eitaa logo
نعمت‌الهی/زنگارღ
860 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
129 ویدیو
1 فایل
بسم رب النور آغوشت نه درد داشت،نه سقف داشت ونه حتی دیوار اما میان گره دستانت،تمام دنیا برایم بی‌خطر میشد پناهم(:🫀 آیدی نویسنده @fatemeh_315_133 کپی‌از‌رمان؟نه‌گلم
مشاهده در ایتا
دانلود
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹²⁹پارتღ بچه ها دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن..این وسط سعی داشتن بیشتر آرازُ به حرف بیارن که اونم روزه سکوت گرفته بود..سرشو پایین گرفته بود و با انگشت های دستش بازی می‌کرد..البته باید درکش کرد توی موقعیت بدی بود..خداروشکر از اون حال چند وقت پیش دراومده بود و حضورش اینجا یعنی پیشرفت... برای بچه ها چایی ریختم و گذاشتم روی‌ میز...از توی کشو هم همون شکلات های همیشگی رو برداشتم ریختم تو ظرف محمد:بفرمایید رسول:تازه خریدین اینو...آفرین دمتون گرم خندیدم و صندلی کنار رسولو که تنها صندلی خالی بود کشیدم عقب و نشستم محمد:نه این همونِ که قبلا داشتم...این چندتا آخریش بود قیافه رسول پکر شد که بچه ها به جز آراز زدن زیر خنده..با تعجب نگاه‌شون کردم محمد:چیشده؟ رسول:من این مدت بیشتر توی اتاق شما بودم چرا ندیدم‌ش تا بخورم؟ با فهمیدن منظور‌ش خودمم خنده‌ام گرفت محمد:شما غذا نمیخوردی حالا میومدی شکلات میخوردی؟..بعدم تو نمیدونستی توی اتاقم از اینا دارم؟ رسول:نه واقعا نمیدونستم که دارید وگرنه که میخوردم... محمد:حالا که دیگه خداروشکر نمیدونستی الان بخور رسول:آقااا محمد:چایی سرد شدا..الان که میتونی بخوری پس بخور رسول:ممنون واقعا بچه‌ها حرف میزدن و من فقط به آراز ساکت و افسرده روبه‌روم خیره بودم‌...با این حالت ها آشنا بودم..اینکه سرتو بندازی پایین..نفس های تند و سنگین بکشی‌‌..پنهون کردن لرزش دست...همه اینارو رسول داشت و یه سال باهاش زندگی کرد و زندگی کردیم..‌.سنگینی نگاهمُ که حس کرد سرشو بالا گرفت، چشماش پر بود و چونه‌اش میلرزید با لب زدن گفتم چایی که گفت نمیخورم محمد:سعید جان چایی آراز بده بهش دستش نمیرسه انگار با تحکم حرفم دیگه نتونست مخالفت کنه و سعید هم چایی رو داد بعد از خوردن چایی رفتم پشت میز و تشویقی های بچه‌ها به اضافه مرخصی‌شون نوشتم محمد:خب بچه ها..جدا از حرفاتون باید یه صحبت کوتاهی باهم داشته باشیم سعید:بفرمایید آقا دوباره برگشتم پیش رسول نشستم محمد:این چند روز همتون خیلی اذیت شدین بچه‌ها..مخصوصا رسول که فرماندهی هم به عهده داشت..ازت ممنونم واقعا رسول:نفرمایید آقا انجام وظیفه بود در جواب به حرفش لبخند زدم و ادامه دادم محمد:همینطور داوود و آراز که چند وقت به عنوان نفوذی رفتن و از خانواده‌شون دور شدن..همونطور سنگینی کار اونجا هم کشیدن‌..ازتون ممنونم و خسته نباشید میگم بهتون مثل رسول جواب دادن و که جوابم به اون ها هم لبخند بود.. محمد:از فرشید و سعید هم بابت کمک‌تون به رسول توی این مدت و کار بی وقفه‌تون ممنونم سعید:خواهش میکنم..ما وظیفه‌مونو انجام دادیم فرشید:آقا میخواید تشویقی بدین بهمون که اینجوری میگید؟ محمد:نخیر قراره توبیخ‌تون هم کنم با حرفم یهو رسول محکم زد به پیشونیش و گفت رسول:اَی وای..من چرا یادم رفت شما رو توبیخ کنم آخه؟ انگار بمب زدن تو اتاق که یهو صدای خنده بلند شد..