امشب پارتو اینجا بخونید🙃
https://eitaa.com/The_divineblessiing
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღ³رماننعمتالهیღ
ღ¹²⁹پارتღ
#رسول
زنگ خونه شونو زدیم و بعد به علیرضا نگاه کردم که از ذوق میخندید...بلاخره اومده بود خونه عمو محمدش..جوری محمد دوست داشت که اگه میگفتی باباتو بیشتر دوست داری یا اون یکم مکث میکرد و میگفت هردوتاشون دوست دارم ولی عمو محمدُ یدونه خیلی کوچولو بیشتر...این دوست داشتن ناراحتم نمیکرد و بدتر خوشحال هم میشدم علیرضا انقدر محمد دوست داره و کنارش حالش خوبه که نمیشه توصیف کرد...مخصوصا الان که حلما هم اومده و این دوست داشتن بیشتر شده
در باز شد و علیرضا قامت محمد که دید پرید بغلش..
محمد:اخ من قربونت برم عمو..خوبی؟
علیرضا:آله عمو جونم خوبم..حلما کو؟بلاش علوسک خلیدم
محمد:دستت درد نکنه عمو...سلام خوش اومدید..بفرمایید
بابا و عمو که وارد شدن پشت سرش ما رفتیم..احسان دوست داشت خونه محمد یه بار حداقل ببینه که فکر کنم به خواستهاش رسید
توی حیاط با خانم و مادرش سلام و احوالپرسی کردیم و بعد رفتیم بالا...علیرضا تا حلما رو دید که روی زمین خوابیده بدو رفت سمتش..برای اینکه یه وقت بیدارش نکنه پا تند کردم و بغلش کردم..توی بغلم دست و پا میزد که بره پیش حلما و میگفت که ولم کن
رسول:عه علیرضا آروم...حلما خب خوابیده بابا نمیشه که بری پیشش
علیرضا ولی بدتر کرد و میگفت میخوام برم...تا اومد جیغ بزنه محمد زود گرفتش تو بغل
محمد:چرا بچه رو اینجوری گرفتی آخه...بیا بریم پیش حلما..علیرضا خب دخترمو دوست داره..چرا اذیتش میکنی
علیرضا که انگار امشب چندتا حامی محکم داره با تحکم و عصبانیت دوتادستشو گذاشت روی پهلوهاشو گفت
علیرضا:لاست میده چلا اذیتم میتونی؟من میخوام حلما لو ببینم..اصلا الان بیدالش میتونم میلیم اتاق بازی میتونیم
بعد هم زبونشو درآورد..واقعا در عجبم این بچه به کی رفته انقدر پرو شده بود...خب قاعدتا که باید به عمو هاش بره
احسان و امیرحسینم کنار حلما نشستن و زیر لب قربون صدقهش رفتن...جعبه کادو اسباب بازی و شیرینی رو گذاشتم روی اپن و خودمم نشستم کنار عمو
مهدی:این چرا انقدر آدم فروش شده؟تربیت نکردی دیگه..صد بار بهت گفتم بزار من خودم وارد عمل بشم و اینو تربیت کنم
رسول:وا تقصیر منه مگه؟
مهدی:پس بنظر خودت تقصیر کیه؟مگه تو باباش نیستی؟پس تربیت و اخلاقیات بچه هم به تو مربوطه
پکر نگاهش کردم که چشم غرهای تحویلم داد
مهدی:محمد بیکار بودی به این ترفیع دادی؟که چی مثلا؟خیلی خوب کار میکنه ترفیع هم بگیره
امیرحسین:چی میشه مگه؟داداشم حالا یه ترفیع گرفته دیگه..عمو خان شما بهتر یاد بگیری که تشویق کنی نیروهاتو
مهدی:بخدا برسیم خونه میزنمت که بشه تشویقی واست
محمد:بفرمایید چایی...مهدی یه امشب اخمتو بزار کنار گفته باشم
مهدی:باید ارزش داشته باشه چیزی که براش لبخند بزنم
محمد سینی چایی رو گذاشت وسط...عطیه خانم و مادرش هم برای راحتی ما پایین بودن
محمد:دستت درد نکنه دیگه...ما ارزش نداریم؟
عمو یه چایی از سینی برداشت و یکم خورد ازش
مهدی:فعلا یکم بگذره..ببینم به درد لبخند من میخوری یا نه
محمد:از دست تو مهدی
مهدی:محمد چه خبرشه یه هفته مرخصی؟تازه از دستش راحت شده بودما...بزار برسه سرکار بعد بهش مرخصی بده خب
محمد:این مدت خیلی خوب کار کرده بود هم سزاوار تشویق و ترفیع بود هم مرخصی..
