو سنگینتر میکرد...
☆☆☆
#محمد
در خونه رو که باز کردم صدای خنده های علی و زهرا پیچیده تو فضای حیاط..لبخندی بهشون زدم و نزدیک تر رفتم..داشتن دنبال هم میکردن دور حوض
با دیدنم بدو اومدن تو بغلم و مجبور شدم بشینم تا به آغوش بکشمشون
محمد:سلام عزیزای دایی خوبین؟
هر دو سلام دادن و بعد شروع کردن به خبر چینی که امروز چیکار کردن و چیشد
به این قسمت که کلی بالا سر حلما جیغ و داد کردن تا بیدار بشه تا بتونن باهاش بازی کنن رسیدن الکی اخم کردم و گفتم
محمد:عه عه وروجکا حالا دختر منو اذیت میکنید؟من میدونم و شماها
حسودیشون گل کرد و شروع کردن به بهانه و دلیل آوردن...با صدای عطیه حواسمو دادم بهش که روی پله ها وایساده بود و خنده قشنگش روی لبش بود
با سلامی که کلی شرمندگی و ذوق از دیدنش بود بلند شد و رفتم سمتش..علی و زهرا هم همینجوری که داشتن تقصیر بیدار کردن حلما رو مینداختن گردن همدیگه پشتم اومدن...با عطیه دست دادم لبخند زدم
محمد:خوبی
عطیه:الحمدلله..خسته نباشی،...بیا بریم بالا یه چایی بخور خستگیت در بره تازه اومدی
محمد:اخ که چقدر هوس چایی های عطیه خانمُ کرده بودم
بلند خندید رفت بالا منم به بچه ها گفتم برن به ادامه بازیشون برسن و خودمم رفتم بالا...حلما روی تشک کوچکش بود و داشت انگشت پاهاشو میخورد..رفتم کنارش نشستم و انگشتشو درآوردم
محمد:اخ من قربونت بشم الهی..سلام حلمای بابا خوبی؟...پستونک دیگه جواب نمیده نه بابا؟..اخه کی میشه تو بزرگ بشی بتونی حرف بزنی نفس
عطیه:بفرمایید
سینی چایی و خرما به همراه کیک خانگی رو گذاشت کنارم که تشکر کردم
دستای حلما دور انگشتم جمع شده بودن برای من بهترین حس و لحظه دنیا بود
با یادآوری اینکه براش عروسک گرفتم خواستم بلند بشم برم از تو ماشین بیارم ولی یادم افتاد برای علیرضا هم ندادم..آروم زدم به پیشونیم که عطیه گفت
عطیه:چیشده؟
محمد:برای علیرضا و حلما اسباب بازی گرفتم یادم رفت بهش بدم
عطیه:خب حالا که چیزی نشده بعدا میدی بهش...کجا بودی این مدت؟یه زنگ میزدی حداقل فرمانده
محمد:اخ اخ عطیه به روم نیار که کلی شرمندهام..ماموریت بودم اصلا راه ارتباطی نبود که زنگ بزنم
عطیه:نظرت چیه پیشنهادتو قبول کنم؟
محمد:پیشنهاد؟کدومش؟
عطیه:همون که گفتی درخواست میدی تا من بیام پیشتون..اینجوری حداقل میفهمم کجایی و حالت خوبه..از دلشوره و نگران مردم این چند روز محمد
لیوان چایی رو برداشتم گرفتم سمتش..یه تیکه از کیک هم گذاشتم روی پیشدستی جلوش
محمد:خدانکنه عطیه خانم...بادمجون بم آفت نداره..نگرانم نباش،حالا به جای نگرانی یه چایی کنار شوهرت بخور...این شوهر همیشه شرمندهت هم قول میده که درصد نگران کردن شمارو با کارهاش کم کنه
خندید و لیوان چایی رو به لب هاش نزدیک کرد و امیدوارمی گفت
منم چاییمو برداشتم و مزه کردم....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:وچایدغدغهیعاشقانهیخوبی است
برای با تو نشستن بهانه خوبی است 🥲❤️
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁷پارتღ
#محمد
چندروزی گذشته بود از به اداره اومدنم و تقریبا وضعیتمون درست شده بود و روال قبل برگشته بود به جز آراز...بعد از بهوش اومدنش گفتم که کسی چیزی نگه بهش و اونم تمایلی به شنیدن نداشت..اما از همون روز نه با کسی حرف میزد نه اهمیتی به سلامتیش میداد،حتی با مادرش حرف نمیزد زیاد...خیلی نگرانش بودم و میترسیدم دوباره بلایی سر خودش بیاره و خب این ترس طبیعی بود برام
آقای عبدی دیشب برگشته بود.. سفر دوروزه به دو هفته کشیده بود و باید همه گزارشاتُ میبردم براش...الانم توی جلسه بودن راجب پرونده و انتقال صفایی به زندان و دادگاه
به ساعتم نگاه کردم که دیدم هنوز مونده تا جلسه آقاعبدی تموم بشه برای همین میتونستم برم پیش آراز
سوار ماشین فرشید شدم..این چند روز هیچکدوم نمیذاشتن زیاد کار کنم یا حتی با موتور برم خونه و بیام اداره...دیگه امروز باید ماشینُ بهش میدادم اینجوری راحتتر بودم..