حتی خنده آراز... سعی می‌کردم خنده‌مو کنترل کنم ولی نمیشد رسول:زهرمار نخندید..البته به جز محمد..جدی من چرا شمارو توبیخ نکردم؟خیر سرم دو روز فرمانده بودم از آپشن‌م استفاده می‌کردم حداقل داوود:چیکار کرده بودیم که تو مارو توبیخ کنی؟ فرشید:بشین بینیم بابا..دو روز فرمانده شدی میخواستی توبیخ هم کنی؟ سعید:آقا رسول تو الان از پست فرماندهی دراومدی نزار تلافی کنیما رسول:تلافی چی توبیخ نکردم که سعید:فکرشم خوب نیست داوود:آخه نکه ما تا الان حقاً توبیخ شدیم...همیشه رسول گند میزد مینداخت گردن ما دیگه رسول:حالا...بازم خب حال می‌کردم شمارو توبیخ کنم دیگه محمد:میخوای این حالتو بدی من؟دوست داری توبیخ‌ت کنم؟ رسول:نه نه دستت در نکنه محمد:از دست تو...خب بچه ها براتون هم تشویقی در نظر گرفتم اگه پرو نشید هم مرخصی...حکم ترفیع درجه‌ همتون برام اومده..و خب اینم حکم رسول که آقای عبدی دادن با تعجب برگه رو از دستم گرفت و بازش کرد رسول:نه بابا...واقعا؟ محمد:آره..اینم برای بقیه‌تون آراز:ببخشید میشه یه چیزی بگم بچه ها ساکت شدن و منتظر موندن تا آراز حرف بزنه... محمد:بگو آراز جان آراز:راستش اینجا که هستم انگار روی میخ نشستم..اینکه الان پیش کسایی نشستم که چند وقت قبل کسی به اسم پدرم اذیت‌تون کرد و با خانواده‌تون تهدید..من..من کلی شرمنده‌ام واقعا..میدونم دوست ندارید کنارتون یه پسرِ جاسوس باشه و بشه براتون همکار و دوست..وقتی اومدم پیشتون راستش ازتون خوشم نمی‌اومد..فکر می‌کردم یه آدم های خشک و عصبی هستید که فقط به فکر کارید..کم کم که می‌گذشت و رابطه صمیمی‌تونو دیدم فهمیدم اشتباه میکنم و شما انگار یه خانواده رو تشکیل دادین..من اصلا اعتقادات شما رو نداشتم..اینکه خدایی هم هست، اینکه مردم کی هستن و چقدر ارزش دارن‌‌..فکر کردم شما هارو بزور آوردن که باشید اینجا ولی فهمیدم تنها چیزی که اینجا جا نداره
زورِ...همتون با خواست قلبی‌تون اومدید توی اینکار و براتون از جون مهم‌تره...همیشه فکر میکردم جون برای آدم مهمترین چیزه ولی فهمیدم برای شما امنیت مردم مهمتر از جونه،من متاسفم که پدرم میخواست خط قرمز‌تو خراب کنه و جون‌تونو بگیره...میدونم چقدر از استرس صدمه زدن به خانواده‌تون اذیت شدین..اینکه با بچه‌تون تهدید بشید درد داره میدونم،من واقعا شرمنده‌ام..و خوشحالم که توی زندگی‌م حداقل یه مدت هرچند کوتاه کنار یه خانواده واقعی و مهربون زندگی کردم... بهترین لحظات زندگی‌م کنار شما بودن،بود...واقعا راست میگم اینو،ازتون خیلی چیزا یاد گرفتم و خداروشکر میکنم بابت حضور‌ تک تک‌تون توی زندگی‌م..امیدوارم که منو ببخشید رسول:برای چی کوتاه؟از این فکرا نکن آقا آراز که حالا حالا کنارمونی..تو شاید برات راحت باشه که تنهامون بزاری و بری ولی ما وابسته شدیم وجدایی از رفیق سخته برامون.. اینجا قرار نیست گناه پدرُ پای پسر بنویسیم، قرار هم نیست که بخاطر اشتباه کس دیگه شرمنده باشیم..تو هم مثل مایی پس نباید شرمنده باشی چون تقصیری نداری‌...البته‌ها یکم حداقل عذاب وجدان بگیر داشتی سکته‌م میدادی این حرف رسول با خنده بود ولی مصادف شد با پایین اومدن اشک آراز سعید:آراز ما خیلی خوشحالیم که تو اومدی کنارمون..پس چرت و پرت نگو لطفا و بزار با مرخصی و ترفیع حال کنیم فرشید:راست میگن بچه‌ها...ماهم کنار تو روز های خوبی سپری کردیم...به جای این حرفا از اینکه مارو ترسوندی عذر خواهی کن داوود:آراز تو هم شدی یکی مثل ما..