نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...³》 #رسول هرچی بیشتر از پرستار م
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁴》
#حامد
خستگی پشت پلکهام بود و داشت وادارم میکرد به خواب برم..ولی نمیشد تو این وضع محمد بخوابم..میترسیدم حالش بد بشه و بهم نگه
سمت روشویی که تو اتاق بود رفتم و چند مشت آب زدم به صورتم ولی ذرهای خوابُ از سرم نَپَروند
در اتاق باز شد و رسول اومد داخل دستش سهتا ساندویچ بود
حامد:اینا چیه دیگه بابا
رسول:اینا مواد منفجرهس که بخوریم و بترکیم
از بیمزگیش پکر نگاهش کردم که خندید و رفت روی صندلی نشست..وقتی با محمد حرف زد و دید حالش خوبه اونم خیلی سریع تغییر حالت داد و برگشت به همون رسول قبل..و من خیلی خداروشکر میکردم که حال هردو خوبه..فقط امیدوارم از پرحرفی رسول و چرت وپرت گفتنش دیوونه نشم
روی تخت خالی اتاق دراز کشیدم و ساعدمو گذاشتم روی پیشونیم...
محمد:برو خونه خب بخواب
با صدای گرفتهاش برگشتم و به پهلو شدم..از درد زیادی که داشت بهش مسکن زدن چندساعت پیش و الانم بیدار شده بود..رسول همینجوری که لقمه ساندویچ تو دهنش بود رفت پیش محمد
رسول:عموخوبی
محمد:آره عمو خوبم..ساعت چنده؟
رسول:۲صبح
محمد:حامد برید یکم استراحت کنید
حامد:الان داریم چیکار میکنیم پس؟ساعت ۱۰ صبح باید منتقل بشی ارزش نداره برم خونه برگردم صبح..همینجا میخوابیم دیگه
محمد:پس رسول کجا بخوابه
رسول:میبینی عمو..نوچ نوچ بابا هم باباهای قدیم
دوباره به حالت اول برگشتم
حامد:امشب به اندازه کافی اذیتم کردی پس جای خواب تو مشکلِ منِ پدرِ بد نیست
رسول:بابا چقدر کینهای شدی
محمد:رسول کی اونموقع ساندویچ سرد میخوره آخه
رسول:عمو خب گشنمه...بیشتر از ۲۴ ساعت بود هیچی جز یه قهوه نخورده بودم
چند لحظهای سکوت اتاق گرفت که بلند شدم رفتم روی صندلی کنار تخت..بدجور ذهنمو درگیر کرده بود این اتفاق که کار کی بوده..این یه معجزه بود که محمد از اون انفجار جون سالم به در برده اما هرکی که بوده قصد کشتن محمدُ داشت...و خب احتمالا اگه بدونه موفق نشده دوباره برمیگرده برای تموم کردن کارش..و این منو نگران میکرد
حامد:حدس میزنی محمد کار کی بوده باشه؟همون سوژه پرونده که باهاش ملاقات کردی؟
محمد:فکر نکنم حامد...من ندیدم کی اصلا به ماشین شلیک کرد ولی خب فکر نکنم کار اون باشه..آنقدر ترسیده بود حرف زدنی باهاش که رنگش شده بود گچ،بعد همچین ریسکی اونم الان بکنه؟فکر نمیکنم من
حامد:غیر از آدمهای این پرونده که تورو شناسایی کردن،کار میتونه باشه پس؟
رسول با خنده اومد و به جای محمد جواب داد
رسول:عمو دشمنی،بلای جونی چیزی نداری؟
محمد:آره دارم
رسول:جدی
محمد:بله..تو پس کی منی بنظرت؟بلایی جونمی دیگه
رسول:خیلی نامردی عمو...بدبخت من که سه ساعت داشتم واست گریه میکردم