توی راه براش کمپوت و آبمیوه به اضافه چندتا شکلات تلخ گرفتم از رسول بدتر عاشق چیزای تلخ بود...
چون میخواستم زود برگردم نرفتم توی بیمارستان و کنار خیابون پارک کردم..
قبل از رفتن پیش آراز باید با دکترش صحبت میکردم که با پرسوجو فهمیدم توی اتاقشِ
خداروشکر هیچکس نبود پیشش و رفتم داخل
محمد:خسته نباشید
دکتر:به سلام آقای محمدی..خوب هستین؟
محمد:سلام ممنونم
دکتر:بفرمایید بشینید
نشستم روی صندلی و از حال آراز پرسیدم
دکتر:وضعیت جسمانیش خوبه ولی روحی نه..حتما باید پیش روانشناس بره تا بهبود پیدا کنه
محمد:کی مرخص میشه؟
دکتر: الانم میتونم مرخصش کنم..فقط بخاطر حال روحیش نگه داشتمش
محمد:اگه بشه مرخصش کنید اینجا بیشتر اذیت میشه
دکتر:باشه حتما..کارای ترخیصشو انجام بدین لطفا بعد ببرینش
محمد:حتما...ممنونم ازتون دکتر..بااجازه
از اتاق بیرون اومدم و رفتم حسابداری و کارای ترخیص انجام دادم
بعد از نیم ساعت که کارا تموم شد تونستم برم پیش آراز
در اتاقشو زدم و با لحنی که سعی میکردم یکم شاد باشه گفتم
محمد:سلاااام آقا آراز..اجازه هست؟
نشسته بود روی تخت و با صدام برگشت..دوباره مثل روزهای قبل چشماش سرخ بود اونم تنها دلیلش گریههای توی تنهاییش بود
آراز:سلام آقا
رفتم کنارش روی تخت نشستم و نایلون خوراکی هارو گذاشتم روی میز
محمد:بهتری
آروم سر تکون داد دیگه خسته شده بودم از این حالش..از این حال بچههام که داغون بود...درسته من ظاهرا فکر میکردم برگشتیم به قبل ولی اون باطن هیچ وقت برنمیگشت
دوتا دستاشو گرفتم تو دستم که سرشو بلند کرد و خیره شد بهم
محمد:دوست ندارم حال بد داداشمو ببینم
آراز..این حالت بدجور داره اذیتم میکنه جدا از خودت که این غم داره کم کم جونتو میگیره و آبت میکنه اطرافیانت هم تو عذابن...مادرت داره دق میکنه هم برای تو هم شوهرش..بچه ها نگرانتن...من نگرانتم و حال خرابتُ نمیتونم ببینم
دوباره چشماش پر شد...در کسری از ثانیه قطرات اشک صورتشو خیس کردن..انگار که ۳،۲،۱ شروع مسابقه رو شنیدن
نزدیکتر رفتم و تن خسته و بیجونشو تو بغل گرفتم
هق هق میکرد و لباسمو که تو مشتش بود بیشتر فشار میداد
آراز:چرا اخه من باید باشم تو این دنیا...چرا روی پیشونی من نوشتن بدبخت..نوشتن بیچاره..نوشتن نباید یه روز خوش ببینه..بخدا منم آدمم آقا..منم توی این سینه وامونده دل دارم..دلم نمیخواد اشک مامانمو دربیارم ولی تا کی باید برای دل بقیه زندگی کنم؟اخه من گفتم بابام بره جاسوس بشه..مگه من خواستم؟بخدا از زندگی فقط محبت و آرامش خواستم که هیچ کدومم نداشتم...میخواستم یه بار مثل بقیه بچه ها با تموم جونم درک کنم پدر داشتن و اینکه مثل کوه پشتمِ یعنی چی...درک کنم که میگفتن میریم تفریح و کلی خوشمیگذشت بهمون یعنی چی...من دلم نمیخواد زنده بمونم و اینجوری زندگیمو ادامه بدم...هربار یاد حسرتهام بیفتم و دلم غم بگیره..آخه چرا نجاتم دادین...چرا رسول اومد..چرا خوده خاک بر سرم زنگ زدم بهتون..من نمیخوام توی این دنیای جهنمی زندگی کنم و نفس بکشم