در رده اول برادر‌مونی بعد رفیق و همکار... تازه توام اثرات همنشینی توی بیمارستانِ که زدی تو فاز مظلومی و عذرخواهی؟ همه‌شون بعد از حرف دلشون یه جمله هم میگفتن تا صميميت بین‌شون شکل بگیره...با خنده میگفتن تا به دل نگیره ولی انگار آراز دلش بیشتر از اینا پر بود که اشک هاش تمومی نداشت رسول:آقا محمد یه دو دیقه دیگه هم منو فرمانده کن خواهشا حداقل این آرازُ بخاطر اینکه قرار بود تشویقی بدین و نذاشت توبیخ کنم بعد دوباره پست‌تونو میدم.. محمد:نه دیگه می‌خواستی از فرصت هات استفاده کنی قبلا رسول:هعی..مگه فکر شما میذاشت به این فکر کنم آخه بلند شدم و از روی میز جعبه دستمال کاغذی برداشتم...به سمت آراز رفتم و به رسول گفتم محمد:فعلا صبر کن انقدر که توبیخ‌ی دوست داری من توبیخ‌ت کنم....بیا آراز اشک‌تو پاک کن...در ضمن از این به بعد توی عملیات ها بیشتر کمک‌مونی سعید:عه؟آقا آراز شدن عملیاتی محمد:آره...خب بچه ها همتون یک هفته‌ای مرخصی دارید یعنی کل گروه..آقای عبدی به همه‌مون مرخصی دادن، فعلا پرونده‌ای قرار نیست بدن به ما و به آقای محمودی میدن تا ما استراحت کنیم...درضمن آراز فکر اینکه تنهامون بزاری نکن رسول:والا...پدرم در اومد تا بی‌گناهی تو رو ثابت کنم..ده کیلو کم کردم تو جلسه..بعد بزاری بری؟ آراز:ممنونم از همه‌تون محمد:دیگه به چیزی مخصوصا گذشته فکر نکن...خوش بگذره بهتون بچه‌ها بچه‌ها بلند شدن و بعد از تشکر رفتن...اینکه بچه ها هوای همدیگرو داشتن خوشحالم می‌کرد...برادرانه‌هاشونو با جون و دل دوست داشتم رسول دوباره برگشت توی اتاق رسول:ببخشید گوشی‌مو یام رفت بردارم محمد:راستی رسول فردا شب همه‌تون بیاید خونه‌مون شام خانوادگی رسول:نه بابا زحمت نمیدیم محمد:چه زحمتی..قرار بود بگم بهتون قبلا که این اتفاقات افتاد..دیشب عطیه یادم انداخت..بیاید حتما..حالا خودم به محسن زنگ میزنم و البته باید جداگونه به عموت زنگ بزنم و شخصا دعوتش کنم وگرنه نمیاد خندید و گوشی‌شو برداشت رسول:راست گفتید اینو...چشم میایم..ممنون ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:روحمان زخمی بود اما وقتی باهم بودیم زخم هایمان کمتر درد میکرد
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³⁰پارتღ زنگ خونه شونو زدیم و بعد به علیرضا نگاه کردم که از ذوق می‌خندید...بلاخره اومده بود خونه عمو محمدش..جوری محمد دوست داشت که اگه میگفتی باباتو بیشتر دوست داری یا اون یکم مکث می‌کرد و میگفت هردوتاشون دوست دارم ولی عمو محمدُ یدونه خیلی کوچولو بیشتر...این دوست داشتن ناراحتم نمیکرد و بدتر خوشحال هم میشدم علیرضا انقدر محمد دوست داره و کنارش حالش خوبه که نمیشه توصیف کرد...مخصوصا الان که حلما هم اومده و این دوست داشتن بیشتر شده در باز شد و علیرضا قامت محمد که دید پرید بغلش.. محمد:اخ من قربونت برم عمو‌..خوبی؟ علیرضا:آله عمو جونم خوبم..حلما کو؟بلاش علوسک خلیدم محمد:دستت درد نکنه عمو...سلام خوش اومدید..بفرمایید بابا و عمو که وارد شدن پشت سرش ما رفتیم..احسان دوست داشت خونه محمد یه بار حداقل ببینه که فکر کنم به خواسته‌اش رسید توی حیاط با خانم و مادرش سلام و احوالپرسی کردیم و بعد رفتیم بالا...علیرضا تا حلما رو دید که روی زمین خوابیده بدو رفت سمتش..برای اینکه یه وقت بیدارش نکنه پا تند کردم و بغلش کردم..