خب بچه ها من الان دارم میرم مهمونی ۱۰ کیلومتری غدیر...
شب بهتون پارت دلی رو میدم..🌷
→°ღ•≫ بسم الله الرحمان الرحیم ≪•ღ°←
ღرماننعمتالهیღ
ღپارتدلیღ
#راوی
صدای هياهوي مهمان ها...صدای خندههای بچهها برای بازیهایشان..بوی گلهای یاس و رز که فضای سالن را پر کرده بود و موسیقی ملایمی که در پسزمینه میپیچید..همه و همه مثل یه خواب شیرین بنظر میرسید..ولی برای محمد و رسول که با چشمانی ذوقزده و بغضِ دلتنگی به بچهها خیره بودن،این جشن و مراسم یه چیزی فراتر از یه خواب بود..
شاید این لحظه یه رویا بود..رویایی که از عسل هم شیرینتر به کامشان بود..این لحظهها برای این دو پدر تلاقی سالها خاطره،خنده،ترس و عشق خالصِ پدرانه بود...این مهمانی اوجِ سالها زحمت،نگرانی پدرانه،امیدهایناگفته و عشقی بیکران بود که اکنون به ثمر نشسته بود
رسول با لبخندی عمیق سعی داشت بغض توی چشمهایش را پنهان کند و گویا موفق بود..چون علیرضا با لبخند پدر لبخندی عمیقتر برایش در جواب میفرستاد..
رسول جسمش در مراسم بود و فکرش در پی این چندسال..از روز متولد شدن علیرضا و خنده های قشنگ عاطفه و خودش..
روزهایی که توانست راه برود و با زبان شیرینش اسم بابا و مامان را تکرار میکرد و کیلو کیلو قند در دل این پدر و مادر آب میکرد..روزهایی که این پسر کوچولو با ذوق بچگانهش میدوید برای چند لحظه به آغوش کشیدن کوه زندگیش..رسول رسید به غم اون روز تصادف..غمی که تا به الان هم با او بود و داشت با این رفیق ابدی زندگی میکرد..ولی امروز و توی این لحظه و این مکان جایی برای غم نبود که سریع رسول پرش زد به روز مدرسه رفتن علیرضا..روزی که کنکور قبول شد..دانشگاه رفت و روزی که با خجالت و عرق سرد روی پیشونی به او گفت عاشق دختری شده..دختری که از بچگی هم سر او غیرت داشت و برای خودش میدانست..الان همان علیرضا با کت و شلوار اتو کشیده دامادی و لبخندی که ترکیب شدهی ذوق و استرس این لحظه رو داشت،زده بود...
این خاطرات شاید چند دقیقه در ذهن تداعی شود ولی هر کدام خلاصه میشد به عمر رفته رسول...رسول پیر شد تا علیرضا به اینجا برسد..ولی از ثمرهی تلاش و پدری کردنش راضی بود و میدانست الان عاطفه هم در کنارش حضور دارد به عنوان مادر داماد و دارد با لبخند و عشق مادرانه برای علیرضا کوچولوی خودشان آرزوی خوشبختی میکند..
انگار زور غم زیاد بود که میخواست از قفسی که رسول برایش امروز درست کرده بود خارج شود و دوباره بر قلب شکسته رسول لنگر بندازد...غمی که پرو تر از هرزمان،هم بر دل رسول نشست هم علیرضا که جای خالی مادرش به خوبی حس میشد
رسول و محمد نزدیک عاقد رو به بچهها نشسته بودن..عاقد بعد از بررسی و نوشتن مدارک بچهها شروع کرد به خواندن خطبه...عاقد کلامِ خدا را آغاز کرد و خطبه عقد جاری شد..هر دو پدر بیاختیار گذرِ سریع زمان را حس کردند،گویی همین دیروز بود اولین لبخند فرزندشان را دیدند..اما اکنون آنها ناظرانِ خاموشِ آغازِ فصلی نو در زندگیِ پاره های تنشان بودند..فصلی که عشق،آنرا نوشته بود و خودشان،با تمامِ وجود،آنرا آبیاری کردن..
صدای و قال رسول الله (صلی الله علیه و آله):النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی در سالن پخش شد..