حامد:تو جیبت پول زیادی کرده محمد؟
منظورمو فهمید که بیجون خندید..پتورو یکم بالاتر تا روی قفسه سینهش کشیدم،گردن و کتف چپش سوخته بود که البته خداروشکر از پنجره پرت میشه بیرون وگرنه درصد سوختگیش میرفت بالا..دوتا ترکش به پهلوش خورده بود و یه ترکش به مچ دستِ راستش...البته کل بدنش بخاطر پرت شدنش کوفته بود و درد میکرد
محمد:چندتا پیاده شدی آخر؟
سرمو تکیه دادم به صندلی و پاهامو گذاشتم روی میله های پایین تخت..کتمو انداختم روی خودم
حامد:۱۲تا...محمد درد داشتی صدام بزن
رسول:بابا شوخی کردم بیا رو تخت بخواب
حامد:راحتم
چشم بستم و خودمو خیلی زود تسلیم خواب کردم
••••••••••••••••••••
#رسول
کنار عمو رو تخت نشستم که نگاهشو داد بهم
چنددقیقهای میشد بابا خواب بود و برای بیدار نکردنش آروم حرف زدم
رسول:از این به بعد منم میام باهات همه ماموریتها
عمو لبخند کمجون ولی عمیقی زد و ارومتر از خودم گفت
محمد:تورو ببرم باید سه نفر بزارم که فقط مراقب تو باشن..بعد تو میخوای بیای مراقب من باشی فرفری؟
امشب نمیدونم این دوتا پسرعمو چیشده بودن که فقط قصد داشتن اذیتم کنن
اخمی کردم که عمو دستمو گرفت
محمد:دفعه آخرت باشه بخاطر چیزای الکی گریه میکنیا..اینسری حالا چون بخاطر من بود و نبودم که ببینمت میبخشم سریبعدی من میدونم و تو
رسول:خب اگه یه چیزیت میشد چی؟نمیتونستی یه روز زودتر برگردی که این اتفاق نیفته؟بعد نمیدونی که چی گذشت بهمون این مدت
محمد:اها یعنی اگه زودتر میومدم منو نمیزدن؟..اگه یه ماه هم میموندم و بعد میومدم بازم منو میزدن رسول..الانم میبینی که خوبم
رسول:آره خیلی خوبی..نگاه گردنتو
محمد:چیزی نشده که یکم سوخته..تو اینجوری میکنی با عطیه وریحانه چیکار کنم پس؟
رسول:به زنعمو نگفتیم اصلا
محمد:کار خوبی کردین..الانم با خیال راحت برو بخواب خستهای رسول من خوبم..اگه کاری داشتم صدات میزنم
رسول:باش
بلند شدم رفتم و رویتخت دراز کشیدم
محمد:ریحانه خوبه؟
رسول:توی مراسم ختم دیدمش..خوبه
عمو خداروشکری گفت منم چشم بستم تا بعد از یه شب پر تنش واسترس یکم آرامش به خودم هدیه کنم
___________"♥︎"________________
پارتنوشنگاهتون...💞
《خدا خیلی قشنگ میگه:
وَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ فَإِنَّكَ بِأَعْيُنِنَا
بخاطر من صبوری کن،من دارم نگات میکنم(:》
پ.ن¹:رسولِ پر حرف🙊😂
پ.ن²:بنده خدا محمد داغون شده بچه.../:
پ.ن:³اسم دختر محمدُ دوست داشتید..
پ.ن⁴:بنظرتون کار کیه این اتفاق؟؟؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a942mll&btn=ناشناسزنگار(:
اینجا جوابتونو ببینید 🎀
شخصیتهایرمانم اینجا 🎀
بچهها تا یه مدت باید خانوادگی بخونید تا هم با شخصیتها آشنا بشید هم که شخصیت های جدید به رمان اضافه بشن...
پس صبوریکنید
زنگار پر از اتفاقات شیرین و تلخِ ک به همش میرسیم