توی بغلم دست و پا میزد که بره پیش حلما و میگفت که ولم کن رسول:عه علیرضا آروم...حلما خب خوابیده بابا نمیشه که بری پیشش علیرضا ولی بدتر کرد و میگفت میخوام برم...تا اومد جیغ بزنه محمد زود گرفتش تو بغل محمد:چرا بچه رو اینجوری گرفتی آخه...بیا بریم پیش حلما..علیرضا خب دخترمو دوست داره..چرا اذیتش میکنی علیرضا که انگار امشب چندتا حامی محکم داره با تحکم و عصبانیت دوتادست‌شو گذاشت روی پهلوها‌شو گفت علیرضا:لاست میده چلا اذیتم میتونی؟من میخوام حلما لو ببینم..اصلا الان بیدالش میتونم میلیم اتاق بازی میتونیم بعد هم زبون‌شو درآورد..واقعا در عجبم این بچه به کی رفته انقدر پرو شده بود...خب قاعدتا که باید به عمو هاش بره احسان و امیرحسینم کنار حلما نشستن و زیر لب قربون صدقه‌ش رفتن...جعبه کادو اسباب بازی و شیرینی رو گذاشتم روی اپن و خودمم نشستم کنار عمو مهدی:این چرا انقدر آدم فروش شده؟تربیت نکردی دیگه..صد بار بهت گفتم بزار من خودم وارد عمل بشم و اینو تربیت کنم رسول:وا تقصیر منه مگه؟ مهدی:پس بنظر خودت تقصیر کیه؟مگه تو باباش نیستی؟پس تربیت و اخلاقیات بچه هم به تو مربوطه پکر نگاهش کردم که چشم غره‌ای تحویلم داد مهدی:محمد بیکار بودی به این ترفیع دادی؟که چی مثلا؟خیلی خوب کار میکنه ترفیع هم بگیره امیرحسین:چی میشه مگه؟داداشم حالا یه ترفیع گرفته دیگه..عمو خان شما بهتر یاد بگیری که تشویق کنی نیروها‌تو مهدی:بخدا برسیم خونه میزنم‌ت که بشه تشویقی واست محمد:بفرمایید چایی...مهدی یه امشب اخم‌تو بزار کنار گفته باشم مهدی:باید ارزش داشته باشه چیزی که براش لبخند بزنم محمد سینی چایی رو گذاشت وسط...عطیه خانم و مادرش هم برای راحتی ما پایین بودن محمد:دستت درد نکنه دیگه...ما ارزش نداریم؟ عمو یه چایی از سینی برداشت و یکم خورد ازش مهدی:فعلا یکم بگذره..ببینم به درد لبخند من میخوری یا نه محمد:از دست تو مهدی مهدی:محمد چه خبرشه یه هفته مرخصی؟تازه از دستش راحت شده بودما...بزار برسه سرکار بعد بهش مرخصی بده خب محمد:این مدت خیلی خوب کار کرده بود هم سزاوار تشویق و ترفیع بود هم مرخصی.. درضمن این مرخصی برای کل بچه های گروهه..حتی خودمم یه هفته خونه‌ام مهدی:جدی؟میای بریم یه دوری بزنیم باهم فردا؟من یکم از خانواده دور باشم..حالم بهتر بشه احسان:چقدر تو نامردی آخه عمو.. مگه چیکارت میکنیم ما؟ مهدی:سرسام گرفتم از دست‌تون انقدر اذیتم میکنید محمد:حالا ول کن اینارو...اتفاقا خودم میخواستم همچین پیشنهادی رو بدم محسن:چه پیشنهادی محمد:امروز عطیه میگفت که حلما رو ببریم مشهد..اولین سفرش اونجا باشه، گفتم که منو رسول یه هفته مرخصی داریم شما هم مرخصی بگیرید بریم مشهد...برای اینکه عطیه و عزیز هم راحت باشن به خواهرت اینا هم بگو بیان همگی باهم بریم با حرف محمد یهو علیرضا پرید بغل محمد که بخاطر یهویی بودنش بنده خدا خورد زمین علیرضا:عمو لاست میدییی‌...منو میبلی پیش امام‌لضا؟؟ محمد:اخ بچه حداقل میخوای خوشحالی کنی نیا منو داغون کن.‌.. با یادآوری اینکه محمد کمرش هنوز کامل خوب نشده زود چایی‌مو گذاشتم تو سینی و رفتم بغلش کردم رسول:چرا اینجوری عمو رو بغل میکنی علیرضا:عههه دوست دالم رسول:بیخود که دوست داری علیرضا:خیلی بابای بدی هستی چلا منو دعوا میتونی و بعد رفت تو بغل عمو مهدی نشست‌‌..ریز ریز گریه میکرد و بقیه ریز می‌خندیدن..این شیطون هم فهمیده این مواقع پیش کی باید بره محمد:ولش کن چیکارش داری آخه رسول:خب هنوز شما کمرتون خوب نشده...دوباره درد بگیره چی