نگاه همه افراد حاضر میخ دونفری بودن که با عاشق و محبت خالص در کنار هم نشسته بودن و برای شروع زندگانیشان آیات نورانی قرآن را هدیه میکردن به خود...
علیرضا با تردیدی عاشقانه،دستش را به سوی حلما دراز کرد.در آن لحظهی ناب،وقتی انگشتانِ جوانشان در هم گره خورد،گویی نفسِ دنیا برای رسول و محمد بند آمد.دنیا برای آن دو پدر،برای لحظهای کوتاه، از حرکت ایستاد.آنها میدانستند که از امروز،نقششان کمی تغییر خواهد کرد..دیگر آن تکیهگاهِ اصلی نخواهند بود،اما وقتی آرامش و عشق را در نگاهِ فرزندانشان دیدند،فهمیدند که هیچ لذت و شوقی بالاتر از این نیست که ببینی عصارهی جانت..عزیز دلت..پارهتنت..و خلاصه همه زندگیت،حالا خودش،شعلهی عشقِ دیگری را برافروخته است.
بعد از سه بار گفتن عروس رفته گل بچینه و گلاب بیاره نوبت رسید به زیر لفظی و اینموقع بود که نبود عاطفه به عنوان مادر داماد بیشتر از پیش حس شد ..رسول با بغض تو گلو خواست به سوی عروسِ پسرش رود و گردنبندی را به نشانه زیرلفظی به او هدیه کند ولی با دیدن اینکه عمه زینب با لبخند و مهربانی به سوی حلما رفت و اورا عروس خود نامید قطره اشکی شد بر روی گونه های این پدر و پسر جاری شد...
ولی با جمله حلما که گفت "بااجازهپدرومادرم و بزرگترهای جمع...برای یه زندگی پر از عشق و محبت بله" نگاه علیرضا با لبخند خاصی روی چهره حلما چرخید و صدای کف زدن بلند شد..
بعد از اینکه علیرضا هم بلهای از جنس و رنگ عشق گفت رسول به سمتشان رفت و اول حلما را پدرانه به آغوش کشید "خوشبخت بشی دخترم" و حلما در جواب تشکر کرد و حالا رسول با دردانهش روبهرو شد....
علیرضا خواست دست پدر را برای تمام این زحمات چند ساله ببوسد ولی رسول مانع شد و آغوش گرمی همچون خانهی دارای شومینه در وسط سرمای زمستان را به علیرضا هدیه داد "قربونت بره بابا..خداروشکر به آرزوم رسیدم و عروسیتو دیدم...خوشبخت بشی انشاءالله علیرضای بابا" صدای علیرضا در جواب پدرش بغض داشت بغضی که دلتنگی و حسرت حضور مادر را بلند و با اکو فریاد میزد "بابا ممنونم ازت بخاطر همهچی...کاش مامانم بود"
رسول دلش نمیخواست این غمِ نبودن عزیزشان روی دل علیرضا بماند برای همین سر علیرضا را بالا گرفت و دو طرف صورتش را با دست پوشاند "توالان دیگه خودت آقایی شدی...تو یه وظایفی داری علیرضا،پس نزار الان توی این روز خوب حالت خراب بشه..با حال خراب و دلتنگ تو حال حلما هم بد میشه...وقتی چشمات پر میشه دل حلمات میگیره..یاد بگیر نزاری ذرهای غم روی دل خانمت بشینه..باشه بابا؟ مادرت همیشه کنارته تورو میبینه..اون بالا هم داره برات دعا میکنه پس دلتنگش نباش...سعی کن یه زندگی خوب برای خودت و حلما بسازی..باشه" علیرضا با گرم گرفتن قلب بیقرارش چشمی گفت و رسول دوباره اورا به بغل گرفت..آغوشی که هیچ کدام نمیخواستن مهلتش تمام شود..هم رسول هم علیرضا میخواستن ساعتها در این وضع بمانند و بتوانند دلی که از الان تنگ شده بود را التیام دهند...بتوانند بغض را کنار بزنند..ولی هیچ کدام موفق نبودن..با اومدن محمد کنارشون از هم فاصله گرفتن و حالا علیرضا درآغوش عمومحمدش بود...