هقهق با هر جمله و کلمه و حرفی که میزد بیشتر میشد..دست میکشیدم به کمرش تا شاید یکم از حال بدش رو خوب کنه ولی خب خیال خام و چرتی بود
محمد:آراز..ما قبل از اینکه بیایم توی این دنیای به قول خودت جهنم از ثانیه اول تا ثانیه آخر زندگیمونو میبینیم...خدا بهمون میگه دلت میخواد بری این دنیا؟بری اینجا و زندگی کنی؟و ماهم قبول میکنیم..شاید اون لحظه گفتیم با خودمون عه اینجای زندگیم قشنگهها..به به بریم دیگه..و اون همه سختی قبلشو ندیدیم...آراز خودت انتخاب کردی بیای شاید برای روزهای قشنگ آیندهت.
میدونم تحت فشاری ولی یادت رفته بهت یه رفیق معرفی کردم که همیشه هست؟که همیشه صداتو میشنوه؟که الانم تو گناه کبیره انجام دادی بازم دوست داره و منتظره که باهاش حرف بزنی؟تا ازش کمک بخوای؟..آراز خدا کسایی که زیاد دوستشون داره بیشتر امتحان میکنه تا آدم ها بفهمن هیچکس به اندازه خدا مارو دوست نداره و درک نمیکنه..هیچ کس به اندازه خدا کمک حالمون نیست...آراز تو الان بخاطر ۲۵ سال زندگیت که گذشته گریه میکنی ولی یه روزیقول میدم بهت که بخاطر روزها و اتفاقات قشنگی که برات قراره بیفته از ته دل اشک شوق بریزی...آراز تو مثل برادر خودمی..من برادر ندارما..ولی تو زندگیم آدم هایی بودن که جای برادر پر کردن برام،توهم یکی از اونایی..الان که تو بغلم داری گریه میکنی و میلرزی از شدت غم و ناراحتیت حالم بد میشه..این وظیفه منه که باشم پیشت و غصه هاتو نصف کنیم حتی بیشترشو بزارم روی شونه خودم ولی الان دلم میخواد از شونه تو همهشو بردارم...اصلا فکر نکن به اینکه بابام چی کاره بوده و چه کارهایی که درحقم کرده و نکرده..به این فکر کن الان باید سرتو بگیری بالا و بیای به ادامه کارت برسی..که مخالف راه پدرت حرکت کنی و به همه ثابت کنی که شاید آدم ها میتونن از خون مثل هم باشن ولی از فکر و قلب و اعتقاد نمیتونن
از بغلم بیرون آوردمش و از جیبم دستمالی بهش دادم..گرفت و توی دستش بازیش داد
بازم سرشپایین بود...دو طرف صورتشو گرفتم و آوردم بالا..اشک هاشو پاک کردم و گفتم
محمد:هیچوقت ضعیف نباش آراز چون ممکنه خیلی ها از این ضعف تو استفاده کنن و بشن برنده...تو خودتو قوی کن،هم از ظاهر هم از ریشه..جوری خودتو محکم کن توی زندگی که افسارش دست تو باشه نه کسای دیگه...میدونم سخته ولی قول میدم که میتونی و خدا کمکت میکنه..مگه از رفاقت با خدا توی این مدت ناراضی بودی؟
سری به نوشته منفی تکون داد که لبخند زدم
محمد:خب تو که نتیجه دیدی..الانم بیا از خدا معذرت خواهی کن بخاطر کاری که کردی و ازش کمک بخواه...باور کن منتظره تو یه قدم سمتش برداری تا هزاران قدم برای تو برداره
چند لحظه سکوت بینمون شد که بلاخره گفت
آراز:یه چیزی بخوام نه نمیگید؟
محمد:همیشه بچهها وقتی میشم براشون برادر ازم سواستفاده میکنن و نهایت استفاده رو ازم میکنن..توام الان که شدم داداشت خواسته هاتو پیش ببر..یعنی تا تنور داغه بچسبون...