علیرضا:عمو مهدی بابایی منو دعوا کرد...بعد دستمو محکم بیشگون گرفت کبود شده با تعجب به علیرضا نگاه کردم که اینبار صدای خنده بلند تر شد...حتی عمو هم خنده‌اش گرفت بود مهدی:اخ وروجک عمو..اینجا نمیشه کاری بکنم که..هم محسن هست هم محمد..میخوان قاشق نَشُسته بیان وسط...بزار برسم خونه کلی دعواش میکنم علیرضا:باش همونجا کنار محمد نشستم و به علیرضا اخم تصنعی کردم که روشو برگردوند.. بعد از اینکه چایی خوردیم رفتم کنار حلما نشستم و آروم گرفتم تو بغلم..همون لحظه علیرضا اومد انگار که مو‌شو آتیش زدی علیرضا:بده بغل من رسول:نه دیگه بابا بیدار میشه علیرضا:نه بغل من بیدال نمیشه..تو بده رسول:آخه خوشگلم شما هنوز کوچولویی نمیتونی که بغلش کنی علیرضا:نه من توچولو نیستم تو بدههه محمد اومد کنارمون نشست و حلما رو از بغلم گرفت محمد:اشکال نداره رسول..بزار بغلش کنه...عمو قشنگ بشین بزارم تو بغلت با گذاشتن حلما تو بغل علیرضا با ذوق نگاهش کرد و بعد آروم بوسش کرد...خواستم ازش بگیرم که محمد نذاشت و گفت بزار تو بغلش باشه علیرضا:عمو من بلاش پشمک خلیدم بیدال شد بخوله...باشه؟ محمد:عمو حلما هنوز خیلی کوچولوعه بزار بزرگ که شد باشه.. الانم خودت اون پشمکُ بخور مهدی:صحبت سر مشهد بود که یهو رسول پارازیت شدا بگو ببینم چه خبره رسول:وا عمو محسن:محمد جان خودتون برید اینجوری راحتید و خانم و مادرت هم معذب نیستن محمد:باور کن خودشون عصری گفتن که بهتون بگم...بعدم خب خواهرت هست دیگه..فعلا یه زنگ بزن ببین میان یا نه محسن:حالا صبر کن بچه ها مرخصی بگیرن بعد به اونا میگم محمد:باشه هرطور میل خودته..فقط بریم...کنسل نکنید خواهشا علیرضا:منو حلما باهم میشینیم امیرحسین:خیلی حلما رو دوست داریا علیرضا:اوهوم..حلما خیلی دوستش دالم اونم منو دوست داله..الان خوابه نمیتونه بگه دوستم داله ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن:نمیرم برای علیرضا؟🥺😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°← ღ³رمان‌نعمت‌الهیღ ღ¹³¹پارتღ انگار این سفرمونُ امام رضا خودش داشت مدیریت می‌کرد..چون همه چی توی یه روز جور شد..هم عمه‌اینا میومدن هم مینی‌بوس جور شد که همه باهم بریم،علیرضا که دیشب اصلا نیومد خونه و گفت که میخواد پیش محمد باشه..صبح خیلی زود رفتم وقتی خواب بود آوردمش خونه، چون مطمئن بودم کلی میخواد اذیت کنه مخصوصا حلمارو..قرار بود عصر راه بیفتیم وما تا اونموقع مهمون آقاجون و بی‌بی بودیم..خیلی بهشون اصرار کردیم که بیان همه دوست داشتن باشن توی سفر کنارمون ولی آقاجون بخاطر کمردردش گفت نمیتونه زیاد بشینه رو صندلی... ناهار خوشمزه‌ای که به سفارش عمو خورشت بامیه بود خوردیم..عمو جوری با لذت می‌خورد که انگار گرون‌ترین و بهترین غذای این جهانُ جلوش گذاشتن..خودم اصلا بامیه دوست نداشتم ولی از وقتی که رفتم کنارشون ذائقه غذایی‌م عوض شده بود...همینطور وقتی با ولع خوردن عمو رو میدیدم دلم میخواست بیشتر غذا بخورم بعد از خوردن ناهار و جمع کردن‌شون دور هم نشستیم و گفتیم که یکم بازی کنیم قرار شد مافیا بازی کنیم...حامد زود برگه آورد تا نقش هارو روش بنویسه امیرحسین با گوشیش مشغول بود که عمو یه سنگ ریز از رو زمین برداشت پرت کرد سمتش امیرحسین:عه عمو مهدی:عه عمو داره؟