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن:تو همون نور تو تاریکی شب های منی
تو رفیق دل تنهای منی
امن ترین نقطهی دنیای منه تو بغلت
دل من واسه تو میمیره ینی 💞🥺
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♥︎
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_188knf6&btn=ناشناس.رمان.نعمت.الهی
اینجا میتونید پیام بدین
جوابتو اینجا ببین عزیزم😊👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/3911517070Cf1ca2708fe
آیدی نویسنده و مدیر
@fatemeh_315_133
این لینک برای رمان نعمت الهی هست و در آخر پارت گذاری گذاشته میشه و خیلی دوست دارم نظر هاتون رو بخونم☺️✨
خودم خیلی این پارت دلی رو دوست داشتم...
چون اونجوری که تصور کردم و نوشتم خیلی قشنگ بود🥺🤍
امیدوارم خوشتون بیاد
https://ble.ir/mardombot?start=413848953
بچه ها این لینکُ توی بله باز کنید حتما
ازتون چندتا سوال میپرسه یه رباتِ
۱۰ تا سوال و نتیجهاش بهت میگه شبیه کدوم یکی از یاران امیرالمؤمنین هستی..
قرعه کشی هم داره
خیلی حال میده خدایی...
سؤالش هم خیلی اسونه درباره خودته..که چه واکنشی نشون میدی در برابر بیعدالتی و حالا سوالی که میپرسه...
سریع شرکت کنید تا تموم نشده😃❤️
لینک دعوت من هدیه عید غدیر کتابرسان: https://ketabresan.gmfy.ir/?ref=FNT22W
تخفیف ها و جوایز قشنگی داره..چرخونه رو امتحان کنید😊
نعمتالهی/زنگارღ
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》 《زنــــــــــگــــــإرツ》 《ورق...⁵》 #رسول روزبعد...غروب..سایت
《بهنامخداییکههمدمتنهاییستツ》
《زنــــــــــگــــــإرツ》
《ورق...⁶》
#رسول
گزارشُ نوشتم و بدو رفتم سمت اتاق بابا..داشت با تلفن حرف میزد...رفتم پشت میزش و از تو کشوش چندتا بادوم برداشتم که زد تو دستم..
حامد:بله خیلی ممنونم..خوبه فردا خودم میام مرخصش میکنم...خدانگهدار
تماسُ قطع کرد و منم چندتا بادوم گذاشتم تو دهنم و تکیه دادم به میز
رسول:کی بود بابا
حامد:تو فکت خسته نشد رسول انقدر میخوری
رسول:وا خب دوتا بادومِ دیگه
حامد:از دست تو...دکتر محمد بود،گفت امروز محمد میگه که مرخص بشه.. به دکترش گفتم تا فردا نگهش داره..اون نه میخواد توی خونه استراحت کنه نه آدمیِ که یکم به فکر سلامتی خودش باشه..همون توی بیمارستان بمونه باز خوبه
رسول:فردا بیاد حالا زنعمو هم تا شب نمیزاره بیاد بیرون ولی فرداش دیگه عمو میاد سرکار
حامد:آره،حالا نمیزارم زیاد به خودش فشار بیاره هنوز بخیههاش درد میکنه...تو برای چی اومده بودی؟..ردی پیدا کردی
رسول:هیچی نبود بابا..نمیتونیم چیزی پیدا کنیم..اینم گزارشش
حامد:ولی نمیشه که بگذریم ازش
دوتا دیگه بادوم خوردم و به بابا که دست به سینه تکیه داده بود به صندلی گفتم
رسول:خب اگه اونا قصد حذف عمو رو داشتن برای نتیجه کارشون میان بیمارستان مهاباد...اونجا هم میفهمن عمو زندهس و اومده تهران
حامد:خب منظورت اینکه اونام اومدن تهران؟
رسول:اگه واقعا عمو سوژهی حذف اونا باشه آره میان
حامد:رسول دوربین های بیمارستان مهاباد میتونی چک کنی؟
رسول:آره میتونم کاری نداره
حامد:خوبه..از لحظه ورود محمد تا روزی که محمد از اونجا اومده بیرون چک کن حتی یکم جلوتر...دوربین های بیمارستانی که هستُ میدم بچه های سایبری انجام بدن تو فعلا تمرکز کن روی اون بیمارستان
رسول:باشه..ولی الان باید برم پیش آرمان،برگشتم انجام میدم
حامد:زود برمیگردی رسول..خیلی شلوغیم
چشمی گفتم و زود رفتم سمت پارکینگ سوار موتورم شدم...توی راه بهش پیام دادم که راه افتادم اونم خیلی سریع باشهای گفت..