بعد از چند روز بلاخره اون لبها کش اومد و چشم ها خندید..
آراز:میشه عکس دخترتونو نشونم بدین
محمد:عکس دخترمو؟اون الان چه ربطی به حرفای من داشت؟..هر کنشی یه واکنش داره ها...یه حداقل بگو چشم انجام میدم دلم نسوزه برای خودم انقدر حرف زدم بینتیجه بود
آراز:ببخشید..
گوشیمو درآوردم و عکس حلما رو آوردم..چند لحظه بهش خیره موندم و لبخند زدم به لبخند شیرین توی خوابش...سنگینی نگاه آرازُ حس کردم و چشم از خندهاش گرفتم...گوشی رو دادم دستش که با دیدن حلما تلخ خندید و اشکش ریخت
محمد:چیشد آراز؟باز دوباره گریه؟
آراز:هیچوقت به یه نوزاد که حتی عکسشم ندیده بودم حسادت نکردم..ولی وقتی اونروز توی نمازخونه باهام حرف زدید به حلماتون حسودی کردم که شمارو داره..که شما پدر اونی...همش توی دلم با این کوچولو حرف میزدم که قدرتونو بدونه و همیشه همون رفیق ابدیمون یعنی خدارو شکر کنه..حالا که دیدم عکسشو بیشتر حسودی میکنم بهش
نمیدونستم با حرفاش ناراحت بشم بخاطر حال داغونش یا خوشحال از تایید خوب پدری کردنم برای حلما
تنها کاری که اون لحظه به ذهنم رسید بغل کردنش بود...کسیُ باید به آغوش میکشیدم که کلی حسرت داره تو دلش...
برای عوض کردن جو بوجود اومده بینمون از بغلم بیرون آوردمش و نایلون از روی میز برداشتم..شکلات هارو بیرون آوردم و گرفتم سمتش
محمد:نکه بچه خوبی بودی این مدت و کم اذیتم کردی..برات جایزه هم خریدم..
اینبار تضاد دفعه های قبل خندهش عمیق و با صدا بود...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:
گریهکنعیبیندارد!دل سبک تر میشود
در گلو بغض بماند؛ چشمِ دل تر میشود
زندگی بالا و پایین دارد؛ اما چاره چیست؟
گر بخواهی گر نخواهی،زندگی سرمیشود
حسرت شیرین و تلخ زندگی را مخور
هرچه در پیشانیت باشد
مقدر میشود🙃
پ.ن:
ته همه چی رو نگاه میکنم
میبینم فقط خدا رو دارم
رفاقت با خدا قشنگ ترین رفاقت دنیاست❤️🩹
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
دیگر فرقی ندارد جمعه و شنبه...فقط برگرد
گرفتاریم ما از دست این هجران💔
آقاجانفقطبرگرد...⁵⁹
https://eitaa.com/Zangar_Novel
لینک کانال شخصیتهامون...