چرا همش سرت تو گوشیه؟ امیرحسین:خب کار داشتم...وای عمو یه چیزی الان خوندم تو گوشیم..بگو چی مهدی:چی باز؟ امیرحسین به منو احسان و علی که کنار هم نشسته بودیم چشمکی زد و آروم خودشو کشوند سمت بابا...از حرکتش خنده‌ام گرفت باز میخواد چه کرمی بریزه عمو رو عصبی کنه خدا داند مهدی:بگو دیگه..امیرحسین از الان بگم چرت و بگی مراعات هیچ‌کسُ نمیکنم احسان:نکه خیلی مراعات میکنی شما مهدی نگاه تیزی به احسان کرد که باعث شد خفه بشه علی:دو دیقه دهنتو ببند دیگه..حالا تو کل راه میخواد لج کنه باهامون احسان:اونکه کار همیشگی‌شه رسول:میشنوه بدبخت میشیما امیرحسین:عمو الان خوندم نوشته دوتا غذا بدترین غذا شناخته شده یعنی آمار کمی این غذارو دوست دارن...یه خورشت الو اسفناجِ یه خورشت بامیه..من نمیدنم چرا تو از بین این همه غذای خوشمزه باید بدترین غذارو انتخاب کنی؟این همه آدم هم مجبور بشن برای اینکه تو خوشت بیاد اونو بخورن؟ عمو اینبار سنگ بزرگ تری برداشت خواست پرت کنه که با دیدن علیرضا که حلما بغلش بود داشت میرفت سمت تاب زود بلند شدم و دویدم سمتش تا رسیدم حلما رو گرفتم که صدا اعتراضش بلند شد..اخمی کردم بهش و گفتم رسول:مگه نگفتم بغلش نکن علیرضا:عه خب میخوام بلم تاب بازی کنیم باهم رسول:بیخود..هنوز حلما کوچیکه بعدا که بزرگ شد..یهو بچه بیفته من چه خاکی تو سرم بریزم محمد اومد سمتم و جلوی علیرضا نشست دست به موهاش کشید محمد:عمو..حلما الان خیلی کوچولوعه،نمیتونه که تاب بازی کنه..اصلا بیا باهاش بازی کن ولی اون خوابیده باشه..خوبه؟ علیرضا:آله محمد بلند شدوحلما رو ازم گرفت زیر لب‌غر زد که چرا بچه رو دعوا میکنم..وا خب الان اگه هیچی نمیگفتم خوب بود؟ حامد:خب بیاید بازی یه حلقه تشکیل دادیم..همه بازی میکردن جز آقاجون و بی‌بی و مادر محمد‌...عطیه خانم شد گرداننده و گفت که چشم هامونو ببندیم..برای بستن چشم‌هامون ماسک پرستاری آوردم که بزاریم...من شده بودم پدرخوانده و خب از اونجایی که مافیا بازی کردنم بهتر از شهر بود شانس داشتم روز اول به هم تارگت زدیم و معرفی..شب معارفه که رسید دلم میخواست زود چشم باز کنم ببینم دیگه کی مافیا شده...وقتی عطیه خانم گفت مافیا ها چشم باز کنن زود چشم‌هامو باز کردم..یا خدا ببین با کیا شدم مافیا...محمد و عمو و احسان احسان کنارم نشسته بود بادیدن عمو نیشش باز شد چون احسان همون اول کاری گفت من تارگت میزنم به عمو و الان عمو میخواست با نگاهش قورت بده احسانُ..تا عطیه خانم اشاره زد که من پدرخوانده‌ام عمو از جاش بلند شد اومد برگه منو از جلوم برداشت و برای خودشو انداخت رو پام..دیدم بادیگاردِ...از شدت شک و خنده‌ای که نمیتونستم بکنم دستامو تکون میدادم و خودمو نیشگون میگرفتم..احسان که دو دستی دهنشو گرفته بود تا صدای خنده‌اش بلند نشه..آقا محمد هم پکر داشت به عمو نگاه می‌کرد..عمو هم برای توجیه کار خودش لب‌خونی گفت چرا من باید فدای این بشم؟جوجه چه به پدرخوانده دیگه نمیتونستم جلوی خنده‌مو بگیرم..چهره متعجب عطیه خانم از کار عمو خنده‌مو بیشتر می‌کرد..لب‌مو گاز گرفتم تا لو نرم وقتی چشم بستیم و بقیه هم معرفی شدن بازی به صورت جدی شروع شد..هیچ کدوم یار فروشی نمی‌کردیم نوبت احسان رسید که حرف بزنه ولی بدبخت از شدت نگه داشتن خنده‌اش کبود شده بود..