به آدرس رستورانی که داده بود رسیدم و رفتم داخل
هنوز نرسیده بود که میزی انتخاب کردم و نشستم..بعد از چند دقیقه اومد...
آرمان:چطوری
رسول:نمیومدی..میدونی از کیِ اینجا منتظرتم؟
آرمان:چرت نگو دیدم از موتور پیاده شدی چند دقیقه پیش..تا جای پارک ماشین پیدا کنم طول کشید..چی میخوری؟انقدر گشنمه ها
رسول:توام که هیچوقت سیرمونی نداری
آرمان:نکه تو داری..صبر کن الان میام
بلند شد و رفت سرویس و بعد اومد نشست
آرمان:پیتزا سفارش دادم
رسول:خوبه
آرمان:اونشب چرا داشتی گریه میکردی پشت تلفن؟ انقدر نگرانت شده بودما
یادم افتاد همون شب توی بیمارستان برای درددل کردن زنگ زدم آرمان ولی فقط تونستم یه جمله با صدای گرفته از بغض بگم حالم بده..و بعد قطع کردم
رسول:حال عموم بد شده بود..میخواستم باهات حرف زدم
آرمان:عه چرا؟خوبه حالش الان؟
رسول:بهتره خداروشکر
آرمان:میگفتی بهم میومدم پیشت...اونشب از ترس نکنه اتفاقی برات افتاد تا صبح بیدار موندم...هرچی هم زنگ میزدم برنمیداشتی
از یادآوری اون لحظه تلخ بغض نشست تو گلوم...واقعا اگه عمو میرفت من چیکار میکردم؟...آرمان با دیدن حال خرابم دستامو گرفت و با مهربونی گفت
آرمان:مگه نگفتی الان حالش خوب شده؟خب باز برای چی غصه میخوری داداش؟...قربونت برم من فرفری بغض نکن که اصلا بهت نمیاد،الانم خوبه دیگه عموت الحمدلله
رسول:داشتم واقعا از دستش میدادم آرمان...یکم فقط فاصله داشت با مردن...
بغضی که تو گلوم بود شد یه قطره اشک و افتاد روی میز...آرمان نوچی کرد و بعد روی صندلی کناریم نشست و منو تو بغلش گرفت...من سر کسایی که دوستشون داشتم لوس میشدم..اصلا برام مهم نبود چند سالمه..مهم اینکه وقتی حالم بده یکی مثل آرمان دارم همیشه هوامو داشته باشه...همیشه تو حال بَدیام هست و میشه درمان برام
لبخندی به آرمان زدم تا از این حال و هوا دربیایم...دلم میخواست اینجا که هستیم از فرصت استفاده کنم چون بابا سخت مرخصی میداد الانم نمیدونم انگار معجزه شده بود که گذاشت بیام...با اومدن گارسون سمتمون آرمان ازم جدا شد
گارسون:نوش جان..
وقتی ازمون دور شد آرمان سریع یه تیکه برداشت و خورد..خندهم گرفت از این هول غذا خوردنش
رسول:چند وقته بهت غذا نرسیده آرمان؟
آرمان:از دیروز ناهار...هیچکسم نیست برام غذا درسته کنه منم گشنگی رو ترجیح میدم به نیمرو
خودمم یه تیکه رو گازش زد و بعد با خنده به آرمان گفتم
رسول:خب زن بگیر بزار هر شب غذای خوشمزه بخوری
آرمان:همون یه بار بسه برام..هنوز دارم مهریهشو میدم،دیگه پشت دستمو داغ کردم...زن میخوام چیکار..بعدم یکی میخواد اینو به خودت بگه،وای رسول مامانم میگفت به رسول بگو یه عکس خوب از خودش بفرسته براش دختر پیدا کنم انقدر خندم گرفت که نگو
رسول:ببین به کجا رسیدم که خاله میخواد برام زن بگیره
آرمان:حق داره خب..از تو آبی که گرم نمیشه خودش دست به کار بشه باید