عضو بشید تا شخصیت های نعمت الهی به اضافه زنگار رو ببینید(البته زنگار چند روز دیگه گذاشته میشه)🙃🦋
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁸پارتღ
#محمد
ماشینُ توی پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم..رفتم سمت در شاگرد و برای آراز درُ باز کردم..مردد نگاهم کرد،میترسید بیاد و روبهرو بشه با بچهها..اینکه چه تفکری دربارهاش داشتن..اما من که میدونستم بچه ها الان مشتاق دیدن آرازن و همینطور نگران حالش..براشون مهم نیست که پدرش کی بوده و چیکار کرده..فقط حال آراز براشون مهم بود الان
محمد:پیاده شو دیگه
آراز:بزارید نیام آقا...میرم خونه و فردا صبح نشده میام استعفا میدم
محمد:آراز بیا پایین اعصاب منو خورد نکن..بدو
مردد بود بازم که دستشو گرفتم و آوردم بیرون
محمد:انگار عروسه باید اینجوری پیادهاش کنم
صدای خنده آرومش اومد و باهم همقدم شدیم..به آسانسور که رسیدیم با مِنُ مِن گفت
آراز:چیزه..آقا شما برید من تو ماشین یه چیزی جا گذاشتم زود میام
از ترسش به آسانسور فهمیده بودم..اینکه همیشه به اینجا میرسیدیم بهانه میآورد اونم تکراری...دستشو گرفتم و کشیدم توی آسانسور
محمد:نترس من اینجام..هیچ اتفاقی قرار نیست برات بیفته
خواست مخالفت کنه ولی نذاشتم و دکمه رو زدم...چشمهاشو بسته بود و محکم دستامو بدون اینکه ارادی باشه فشار میداد
به طبقه که رسیدیم دستشو ول کردم و رفتم بیرون اونم زود اومد بیرون و نفسشو غلیظ و محکم داد بیرون
محمد:خب چیشد الان؟دیدی هیچی نشدی
آراز:دست خودم نیست آقا...خیلی میترسم
محمد:سعی کن به ترست غلبه کنی..چندبار با یهنفر سوار بشی کم کم عادت میکنی و میتونی تنها هم بری
آراز:اینبار شما پیشم بودین جرأت کردم بیام وگرنه که ۱۰ نفرم کنارم باشن میترسم
بهش نگاه کردم..خیلی از صبح تا الان تغییر کرده بود..لبخند میزد هرازگاهی..حرف میزد باهام و راحت بود..و این حال در مقایسه با حال روزهای گذشته نماز شکر داشت
از پله ها رفتیم پایین...دوباره بچه ها کنار میز رسول جلسه گذاشته بودن و صدا خندههای ریزشون توی سایت به راحتی شنیده میشد
نزدیک که رفتیم داوود متوجهمون شد و با تعجب و خوشحالی آراز صدا کرد
توجه همه جلبمون شد و با نهایت سرعت خودشونو رسوندن به ما...رسول که همون اول محکم بغلش کرد
رسول:خدا لعنتت نکنه الهی...تو فقط یه بار دیگه حق داری منو سکته بدی..بخدا خودم میکشتم
از بغلش بیرون اومد و دوباره گفت
رسول:حالت خوبه الان؟دیگه چیزیت نیست؟دکتر چی گفت بهت
از این لحن هولزدهاش و نگران خندهام گرفت
محمد:بزار برسه اینجا بعد سرش غر بزن فرمانده
فرشید:راست میگه دیگه حداقل بزار جواب بده
داوود زد به شونه رسول و با خنده گفت
داوود:آقا رسول از صندلی ریاستت پایین اومدیا...چه حسی داری الان؟
با حرفش صدای خندهمون بلند شد...اصلا دلم نمیخواست تذکر بدم بهشون که توی محل کاریم و رعایت کنید، دوست داشتم بخندن و صداشون تو کل فضای اداره پخش بشه
محمد:بچه ها شما برید اتاق من..منم برم یه سر به آقای عبدی بزنم زود میام پیشتون
سعید:چشم آقا
محمد:سعید زیاد به خودت فشار نیاریا
سعید:خوب شدم دیگه آقا...آرپیجی نخورده بودم که
رسول:همون تیر تورو این همه زمین گیر کرد و مارو مجبور کرد که کارهاتو انجام بدیم..خدانکنه تو آرپیجی بخوری اینجوری یه سال میری استراحت
فرشید:استاد یادت رفته خودتم تازه حالت خوب شده اومدی اداره؟یعنی همتون باید ساکت باشید دیگه..منو داوود بدبخت یه روز نرفتیم خونه راحت بخوابیم همش اداره موندیم کار کردیم