درضمن این مرخصی برای کل بچه های گروهه..حتی خودمم یه هفته خونهام
مهدی:جدی؟میای بریم یه دوری بزنیم باهم فردا؟من یکم از خانواده دور باشم..حالم بهتر بشه
احسان:چقدر تو نامردی آخه عمو.. مگه چیکارت میکنیم ما؟
مهدی:سرسام گرفتم از دستتون انقدر اذیتم میکنید
محمد:حالا ول کن اینارو...اتفاقا خودم میخواستم همچین پیشنهادی رو بدم
محسن:چه پیشنهادی
محمد:امروز عطیه میگفت که حلما رو ببریم مشهد..اولین سفرش اونجا باشه، گفتم که منو رسول یه هفته مرخصی داریم شما هم مرخصی بگیرید بریم مشهد...برای اینکه عطیه و عزیز هم راحت باشن به خواهرت اینا هم بگو بیان همگی باهم بریم
با حرف محمد یهو علیرضا پرید بغل محمد که بخاطر یهویی بودنش بنده خدا خورد زمین
علیرضا:عمو لاست میدییی...منو میبلی پیش اماملضا؟؟
محمد:اخ بچه حداقل میخوای خوشحالی کنی نیا منو داغون کن...
با یادآوری اینکه محمد کمرش هنوز کامل خوب نشده زود چاییمو گذاشتم تو سینی و رفتم بغلش کردم
رسول:چرا اینجوری عمو رو بغل میکنی
علیرضا:عههه دوست دالم
رسول:بیخود که دوست داری
علیرضا:خیلی بابای بدی هستی چلا منو دعوا میتونی
و بعد رفت تو بغل عمو مهدی نشست..ریز ریز گریه میکرد و بقیه ریز میخندیدن..این شیطون هم فهمیده این مواقع پیش کی باید بره
محمد:ولش کن چیکارش داری آخه
رسول:خب هنوز شما کمرتون خوب نشده...دوباره درد بگیره چی
علیرضا:عمو مهدی بابایی منو دعوا کرد...بعد دستمو محکم بیشگون گرفت کبود شده
با تعجب به علیرضا نگاه کردم که اینبار صدای خنده بلند تر شد...حتی عمو هم خندهاش گرفت بود
مهدی:اخ وروجک عمو..اینجا نمیشه کاری بکنم که..هم محسن هست هم محمد..میخوان قاشق نَشُسته بیان وسط...بزار برسم خونه کلی دعواش میکنم
علیرضا:باش
همونجا کنار محمد نشستم و به علیرضا اخم تصنعی کردم که روشو برگردوند..
بعد از اینکه چایی خوردیم رفتم کنار حلما نشستم و آروم گرفتم تو بغلم..همون لحظه علیرضا اومد انگار که موشو آتیش زدی
علیرضا:بده بغل من
رسول:نه دیگه بابا بیدار میشه
علیرضا:نه بغل من بیدال نمیشه..تو بده
رسول:آخه خوشگلم شما هنوز کوچولویی نمیتونی که بغلش کنی
علیرضا:نه من توچولو نیستم تو بدههه
محمد اومد کنارمون نشست و حلما رو از بغلم گرفت
محمد:اشکال نداره رسول..بزار بغلش کنه...عمو قشنگ بشین بزارم تو بغلت
با گذاشتن حلما تو بغل علیرضا با ذوق نگاهش کرد و بعد آروم بوسش کرد...خواستم ازش بگیرم که محمد نذاشت و گفت بزار تو بغلش باشه
علیرضا:عمو من بلاش پشمک خلیدم بیدال شد بخوله...باشه؟
محمد:عمو حلما هنوز خیلی کوچولوعه بزار بزرگ که شد باشه.. الانم خودت اون پشمکُ بخور
مهدی:صحبت سر مشهد بود که یهو رسول پارازیت شدا بگو ببینم چه خبره
رسول:وا عمو
محسن:محمد جان خودتون برید اینجوری راحتید و خانم و مادرت هم معذب نیستن
محمد:باور کن خودشون عصری گفتن که بهتون بگم...بعدم خب خواهرت هست دیگه..فعلا یه زنگ بزن ببین میان یا نه
محسن:حالا صبر کن بچه ها مرخصی بگیرن بعد به اونا میگم
محمد:باشه هرطور میل خودته..فقط بریم...کنسل نکنید خواهشا
علیرضا:منو حلما باهم میشینیم
امیرحسین:خیلی حلما رو دوست داریا
علیرضا:اوهوم..حلما خیلی دوستش دالم اونم منو دوست داله..الان خوابه نمیتونه بگه دوستم داله
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:نمیرم برای علیرضا؟🥺😂
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا هم میتونید پیام بدین
https://abzarek.ir/service-p/msg/4078264
ابزارک👆🏻
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی³ هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