محسن:وا احسان بابا جان خوبی سری تکون داد و عمو گفت.. بخند بازی ارزش نداره الان خفه میشی یهو احسان ترکید از خنده که با خنده‌ش کل جمع ترکیدن..همه فهمیده بودن که کی مافیاست چون بلند شدن عمو خب ضایع بود حس می‌شد چند بار زدم رو شونه احسان تا حداقل نفسش بالا بیاد محمد:خدا نکشتت مهدی چرا برگه رسولو برمیداری تو؟ مهدی:چرا داره واقعا؟من بشم بادیگارد این فسقلی؟افت داره برام علی:وای ببین وقتی دایی بلند شد گفتم الان میخندم دایی عصبی میشه چند دقیقه فقط داشتیم با خنده حرف میزدیم...احسانم حالش بهتر شد...با گفتن حرف آقاجون که دیرمون میشه و زودتر حرکت کنیم دست علیرضا گرفتم بردم تو اتاق..وسایلی که نیاز داشتیم توی ساک گذاشتم..علیرضا هم کوله‌ خودشو پر کرد از عروسک و میگفت برای حلما هم میخوام بیارم یه ساعت طول کشید تا آماده بشیم و بعد از زیر قرآن رد شدیم..آقاجون برای بی خطر بودن سفرمون آیت‌الکرسی خوند و بی‌بی پشت‌مون آب ریخت...و با دعای خیرشون سفر‌مون شروع شد ☆☆☆ چندساعتی توی راه بودیم و تا اینجا خیلی بهمون خوش‌گذشته بود..مخصوصا کل‌کل علیرضا و رسول سر حلما..آخرم بچه رو به گریه انداختن توی راه همش میخواستم بگم به همه ولی نمیتونستم یعنی روم نمیشد...میدونستم با گفتن اینکه منم دل‌مو باختم همه ذوق میکنن و خوشحال میشن ولی خجالت نمیذاشت حرفی بزنم علی هم که همش سرش تو گوشی بود و بچه ها اذیتش میکردن و من میدونستم اینا قراره برای خودمم اتفاق بیفته پس لااقل الان علی رو مسخره نکنم تا مسخره نشم علی میگفت قراره که عقد و عروسی رو باهم بگیرن و هردو خانواده راضی‌ن و دو ماه دیگه بود مراسم‌شون..حالا عمو شروع کرد به غر زدن که چرا از من اجازه نگرفتید مثلا بزرگ فامیلم و خب بابا و عمه به جای ناراحت شدن بیشتر به حرفاش میخندیدن...واقعا عمو مثل بزرگ‌تر های فامیل فقط بلد بود غر بزنه و مخ بخوره تصمیم گرفتم توی حرم بعد از زیارت بهشون بگم اینجوری بهتر بود ۱۳ ساعت توی راه بودیم که بلاخره رسیدیم...قرار شد توی خونه یکی از اقوام آقامحمد که خالی بود چند روزی بمونیم..وسایلُ گذاشتیم و گفتیم که اول بریم حرم بعد بیایم برای استراحت چون دیشب جز علیرضا و حلما دیگه هیچ‌کس نخوابید رسول دست علیرضا رو گرفته بود و باهم جلوتر از همه راه میرفتن بعد از بازرسی بدنی وارد حرم شدیم... ☆☆☆ خنده و ذوق بچگونه علیرضا حال خوب‌مو تکمیل می‌کرد..وقتی با ذوق دستشو دراز می‌کرد سمتی و ازم میخواست بهش بگم کجاست کلی حال خوب توی قلبم تزریق میشد به کبوتر های نشسته کنار حوض که نگاه کرد دستشو از دستم جدا کرد دوید سمت‌شون و با پرواز کردن کبوتر ها بلند خندید و میگفت من میخوام نگاه کنم شما بیاید غذا بخولید..و با حرفاش هزار بار دلم براش میرفت علیرضا برگشت سمتم و باهم به سمت دیگه ای از حرم رفتیم...انگار اینجا به کل حلما رو‌ فراموش کرده بود روی فرش های پهن شده حیاط نشستیم..به این تنهایی با علیرضا نیاز داشتم برای همین نمیدونستم بقیه کجان و فعلا دلم میخواست ندونم علیرضا کنارم نشسته بود و با دیدن بچه‌های هم سن و سالش که دارن کنار حوض حرم بازی میکنن ازم اجازه گرفت تا بره کنارشون...با تایید‌م دوید و من بلاخره با پناه زندگی‌م تنها شدم‌...پاهامو جمع کردم و توی دلم مشغول حرف زدن با گنبد شدم... رسول:می‌دونم خیلی بهتون بدهکارم..اینکه بچه‌م سالمه...الان داره کنارتون بازی میکنه..اینکه بهم توی شهرتون سال پیش خانواده‌مو دادین..