سعید:برادر من وظیفهتو انجام دادی دیگه...حالا بهت لطف میکنم حقوق دادن یه وعده شام یا ناهار مهمونتون میکنم به نیمرو
رسول:فقیر نشی آقاداماد...بدبخت زن آینده تو میخواد چیکار کنه با خسیس بازیات
سعید:مشکلمونو شخصی حل میکنیم نیازی نیست تو نگران باشی
به حرفاشون خندیدم بعد رفتم سمت اتاق آقای عبدی...در که زدم و اجازه ورود دادن دیدم آقای شهیدی هم اونجان
با هر دو دست دادم و روی مبل نشستم
عبدی:بهتری محمد؟
محمد:بله آقا الحمدلله دیگه خوب شدم
عبدی:خداروشکر...این پوشه رو بگیر گزارش جلساتی بود که این مدت برای صفایی و پرونده تشکیل داده شده بود..بعدا بخون
محمد:بله آقا حتما میخونم
عبدی:راستشو بخوای این مدت که نبودی فکر میکردم کارا میمونه..فکر میکردم گروهت متکی به خودتن که اگه نباشی میمونن..ولی فهمیدم که اشتباه میکنم..رسول و بچهها خیلی خوب از پس کارا براومدن..کلی تحت فشار بودن ولی بازم بهترین بودن...حال بچهها چطوره الان.از شهیدی شنیدم که رسولم مریض شده بود بهتره؟
محمد:بله آقا..یه کسالت جزئی بود که زود خوب شد...الان همه بچه های تیم حالشون خوبه حتی آراز..الان آوردمش اداره،نمیدونم چه تصمیمی گرفته شده براش ولی هرچی که هست ازش دفاع میکنم تا اینجا پیش خودم باشه
عبدی:نیازی به این کار نیست...رسول قبلا بیگناهی آراز ثابت کرده
محمد:اونو میدونم..ولی مگه نمیخوان بفرستنش بخش دیگه؟
عبدی:نه..رسول نذاشته...محمد این مدت هم خودت هم بچه هات خیلی خسته شدین..نیاز به استراحت چند روزه دارین..مرخصی همه رو خودت بنویس، یک هفتهای کافیه فکر میکنم
محمد:برای بچه ها حتما ولی من تازه برگشتم آقا نیازی نیست به مرخصی
عبدی:بخوای به این فکر کنی بچههام تازه برگشتن...راستی اینم تشویقی رسول بهش بده
برگهای روی میز گذاشتن
بلند شدم هم پوشهرو برداشتم و هم کاغذُ..بازش کردم که حکم ترفیع درجه رو دیدم..آمار لبخند های از ته دلم امروز از دستم در رفته بود انگار..این لبخند چندمی میشد؟
محمد:ممنون آقا
عبدی:خسته نباشی محمد
بعد از تشکر بیرون اومدم و رفتم تو اتاقم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:ولی من سرپا بودنمو مدیون رفیق صمیمیم هستم.
تو بدون اینکه خودت بدونی
قلبی رو ترمیم کردی که هیچ نقشی تو شکستنش نداشتی
شاید حرف دل آراز و حتی رسولِ گذشته به محمد...🥲🌻
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁹پارتღ
#محمد
بچه ها دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن..این وسط سعی داشتن بیشتر آرازُ به حرف بیارن که اونم روزه سکوت گرفته بود..سرشو پایین گرفته بود و با انگشت های دستش بازی میکرد..البته باید درکش کرد توی موقعیت بدی بود..خداروشکر از اون حال چند وقت پیش دراومده بود و حضورش اینجا یعنی پیشرفت...
برای بچه ها چایی ریختم و گذاشتم روی میز...از توی کشو هم همون شکلات های همیشگی رو برداشتم ریختم تو ظرف
محمد:بفرمایید
رسول:تازه خریدین اینو...آفرین دمتون گرم
خندیدم و صندلی کنار رسولو که تنها صندلی خالی بود کشیدم عقب و نشستم
محمد:نه این همونِ که قبلا داشتم...این چندتا آخریش بود
قیافه رسول پکر شد که بچه ها به جز آراز زدن زیر خنده..با تعجب نگاهشون کردم
محمد:چیشده؟
رسول:من این مدت بیشتر توی اتاق شما بودم چرا ندیدمش تا بخورم؟
با فهمیدن منظورش خودمم خندهام گرفت
محمد:شما غذا نمیخوردی حالا میومدی شکلات میخوردی؟..بعدم تو نمیدونستی توی اتاقم از اینا دارم؟
رسول:نه واقعا نمیدونستم که دارید وگرنه که میخوردم...
محمد:حالا که دیگه خداروشکر نمیدونستی الان بخور
رسول:آقااا
محمد:چایی سرد شدا..الان که میتونی بخوری پس بخور
رسول:ممنون واقعا
بچهها حرف میزدن و من فقط به آراز ساکت و افسرده روبهروم خیره بودم...با این حالت ها آشنا بودم..اینکه سرتو بندازی پایین..نفس های تند و سنگین بکشی..پنهون کردن لرزش دست...همه اینارو رسول داشت و یه سال باهاش زندگی کرد و زندگی کردیم...سنگینی نگاهمُ که حس کرد سرشو بالا گرفت، چشماش پر بود و چونهاش میلرزید با لب زدن گفتم چایی که گفت نمیخورم
محمد:سعید جان چایی آراز بده بهش دستش نمیرسه انگار
با تحکم حرفم دیگه نتونست مخالفت کنه و سعید هم چایی رو داد
بعد از خوردن چایی رفتم پشت میز و تشویقی های بچهها به اضافه مرخصیشون نوشتم
محمد:خب بچه ها..جدا از حرفاتون باید یه صحبت کوتاهی باهم داشته باشیم
سعید:بفرمایید آقا
دوباره برگشتم پیش رسول نشستم
محمد:این چند روز همتون خیلی اذیت شدین بچهها..مخصوصا رسول که فرماندهی هم به عهده داشت..ازت ممنونم واقعا
رسول:نفرمایید آقا انجام وظیفه بود
در جواب به حرفش لبخند زدم و ادامه دادم
محمد:همینطور داوود و آراز که چند وقت به عنوان نفوذی رفتن و از خانوادهشون دور شدن..همونطور سنگینی کار اونجا هم کشیدن..ازتون ممنونم و خسته نباشید میگم بهتون
مثل رسول جواب دادن و که جوابم به اون ها هم لبخند بود..
محمد:از فرشید و سعید هم بابت کمکتون به رسول توی این مدت و کار بی وقفهتون ممنونم
سعید:خواهش میکنم..ما وظیفهمونو انجام دادیم
فرشید:آقا میخواید تشویقی بدین بهمون که اینجوری میگید؟
محمد:نخیر قراره توبیختون هم کنم
با حرفم یهو رسول محکم زد به پیشونیش و گفت
رسول:اَی وای..من چرا یادم رفت شما رو توبیخ کنم آخه؟
انگار بمب زدن تو اتاق که یهو صدای خنده بلند شد..حتی خنده آراز...
سعی میکردم خندهمو کنترل کنم ولی نمیشد
رسول:زهرمار نخندید..البته به جز محمد..جدی من چرا شمارو توبیخ نکردم؟خیر سرم دو روز فرمانده بودم از آپشنم استفاده میکردم حداقل
داوود:چیکار کرده بودیم که تو مارو توبیخ کنی؟
فرشید:بشین بینیم بابا..دو روز فرمانده شدی میخواستی توبیخ هم کنی؟
سعید:آقا رسول تو الان از پست فرماندهی دراومدی نزار تلافی کنیما
رسول:تلافی چی توبیخ نکردم که
سعید:فکرشم خوب نیست
داوود:آخه نکه ما تا الان حقاً توبیخ شدیم...همیشه رسول گند میزد مینداخت گردن ما دیگه
رسول:حالا...بازم خب حال میکردم شمارو توبیخ کنم دیگه
محمد:میخوای این حالتو بدی من؟دوست داری توبیخت کنم؟
رسول:نه نه دستت در نکنه
محمد:از دست تو...خب بچه ها براتون هم تشویقی در نظر گرفتم اگه پرو نشید هم مرخصی...حکم ترفیع درجه همتون برام اومده..و خب اینم حکم رسول که آقای عبدی دادن
با تعجب برگه رو از دستم گرفت و بازش کرد
رسول:نه بابا...واقعا؟
محمد:آره..اینم برای بقیهتون
آراز:ببخشید میشه یه چیزی بگم
بچه ها ساکت شدن و منتظر موندن تا آراز حرف بزنه...
محمد:بگو آراز جان
آراز:راستش اینجا که هستم انگار روی میخ نشستم..اینکه الان پیش کسایی نشستم که چند وقت قبل کسی به اسم پدرم اذیتتون کرد و با خانوادهتون تهدید..من..من کلی شرمندهام واقعا..میدونم دوست ندارید کنارتون یه پسرِ جاسوس باشه و بشه براتون همکار و دوست..وقتی اومدم پیشتون راستش ازتون خوشم نمیاومد..فکر میکردم یه آدم های خشک و عصبی هستید که فقط به فکر کارید..کم کم که میگذشت و رابطه صمیمیتونو دیدم فهمیدم اشتباه میکنم و شما انگار یه خانواده رو تشکیل دادین..من اصلا اعتقادات شما رو نداشتم..اینکه خدایی هم هست، اینکه مردم کی هستن و چقدر ارزش دارن..فکر کردم شما هارو بزور آوردن که باشید اینجا ولی فهمیدم تنها چیزی که اینجا جا نداره