بابا محسن‌مو دادید که همیشه بشه برام تکیه‌گاه..که اگه کم آوردم باشه..که اگه موفق شدم باشه و تشویقم کنه...دوتا داداش مهربون بهم دادی..بهترین عمو رو بهم دادی که مثل پدر هوامو داره،حواسش به پسرم هست..و من تا ابد مدیون‌تون هستم بابت این لطف بزرگ...ممنونم که حالم خوبه،سری پیش با افسردگی کنارتون بودم و الان با حال خوب..و همه اینا از لطف و کرم شماست..ممنونم امام رضا... با صدای خنده بچه‌ها حواسمو دادم به علیرضا..که با بچه ها بازی می‌کرد و روی قسمت تقریبا لیز کاشی ها سرسره بازی میکردن کسی کنارم نشست که دیدم احسان و امیرحسین‌ن هر کردم یه طرف نشستن احسان:خلوت بدون من؟ لبخند زدن رو کفایت دونستم ولی بودن‌شون به آرامش‌م اضافه می‌کرد امیرحسین:چرا گرفته‌ای انقدر رسول:ولی الان انقدر حالم خوبه که مطمئنم تابه‌حال اینجوری نبودم...اصلا گرفته نیستم داداش امیرحسین:خب خداروشکر احسان:امیر بگو چی میخواستی بگی که گفتی بریم پیش رسول با کنجکاوی بهش نگاه کردم که اومد جلومون نشست امیرحسین:یه چیزی میگم فعلا به کسی نگید...باشه؟
هردو با اینکه متوجه حضور عمو پشت سرش شدیم ولی با اشاره عمو سکوت کردیم تا مرگ‌مون جلو نیفته امیرحسین:یعنی میخوام به همه بگم...اول به شما میگم بعد اونا،راستش من یعنی چیزه .. از حرفا و حرکاتش تابلو بود میخواد چی بگه یا حداقل برای منی که اینارو تجربه کردم و الان با خاطرات‌ش زندگی میکنم رسول:باهاش حرف زدی؟ امیرحسین فهمید که میدونم لبخند خجلی زد ولی احسان گیج بهمون نگاه کرد رسول:خب خب بلاخره ماهم میتونیم توی یه مراسم خواستگاری شرکت کنیم احسان بلاخره گیج بازی‌شو گذاشت کنار و فهمید قضیه رو...خواست بره بغل امیرحسین که با پس گردنی عمو اون نزدیک بود بخوره زمین که نگه‌ش داشتم امیرحسین:وا عمو چرا میزنی خب کنارمون نشست و عصبی توپید مهدی:دستم درد نکنه برسیم جای خلوت بیشتر میزنم...بی‌شعور تو الان باید بگی؟اونم به من نگفتی اول؟برو گمشو که نبینمت... عمو بعد از حرفش چند ثانیه نگذشت که با ذوق گفت:باهاش حرف زدی؟من میشناسم؟اسمش چیه..کجا زندگی میکنن امیرحسین گردنشو ماساژ داد گفت امیرحسین:نمیشناسی غریبه‌اس..حرفم که آره دو هفته میشه آشنا شدیم و باهم حرف زدیم مهدی:چرا الان به من میگی؟ امیرحسین:خب خواستم یکم فکر کنم عمو محکم امیرحسین بغل کرد و پشت بندش منو احسان...خداروشکر میکردم داداشم قراره سر و سامون بگیره همون روز توی حرم عمو به همه گفت و هیچ وقت ذوق ته نگاه بابا رو فراموش نمیکنم...و ای کاش چندسال پیش پیداشون میکردم تا این ذوق برای منم باشه..منم وقتی گفتم عاشق شدم عمو بغلم کنه..عمه قربون صدقه‌م بره....و احسان و امیرحسین و حامد و علی بیفتن به مسخره بازی و انتخاب لباس.. کاش با این خانواده سوار ماشین زمان میشدم ومیرفتم به چند سال پیش....(: ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن: یک ثانیه خورشیدم،یک ثانیه ابرم.. تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم..💔 پ.ن: تا‌این من ،من شده است... صد ها من، در من دفن شده است..🙃
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی اینجا هم میتونید پیام بدین https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264 ابزارک👆🏻 جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe آیدی نویسنده و مدیر @fatemeh_315_133 این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
حاج‌آقا.... هارداسان....؟؟؟!💔